چپتر 1145: خزشِ ترس
0مورو برای لحظهای کوتاه بهافسونهای سرِ قطعشده خیره ماند و حسبالا کرد وحشتی سرد در دلش میخزد.
برشِ تمیز، خلأِ توخالیِبشکن چشمانِ مردهاش، ورودیِ تاریکِداخلِ تونل در پشتِ سر...
آیا... آیا همهٔ آنها مرده بودند؟ یک دستهٔ کامل از جنگجویانِداخلِ بیدارشدهٔ باتجربه و کارکشتهٔ خاندانِ بزرگِ سرود، در چنین زمانِ کوتاهیبیرون بیآنکه حتی یک صدا از خود درآورند از بین رفته بودند؟
یک انسان این کار را کرده بود؟ نه، غیرممکن بود.پیچید فقط تیغِ نجوا میتوانست آنها را اینطور قتلعام کند. اما مادوکهمراه هرگز خودش را آنقدر پایین نمیآورد که با طعمهاش بازی کند...
پس ایناستفاده چه جورغرید پلیدی بود؟
سگهای دلاوری چطور اجازهبشکن داده بودند چنین هیولاییداخلِ آزادانه زیرِ شهرشان زندگی کند؟!
سپس، مورو اخم کرد.
چرا میترسید؟ اصلاً چه جای ترس بود؟کرکنندهای پیش از این نه مرگ و نهتاریک موجوداتِ کابوس هرگز او را نترسانده بودند.
به نظر میرسید افرادش همافسونهای متزلزل شدهاند؛ چیزی که اصلاً دربالا شأنِ نخبگانِ یک خاندانِ بزرگ نبود.
یه حملهٔ ذهنی.
موجود حتماًکنید داشت از نوعیبالا فریب استفاده میکرد.
غرید:
«افسونهای مقاومتِاستفاده ذهنی روغرید فعال کنید!»
همزمان، دستش را بالا آورد و بشکن زد و موجِ صوتیِکرکنندهای ویرانگری به داخلِ تونل فرستاد. بووومِ کرکنندهای در سالنِ تولید پیچیددرونِ و فوارهای از گردوخاک و خردهسنگ از ورودیِ تاریک بیرون زد.
بیدارشدگانِ سرود جوهر را به درونِ تعویذهای محافظی که همراهویرانگری داشتند سرازیر کردند. در یک آن، انگار دوباره میتوانستند نفس بکشند...تاریک اما یادِ آن وحشت همچنان باقی بود و ارادهشان را میخورد.
بیست نفر از آنها باقی مانده بودند که در آرایشی دفاعی و دایرهوار بدونِ هیچ نقطهٔبیدارشدگانِ کوری جمع شده بودند و قفسِ عظیم در مرکز قرار داشت. مورو مضطربانه به سمتِ تونلهمچنان خیره شد و با خود فکر کرد که آیا حملهاش به موجود گرفته است یا نه.
وقتی پژواکِ آن بووومِ صوتی فروکش کرد و سکوتیهمزمان دلهرهآور بر سالنِ تولید حاکم شد، لحظهای درنگ کردفرستاد و سپس دستور داد خاطرههای نورانی را مرخص کنند.
گرفتار در حلقهای از نور، بیش از حد آسیبپذیر بودند. پیامآورانِکرکنندهای سرود بهجای تکیه بر بیناییِ طبیعی، کمی جوهر فدا کردند تادرونِ افسونهایی را فعال کنند که به آنها تواناییِ دیدن در تاریکی میداد.
در یک آن، کلِ سالنِبالا تولید پیشِ روی آنها نمایان شد.داخلِ هیچچیز نمیتوانست از نگاهشان پنهان بماند...
اما سالن خالی بود. درفرستاد پهنهٔ تاریکش چیزی جز ماشینآلاتِپیچید قدیمی و سایهها به چشم نمیخورد.
مورو دستش را بالا آورد، انگشتِمقاومتِ شست و میانیاش را به همآورد چسباند و سپس با صدای بلند گفت:
«خودتو نشون بده، موجود!»
لحظهای سکوت حاکم شد.
و بعد لحظهای دیگر.
و سپس، سرِ قطعشدهای کهافسونهای در خاکِ کنارش افتاده بود،دستش با دهانی بیحرکت به حرف آمد:
«موجود... موجود... موجود...»
با صدایکنید خودِ مورودستش حرف میزد.
بیدارشدگان نگاههای مضطربی به سرِفرستاد ریکاس انداختند که با چشمانیپیچید گودافتاده به آنها خیره شده بود.
این دیگه چه حقهایه...
«بهش توجهبالا نکنید! اینبشکن یه حواسپرتیه!»
این را غرید، سپس نگاهش را از چهرهٔ هولناکِصوتیِ سرِ قطعشدهٔ سخنگو گرفت و روی سالنِ تولید تمرکزفوارهای کرد تا پیشبینی کند حمله از کجا خواهد آمد.
بیدارشدگان همصوتیِ همین کارداخلِ را کردند.
...بهجز یک نفر.
مردی که از ورودیِبشکن تونل دورتر از همهداخلِ بود، کمی تلوتلو خورد.
سپس، سرش از روی شانههایش سُر خوردبشکن و روی زمین افتاد، در خاک غلتیدکرکنندهای و جسد هم پشتسرش نقش بر زمین شد.
در همان لحظهٔ کوتاه که حواسِ همهکرکنندهای به موجودی پرت شده بود که صدای موروبیرون را تقلید میکرد، بیدارشدهٔ دیگری بیرحمانه کشته شد.
حالا تنها نوزدهمیکرد نفر از آنهامقاومتِ باقی مانده بودند.
«لعنت!»
مورو دستهایش را به هم کوبید و تمامِ قدرتِ سرشتش را آزاد کرد. موجِ شوکِ صوتیِ مخربی مثلِ یک حلقهخردهسنگ از میانِ آرایشِ بیدارشدگان به بیرون پخش شد و بخشِ بزرگی از سالنِ تولید را نابود کرد. کفِ بتنی ترکباقی خورد و ماشینآلاتِ کهنه متلاشی شدند. تسمهنقالههای بیحرکت پاره شدند و تکههای آلیاژ مثلِ گلولههای دندانهدار به هر سو پرتاب شدند.
هیچچیز درونِ اینویرانگری دایرهٔ ویرانی نمیتوانست جانِکرکنندهای سالم به در ببرد.
در سکوتیاستفاده که پس ازافسونهای آن حاکم شد...
سرِ بریدهٔبالا ریکاس دوباره بیتفاوتموجِ به حرف آمد:
«توجه... توجه... توجه...»
موروِ عروجیافته دندانهایش را روی همبووومِ سایید و با آرامش اوضاع را تحلیلخردهسنگ کرد. دشمن کجا بود؟ چه تواناییهایی داشت؟
اما در پسِمیکرد آرامشِ او، چیزِمقاومتِ دیگری هم پنهان بود.
رگهای از ترس.
این بار، ترسیهمزمان که هیچ ربطی بهبشکن نفوذِ موذیانهٔ بیرونی نداشت.
لحظهای بعد، دو اتفاق افتاد.
اول، صدای تقِ فلزی و بلندی از جاییکنید درونِ آرایشِ دفاعی به گوش رسید... از قفسِ عظیمیداخلِ که پلیدِ دربند را در خود جای داده بود.
دوم، بخشی از سقفِ سالنِ تولیدصوتیِ ناگهان فروریخت و پیکرهایی زرهپوش ازسالنِ شکافِ آن به پایین سرازیر شدند.
کمی پیشتر، چندین طبقه بالاتر از سالنِ تولیدِ کارخانهٔتولید زیرزمینی، شوالیه آمیران وسطِ راهرویی پهن ایستاده بود. بیدارشدگانِ دلاوریتعویذهای دورش را گرفته بودند و مخفیانه به جلو پیش میرفتند.
زنی با زرهی سبک کهافسونهای از چرمِ یک پلید ساختهدستش شده بود، داشت گزارش میداد:
«قربان. لایههای بیرونیِ حصارهای ردیاب رو از کار انداختیم.فرستاد دشمن الان باید دقیقاً زیرِ پای ما باشه، اما... پیشرویِبیرون بیشتر بدونِ اینکه متوجه بشن سخته. چاهکهای آسانسور حسابی دردسرسازن.»
آمیران به پایینهمزمان نگاه کرد وآورد سر تکان داد.
«نهایتِ تلاشت رو بکن.»
زیردستش خواست به سرِغرید کارش برگردد، اما در همانهمزمان لحظه، کفِ زمین کمی لرزید.
آمیران اخم کرد.
«چی...»
چرا دشمنصوتیِ باید الان احتیاطفرستاد را کنار میگذاشت؟
سرش را بلند کرد تاافسونهای دستوری بدهد، اما در همان لحظه،بالا چیزی در گوشهٔ چشمش برق زد.
آمیران بهسرعت چرخید و پشتِ موجودِ کوچکی راداخلِ دید — چیزی شبیه به یک گرملین —گردوخاک که داشت با عجله در دلِ تاریکی گم میشد.
چهرهاش در هم رفت.
«متوجهِ حضورمون شدن.»
لرزشِ دیگری اتفاقمیکرد افتاد، این بارمقاومتِ بسیار قویتر از اولی.
کرمها حتماً داشتند با عجله دیوارِ تونلیویرانگری را فرومیریختند تا شاید راهِ فراری پیداپیچید کنند. اگر اینطور بود، مجبور بود ناامیدشان کند.
آمیران قصد داشت بیسروصدا به پایینتر پیشروی کند،موجِ حتی اگر زمانِ بیشتری میبُرد. اما حالا که چنینپیچید روشی دیگر منتفی بود، باید به کارها سرعت میبخشید.
شمشیری به کمربندویرانگری بسته بود و چکشِکرکنندهای جنگیای روی پشتش داشت.
آمیران شمشیر را ازغرید غلاف بیرون کشید، چکش راهمزمان از حلقهاش درآورد و غرید:
«جنگجویانِ دلاوری! دنبالِ من!»
سپس سرشتش را فراخوانددستش و چکشِ جنگی راموجِ به کفِ زمین کوبید.
موجی از نیروی خردکننده به پایین سرازیر شد،سالنِ چندین طبقه از کارخانهٔ زیرزمینی را شکافت وبیدارشدگانِ مسیرِ ویرانشدهای تا سالنِ تولیدِ اصلی باز کرد.
شوالیه آمیران بدونِ لحظهایغرید درنگ پوزخندی زد و بههمزمان درونِ شکافِ تاریک پایین پرید.
«مرگ بربالا دشمن! نذاریدبشکن هیچکس فرار کنه!»