چپتر 1321: جزیرهٔ غرقشونده
0سانی و نفیس چیزهایی دربارهٔ مسیریابی در آبهای همیشه روانِ رودِ بزرگ آموختهکار بودند، اما هنوز نمیدانستند هر یک از هفت خانه چقدر از هم فاصله دارند.نگاهی با این حال، با دیدنِ چهرهٔ آنانکه خیلی زود فهمیدند مشکلی پیش آمده است.
کاهنهٔ جوان تقریباً همیشه یا آرام بود یا لبخند بر لبکار داشت. اما در لحظهای، اخمی غلیظ چهرهٔ لطیف و نوجوانانهاش رازودی در هم کشید و سایهای تاریک بر چشمانِ لاجوردی و پرنشاطش افتاد.
سانی اولین کسی بود کهزودی متوجه شد. دخترِ نوجوانِ روبهرویشانکردند را برانداز کرد و پرسید:
«چی شده؟»
آنانکه چندناپدید لحظه مکثوسیعِ کرد و گفت:
«تا الانوسیعِ باید به خانهٔتردید سوم میرسیدیم، سرورم.»
هفت جزیرهٔ مصنوعی وجود داشت که فرزندانِ بافت کودکیِ خود را در آنها میگذراندند.دوخت هرچند قرار بود قایق به پنجمین جزیره برسد، اما شمارهگذاریِ آنها در واقع برعکساتفاق بود؛ از «خانهٔ تولد» در دوردستهای پایینرود شروع میشد و به «خانهٔ جوانی» ختم میگشت.
پس خانهٔ سومکرد میشد پنجمین خانهای کهلحظه میدیدند. با این حال...
انگار ناپدید شده بود.
کاهنهٔ جوان پهنهٔ وسیعِ رودِتردید بزرگ را از نظر گذراندسازوکارهای و با تردید زمزمه کرد:
«فکر کنم... شاید سازوکارهای جزیره از کار افتاده باشه وکردند اونو سرگردان کرده باشه. خیلی وقته به اینجا سر نزدهام. باسرانجام این حال، فرسودگی نباید به این زودی به این مرحله میرسید...»
سانی و نفیس نگاهی ردوبدلشده کردند. نفیس از جا برخاستالان و به شمال چشم دوخت. پرسید:
«ممکنه یهناپدید پلید نابودشوسیعِ کرده باشه؟»
آنانکه مدتی پاسخینظر نداد. سرانجام آهیزمزمه کشید و گفت:
«بعیده، اما غیرممکنفرسودگی نیست. شاید واقعاًمرحله همین اتفاق افتاده باشه.»
قایق به حرکت در پایینرود ادامه داد، اما حالوهوای سه مسافرش عوض شده بود. نهتنها خطرِجزیرهٔ یک موجودِ کابوسِ قدرتمند که در همین حوالی در آبها پرسه میزد تهدیدشان میکرد، بلکه ناپدیدواقع شدنِ یکی از جزیرهها به این معنا بود که شاید بقیهٔ آنها نیز از بین رفته باشند.
لعنت...
سانی اهمیتِ چندانی به دو خانهٔ باقیمانده از هفتشاید خانه نمیداد، اما نگرانِ «خانهٔ وداع» در پایینرود بود؛اینجا همان نقطهای که قرار بود آنانکه با آنها خداحافظی کند.
کاهنهٔ جوان قصد داشت قایقش را به آنها ببخشد، پس برای بازگشت بهچشم بافت به شناورِ دیگری نیاز داشت. قرار بود قایقهای دیگری در خانهٔ وداعواقعاً پهلو گرفته باشند، اما اگر جزیره نابود شده بود... حسابی به دردسر میافتادند.
خیلی هم بد نیست...
دورترین جزیرهکشتیِ بافت شاید هنوز نابود نشده بود. حتی اگر اینطور بود... سانی میتوانستافتاده دوباره شکلِ مارِ رودخانه را به خود بگیرد و بدونِ قایق به مسیرش درردوبدل پایینرود ادامه دهد. با تاجِ گرگومیش، میتوانست آن فرم را برای مدتِ طولانیتری حفظ کند.
اما نه آنقدر که به لطفِ سقوطکرده برسد. هرچند در گذشتهکار پلیدهای ضعیفتری وجود داشتند... شاید او و نفیس میتوانستند راهی پیدا کنندمرحله تا در مدتی که او جوهرش را بازیابی میکرد، در امان بمانند.
فعلاً کاری از دستشان برنمیآمد. اولمرحله باید به خانهٔ وداع میرسیدند وشمال میدیدند آیا هنوز سالم است یا نه.
در سکوتی سنگین به حرکت در پایینرود ادامه دادند. هفت خورشید پیشخانهٔ از آن در رودِ بزرگ فرو رفته و هالهای ملایم به آبمیگذراندند بخشیده بودند، که ناگهان سانی تکانی خورد و به دوردست خیره شد.
چند لحظه بعد، بهوسیعِ جلو اشاره کرد وزمزمه با صدایی گرفته گفت:
«یه چیزی میبینم. اونجا.»
آنانکه بیصدا پاروی سکان رازودی تکان داد و قایق راکردند به آن سمت هدایت کرد.
ده دوازده دقیقه بعد، در درخششِ رنگینکمانیِ آبِمکث روان، شکلِ تاریکی پدیدار شد. عظیم و عجیبوغریب بودمصنوعی و مانندِ کوهی از سطحِ رودخانه بیرون زده بود.
بدون اینکه نیازی به حرف زدنگذراند باشد، نفیس و سانی سلاحهایشان راسازوکارهای احضار کردند. آنانکه نیز نیزهاش را فراخواند.
با اینوسیعِ حال، خطریگذراند تهدیدشان نمیکرد.
با نزدیک شدنِ قایقنباید به آن شکلِ شوم،نگاهی ماهیتِ واقعیاش را دیدند.
سکویی درهمشکسته که روی اسکلتِ استخوانهای یک لویاتان ساخته شده بود، کج و نیمهغرق ازسرورم آب بیرون زده بود. ابتدا یکی از پهلوهایش را دیدند که پوشیده از جلبک وبرسد کشتیچسب بود. کمی طول کشید تا سانی بفهمد دارد به کفِ یک کشتیجزیره نگاه میکند.
خیلی زود، چرخهای آبیِ عظیمی پدیدار شدند که بیحرکت و شکسته، در ارتفاعِکار بالایی معلق مانده بودند. در نهایت، لبهٔ جزیرهٔ در حال غرق شدن رامیرسید دور زدند و سمتی از آن را دیدند که قرار بود سطحِ جزیره باشد.
ساختمانهای روشن، یعنی آنهایی که روی آب مانده بودند، بیشترشان به تلی از آوار تبدیلسرگردان شده بودند. باغها از بین رفته بودند و خیابانهای مرتب به هزارتویی از ویرانهها تبدیلچشم شده بودند. بادگیرهای بلند درهمشکسته بودند و پرههایشان مانندِ بادبانهای پاره از رودخانه بیرون زده بود.
این چیزی بودفرسودگی که از خانهٔمرحله سوم باقی مانده بود.
با دیدنِ صحنهٔ این ویرانیِشده خشونتبار، سانی حس کرد لرزهٔالان سردی بر ستون فقراتش نشست.
«...چی میتونهناپدید اینطور کاملوسیعِ نابودش کرده باشه؟»
انگار تایتانی دیوانهنظر در جزیرهٔ شناورزمزمه رها شده بود.
نفیس قبضهٔ شمشیرش را محکمترزودی گرفت. چهرهاش بیحرکت بود، اماکردند جرقههای سفیدی در چشمانش میرقصیدند.
«یه پلید؟»
آنانکه ساکت ماند و بانظر چهرهای درهم ویرانهها را بررسیکنم کرد. سرانجام، سر تکان داد.
«نمیدونم، بانوی من.نظر بیاین هرچه زودترزمزمه از اینجا بریم.»
با وجودِ سنِ واقعی و ظاهرِ جوانش، کاهنه دروغگوی خیلی خوبی نبود. سانیچشم میفهمید که او شکی را پیشِ خودش نگه داشته است... اما چون آنانکهواقعاً نمیخواست حرفی از آن بزند، تصمیم گرفت فعلاً به این موضوع اصرار نکند.
دستکم تابرانداز این حد بهشده او اعتماد داشت.
کاهنهٔ جوان گذاشت نفیس پاروی سکان را بگیرد و در حالی که هنوز نیزهاش را در دستسرگردان داشت، به سینهٔ قایق رفت. قایق از کنارِ ویرانههای خانهٔ نابودشده گذشت و به آنها فرصت داد تاپلید ببینند نابودیاش چقدر مطلق بوده است. هیچکدام چیزی نگفتند، اما هر سه گرفته و معذب به نظر میرسیدند.
در نهایت، جزیرهٔ در حال غرق شدن را پشت سر گذاشتند و به حرکتاونو با جریانِ رودِ بزرگ ادامه دادند. یک ساعت در سکوتی پرتنش گذشت، و بعدبرخاست ساعتی دیگر. برخلافِ ترسِ سانی، هیچ هیولای ساکنِ اعماقی به قایقِ کوچک حمله نکرد.
پس از مدتی، اولین خورشید از میانِ هفت خورشید از زیرِبرخاست آبها پدیدار شد. تاریکیِ نفوذناپذیر دست از سرِ آسمان برداشت وآهی روزِ جدیدی از راه رسید؛ به همان روشنی و زیباییِ روزهای دیگر.
با اینبرانداز حال، اینپرسید یکی تفاوتی داشت.
وقتی هر هفت خورشید از آب بالا آمدند، سانی متوجه شد که خیلیکار جلوتر از آنها، در دوردست، تاریکی هنوز باقی مانده است. مانند دیواری افقِمیرسید شمالی را پوشانده بود و سطحِ رودِ بزرگ را به آسمان وصل میکرد.
آنانکه نیز با چهرهٔگذراند جوان و رنگپریدهاش به دیوارِشاید تاریکیِ دوردست خیره شده بود.
سانی اخم کرد.
«اون چیه؟ یه پلیدِپرسید باستانی که داره قدرتشمکث رو نشون میده؟ یه آلوده؟»
کاهنهٔ جوان لبهایش راوسیعِ روی هم فشرد وزمزمه بعد آرام سر تکان داد.
«نه، سرورم.وسیعِ خیلی بدتره.گذراند اون... یه توفانه.»
صدای آهنگینش لحنی جدی داشت.
«یه توفانِ زمان...»