---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

برده ی سایه

چپتر 670: با مدارا • ⏱ 7 دقیقه

چپتر 670: با مدارا

0

به‌خاطرِ شخصیتِ راحت و برخوردِ دوستانهٔ‌حال​ افی، خیلی راحت می‌شد فراموش کرد‌افتاده​ که او چه جنگجوی ترسناکی است.

در میانِ تمامِ اعضای دسته، او بیشتر از همه در ساحلِ فراموش‌شده زنده مانده بود... تازه این کار را در حالی‌نکرده​ کرده بود که تک‌وتنها در خیابان‌های نفرین‌شدهٔ شهرِ تاریک موجوداتِ کابوس را شکار می‌کرد. بیشتر به این دلیل که حاکمِ قلعهٔ روشن‌قضیه​ که از دستِ ردِ او کینه به دل گرفته بود، هر کسی را که می‌خواست به او کمک کند سربه نیست می‌کرد.

اینکه این شکارچیِ جوان با وجودِ نشانِ سیاهی که‌حال​ رویش گذاشته بودند هرگز تسلیمِ خواسته‌های او نشده بود،‌ویلچرنشین​ فقط نشان می‌داد اراده‌اش واقعاً تا چه حد تسلیم‌ناپذیر است.

سرشتِ افی او را به ابزارِ جنگیِ بی‌نقصی تبدیل می‌کرد. با اینکه به اندازهٔ افزایشِ سرعتِ مهیب‌اتفاق​ اما محدودِ کاستر شدید نبود، اما همچنان عظیم و شگفت‌انگیز بود. مهم‌تر از آن، یک ارتقای همه‌جانبه‌سایه​ بود — سرعت، قدرت، چابکی، استقامت، تاب‌آوری... هر جنبه از توانِ جسمی‌اش تا سطحی غیرانسانی بالا رفته بود.

سانی بهتر از هر کسی از توانایی‌های او خبر داشت، چون افی به او یاد داده بود‌قدرتِ​ چطور نیزه به دست بگیرد. با این حال، از آنجا که آموزش‌هایشان در جهانِ بیداری اتفاق افتاده بود،‌اصلاً​ جایی که این شکارچی ویلچرنشین بود، خودش هرگز تمامِ قدرتِ او را در یک مبارزه تجربه نکرده بود.

تا الان.

گندش بزنن... واقعاً درد داشت...

پیش از این، سانی امیدوار بود که با توجه به اینکه سه سایه او را تقویت می‌کردند،‌اتفاق​ قدرتشان کم‌وبیش برابر باشد. اما اصلاً این‌طور نبود... همان یک ضربه کم مانده بود بدنش را تکه‌تکه کند.‌تقویت​ و چیزی که قضیه را عجیب‌تر می‌کرد این بود که این ضربه را یک بچهٔ لاغرمردنی زده بود.

شاید اگر‌چطور​ یک یا دو‌بگیرد​ سایهٔ دیگر داشت...

سانی بسیار قدرتمندتر شده بود، اما افی هم بعد از ساحلِ فراموش‌شده خیلی قوی‌تر شده بود.‌ویلچرنشین​ هسته‌اش حالا کاملاً اشباع شده بود... فراتر از آن، در حالی که سانی در کولوسئومِ سرخ‌قدرتشان​ برای بقا می‌جنگید، به نظر می‌رسید او هم از جهنمی مخصوصِ خودش جان به در برده است.

فرقه‌ای که از بینِ این همه آدم‌دست​ سولوین را ساخته بود، او را شکنجه‌اتفاق​ داده، آموزش داده و آبدیده کرده بود.

سانی کمی خون تف کرد،‌چون​ دندان‌هایش را به هم سایید‌دست​ و آرام از جا بلند شد.

این... اصلاً خوب نیست...

دخترک با تعجب نگاهی‌نیزه​ به او انداخت و‌آنجا​ سرش را کمی کج کرد.

«ها... هنوز‌چون​ زنده‌ای؟ لعنت...‌داده​ عجب جون‌سختی هستی...»

به فکرش رسید که یک بارِ دیگر طلسمِ زمردین را بیرون‌بگیرد​ بیاورد، اما افی به او امان نداد. کسری از ثانیه بعد، بالای‌قدرتِ​ سرش بود و پایش هوا را شکافت و به سمتِ قفسه‌سینه‌اش رفت.

سانی وقت نداشت به چیزی فکر کند. نمی‌خواست به دوستش صدمه‌اتفاق​ بزند، اما دلش هم نمی‌خواست بمیرد. و بدونِ شک، کتک خوردن‌گندش​ از این دخترِ کبود، وحشی و هیولاوار خیلی زود جانش را می‌گرفت...

باید سرعتشو کم کنم.

حتی اگر دنده‌هایش به لطفِ بافتِ استخوان از لگدِ بی‌رحمانهٔ افی‌آموزش‌هایشان​ جان به در می‌بردند، اندام‌هایی که زیرِ آن‌ها پناه گرفته بودند‌تجربه​ آن‌قدرها تاب‌آوری نداشتند. ضربه حتماً یک چیزِ مهم را پاره می‌کرد...

سانی دندان‌هایش را به هم سایید و یکی از دست‌های پایینی‌اش را جلو برد و‌جهانِ​ تیغهٔ تیزِ خنجر را در مسیرِ پای کوچک، استخوانی و کبودِ افی قرار داد. افی‌درد​ یا باید در حمله‌اش تجدیدنظر می‌کرد یا خطرِ شکافته‌شدنِ ساقِ پایش را به جان می‌خرید.

مگر اینکه... البته‌نیزه​ داشت از دومین‌حال​ توانِ سرشتش استفاده می‌کرد.

لعنت به...

خنجر بدونِ اینکه حتی یک خراش روی پوستِ دختر بیندازد، از روی‌جهانِ​ آن سُر خورد، انگار که از فولادِ آبدیده ساخته شده بود. خوشبختانه،‌الان​ سانی انتظارِ این نتیجه را داشت و از قبل داشت جاخالی می‌داد.

ساقِ پای افی به جای پهلوی او به ستون خورد و بارانی از تکه‌سنگ‌های‌آموزش‌هایشان​ درشت و خرده‌های تیز در هوا پخش شد. پیش از آنکه سانی بتواند تعادلش‌گندش​ را بازیابد، حملهٔ بعدی از راه رسید... و بعد بعدی، و بعدی، و بعدی...

نمی‌توانست آسیبِ جدی به دختر بزند، پس چاره‌ای نداشت جز اینکه زیرِ هجومِ ضرباتِ مرگبار عقب بنشیند؛ چند ضربهٔ سطحی هم‌الان​ خورد که دردناک بود و تعادلش را به هم زد. دخترکِ استخوانی بسیار کوچک بود، اما این را با چابکی و‌قضیه​ سرعتِ باورنکردنی‌اش جبران می‌کرد. این دیوچهٔ کوچک چنان مکار و سریع بود که انگار هم‌زمان در چند جای مختلف حضور داشت.

«فرار نکن گنده‌بک!‌چطور​ بیا... بیا زودتر‌بگیرد​ تمومش کنیم... خیلی گشنمه‌ها!»

«آخ... یه‌چون​ لحظه آروم‌داده​ بگیر توله‌اهریمن!»

سانی با خشمی مهارنشدنی غرید و شمشیرِ بزرگ‌چطور​ را فرود آورد تا بین خودش و دخترکِ‌بیداری​ مهاجم فاصله‌ای بیندازد. خیلی، خیلی... خیلی کلافه بود.

فعلاً تنها کاری که باید می‌کرد این بود که به افی بفهماند کیست. کارِ خیلی سختی نبود...‌قدرتِ​ راستش راه‌های زیادی وجود داشت. می‌توانست از یکی از سایه‌هایش استفاده کند، یا یک خاطرهٔ آشنا را‌باشد​ احضار کند... فقط اگر یک لحظهٔ لعنتی به او فرصت می‌داد تا نفس بکشد و فکر کند!

مشکل اینجا بود که افی چنین فرصتی نمی‌داد. تازه با هیچ سبکی که برای سانی آشنا باشد هم‌قدرتِ​ نمی‌جنگید. سانی تکنیکِ همیشگی‌اش را خیلی خوب می‌شناخت، اما این هجوم هیچ شباهتی به آن نداشت. در واقع، سبکِ‌این‌طور​ درندهٔ فعلی‌اش، هم از نظرِ هدفمندی و هم از نظرِ کشندگی، فرسنگ‌ها فراتر از توانایی‌های گذشتهٔ این شکارچی بود.

به‌نوعی... نفس‌گیر بود.‌یاد​ حتی با اینکه یک‌دست​ کودکِ استخوانی اجرایش می‌کرد.

خاطره... احضارِ خاطره راحت‌ترین گزینه بود، چون فقط به یک اراده و چند ثانیه زمان نیاز داشت. با این‌جایی​ حال، بدترین گزینه هم بود، چون با این کار توانایی‌اش در احضارِ اشیا از هیچ را برای دوشیزگان فاش می‌کرد.‌برابر​ او و کای آن‌همه زحمت نکشیده بودند تا بی‌سلاح ظاهر شوند و بعد بی‌درنگ این برتری را از دست بدهند.

«فکر کن احمق!»

باید راهِ بهتری پیدا می‌شد...

سانی لگدِ ویرانگرِ دیگری را دفع کرد و‌بگیرد​ یک قدم عقب رفت، سپس برای کسری از‌جایی​ ثانیه خشکش زد... و سپرش را دور انداخت.

به‌هرحال سپر‌توانایی‌های​ تا الان حسابی‌چون​ کج‌وکوله شده بود.

حالا که یکی از دست‌هایش‌بگیرد​ آزاد شده بود، آن را‌بیداری​ مشت کرد، به جلو پرتابش کرد...

و با غُرشی‌چطور​ شرورانه انگشتِ وسطش‌بگیرد​ را نشان داد.

افی که داشت برای حملهٔ بعدی‌نیزه​ آماده می‌شد، چند بار پلک زد، سپس‌بیداری​ با گیجی به دیوِ غول‌پیکر نگاه کرد.

«...ها؟»

«بالاخره!»

سانی از گیجیِ لحظه‌ایِ افی استفاده کرد، دستش را پایین‌جهانِ​ آورد و ادای گرفتنِ لبهٔ یک چرخ و حرکت دادنش به‌نکرده​ جلو و عقب را درآورد، انگار داشت ویلچری را هل می‌داد.

دخترک اخم کرد، سپس به جلو یورش برد و ضربهٔ‌آنجا​ خردکننده‌ای زد، اما این بار حرکاتش کمی کندتر بود و به‌مبارزه​ سانی اجازه داد تا به‌راحتی جاخالی بدهد... کُندیِ حرکاتش عمدی بود.

سانی که مطمئن شده بود افی می‌تواند دستش را ببیند،‌دست​ با شمشیرِ بزرگ حمله کرد و هم‌زمان دوباره دستِ دیگرش‌شکارچی​ را مشت کرد و ادای مچ‌انداختن با حریفی نامرئی را درآورد.

دخترک با ساعدِ برهنه‌اش‌دست​ شمشیر را پس زد و‌جهانِ​ ناگهان چشمانِ سرخ‌رنگش گشاد شد.

گردن کشید و با حالتی ناباورانه‌بگیرد​ به دیوِ غول‌پیکر خیره ماند، سپس با‌افتاده​ صدایی نرم و کودکانه به زبان آورد:

«خـ... خنگول؟!»

«خدا رو‌توانایی‌های​ شکر... چقدرم‌داشت​ طولش دادی.»

سانی وانمود کرد با خنجر به او حمله می‌کند،‌جهانِ​ سپس جاخالیِ لگدی را داد که به همان اندازه‌مبارزه​ بی‌رمق بود، و سرش را کوتاه برای دخترک تکان داد.

صورتِ افی‌داده​ لرزید و‌نیزه​ بعد زمزمه کرد:

«چرا... آخه به‌یاد​ حقِ طلسم چرا‌نیزه​ این‌قدر دراز شدی؟!»

ناولها | novelha.net