---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

برده ی سایه

چپتر 1835: صبحِ روزِ بعد • ⏱ 6 دقیقه

چپتر 1835: صبحِ روزِ بعد

0

سانی در دلِ شب به حصار رسید. قایق را به اسکله بست،‌بخوابد​ پا به خشکی گذاشت و آهسته به سمتِ تجارتخانهٔ درخشان به راه افتاد.‌تنها​ فکرهای زیادی در سر داشت، برای همین عجله‌ای برای رسیدن به خانه نداشت.

با این‌دارد​ حال، سرانجام‌بیشتری​ به آنجا رسید.

میمیکِ شگفت‌انگیز خودبه‌خود درش را باز کرد تا‌کمی​ به او خوشامد بگوید. حتی نیش‌های ترسناکش را که‌واقعاً​ معمولاً شب‌ها بیرون بودند، به داخلِ چهارچوبِ در کشید.

سانی دستی به سردر کشید، با‌فکر​ حواس‌پرتی واردِ سالنِ غذاخوری شد، سبدِ پیک‌نیک‌دارد​ را روی میزی گذاشت و آه کشید.

کمی خسته بود،‌میزی​ اما بعید می‌دانست‌بود​ امشب بتواند بخوابد.

و واقعاً هم همین‌طور شد؛ سانی تا مدت‌ها نتوانست شعله‌هایی‌ضعیف​ را که در ذهنش زبانه می‌کشیدند خاموش کند. در تخت‌سبد​ غلت زد و تنها کمی پیش از سپیده‌دم خوابش برد.

در نتیجه خواب ماند و تنها با صدای ورودِ آیکو‌بود​ به مغازه بیدار شد. از آنجا که دستیارِ ریزنقشش سرِ‌نتوانست​ کار آمده بود، پیداشدنِ سروکلهٔ جمعیتِ صبحگاهی هم زیاد طول نمی‌کشید.

سانی نشست و صورتش را‌خودش​ مالید، سپس رفت تا برای‌احساساتش​ روزِ طولانیِ پیشِ رو دست‌وصورتی بشوید.

«یعنی می‌آد؟»

با خودش فکر کرد نفیس برای سروسامان دادن به احساساتش به‌شاید​ زمانِ زیادی نیاز دارد، اما باز هم تلاشِ بیشتری کرد تا‌کنم​ ظاهرِ مرتبی داشته باشد، به این احتمالِ ضعیف که شاید این‌طور نباشد.

وسطِ کارهایش بود‌غذاخوری​ که صدای آیکو از‌میزی​ طبقهٔ پایین بلند شد.

«هی، رئیس!‌بشوید​ با این‌می‌آد​ سبد چیکار کنم؟»

سانی موهای خیسش‌میزی​ را عقب زد و‌اما​ با خونسردی جواب داد:

«آه... چندتا ظرفِ‌تلاشِ​ کثیف توشه. یه‌مرتبی​ آب بهشون بکش.»

دیروز آن‌ها را در‌سبدِ​ رودخانه شسته بود، اما‌کمی​ هنوز باید درست‌وحسابی تمیز می‌شدند.

سانی به آماده شدن ادامه داد. داخلِ‌نفیس​ میمیک هیچ آینه‌ای نبود، برای همین از‌تلاشِ​ سایهٔ دلگیر استفاده کرد تا خودش را ببیند.

ناگفته نماند که سایه اصلاً از اینکه اولِ‌بعید​ صبحی مجبور بود به قیافهٔ او زل بزند‌نتوانست​ خوشحال نبود... یا در واقع، هیچ‌وقتِ خدا خوشحال نبود.

«این یارو هیچ‌وقت عوض نمی‌شه...»

در آن لحظه خشکش زد. چشمانش گرد‌میزی​ شد و در حالی که ردایِ مه‌آلود را‌بتواند​ احضار می‌کرد، با سرعت به طبقهٔ پایین دوید.

«نه، آیکو! صبر کن!»

اما دیگر دیر شده بود.

دخترکِ ریزنقش در آشپزخانه ایستاده بود و سبدِ پیک‌نیک‌احتمالِ​ کنارش در هوا شناور بود. سبد باز بود و‌بلند​ آیکو... پیراهنِ سفید و زیبایی را در دست داشت.

سانی بی‌حرکت ماند.

«اون...»

آیکو با چشمانی گشاد‌کمی​ به او نگاه کرد‌بعید​ و با صدایی ضعیف پرسید:

«رئیس... اِم... چرا‌تلاشِ​ از پیک‌نیکت یه‌مرتبی​ لباسِ دخترونه آوردی؟»

سانی من‌ومن کرد:

«اون‌طور که... که فکر می‌کنی نیست...‌فکر​ من کاری نکردم! اون فقط فرار‌نیاز​ کرد... بدونِ لباسش... این‌جوری شد که...»

آیکو در‌روی​ سکوت به‌کمی​ لباس خیره ماند.

سپس، اخمِ‌دارد​ کوچکی روی‌بیشتری​ صورتش نشست.

«صبر کن ببینم... این اندازه‌ها...»

لحظه‌ای بعد، کنارِ سانی‌می‌آد​ ایستاده بود و با‌سروسامان​ انگشت به سینه‌اش سیخونک می‌زد.

«این لباسِ ستارهٔ دگرگونه!‌کمی​ تو! تو یه رذلِ‌بعید​ هوس‌بازی! با نفیس چیکار کردی؟!»

سانی از ترسِ اینکه مبادا انگشتِ آیکو کبود‌باشد​ شود، پوستهٔ عقیقی را نرم کرد و وانمود‌طبقهٔ​ کرد که از ضربه‌هایش به عقب تلوتلو می‌خورد.

«من کاری نکردم! فقط داشتیم تو رودخونه از گرما‌خسته​ پناه می‌گرفتیم... و منظورت از عوضی چیه؟! مگه خودت‌همین‌طور​ نبودی که تشویقم می‌کردی تا تنور داغه نون رو بچسبونم؟!»

آیکو گفت:‌بشوید​ «من کِی‌می‌آد​ همچین حرفی زدم؟!»

«آخ! یادم‌روی​ نمیاد! ولی‌کمی​ مطمئنم که گفتی!»

در آن لحظه، زنگولهٔ نقره‌ایِ‌ظاهرِ​ بالای در به صدا درآمد‌ضعیف​ و هر دو خشکشان زد.

کسی دمِ در‌غذاخوری​ ایستاده بود و‌روی​ آرام نگاهشان می‌کرد.

لباس‌های سفید و‌یعنی​ باسلیقه، اندامی زیبا،‌فکر​ موهای نقره‌ایِ درخشان...

قلبِ سانی‌روی​ یک لحظه‌کمی​ از تپش ایستاد.

نفیس بود.

نگاهش را پایین آورد‌سبدِ​ و به پیراهنی دوخت که‌خسته​ آیکو هنوز در دست داشت.

نفیس مؤدبانه لبخند زد.

«اوه. دنبالِ همون می‌گشتم.»

واردِ آشپزخانه شد، آن را از‌مرتبی​ دستِ دخترکِ ریزنقش گرفت و با‌این‌طور​ چشمانی درخشان به سانی نگاه کرد.

«ممنون که‌سالنِ​ برش داشتی،‌سبدِ​ استاد سانلس.»

سانی آرام نفس کشید.

«آه... آـآره. خواهش می‌کنم.»

چرا این‌قدر بی‌تفاوت‌تلاشِ​ رفتار می‌کرد؟ در‌مرتبی​ سرش چه می‌گذشت؟

«اومده اینجا تا...‌غذاخوری​ تا مؤاخذه‌م کنه،‌روی​ یا بغلم کنه؟»

آبِ دهانش‌بشوید​ را قورت داد‌خودش​ و بااحتیاط پرسید:

«من... امیدوارم همه‌چی‌میزی​ روبه‌راه باشه. بعد‌بود​ از اتفاقاتِ دیروز.»

نفیس کوتاه سر تکان داد.

«خوبه.»

سپس، کمی اخم‌یعنی​ کرد و آرام‌فکر​ زیرِ لب گفت:

«نه، راستش، حالا که بهش فکر‌بود​ می‌کنم... بعد از اتفاقِ دیشب، باید‌بخوابد​ یه سری از مبلمان رو عوض کنم...»

سانی جا خورد.

«...چی؟»

هم‌زمان، چشمانِ‌بشوید​ آیکو از این‌خودش​ هم گشادتر شد.

«چی؟!»

نفیس با‌دارد​ گیجی به‌بیشتری​ آن‌ها نگاه کرد.

«اوه. ببخشید.‌سالنِ​ داشتم با‌سبدِ​ خودم حرف می‌زدم.»

لحظه‌ای مکث کرد، متوجهِ‌می‌آد​ حالتِ چهره‌شان شد و‌سروسامان​ بعد با تردید افزود:

«اوهوم... بازم حرفِ اشتباهی زدم؟»

سرانجام، سانی توانست آیکویِ بهت‌زده‌پیک‌نیک​ را جا بگذارد و نفیس‌بود​ را به جایی خصوصی‌تر ببرد.

و حالا که آنجا‌می‌آد​ بودند، داشت در دل‌سروسامان​ به خودش فحش می‌داد.

«نه، آخه... من احمقم؟‌کمی​ چرا نرفتم پایین، تو مغازهٔ‌می‌دانست​ خاطره؟ چرا به‌جاش آوردمش بالا؟!»

در حالِ‌دارد​ حاضر، آن‌ها... در‌ظاهرِ​ اتاق‌خوابِ او بودند.

در حالی که سانی داشت‌پیک‌نیک​ خودش را سرزنش می‌کرد، نفیس‌بود​ با کنجکاوی به اطراف نگاهی انداخت.

«اینجا می‌خوابی؟‌بشوید​ منظورم این‌می‌آد​ نسخه از توئه.»

سانی به‌زور لبخندی زد.

«آه... آره. حداقل یه تجسم از من‌داشته​ باید هر از گاهی بخوابه. بقیه نمی‌خوابن،‌وسطِ​ ولی چون قرار بود من انسانی‌ترینشون باشم، می‌خوابم.»

در سکوت اتاق‌خوابش را برانداز کرد و از ایزدانِ مرده بابتِ عادتِ همیشگی‌اش که اولِ صبح تختش را مرتب‌مدت‌ها​ می‌کرد، تشکر کرد. اتاق تمیز و دنج بود و منظرهٔ زیبایی از دریاچهٔ آینه در آن‌سوی پنجره داشت. قلعه‌ورودِ​ غرق در نورِ طلاییِ سپیده‌دم بود... و آنجا، بر فرازش، جزیرهٔ عاج در هاله‌ای از ابر پوشیده شده بود.

نفیس چند لحظه به تختش خیره ماند، انگار‌سروسامان​ که می‌خواست چیزی را به یاد بیاورد، سپس‌ظاهرِ​ رو برگرداند و به بیرونِ پنجره نگاه کرد.

ردی از‌روی​ لبخند روی‌کمی​ لبانش نشست.

«فکر کنم‌دارد​ از اینجا می‌تونم‌ظاهرِ​ پنجره‌م رو ببینم.»

سانی اگر می‌گفت که زمانِ زیادی را‌میزی​ صرفِ خیره‌شدن به شبحِ دوردستِ برجِ عاج‌امشب​ نکرده، دروغ گفته بود، پس سکوت کرد.

در عوض، به چند‌می‌آد​ وسیله که اتاقش را‌سروسامان​ تزیین کرده بودند اشاره کرد.

«اینا یه سری عتیقه‌ست که تو این‌اما​ سال‌ها از عالمِ رؤیا جمع کردم. چیزِ... خاصی‌مدت‌ها​ نیستن. ولی کاوش تو گذشته یکی از سرگرمی‌هامه.»

نفیس مدتی آن‌ها را‌بیشتری​ بررسی کرد، سپس رو به‌احتمالِ​ او چرخید و ساده گفت:

«می‌دونم.»

سانی ابرویی بالا انداخت.

«تو... می‌دونی؟»

نفیس چند لحظه مکث کرد.

«گزارشِ اکتشافِ مقبرهٔ‌غذاخوری​ آریل، نوشتهٔ هیچ‌کس.‌روی​ تو هیچ‌کسی... مگه نه؟»

ناولها | novelha.net