---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

برده ی سایه

چپتر 1795: جنگلِ سوخته • ⏱ 6 دقیقه

چپتر 1795: جنگلِ سوخته

0

پیش از آنکه مجسمهٔ شوالیه را پشت سر بگذارد، سانی لحظه‌ای تردید‌فروریخته​ کرد و سپس یکی از آواتارهایش را ظاهر کرد. کنترلِ آن کالبد‌کاری​ را به دست گرفت و بندی روی سنگِ باستانی به جا گذاشت.

سانی حالا می‌توانست هفت بدن داشته باشد، اما همچنان تنها یک روح داشت. با این حال، هر کدام‌خاموش​ از کالبدهایش می‌توانستند بندِ خودشان را داشته باشند. مطمئن نبود که بخواهد به ساحلِ فراموش‌شده برگردد، اما چون‌می‌شد​ عبورِ دوباره از کوه‌های تهی چندان خوشایند به نظر نمی‌رسید، تصمیم گرفت محضِ احتیاط راهی برای خودش باز بگذارد.

پس از این کار، سانی راهِ شمال را در پیش گرفت. سوار بر کابوس،‌فوری‌وناجی​ تاریکیِ خاموش را با قدم‌هایی سنجیده طی کرد. سم‌های مرکبِ تاریکش به‌نرمی در غبارِ‌هیچ‌چیز​ خاکستری خش‌خش می‌کرد و روزبه‌روز، فاصلهٔ میانِ او و سرزمین‌های دوردستِ انسانی بیشتر می‌شد.

پیش‌تر هرگز به مناطقِ شمالیِ ساحلِ فراموش‌شده نرفته بود، در نتیجه همه‌چیزِ‌کار​ آنجا برایش تازگی داشت. البته چیزِ زیادی برای تماشا نبود؛ گاه نشانه‌های‌به‌نرمی​ عجیبی در افق پدیدار می‌شد، اما هیچ‌کدام نتوانست توجهش را جلب کند.

ویرانه‌های فروریخته، استخوان‌های لویاتان‌های باستانی و اسکلتِ کشتی‌های پوسیده به چشم می‌خورد. همه را پشت‌اسکلتِ​ سر گذاشت؛ آرام و سبک‌بار. هیچ کاری نبود که مجبور به انجامش باشد و هیچ‌نمی‌راند​ ضرورتِ فوری‌وناجی او را به جلو نمی‌راند. زمان تمامِ معنایش را برایش از دست داد.

خسته که می‌شد می‌خوابید و گرسنه‌محضِ​ که می‌شد غذا می‌خورد. غیر از‌کار​ این، سانی خود را درگیرِ هیچ‌چیز نمی‌کرد.

البته همچنان خودش را وادار می‌کرد هوشیار بماند. ممکن بود هنوز‌مجبور​ موجوداتِ کابوس در ساحلِ فراموش‌شده باقی مانده باشند و حتی در غیر‌گرسنه​ این صورت هم، ترکِ عادتِ توجهِ همیشگی به اطراف فکرِ بدی بود.

سرانجام، چشم‌اندازِ اطرافش تغییر کرد.

سانی ابتدا متوجه شد که غبارِ کمتری زمین را پوشانده‌کند​ است. سپس، تکه‌هایی از خاکِ تیره با بسامدِ بیشتری پدیدار‌همه​ شدند. این یعنی هزارتوی مرجانی زمانی در اینجا تُنُک‌تر بوده است.

چند روز بعد، به تپه‌های بلندی برخورد کرد. هرچه بیشتر به سمتِ شمال می‌رفت، تعدادشان بیشتر‌کابوس​ می‌شد که با نظمی عجیب کنارِ هم قرار گرفته بودند. پس از بررسیِ یکی از تپه‌ها،‌سرزمین‌های​ سانی دریافت که ساختاری مصنوعی دارد. می‌توانست مقبره‌ای وسیع را جایی در اعماقِ زیرِ پایش حس کند.

آنجا یک گورتپه بود.

از گورتپه بالا رفت، نگاهی به اطراف انداخت و شروع به‌باز​ شمردن کرد. اما تعدادشان آن‌قدر زیاد بود که به شمارش نمی‌آمد؛ بعد‌تاریکش​ از چند صدتا دست کشید، نشست و مدتی به تاریکی خیره ماند.

سپس قدم در‌عجیبی​ سایه‌ها گذاشت و به‌نتوانست​ داخلِ مقبره سرازیر شد.

تابوتِ سنگیِ شکسته‌ای با دست‌کم ده متر طول آنجا قرار داشت. درونش استخوان‌های غولی بی‌نام‌سوار​ به چشم می‌خورد. بقایای زرهی زمخت استخوان‌ها را پوشانده بود، اما زمان تمامِ سرنخ‌های مربوط به‌میانِ​ اینکه چه کسی و به دستِ چه کسی اینجا دفن شده را از بین برده بود.

هیچ شبحِ کینه‌توزی در مقبره انتظارِ سانی را نمی‌کشید. با این حال، ناگهان‌ضرورتِ​ حس کرد عرقِ سردی از تیرهٔ پشتش پایین می‌چکد. با اعتماد به این حسِ‌درگیرِ​ شومِ پیش‌آگاهی، نگاهِ آخر را به تابوتِ سنگی انداخت و در سایه‌ها حل شد.

سانی با بازگشت به سطح، به آسمانِ سیاه و بی‌کران نگاه کرد‌کار​ و روی زین پرید. حتی کابوس هم در مجاورتِ آن تپهٔ شوم‌به‌نرمی​ مضطرب به نظر می‌رسید، از این رو بی‌درنگ آنجا را ترک کرد.

سانی که به سمتِ شمال می‌تاخت، بی‌اختیار دروازهٔ کابوسِ نزدیکِ مدرسهٔ رین‌فروریخته​ را به یاد آورد. پلیدهایی که آن روز با آن‌ها جنگیده بود، شبح‌های‌مجبور​ گورتپه نام داشتند. آیا ممکن بود به سازندگانِ این گورتپه‌ها ربطی داشته باشند؟

...روزِ بعد، برای اولین بار‌تصمیم​ پس از مدتی بسیار بسیار‌خودش​ طولانی، نورِ خورشید را دید.

سانی اول اصلاً متوجه نشد چه اتفاقی دارد می‌افتد؛ فکر‌کاری​ کرد چشمانش ایرادی پیدا کرده است. اما بعد فهمید که خیالاتی‌خسته​ نشده است — تاریکیِ نفوذناپذیرِ آسمانِ خالی، واقعاً داشت رنگ می‌باخت.

مبهوت پیاده شد، روی‌نمی‌رسید​ زمین نشست و به‌راهی​ افقِ شرقی چشم دوخت.

با روشن شدنِ آسمان، رنگ آرام‌آرام به جهان بازگشت. از‌کند​ سیاه، به آبیِ نیمه‌شب، و بعد یاسیِ کمرنگ. و در‌همه​ نهایت، سرخابیِ زیبایی که جای خود را به سپیده‌دمی طلایی داد.

خورشید همچون جامی از‌نمی‌رسید​ الوهیت از افق بالا آمد‌برای​ و جهان را روشن کرد.

چقدر عجیب.

صورتِ سانی خیس بود.

حتی نمی‌دانست چرا دارد گریه می‌کند — احساسِ‌توجهش​ غم، شادی، یا حیرتِ خاصی نداشت. فقط تماشای چیزی‌پوسیده​ زیبا لذت‌بخش بود. اینکه دیگر گمشده از نور نباشد.

شاید چشمانش فقط‌نظر​ به تاریکیِ آرام‌بخش‌محضِ​ عادت کرده بود.

ساحلِ فراموش‌شده رو پشت‌سر گذاشتم.

لبخند زد.

سانی تقریباً مطمئن بود که پیش از این هیچ‌جلب​ انسانِ دیگری تا این حد به شمال پا نگذاشته است.‌می‌خورد​ او منطقهٔ جدیدی از عالمِ رؤیا را کشف کرده بود.

این یعنی موجوداتِ کابوس در‌تصمیم​ این برهوتِ کشف‌نشده انتظارش را‌خودش​ می‌کشیدند. با این حال، دلسرد نشد.

هر چه‌کشتی‌های​ بود، ذخیرهٔ غذایش‌می‌خورد​ داشت حسابی ته‌می‌کشید.

خورشید که بالا آمد و آسمان خاکستری شد، سانی به‌خودش​ راهش ادامه داد. این بار بیش از پیش احتیاط می‌کرد، چون‌سم‌های​ می‌دانست هر لحظه ممکن است وحشت‌هایی ناشناخته به او حمله کنند.

خیلی زود، خطی تاریک در افق پدیدار شد.‌توجهش​ گمان کرد رشته‌کوهِ دیگری راهش را سد کرده‌کشتی‌های​ است، اما با نزدیک‌تر شدن فهمید که اشتباه می‌کرده.

سانی نشسته بر‌نظر​ زین، با چهره‌ای بی‌احساس‌احتیاط​ به روبه‌رو چشم دوخت.

آنجا در مقابلش... دریایی از ستون‌های سیاه و دندانه‌دار به آسمان قد کشیده‌ضرورتِ​ بود که هر کدام به پهنای یک برج بودند. انگار غول‌های مردهٔ بی‌شماری‌خود​ با انگشتانِ کج‌وکوله و اسکلتیِ خود به سمتِ آسمان دست دراز کرده بودند.

ستون‌ها... تنه‌های سیاه‌شده و شکستهٔ‌تصمیم​ درختانی عظیم بودند. داشت به جنگلی‌باز​ نابودشده با ابعادی غول‌آسا نگاه می‌کرد.

سانی به‌سختی می‌توانست تصور کند که این درختان پیش از شکستن و‌فروریخته​ فروافتادن چقدر بلند بوده‌اند و این جنگل چقدر وسعت داشته است. تنها‌کاری​ چیزی که می‌فهمید این بود که اینجا سرزمینی برای ایزدان است، نه فانیان.

سانی کابوس را به جلو راند و آرام واردِ جنگلِ سوخته شد. با وجود هزاران سالی که‌تاریکیِ​ از بلعیده شدنش در شعله‌های آتش می‌گذشت، درختانِ سوخته نپوسیده و خاکستر نشده بودند. هنوز دست‌نخورده بودند،‌انسانی​ فقط شکسته بودند — انگار کسی از روی انتقام‌جویی تک‌تکشان را خرد کرده بود تا هیچ‌کدام پابرجا نماند.

تنه‌های شکسته زمین را پوشانده و در آشفتگیِ غیرقابل‌عبوری در هم تنیده بودند. بیشترشان به پهنای جاده بودند و‌معنایش​ با زوایایی تند به بالا کشیده شده یا به سمتِ اعماقِ تاریکِ این آوار سرازیر می‌شدند. لایهٔ درختانِ شکسته باید‌صورت​ چند صد متر ضخامت می‌داشت و معلوم نبود چه چیزی در شکاف‌های بینِ بقایای زغال‌شدهٔ درختانِ باستانی پنهان شده است.

سانی هیچ تمایلی به فهمیدنش‌تصمیم​ نداشت، برای همین کابوس را به‌باز​ روی نزدیک‌ترین تنهٔ افقی هدایت کرد.

پیشروی آسان نبود، چون مدام مجبور می‌شد تغییر‌توجهش​ مسیر دهد، بالا و پایین برود یا از‌کشتی‌های​ روی یک درختِ افتاده به روی دیگری بپرد.

چند ساعت بعد،‌نظر​ سانی با اولین‌محضِ​ دشمنش روبه‌رو شد.

ناولها | novelha.net