چپتر 1273: فروپاشی
0«سانی! بیدار شو!»
سانی چشمانش را باز کرد و بدنش منقبض شد. جهانجدید را که از طریق سایهها حس کرد، متوجه هیچ خطری نشد،درآمد اما در صدای نفیس اضطراری موج میزد. یک جای کار میلنگید.
ذهنش که واردِ حالتِ آمادهباشِ نبرد شد، از جا برخاست و نگاهی گذرا به شکاف انداخت.شده هنوز شب بود و همهچیز در تاریکیِ ژرفی فرو رفته بود... البته آن تاریکی مانعِ دیدش نمیشد.ارتعاشی سانی تمامِ جزئیاتِ اردوگاهِ کوچکشان و دیوارهای فرسوده از سنگِ سیاهی را که احاطهاش کرده بود، میدید.
همهچیز عادی به نظر میرسید.
قدیس هم کهنظر از آن بالابالا نگهبانی میداد، آرام بود.
رو بهکابوس نفیس کردلاشهٔ و پرسید:
«چی شده؟»
نفیس انگشتیگوشت روی لبهایش گذاشتبودند و زمزمه کرد:
«یه صدایی اومد.»
لحظهای بعد، او هم شنیدش. صدای ترقوتروقِ خفه وکاملاً پژواکداری که از جایی در آن پایین میآمد وکاغذیِ با ارتعاشی نامحسوس در سنگ میپیچید. شبیهِ شکستنِ سنگ.
اخم کرد.
«این دیگه چیه...»
سانی و نفیس خشکشان زد و به صداهای وهمآوری گوش سپردند که از درونِ لاکِ لاکپشتِ سیاه میآمد. پسلحظهای از برداشتنِ گوشت، جرئت نکرده بودند به آنجا پا بگذارند. لاک توخالی شده بود، اما نمیدانستند تا چه حد،خشکشان و با اینکه هرازگاهی صدای موجوداتِ کابوس را از داخلِ لاشهٔ هیولای اعظم میشنیدند، این ترقوتروق کاملاً جدید بود.
گردبادِ کوچکی از جرقهها در هوا پدیدار شد و به شکلِگردبادِ فانوسِ کاغذیِ ملایم و درخشانی درآمد. نفیس آن را روی درِ صندوقِصندوقِ حریص گذاشت، سرش را پایین برد و گوشش را به زمین چسباند.
صدای شکستنِ دیگریسیاهی آمد و اومیدید ناگهان یکه خورد.
همزمان، مردمکهای سانیجرئت با دیدنِ چیزی نامتعارفبگذارند در شکافشان تنگ شد.
ترکِ کوچک و باریکی روی کفِ دره پدیدار شد. درستپرسید همان لحظه که نفیس یکه خورد، ترک ناگهان بزرگ شدبعد و در هر دو جهت روی سنگِ سیاه گسترش یافت.
سپس چند متر از دیوار بالا رفتمیشنیدند و وقتی صدای شکستگی قطع شد، تکهسنگِهوا کوچکی جدا شد و به پایین غلتید.
چهرهٔ نفیس ناگهان رنگ باخت.
«فکر کنم داره میشکـ...»
پیش از آنکه حرفش تمام شود، صدای دیگری آمد؛ این یکیشده چنان بلند بود که گوش را کر میکرد. سانی حس کردترقوتروقِ زمین ناگهان زیرِ پایش جابهجا شد و سپس کلِ جزیره بهشدت لرزید.
«داره میشکنه!»
سانی پیش از آنکه حتی بفهمد چه خبر است، جَست زد. او ومیداد نفیس که به هوا بلند شدند، کفِ شکافِ زیرِ پایشان ناگهان شکافت وشنیدش فروریخت و غارِ پهناوری از تاریکی و گوشتِ سرخ را در پایین نمایان کرد.
اردوگاهِ کوچکشان در دم بلعیده شد. بهجز خاطرههایی مانند صندوق که مرخص شدند و درداخلِ گردبادی از جرقهها ناپدید گشتند، همهچیزِ دیگر — اجاقِ آتش، کیسهخواب، بسترِ ساختهشده از خزهٔکاغذیِ نرم و بقیهٔ چیزها — در میانِ بارانی از تکهسنگها به درونِ تاریکی سقوط کرد.
اما فروپاشیعادی هنوز تماممیرسید نشده بود.
سانی که به دیوارِ عمودیِ شکاف برخورد کرد و صخرهها را چسبید، دیوارها هم کجپدیدار شدند. بوی وحشتناکِ خون به مشامش زد و دید ترکِ کوچکی که پیشتر متوجهش شده بود،آمد دارد بزرگتر میشود. ترکهای بیشمارِ تازهای هم پدیدار شدند و کلِ دره ناگهان به حرکت درآمد.
لعنت بهش!
سانی برای فرار از این فاجعه، پایش را به دیوار فشار داد و بالاتر پرید. قصد داشت این کار را تکرارکاملاً کند و با پرشِ بعدی خودش را به سطح برساند، اما نقطهای که هدف گرفته بود ناگهان کنده شد و مثلدیگری بهمنی از سنگ به پایین سقوط کرد. سانی ناسزایی گفت و در عوض سایهها را ظاهر کرد تا جای پایی بسازد.
کسری از ثانیه بعد، از شکاف بیرون پرید، رویآرام زمین غلت زد، سپس بهسرعت سمتِ لبه برگشت واومد دستِ نفیس را گرفت تا کمک کند بالا بیاید.
بهمحضِ اینکه روی هم غلتهیولای زدند و دور شدند، کلِجدید لبه کنده شد و فروریخت.
فکری وحشتزده به ذهنِاحاطهاش سانی خطور کرد: کلِنظر جزیره داشت از هم میپاشید.
با این حال،جرئت ویرانی تا اینآنجا حد مطلق نبود.
همانطور که آن دو تماشا میکردند، چشماندازِ پوستهٔ لاکپشتِ سیاه داشت تغییر میکرد. به نظر میرسید شکافصدایی از زیرِ منطقهٔ مرکزی، همانجا که اردوگاهشان قرار داشت، نشئت میگرفت. ترکهای پهنی در سنگِ سیاه پخشاخم شد و سطحِ وسیعی یا کاملاً فروریخت یا دستکم نشست کرد و گودالهای عمیقی به وجود آورد.
بقیهٔ جزیره هم تحتِ تأثیر قرار گرفته بود، اما بهجدید میزانِ کمتر. این صرفاً یک واکنشِ زنجیرهای بود که زمین رادرآمد وادار کرد کج شود و چند متر در آب سُر بخورد.
با این وجود،سیاهی پناهگاهشان همچنان رویمیدید آب شناور بود.
سانی با تأخیر متوجه شد که عملاً روی نفیس افتاده است. دستوپایشان در همکابوس گره خورده بود و هر دو غرق در گردوخاکِ سنگ بودند. بهسختی نفس میکشید.شکلِ بهآرامی خودش را عقب کشید و بلند شد. چند لحظه بعد، نفیس هم بلند شد.
سانی و نفیس که گیجومنگقدیس بالای گودالِ تازهشکلگرفته ایستاده بودند، باشده چهرههایی درهمرفته به پایین نگاه کردند.
اردوگاهشان، جایی که شبهایلاشهٔ آرامِ بسیاری را در آنکاملاً گذرانده بودند، نابود شده بود.
بدتر از آن، جزیرهٔ تاریک نشانههایی از فروپاشی بروز میداد. امروز فقط بخشیمیداد از منطقهٔ مرکزی بود، اما در آینده ریزشهای بیشتری رخ میداد. سرانجام، کلِ پوستهترقوتروقِ فرومیریخت و آنها را در دریایی از پلیدهای مرگبار، سرگردان و بیدفاع رها میکرد.
پس از نزدیک بهنکرده یک ماه آرامش، سرانجاملاک به بحرانی واقعی رسیدند.
سانی و نفیسنظر به هم نگاه کردند،نگهبانی بیآنکه بدانند چه بگویند.
در نهایت،کابوس سانی سکوتلاشهٔ را شکست:
«باید از این جزیره بریم.»
نفیس لحظهای مکث کرد.
«آره. ولی چطوری؟»
سانی با چهرهای تاریک نگاهش را دزدید. نمیدانست. اینطورکاملاً نبود که برای این وضعیتِ اجتنابناپذیر آماده نشده باشند؛کاغذیِ دهها بار سعی کرده بودند نقشهٔ عملی و مناسبی بکشند.
با این حال،سیاهی هیچ نقشهٔ اینچنینیمیدید به ذهنشان نمیرسید.
مارِ لاجوردی همچنان در آب منتظرشان بود و پروانهٔ تاریکنمیدانستند هنوز بر آسمان فرمانروایی میکرد. بدتر از آن، پلیدهای بسیارترقوتروق بیشتری در آبهای اطراف پرسه میزدند، از جمله دستههای وحشتناکِ کریلها.
اگر جزیره غرق میشد، میمردند.
اگر غرق نمیشد، مارِ لاجوردی سرانجام کشتهمیشنیدند میشد و آنها یا طعمهٔ پروانهٔ هیولاوارهوا میشدند یا طعمهٔ یک موجودِ کابوسِ اعظمِ دیگر.
انگار هیچ راهِ فراری نبود.
سانی به گودالِ پرنکرده از آوارِ سنگ خیرهلاک شد و آهی کشید.
حالا... حالاعادی دیگه واقعاً شبیهِقدیس یه کابوسِ واقعیه.
لبخندِ غمگینیکابوس روی صورتِلاشهٔ رنگپریدهاش نشست.