---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

برده ی سایه

چپتر 1045: سقوط فالکون اسکات (۶۳) • ⏱ 6 دقیقه

چپتر 1045: سقوط فالکون اسکات (۶۳)

0

در تونل‌های زیرِ بخشِ متروکهٔ شهر و میدانِ کشتارِ وسیعِ آن‌سوی دیوارِ ویران، موادِ منفجرهٔ‌داشت​ بی‌شماری هم‌زمان سیگنالِ انفجار را دریافت کردند. برای اینکه تداخلِ دروازه‌های نزدیک روی اجرای پروتکلِ زمینِ‌محدودهٔ​ سوخته اثری نگذارد، همهٔ آن‌ها با سیم‌هایی ساده اما قابل‌اطمینان به شبکه‌ای هزارتومانند متصل شده بودند.

با اینکه سیگنال با سرعتی نجومی در سیم‌ها حرکت‌کرکنندهٔ​ می‌کرد، همچنان بینِ انفجارِ نزدیک‌ترین موادِ منفجره به خاکریزهای‌نفس​ خطِ دفاعیِ دوم و دورترینِ آن‌ها، تأخیرِ اندکی بود.

در ابتدا...

از دور، انگار موجی در زمین پخش شده و به سمتِ بیرون می‌رفت. موج از میانِ‌ویرانِ​ خیابان‌های ویرانِ شهر گذشت و فواره‌های بی‌شماری از گردوغبار از میانِ آوار به هوا برخاست. برخی‌پاشیدند​ از ساختمان‌هایی که در برابرِ نبردِ سهمگین دوام آورده بودند فروریختند؛ بعضی‌هایشان هم انگار از هم پاشیدند.

پیشگامانِ انبوهِ موجوداتِ کابوس پیش از آن واردِ شهر‌بخش‌های​ شده بودند و در این خیابان‌ها می‌تاختند. آن‌ها اول از‌فلز​ همه با موج برخورد کردند و به زمین پرتاب شدند.

سپس موج به دیوارِ سر‌به‌فلک‌کشیده رسید و بخش‌های بیشتری از آن را ویران کرد. تودهٔ آلیاژ‌کشته‌شده​ تازه داشت در میانِ نالهٔ کرکنندهٔ پاره‌شدنِ فلز فرومی‌ریخت که موج از جسدِ کوه‌پیکرِ تایتانِ کشته‌شده در‌لحظه​ میدانِ آن‌سو گذشت و از نفس افتاد. حالا کلِ آن گله در محدودهٔ ویرانی گرفتار شده بود.

تمامِ این‌ها‌انفجارِ​ بیش از چند‌خاکریزهای​ ثانیه طول نکشید.

برای یک‌اندکی​ لحظه، همه‌چیز‌ابتدا​ آرام گرفت...

و بعد، زمین فروریخت.

نوارِ وسیعی از زمین به پهنای چند کیلومتر آرام‌آرام نشست کرد، انگار که دهانه‌ای غول‌پیکر شکل می‌گرفت. حالا‌نفس​ که زمین کاملاً از بند رها شده بود، هیچ‌یک از ساختمان‌ها جانِ سالم به در نبردند؛ همگی واژگون‌گرفت​ شده و از هم پاشیدند و در کامِ رانشِ عظیمِ زمین فرورفتند. بقایای دیوارِ شهر نیز به‌کلی نابود شد.

با این حال،‌نزدیک‌ترین​ ویرانیِ اصلی هنوز‌خطِ​ در راه بود.

با پایین‌رفتنِ تودهٔ غیرقابل‌تصورِ خاک، انگار همه‌چیز به نقطهٔ تعادلی عجیب رسید... و بعد ناگهان‌خیابان‌های​ در حریقی خشمگین به سمتِ بالا منفجر شد. گویی حبابی غول‌پیکر از زیرِ آن متورم‌فروریختند​ شد و بعد ترکید، و ستونی عظیم از شعله را در آسمانِ سردِ زمستان رها کرد.

برای یک‌همه​ لحظه، شب همچون‌شدند​ روز روشن شد.

سپس، غرشِ رعدآسای انفجار جهان را فراگرفت و خودِ آسمان‌ها را به لرزه درآورد. ابری مواج از گردوغبار و‌افتاد​ آوار به هوا برخاست و اقیانوسِ شعله‌هایی را که از زیرِ زمین زبانه می‌کشید، پوشاند. انفجارِ مهیبِ دوم زمانی‌فروریخت​ طنین‌انداز شد که انبارهای مهماتِ پخش‌شده در منطقهٔ تجمعِ زیرِ دیوار، زیرِ هجومِ گرما، نیروی ضربه و فشار منفجر شدند.

گلهٔ موجوداتِ کابوس در این ویرانیِ نابودکننده بلعیده شد. ضعیف‌ترین‌هایشان در‌اندکی​ دم کشته شدند، در حالی که قوی‌ترها به‌شدت زخم برداشته و‌موج​ سوختند. تنها قوی‌ترین‌ها توانستند از حریقِ اولیه جانِ سالم به در ببرند.

در کمتر از یک دقیقه، منطقه‌ای پهناور به‌کلی ویران شد و به گودالی تابان از آتش، سنگِ مذاب و فلزِ مایع بدل گشت. منظرهٔ خشمگینِ‌برابرِ​ تمامِ این‌ها، تا زمانی که جهان در غبار پنهان شد، هم شگفت‌انگیز بود و هم رعب‌آور. سربازانی که روی خاکریزها ایستاده بودند از مدت‌ها پیش‌بخش‌های​ به زمین افتاده و گوش‌هایشان را گرفته بودند، اما حتی در آن حالت هم می‌توانستند این تخریبِ وحشتناک را از طریقِ لرزش‌های شدیدِ زمین حس کنند.

...اما سانی برای تماشای‌پرتاب​ این انفجارِ فاجعه‌بار، صندلیِ‌رسید​ ردیفِ اول را داشت.

هر چه‌بیشتری​ باشد، درست وسطش‌آلیاژ​ گیر افتاده بود.

بمیر، بمیر! بمیر، حروم‌زاده!

در حالی که داخلِ کرهٔ سایه‌ها گیر افتاده بود، لاشخور را زیرِ خود نگه داشته‌خیابان‌های​ بود و با مشت به او می‌کوبید. هر ضربه‌اش آن‌قدر قدرت داشت که یک نفربرِ زرهی‌بعضی‌هایشان​ مثل کرگدن را به‌کلی متلاشی کند، اما زرهِ استخوانیِ سیاه در دیوِ سایه خیالِ شکستن نداشت.

هر چه‌همه​ بیشتر دوام می‌آورد،‌شدند​ سانی خشمگین‌تر می‌شد.

فقط بمیر، لعنتی!

کرهٔ تاریکیِ دورشان ناگهان لرزید، لحظه‌ای بالا رفت و بعد به پایین‌بود​ سقوط کرد. لرزشی شدید در دیوارهایش پیچید و بالا ناگهان پایین شد؛‌خیابان‌های​ انگار تخمِ سایه داشت غلت می‌خورد و به این‌طرف و آن‌طرف پرتاب می‌شد.

سانی که روی لاشخور نشسته بود و لاشخور هم سرسختانه مقاومت می‌کرد، برای یک ثانیهٔ کوتاه حس‌گذشت​ کرد دارد سقوط می‌کند. به سقفِ کره خورد و لحظه‌ای بعد، غولِ نفرت‌انگیز هم با شدت پایین‌انبوهِ​ افتاد و رویش آوار شد. مشتِ عظیمی به کنارِ سرِ سانی خورد و برق از سرش پراند.

لعنت... بهش...

با این حال، پلید نتوانست از این فرصت استفاده‌کرکنندهٔ​ کند، چون تخمِ سایه کسری از ثانیه بعد دوباره‌نفس​ وارونه شد... و بعد دوباره، و دوباره، و دوباره.

هر دو داخلِ کره پرتاب می‌شدند و مثلِ توپِ پلاستیکی به دیوارهایش می‌خوردند و کمانه‌انگار​ می‌کردند. سانی تقریباً بی‌درنگ بی‌خیالِ فهمیدنِ بالا و پایین شد و تمامِ تمرکزش را روی‌هوا​ چسبیدن به لاشخور گذاشت؛ به محضِ اینکه رهایش می‌کرد، موجود می‌توانست با گامِ سایه در برود.

اما تا وقتی ولش‌ابتدا​ نمی‌کرد... می‌توانست به تلاش برای‌پخش​ کشتنِ آن نکبت ادامه دهد...

بمیر!!!

درست وقتی می‌خواست مشتِ دیگری حواله‌اش کند، دردِ شدیدی در شانه‌اش پیچید. لاشخورِ گیج بالاخره بی‌خیالِ‌کشته‌شده​ رها کردنِ خودش از دستِ این انسانِ دیوانه شده بود و دیگر سعی نمی‌کرد ضرباتش را‌نکشید​ با مشت جواب بدهد؛ در عوض، غریزی به سراغِ کاری رفت که در آن بهترین بود.

دریدنِ همه‌چیز با دندان‌هایش.

آخ، ولم کن، آشغالِ کثافت!

از قبل هم مقداری زهر‌شدند​ در رگ‌های سانی جریان داشت،‌بیشتری​ اما حالا بیشتر شده بود...

اما پیش از آنکه بتواند کاری کند، دنیا‌نالهٔ​ ناگهان لرزید و موجِ انفجارِ مهیبی در کره‌کشته‌شده​ پیچید. حس کرد تمامِ اندام‌های داخلی‌اش جابه‌جا شده‌اند...

اما لرزشِ‌انفجارِ​ بعدی به‌طرزِ‌منفجره​ غیرقابل‌توصیفی شدیدتر بود.

سانی فکر کرد برای لحظه‌ای از هوش رفته، اما شاید هم این‌طور نبود. غرید‌میانِ​ و با هر دو دست لاشخور را چسبید؛ می‌ترسید ولش کند. چون دستِ آزادی‌دوام​ برای کتک زدنِ موجود نداشت، با تمامِ قدرت با سر به صورتِ آن عوضی کوبید.

بالاخره، سانی حس‌برخورد​ کرد چیزی زیرِ‌سپس​ ضربه‌اش خرد شد.

هرچند، شاید هم‌کرد​ بینیِ خودش بود...‌تازه​ تشخیصش سخت بود...

دنیا می‌لرزید،‌انفجارِ​ می‌سوخت و‌منفجره​ سراسر درد بود.

سانی که کاملاً جنونِ خون گرفته بود، به این چیزها توجهی نکرد و با هرچه در توان داشت به خرد کردنِ لاشخورِ لعنتی ادامه‌ساختمان‌هایی​ داد، در حالی که لاشخور هم با نیش‌های تیزش گوشتِ او را می‌درید و گاز می‌گرفت. زرهِ موجود نمی‌شکست... اما بدنِ انسان هم کم‌سر‌به‌فلک‌کشیده​ نمی‌آورد. در واقع، پوستِ او از چرمِ بیشترِ پلیدهایی که دیو در گذشته بلعیده بود سخت‌تر بود و استخوان‌هایش ده‌ها برابر محکم‌تر از آن‌ها.

آخه این‌همه​ دیگه چه جور‌شدند​ انسانِ مسخره‌ای بود؟!

گرمای غیرقابل‌تحملی هوای داخلِ کره را پر کرده بود‌کرکنندهٔ​ و انگار دیوارهایش داشتند با رنگِ سرخِ مات و‌نفس​ کِدِری می‌درخشیدند. سپس، ترکی روی سطحِ سیاه پدیدار شد...

آن دو، غرق‌نزدیک‌ترین​ در خون‌خواهیِ بی‌کران،‌خطِ​ به مبارزه ادامه دادند.

ناولها | novelha.net