چپتر 1045: سقوط فالکون اسکات (۶۳)
0در تونلهای زیرِ بخشِ متروکهٔ شهر و میدانِ کشتارِ وسیعِ آنسوی دیوارِ ویران، موادِ منفجرهٔداشت بیشماری همزمان سیگنالِ انفجار را دریافت کردند. برای اینکه تداخلِ دروازههای نزدیک روی اجرای پروتکلِ زمینِمحدودهٔ سوخته اثری نگذارد، همهٔ آنها با سیمهایی ساده اما قابلاطمینان به شبکهای هزارتومانند متصل شده بودند.
با اینکه سیگنال با سرعتی نجومی در سیمها حرکتکرکنندهٔ میکرد، همچنان بینِ انفجارِ نزدیکترین موادِ منفجره به خاکریزهاینفس خطِ دفاعیِ دوم و دورترینِ آنها، تأخیرِ اندکی بود.
در ابتدا...
از دور، انگار موجی در زمین پخش شده و به سمتِ بیرون میرفت. موج از میانِویرانِ خیابانهای ویرانِ شهر گذشت و فوارههای بیشماری از گردوغبار از میانِ آوار به هوا برخاست. برخیپاشیدند از ساختمانهایی که در برابرِ نبردِ سهمگین دوام آورده بودند فروریختند؛ بعضیهایشان هم انگار از هم پاشیدند.
پیشگامانِ انبوهِ موجوداتِ کابوس پیش از آن واردِ شهربخشهای شده بودند و در این خیابانها میتاختند. آنها اول ازفلز همه با موج برخورد کردند و به زمین پرتاب شدند.
سپس موج به دیوارِ سربهفلککشیده رسید و بخشهای بیشتری از آن را ویران کرد. تودهٔ آلیاژکشتهشده تازه داشت در میانِ نالهٔ کرکنندهٔ پارهشدنِ فلز فرومیریخت که موج از جسدِ کوهپیکرِ تایتانِ کشتهشده درلحظه میدانِ آنسو گذشت و از نفس افتاد. حالا کلِ آن گله در محدودهٔ ویرانی گرفتار شده بود.
تمامِ اینهاانفجارِ بیش از چندخاکریزهای ثانیه طول نکشید.
برای یکاندکی لحظه، همهچیزابتدا آرام گرفت...
و بعد، زمین فروریخت.
نوارِ وسیعی از زمین به پهنای چند کیلومتر آرامآرام نشست کرد، انگار که دهانهای غولپیکر شکل میگرفت. حالانفس که زمین کاملاً از بند رها شده بود، هیچیک از ساختمانها جانِ سالم به در نبردند؛ همگی واژگونگرفت شده و از هم پاشیدند و در کامِ رانشِ عظیمِ زمین فرورفتند. بقایای دیوارِ شهر نیز بهکلی نابود شد.
با این حال،نزدیکترین ویرانیِ اصلی هنوزخطِ در راه بود.
با پایینرفتنِ تودهٔ غیرقابلتصورِ خاک، انگار همهچیز به نقطهٔ تعادلی عجیب رسید... و بعد ناگهانخیابانهای در حریقی خشمگین به سمتِ بالا منفجر شد. گویی حبابی غولپیکر از زیرِ آن متورمفروریختند شد و بعد ترکید، و ستونی عظیم از شعله را در آسمانِ سردِ زمستان رها کرد.
برای یکهمه لحظه، شب همچونشدند روز روشن شد.
سپس، غرشِ رعدآسای انفجار جهان را فراگرفت و خودِ آسمانها را به لرزه درآورد. ابری مواج از گردوغبار وافتاد آوار به هوا برخاست و اقیانوسِ شعلههایی را که از زیرِ زمین زبانه میکشید، پوشاند. انفجارِ مهیبِ دوم زمانیفروریخت طنینانداز شد که انبارهای مهماتِ پخششده در منطقهٔ تجمعِ زیرِ دیوار، زیرِ هجومِ گرما، نیروی ضربه و فشار منفجر شدند.
گلهٔ موجوداتِ کابوس در این ویرانیِ نابودکننده بلعیده شد. ضعیفترینهایشان دراندکی دم کشته شدند، در حالی که قویترها بهشدت زخم برداشته وموج سوختند. تنها قویترینها توانستند از حریقِ اولیه جانِ سالم به در ببرند.
در کمتر از یک دقیقه، منطقهای پهناور بهکلی ویران شد و به گودالی تابان از آتش، سنگِ مذاب و فلزِ مایع بدل گشت. منظرهٔ خشمگینِبرابرِ تمامِ اینها، تا زمانی که جهان در غبار پنهان شد، هم شگفتانگیز بود و هم رعبآور. سربازانی که روی خاکریزها ایستاده بودند از مدتها پیشبخشهای به زمین افتاده و گوشهایشان را گرفته بودند، اما حتی در آن حالت هم میتوانستند این تخریبِ وحشتناک را از طریقِ لرزشهای شدیدِ زمین حس کنند.
...اما سانی برای تماشایپرتاب این انفجارِ فاجعهبار، صندلیِرسید ردیفِ اول را داشت.
هر چهبیشتری باشد، درست وسطشآلیاژ گیر افتاده بود.
بمیر، بمیر! بمیر، حرومزاده!
در حالی که داخلِ کرهٔ سایهها گیر افتاده بود، لاشخور را زیرِ خود نگه داشتهخیابانهای بود و با مشت به او میکوبید. هر ضربهاش آنقدر قدرت داشت که یک نفربرِ زرهیبعضیهایشان مثل کرگدن را بهکلی متلاشی کند، اما زرهِ استخوانیِ سیاه در دیوِ سایه خیالِ شکستن نداشت.
هر چههمه بیشتر دوام میآورد،شدند سانی خشمگینتر میشد.
فقط بمیر، لعنتی!
کرهٔ تاریکیِ دورشان ناگهان لرزید، لحظهای بالا رفت و بعد به پایینبود سقوط کرد. لرزشی شدید در دیوارهایش پیچید و بالا ناگهان پایین شد؛خیابانهای انگار تخمِ سایه داشت غلت میخورد و به اینطرف و آنطرف پرتاب میشد.
سانی که روی لاشخور نشسته بود و لاشخور هم سرسختانه مقاومت میکرد، برای یک ثانیهٔ کوتاه حسگذشت کرد دارد سقوط میکند. به سقفِ کره خورد و لحظهای بعد، غولِ نفرتانگیز هم با شدت پایینانبوهِ افتاد و رویش آوار شد. مشتِ عظیمی به کنارِ سرِ سانی خورد و برق از سرش پراند.
لعنت... بهش...
با این حال، پلید نتوانست از این فرصت استفادهکرکنندهٔ کند، چون تخمِ سایه کسری از ثانیه بعد دوبارهنفس وارونه شد... و بعد دوباره، و دوباره، و دوباره.
هر دو داخلِ کره پرتاب میشدند و مثلِ توپِ پلاستیکی به دیوارهایش میخوردند و کمانهانگار میکردند. سانی تقریباً بیدرنگ بیخیالِ فهمیدنِ بالا و پایین شد و تمامِ تمرکزش را رویهوا چسبیدن به لاشخور گذاشت؛ به محضِ اینکه رهایش میکرد، موجود میتوانست با گامِ سایه در برود.
اما تا وقتی ولشابتدا نمیکرد... میتوانست به تلاش برایپخش کشتنِ آن نکبت ادامه دهد...
بمیر!!!
درست وقتی میخواست مشتِ دیگری حوالهاش کند، دردِ شدیدی در شانهاش پیچید. لاشخورِ گیج بالاخره بیخیالِکشتهشده رها کردنِ خودش از دستِ این انسانِ دیوانه شده بود و دیگر سعی نمیکرد ضرباتش رانکشید با مشت جواب بدهد؛ در عوض، غریزی به سراغِ کاری رفت که در آن بهترین بود.
دریدنِ همهچیز با دندانهایش.
آخ، ولم کن، آشغالِ کثافت!
از قبل هم مقداری زهرشدند در رگهای سانی جریان داشت،بیشتری اما حالا بیشتر شده بود...
اما پیش از آنکه بتواند کاری کند، دنیانالهٔ ناگهان لرزید و موجِ انفجارِ مهیبی در کرهکشتهشده پیچید. حس کرد تمامِ اندامهای داخلیاش جابهجا شدهاند...
اما لرزشِانفجارِ بعدی بهطرزِمنفجره غیرقابلتوصیفی شدیدتر بود.
سانی فکر کرد برای لحظهای از هوش رفته، اما شاید هم اینطور نبود. غریدمیانِ و با هر دو دست لاشخور را چسبید؛ میترسید ولش کند. چون دستِ آزادیدوام برای کتک زدنِ موجود نداشت، با تمامِ قدرت با سر به صورتِ آن عوضی کوبید.
بالاخره، سانی حسبرخورد کرد چیزی زیرِسپس ضربهاش خرد شد.
هرچند، شاید همکرد بینیِ خودش بود...تازه تشخیصش سخت بود...
دنیا میلرزید،انفجارِ میسوخت ومنفجره سراسر درد بود.
سانی که کاملاً جنونِ خون گرفته بود، به این چیزها توجهی نکرد و با هرچه در توان داشت به خرد کردنِ لاشخورِ لعنتی ادامهساختمانهایی داد، در حالی که لاشخور هم با نیشهای تیزش گوشتِ او را میدرید و گاز میگرفت. زرهِ موجود نمیشکست... اما بدنِ انسان هم کمسربهفلککشیده نمیآورد. در واقع، پوستِ او از چرمِ بیشترِ پلیدهایی که دیو در گذشته بلعیده بود سختتر بود و استخوانهایش دهها برابر محکمتر از آنها.
آخه اینهمه دیگه چه جورشدند انسانِ مسخرهای بود؟!
گرمای غیرقابلتحملی هوای داخلِ کره را پر کرده بودکرکنندهٔ و انگار دیوارهایش داشتند با رنگِ سرخِ مات ونفس کِدِری میدرخشیدند. سپس، ترکی روی سطحِ سیاه پدیدار شد...
آن دو، غرقنزدیکترین در خونخواهیِ بیکران،خطِ به مبارزه ادامه دادند.