---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

برده ی سایه

چپتر 337: هیچ‌کس • ⏱ 6 دقیقه

چپتر 337: هیچ‌کس

0

سانی با احضارِ بالِ تاریک و خارِ خزنده، از لبهٔ بالکنِ سنگی پایین پرید. در ثانیهٔ بعد،‌کرکننده​ خنجرش تاریکی را شکافت و در شاخهٔ مرجانیِ شکسته‌ای در آن بالا فرو رفت. با کششی تند،‌دست‌وپا​ سانی خودش را به بالا پرتاب کرد و ردای شفاف پشتِ سرش به هاله‌ای تار تبدیل شد.

در اطرافش، فضای داخلیِ منارهٔ سرخ که هزاران سال بی‌تغییر مانده‌چرخید​ بود، داشت دگرگون می‌شد. برجِ باستانی زیرِ بارِ پیامدهای فاجعه‌بارِ نبردِ‌سالم​ میان ستارهٔ دگرگون و ظرفِ خورشیدِ مصنوعی، همچنان می‌لرزید و تکان می‌خورد.

ریشه‌های عظیمِ مرجانی خرد می‌شدند و به پایین سقوط می‌کردند و فضای‌تاب​ وسیع و پرپژواکِ مناره را در هیاهویی کرکننده غرق می‌کردند. با برخوردِ‌تراشه‌های​ تخته‌سنگ‌های عظیمِ مرجانی به شاخه‌های پایینی، آن‌ها نیز در دم پودر می‌شدند.

سانی در میانِ این‌همه‌کند​ ویرانی پیش می‌رفت و‌پهلو​ برای زنده ماندن دست‌وپا می‌زد.

پیش از آنکه حتی به ریشهٔ هدفش برسد، آوارِ در حالِ سقوط آن را با خاک یکسان کرد. سپس تودهٔ مرجان‌ها فرو ریخت و می‌رفت‌پودر​ تا سانی را زیرِ وزنِ مرگبارش دفن کند. بی‌آنکه جا بخورد، چرخید و خارِ خزنده را به پهلو پرت کرد، سپس از مسیرِ ریزشِ مرجان‌ها‌مرگبارش​ کنار کشید. تنها یک ثانیه بعد، سانی به پهلوی ریشه‌ای سالم برخورد کرد، با فشار از سطحِ آن کنده شد و به بالا رفتن ادامه داد.

می‌چرخید و تاب می‌خورد و از خارِ خزنده و هر سطحی که دستش می‌رسید‌مسیرِ​ استفاده می‌کرد تا از تخته‌سنگ‌های مرجانیِ در حالِ سقوط جاخالی بدهد، از تکه‌تکه شدن‌ادامه​ میانِ ابرهای مرگبارِ تراشه‌های معلق در هوا در امان بماند و بالاتر و بالاتر برود.

در همین حین، سایه‌برخورد​ در جستجوی کاستر از‌رفتن​ ریشه‌ای به ریشهٔ دیگر می‌پرید.

میراث‌دار بسیار سریع‌تر از سانی بود، اما پابندِ‌پهلو​ زمین بود و مزیتِ دید در تاریکی را نداشت.‌ریشه‌ای​ سانی مطمئن بود که خیلی زود به او می‌رسد.

پس از چند‌می‌لرزید​ دقیقهٔ عذاب‌آور، سرانجام‌ریشه‌های​ به او رسید.

سانی از میانِ ابری از غبارِ مرجانی بیرون آمد، ردّی سرخ در هوا‌پرت​ به جا گذاشت و با غلتی چابک روی ریشه‌ای پهن فرود آمد. لحظه‌ای‌کنده​ بعد، روی پا پرید و بی‌صدا در تاریکی ایستاد تا کاستر ظاهر شود.

این بالا، در بالاترین سطوحِ مناره، هرج‌ومرج چندان شدید نبود. شاخه‌های مرجانیِ‌تاب​ در آستانهٔ شکستن پیش‌تر فرو ریخته بودند و معدود شاخه‌های باقی‌مانده نسبتاً ثبات‌معلق​ داشتند. این موضوع به سانی اجازه می‌داد مسیرِ حرکتِ میراث‌دار را پیش‌بینی کند.

چوبِ خنک و صیقلیِ نقابِ‌بی‌آنکه​ بافنده راحت روی صورتش نشسته‌مسیرِ​ بود و چهره‌اش را می‌پوشاند.

سانی مطمئن نبود خاندانِ هان لی چه منابع و ارتباطاتی در اختیار دارد، پس تصمیم گرفت بیش از پیش احتیاط کند.‌شاخه‌های​ نگران بود کسی با کمکِ یک توانِ سرشتِ پیشگویانه یا خاطره‌ای عجیب و قدرتمند، مرگِ کاستر را به او ربط بدهد...‌حالِ​ درگیری با یک خاندانِ میراث‌دارِ کینه‌توز آخرین چیزی بود که می‌خواست پس از بازگشت به دنیای واقعی با آن روبه‌رو شود.

و حالا دیگر مطمئن بود که‌مرگبارش​ یکی از آن دو قرار است همین‌جا‌پرت​ بمیرد؛ در این برجِ نفرین‌شده و مخوف.

این رویارویی‌ریشه‌ای​ خیلی وقت پیش‌فشار​ باید رخ می‌داد.

از خودِ کاستر هم پروا داشت. آن وارثِ مغرور‌پرت​ خیلی چیزها بود، اما ابله نبود. این احتمال وجود داشت‌برخورد​ که از مدت‌ها پیش نقصِ سانی را حدس زده باشد.

نقاب، ضمانتِ‌همچنان​ او در برابرِ‌می‌خورد​ چنین احتمالی بود.

ببینیم کدوممون بهتره...‌مرجان‌ها​ ببینیم کدوممون بیشتر‌مرگبارش​ لیاقتش رو داره...

برای سانی، این مبارزه فقط‌فشار​ برای شکست دادنِ کاستر نبود. حتی‌می‌چرخید​ برای دفاع از نفیس هم نبود.

برای شکست‌مرگبارش​ دادنِ خودِ‌کند​ دنیا بود.

انگار یک عمر پیش بود که او و کاستر‌خرد​ برای اولین بار در آکادمی با هم روبه‌رو شدند؛‌غرق​ آن زمان در دو سوی مخالفِ بشریت قرار داشتند.

یکی در‌تودهٔ​ اوج بود و‌وزنِ​ دیگری در قعر.

یکی قوی بود و در محاصرهٔ حلقه‌ای از ستایشگران، و دیگری ضعیف بود‌سطحی​ و تنها. یکی بهترین آموزش‌ها، بهترین استادان، منابعِ عظیمِ خانوادهٔ قدرتمندش، زرادخانه‌ای موروثی از‌امان​ خاطره‌ها و کلی خردهٔ روح داشت تا او را به‌سوی موفقیتِ آینده سوق دهند.

دیگری هیچ‌چیز نداشت.

سانی هرگز چیزی نداشت. نه خانواده‌ای و نه خانه‌ای، نه جایی‌سقوط​ که بتواند مالِ خودش بداند، نه کسی که برایش مهم باشد‌پایینی​ او زنده است یا مرده، نه فرصتی، نه شانسی... و نه آینده‌ای.

وقتی به همان جهنمی پرتاب شد که کاستر در آن بود، چنگ و دندان نشان داد و‌کشید​ جنگید، رنج کشید و تاب آورد، زنده ماند و با اراده، هوش و رویارویی‌های بی‌شمار با مرگ،‌می‌رسید​ خودش را بالا کشید. و حالا، یک سال بعد، آماده بود تا جایگاهِ برحقش را پس بگیرد.

با شکست دادنِ کاستر، می‌خواست یک بار برای همیشه ثابت کند که از هیچ‌کس‌دستش​ کمتر نیست. که هیچ‌کسِ بی‌اهمیتی نیست که بشود دورش انداخت و فراموشش کرد تا‌بماند​ در صفحاتِ تاریخ گم شود. که او هم به اندازهٔ آن انسان‌های «واقعی» اهمیت دارد.

که با وجودِ زاده نشدن‌بی‌آنکه​ در ثروت و رفاه، به‌مسیرِ​ اندازهٔ بهترینِ آن‌ها استثنایی است.

...حتی خیلی بیشتر از آن‌ها.

سانی در تاریکی منتظر بود‌وزنِ​ که نورِ یک فانوسِ خاطره‌بخورد​ به‌سرعت از پایین نزدیک شد.

کاستر داشت به‌سمتِ قلهٔ مناره می‌شتافت و از سرعتِ شگفت‌انگیز و مهارت‌هایش استفاده می‌کرد تا‌ثانیه​ زیرِ آوارِ در حالِ سقوط کشته نشود. حسابی نزدیک شده بود که ناگهان، نورِ فانوسش‌می‌رسید​ روی پیکرِ بی‌حرکتی افتاد که وسطِ یک ریشهٔ مرجانیِ پهن ایستاده بود و راهش را می‌بست.

زرهی تاریک بافته‌شده از پارچه‌ای نرم، با چرمِ سیاه و مات که از نقاطِ حیاتی محافظت می‌کرد. تیغه‌ای ساده‌برخوردِ​ که نرم در دست گرفته شده و نوکش رو به زمین بود. نقابِ چوبی که شبیه به چهرهٔ دیوی‌ریشهٔ​ ترسناک بود تازگی داشت، اما با این حال، کاستر برای تشخیصِ اینکه چه کسی روبه‌رویش ایستاده هیچ مشکلی نداشت.

کاستر سرعتش را کم کرد و چند متر‌کند​ دورتر از آن ولگردِ کوچک و نفرت‌انگیز ایستاد،‌کنار​ دندان به هم سایید و با انزجار گفت:

«تویی.»

سانی که‌مرگبارش​ پشتِ نقاب پنهان‌بی‌آنکه​ بود، لبخند زد.

«نه، نه.‌همچنان​ اشتباه می‌کنی.‌تکان​ راستش، من نیستم.»

سپس سرش را کج کرد، به‌مرگبارش​ آن میراث‌دارِ مغرور خیره شد و‌پهلو​ با صدایی پر از تعجب گفت:

«اوه! سلام کاستر. چه تصادفی، بین‌سطحِ​ این‌همه جا اینجا بهت برخوردم. اصلاً‌تاب​ انتظارشو نداشتم! آه، حتماً کارِ تقدیره...»

ناولها | novelha.net