چپتر 1462: مسیرِ هموار
0سرانجام، سانی به آن سویِ جزیرهزنِ رسید. از درونِ سایهها بیرون پرید،آهی کمی تلوتلو خورد و آه کشید.
ذخایرِ جوهرش تقریباً خالی بود. خوشبختانه، سرعتِ از دست رفتنِخیلی جوهرش دیگر آنقدرها زیاد نبود... و این یعنی زندانیانِ جزیرهٔتند آلتیا تا الان بسیاری از اجسادِ متحرک را نابود کرده بودند.
با این حال، سفرش از میانِ جنگلِ مهآلود بسیار سریعتردستت و بیدردسرتر از حالتِ عادی پیش رفته بود، پس کاملاًشانهاش ارزشش را داشت. غروب که میرسید، جوهرش دوباره پر میشد...
با این وجود، بعدغروب از رسیدن به دریاچهٔوجود خون باید خیلی احتیاط میکرد.
سانی سر تکان داد و به راه افتاد، و کابوس هم در سایهها دنبالشآرام میکرد. قدمهایش تند و بیصدا بود. به بالای تپهٔ بلندی رسید و از رویداریم برآمدگیِ صخرهای پرید، بعد بدون اینکه ذرهای از سرعتش کم کند، دستش را بالا آورد.
سانی نیزهای را که با سرعتِ برق به سمتش میآمد دراحتیاط هوا گرفت، غُرغُری کرد و چند قدم به عقب کشیده شد. سپستپهٔ به سمتِ افی رفت و با خونسردی نیزه را در دستش گذاشت.
«بیا. این از دستت افتاد.»
زنِ شکارچیارزشش با حیرت بهمیرسید او خیره ماند.
«...خنگول؟»
در دل آهی کشید.
«دوباره شروع شد...»
سانی آرام بهداشت شانهاش زد ودوباره لبخند به لب آورد.
«کسِ دیگهای هم میتونه باشه؟ آره، خودمم. قبل از اینکهماند بپرسی... این اولین باری نیست که داریم این حرفا روباشه میزنیم. راستش، زمان توی این جزیره داره دورِ خودش میچرخه...»
توضیحِ کوتاهی به او دادبعد و ماهیتِ عجیبِ جزیرهٔ آلتیاخیلی و نقشهشان را برایش مرور کرد.
«...خلاصه اینکه، زیاد تو ذوقت نخوره. قول میدم ده بارِ اول حسابی کفمحیرت بریده بود و تو هم تا جا داشت دستم انداختی. نفیس هم همینطور!آره به هر حال، عمو سانی الان اینجاست. دیگه میتونی خیالت رو راحت کنی.»
سانی لحظهای به اوغروب خیره ماند و بعدوجود با لحنی خشک اضافه کرد:
«در مورد اون یارو... حالا اسمش هر چی که هست...ماند دروغ چرا، اولش میخواستم یه کتکِ حسابی بهش بزنم. ولیباشه بعد یادم اومد که قبلاً یه سیلیِ آبدار بهش زدهم.»
سانی در طولِ کابوسِ اولِ آن سربازِ جوان مراقبِ خفتهٔ بیناماحتیاط بود و با یک سیلی ورودش به جهانِ بیداری را خوشامدبالای گفت... درست همانطور که جت روزگاری به خودش خوشامد گفته بود.
با درماندگی آه کشید.
«الان که بهش فکر میکنم، شاید سیلی رو خیلی محکم خوابوندم تو گوشِ اون بیچاره.احتیاط حتماً یه چیزی تو سرش جابهجا شده که با یه غولِ شکمو مثل تو ریختهبرآمدگیِ رو هم... پس دفعهٔ بعد که همدیگه رو ببینیم، احتمالاً فقط یه کم کتکش میزنم...»
افی لبخندی زد وبیا شکمِ برآمدهاش را باحیرت هر دو دست نگه داشت.
«به حرف زدن ادامه بده،بعد عمو سانی. البته اگه میخوای یهاحتیاط چیزی تو سرِ تو هم بشکنه.»
سانی ریز خندید.
راستش را بخواهید، اصلاً دلش نمیخواست با پدرِ بینامِ بچهٔ افی دستبهیقه شود.باید این حرفها را فقط برای این زد که حواسِ او را از این واقعیتتپهٔ پرت کند که معشوقش، به احتمالِ زیاد، تا الان یا مرده بود یا گمشده.
اما از طرفی... یارو شانسِ عجیبی داشت. اگر کسیخیره پیدا میشد که بتواند از انقلابِ زمستانی در قطبِدیگهای جنوب جانِ سالم به در ببرد، قطعاً خودش بود.
با یک فرمانِ ذهنی، کابوسبعد از میانِ سایهها برخاست. همزمان،خیلی سانی صندوقِ حریص را احضار کرد.
«بههرحال، وقت برای تلف کردن نداریم. بقیه تاگذاشت الان باید به اون معبدی که گفتم نزدیکخنگول شده باشن. پس باید زودتر بریم سمتِ دریاچه.»
افی با تردیدداشت به اسبِ جنگیِدوباره تاریک نگاه کرد.
«آمم... مطمئن نیستمگذاشت بتونم سوارِ اینزنِ پونیِ تو بشم، سانی...»
شعلههای سرخی که در چشمانِ ترسناکِ کابوس میسوختند،خون لرزیدند. سانی تقریباً مطمئن بود که هرگز ترورِافتاد وفادارش را با چنین حالتِ عجیبی ندیده است...
«یه... یه پونی؟!»
جوابِ خشمگینانهاش راداشت قورت داد ودوباره بهزور لبخندی زد.
«کی گفته قرارهگذاشت سوارِ اسبِ بزرگ، مغرورشکارچی و قدرتمندِ من بشی؟»
یک قدم به کنار رفت ورسیدن به صندوقِ آلیاژیِ بزرگی که رویمیکرد زمین بینشان قرار داشت اشاره کرد.
«برو بالا. سواریِ امروزت اینه.»
افی چند لحظه صندوقِ حریص رادوباره برانداز کرد، سپس با دستپاچگی ازخون درش بالا رفت. نیشخندی به سانی زد.
«خب، چی میگفتیگذاشت دربارهٔ سوار شدن رویشکارچی اون چیزِ بزرگ و...»
اما پیش از آنکه حرفش تمام شود، پاهای آلیاژیِباید بیشماری از زیرِ صندوقِ بزرگ بیرون زدند و آندنبالش را از زمین بلند کردند. افیِ غافلگیرشده، جیغِ کوتاهی کشید.
سانی نیشخند زد.
«با کمدِ متحرکداشت آشنا شو. نرمترین سواریمیشد تو کلِ جزیرهٔ آلتیا!»
با این حرف، روی زین پرید و کابوس را بهماند یورتمهای ملایم واداشت. صندوقِ آلیاژی هم با عجله به دنبالشانباشه راه افتاد؛ پاهای بیشمارش خزهها را میشکافتند و خشخش میکردند.
افی با حالتی بسیار عجیب روی صندوقِ حریص نشستهباید بود. با این حال، به نظر میرسید نسبتاً راحتدنبالش است و سرعتِ گروهِ کوچکشان هم اصلاً کم نبود.
در واقع،سپس خیلی سریعافی حرکت میکردند.
بیشترِ موجوداتِ کابوس که در جزیره ساکن بودند، بابعد اجسادِ متحرک به سمتِ جنوب کشیده شده بودند؛ بنابراینداد سانی میتوانست بدون هیچ تأخیری مستقیم به سمتِ دریاچه برود.
پس از مدتی، کاجهای باستانیدستت پس رفتند و فضای بازِماند بزرگی پیشِ رویشان نمایان شد.
مه در اینجا غلظتِ کمتری داشت، برای همین سانی کابوس را در لبهٔ جنگلداد متوقف کرد. نمیخواست خطر کند و توجهِ دروگر را به خود جلب کند، حتیبدون اگر آن وحشتِ پنهانِ آسمانها چندی پیش هدفِ حملهٔ پروانهٔ تهی قرار گرفته بود.
پیشِ رویشان پهنهٔ وسیعی از مایعِ زرشکیِ تیره قراربیا داشت. شاید دریاچه روزگاری به زلالیِ بلور بود... اماشروع اکنون، آبهایش با خون به رنگِ سرخ درآمده بود.
منشأ آن خون در دوردست دیده میشد که روی سطحِ دریاچه شناور بود. موجودیخیلی غولپیکر و هولناک بود که شباهتِ گنگی به یک... چیزِ بالدار داشت. گوشتِ تیرهاش پارهپارهروی و مثله شده بود و زخمهای وحشتناکِ بسیاری، امعاء و احشای براقش را نمایان میکرد.
سانی از تصورِ اینکه چه نوع دشمنی توانستهحیرت بود آن غولِ بالدار را اینقدر بیرحمانه بکشد،لبخند لرزید. با این حال، یک چیز را خوب میدانست...
دریاچهٔ خون کاملاً مرگبار بود. هر بار که سانی سعی کرده بود درتکان آن کاوش کند، در عذابی جانکاه مرده بود، بیآنکه حتی بداند چه چیزیبرآمدگیِ او را کشته است. هر کسی که به آبِ خونین دست میزد، میمرد.
افی که هنوزسمتِ روی صندوقِ حریصخونسردی نشسته بود، لرزید.
«خب... چه جورداشت پلیدهای وحشتناکی تو اینمیشد دریاچهٔ دلربا زندگی میکنن؟»
سانی با به یاد آوردنِدستت حرفهای گلِ باد، با چهرهایماند درهمرفته به مایعِ زرشکی خیره شد.
«هیچی... یهجورایی.»
آهی کشید.
«در عوض،ارزشش خودِ دریاچهغروب یه پلیده.»