چپتر 224: تلِ هیزم
0داخلِ لانهٔ غولپیکرِ تارهای عنکبوت، جسدِ خشکیده و مچالهٔ ملکهٔ عظیممرگ روی زمین افتاده بود و زرهِ آهنینش با ضربهای ویرانگر خرد شدهآنجا بود. مدتها از مرگِ جانور میگذشت، اما دیدنش هنوز هم رعبآور بود.
اما شکمِ پهناورِ ملکهٔ مادر، انگار مدتها پس از نبردِ مرگبارش با سرورِ قلعهٔ روشنبالا از هم دریده شده بود. تقریباً اینطور به نظر میرسید که... از درون پاره شدهگوشتِ است. سانی درونِ آن زخمِ هولناک، بقایای خردشدهٔ پنج تخمِ غولپیکر و فلزی را دید.
اندازهشان تقریباً برابر با همان پنج جانورِکریه سقوطکردهٔ هیولاواری بود که قدیسِ سنگیِ اصلی ودیدنِ همنوعانش را در شهرِ تاریک نابود کرده بودند.
پس... از اینجا اومده بودن.
سانی با لرزی بر تن نگاهش را گرفت و متوجهِ پیلههای بیشماری ازمومیایی تارِ عنکبوت شد که دورتادورِ ملکهٔ مرده به دیوارهای لانه چسبیده بودند. درونشان، لاشههایچند خشکیدهٔ موجوداتِ کابوس در هر شکل و اندازهای، به شکلِ عجیبی سالم مانده بودند.
اینجا یکمصرفِ موزهٔ واقعیِآنجا وحشت بود.
انگار موجوداتِ کابوس مدتهای بسیار طولانی درونِ پیلهها زنده نگه داشته شدهآنجا بودند تا اینکه سرانجام تسلیمِ مرگ شده و به اجسادی مومیایی بدل گشتهبگیرد بودند. شاید آن عنکبوتهای کریه آنها را برای مصرفِ بعدی آنجا ذخیره میکردند.
یا... شاید هم نه.
با دیدنِ چند پیله که باز شدهداشته بودند و چیزی که درونشان بود، سانیبدل بهسختی توانست جلوی بالا آوردنش را بگیرد.
عنکبوتهای آهنین ازبعدی هیولاهای گرفتار در پیلههادیدنِ بهعنوانِ غذا استفاده نمیکردند.
...بلکه ازمومیایی آنها بهعنوانِ محفظهٔشاید رشد استفاده میکردند.
موجوداتِ درونِ پیلههای شکسته از درون بلعیده شده بودند. در گوشتِشاید چندتایی از آنها هنوز صدها تخمِ کوچک و مرطوب جا خوشچند کرده بود و نوزادانِ عنکبوت پشتِ پوستههای نیمهشفافشان ضعیف تکان میخوردند.
لعنت... به همهچیز...
لعنت به این عنکبوتها، لعنت به هزارتو، لعنت به ساحلِ فراموششده... و مخصوصاً لعنتجلوی به اون طلسمِ کابوسِ لعنتی که اونو به اینجا کشونده بود. سانی ناگهان ازشکسته این کابوسِ طولانی، تبآلود و بیپایان که در آن گرفتار شده بود، احساسِ خستگی کرد.
اما بدترینمومیایی قسمتش هنوزگشته مانده بود.
او اولین نفری بود که متوجهش شد. سانی در حالی که ناگهانعنکبوتهای چهرهاش در هم رفت، همراهانش را صدا زد. سپس آنها را بهباز عمقِ لانه برد؛ جایی که پیلهای متفاوت از بقیه، به دیوار آویزان بود.
چون این یکی، شبحِ محویزنده از یک بدنِ انسانی راتسلیمِ در خود پنهان کرده بود.
هر شش نفر با چهرههایی عبوس دورِ پیله ایستادندپیله و هرکدام غرق در افکارِ تاریکِ خود بودند. سرانجام،آهنین نفیس سرش را به سمتِ کاستر چرخاند و گفت:
«شمشیرت میتونه بازش کنه؟»
میراثدارِ مغرور با تکانِ کوتاه سر، شمشیرِ جیانِمومیایی افسونشدهاش را احضار کرد و یک قدم جلومصرفِ رفت. نزدیکِ پیله ایستاد و چند لحظه تردید کرد.
«مراقب باش.»
کاستر با نگاهی به ستارهٔ دگرگون، ثانیهای مکث کرد و سپس با عزمی راسخ کهبالا در چهرهاش نمایان بود، رو به پیله ایستاد. در حالی که نوری سبز و شبحوارگوشتِ از تیغهٔ شمشیرش ساطع میشد، آن را با دقتِ ظریفِ یک شمشیرزنِ ماهر فرود آورد.
نوکِ جیان تارهای فلزیِ پیله را برید وآنها آن را شکافت. بدنِ چروکیدهٔ یک انسان رویچند زمین افتاد و باعث شد میراثدار به عقب بجهد.
نفیس، کاستر و سانی به آن خیره ماندند، دربدل حالی که چهرههایشان رنگپریده و مملو از انزجاری هولناک بود.ذخیره سپس سانی خم شد و محتویاتِ معدهاش را خالی کرد.
...این دیگربسیار بیش ازپیلهها حد بود.
مردِ جوانی که جسدش را در این مکانِ دلخراش پیدا کرده بودند، راحت جانجلوی نداده بود. در واقع، اینکه صدها موجودِ کابوسِ کوچک آدم را از درون زنده زندهبلعیده بخورند، احتمالاً بدترین سرنوشتِ قابلتصور بود. دستکم چیزی بدتر از این به ذهنِ سانی نمیرسید.
اما ازمومیایی آن بدتر، خفتهٔشاید مرده را شناخت.
صورتش بهطرز عجیبی سالم مانده بود و حالتِ عذابِ هولناکیگشته برای همیشه روی آن نقش بسته بود. با وجودِ وضعیتِمیکردند کلیِ جسد، سانی تنها با یک نگاه فهمید او کیست.
همان مردِ جوانی بود که با آنها به آکادمی میآمد؛ همانمرگ کسی که وقتی سانی برای اولین بار سمتِ کاستر رفت تابعدی خودش را دیوانهای لافزن جا بزند، او را کوتوله صدا زده بود.
افی بامصرفِ دیدنِ حالوروزشانآنجا اخم کرد:
«شماها میشناختینش؟»
کاستر پس ازاینکه چند لحظه سکوت،مرگ آرام سر تکان داد.
«آره. اسمش... اسمشطولانی استیون بود. کوچکتریننگه وارثِ خاندانِ پانداوار بود.»
استیون...
آن زمان که در آکادمی برای ورود به عالمِ رؤیا آماده میشدند، سانیذخیره حتی به خودش زحمت نداده بود اسمِ این جوانِ مغرور را یاد بگیرد. درهیولاهای واقع، واقعاً از او بدش میآمد و دلیلِ خوبی هم برای این کار داشت.
اما با دیدنِ جسدِ زشت و ترسناکِ روبهرویش، همهچیزبدل را از یاد برده بود. سانی چنین سرنوشتی راآنجا برای هیچکس آرزو نمیکرد، چه برسد به یکی از همکلاسیهایش.
رفتهرفته، فضایی سنگین بر دسته حاکم شد. از پیش میدانستند که سه خفتهٔ دیگری که امسال بهعنکبوتهای ساحلِ فراموششده فرستاده شده بودند، هرگز به شهرِ تاریک نرسیدند؛ یعنی جایی در هزارتو جان باخته بودند. باآوردنش این حال، پیدا کردنِ یکی از آنها تلنگرِ تلخی بود که نشان میداد جانِ خودشان چقدر شکننده است.
چه کسی میدانست در آینده چه بر سرشان میآید؟ اگرباز امروز نه، مرگ میتوانست فردا در کمینشان باشد. شاید سالهاگرفتار بعد، این جسدِ آنها بود که کسی تصادفی پیدایش میکرد.
مدتی بعد، نفیس دندان بهشاید هم سایید و رو برگرداند. سپسبعدی با صدایی خفه و توخالی گفت:
«باید بریم.داشته خورشید دارهسرانجام غروب میکنه.»
حرفهایش سکوت را شکست و همه راداشته از افکارِ تاریکشان بیرون کشید. کاستر چندبدل دقیقهای مکث کرد، سپس با لحنی مردد گفت:
«مگه... مگهمصرفِ قرار نیستآنجا دفنش کنیم؟»
ستارهٔ دگرگون سر تکان داد.
«وقت نداریم. در ضمن دلم نمیخوادمرگ کسی به جسدایی که به اینعنکبوتهای تخمها آلوده شدن دست بزنه. خیلی خطرناکه.»
اعضای دسته به هم نگاه کردند. هیچکسداشته مخالفتِ منطقیای نداشت، اما رها کردنِ همنوعشانبدل در آنجا کارِ درستی به نظر نمیرسید.
سرانجام نفیس آهی کشید.آنجا حالتِ پیچیدهای در چهرهاشچند نقش بست و سپس گفت:
«...باشه. برین.مومیایی من بعداًگشته بهتون میرسم.»
سانی چند لحظه به او خیره ماند و سپس آرام رو برگرداند. آن پنج نفر یکیمصرفِ پس از دیگری نگاهی به ستارهٔ دگرگون انداختند و رفتند؛ او را با مردِ جوانِ مردهآهنین و پیلههای بیشماری که هرکدام یک موجودِ کابوسِ کشتهشده را در خود پنهان کرده بودند، تنها گذاشتند.
بهمحض اینکه آخرین عضوِ دسته از لانه بالا رفت و خارج شد، ناگهان پرتویی از نورِ خالص از سوراخِ تاریکِبرای ورودیاش بیرون زد و به دنبالش موجی از گرمای سوزان آمد. آتشِ تطهیرکنندهای که ستارهٔ دگرگون رها کرده بود، بقایایبهعنوانِ همکلاسیشان را در بر گرفت و سپس به پیلههای بیشمار، موجوداتِ کابوسِ درونشان و حتی جسدِ خودِ ملکهٔ عنکبوتها سرایت کرد.
درونِ لانه به کورهای سوزان ومیکردند خاکسترکننده تبدیل شد. هرچه درونش بود،بهسختی محکوم به نابودی و خاکستر شدن بود.
چند دقیقه بعد، شعلههایگشته سفید و خشمگین کلِآنها آن ساختار را بلعیدند.
نفیس کمی پس از بقیهٔ دستهاشمرگ از لانهٔ در حالِ سوختن بیرونعنکبوتهای آمده بود، با چهرهای رنگپریده و خسته.
آنها آن تلِ هیزمِ تدفینِزنده باشکوه را پشتِ سر گذاشتند ومرگ از مجسمهٔ جنگجوی باستانی بالا رفتند.
شب داشت از راه میرسید.