چپتر 357: خطر و پاداش
0سانی با حالیتغییر عجیب از دفترِرازش مأمورانِ حکومت بیرون آمد.
گفتگو دقیقاً همانطور که برنامهریزی کرده بود پیش رفت. حتی وقتی متخصصی عالیرتبهتر را صدا زدند، توانستمیتوانست مصاحبه را به مسیرِ درست هدایت کند و با دستکاریِ پاسخها و پرسشها به نتیجهٔ دلخواه برسد. درزندانی نهایت، میخواست همه بدانند که او استثنایی است... اما نه آنقدر استثنایی که روی بهترینِ بهترینها سایه بیندازد.
کسی که در بالاترین ردهٔخیلی بیدارشدگانِ جوان جای داشت، اما همزمانحالا در پایینترین سطحِ همان رده بود.
با وجود اینکه عجیبترین دستاوردهایش را پیشِ خود نگه داشته بود، فاش کردنِ این همه رازرازش دربارهٔ مهارت، سطحِ قدرت و دستاوردهایش حسِ عجیبی داشت. سانی آنقدر به تظاهر به دلقکی رقتانگیزمیتوانست عادت کرده بود که برداشتنِ آن نقاب برای نشان دادنِ نقابی دیگر و معقولتر، برایش آسان نبود.
با ایناساس حال، کاری بودمهمترین که باید میکرد.
پس از بیدار شدنش، حتی یک لحظه هم فرصت نداشت تا درست به اوضاع فکرصورت کند. مجبور بود یکسری آزمایشهای پزشکی و روانی را بگذراند و پس از آن هم گزارشدهیِحالِ طولانیای در کار بود. با این حال، توانسته بود یک چیز را خیلی واضح درک کند.
وضعیتش ازکار اساس تغییرچیز کرده بود.
حالا که مهمترین رازش فاش شدهتوانسته و نفیس اربابش شده بود، انگاراساس بارِ خردکنندهای از روی سینهاش برداشته بودند.
...و باری دیگرتغییر و حتی وحشتناکتررازش جایش را گرفته بود.
در هر صورت، بالاخره میتوانست به خودش اجازه دهد کمی نفس راحت بکشد... دستکم برای مدتی.بالاخره نه به این خاطر که آنقدر به او اعتماد داشت، بلکه چون نفیس در حالِ حاضرحاضر در عالمِ رؤیا زندانی بود و حتی اگر میخواست هم نمیتوانست کنترلش را بر او اعمال کند.
بهنوعی، در میانِ تمامِ حالتهاییخیلی که بدترین کابوسش میتوانست به واقعیتحالا بپیوندد، این بهترین حالتِ ممکن بود.
هرچه باشد، زمانِ زیادی داشت تاتوانسته به اقداماتِ متقابل فکر کند و برایتغییر هرچه آینده در چنته داشت آماده شود.
سانی در راهروهای مجتمعِحالا بیمارستانی قدم میزد ونفیس غرق در فکر بود.
از یک چیز مطمئن بود؛ سایهٔ ایزدیای مثلِ او فقط میتوانست یک ارباب داشته باشد. پسبالاخره دیگر لازم نبود نگران باشد که کسِ دیگری نامِ راستینش را بفهمد و او را بردهٔحاضر خود کند. تیغهٔ گیوتینی که تمامِ آن مدت بالای گردنش معلق بود، حالا دیگر وجود نداشت.
با این حال، هنوز هم داشتنِ نامِ راستینوضعیتش را مخفی نگه میداشت، آن هم به یکاربابش دلیلِ ساده: نمیدانست اگر نفیس بمیرد چه اتفاقی میافتد.
برای همیشهبگذراند آزاد میشد؟ یاکار با او میمرد؟
حس میکرد هیچکدام از این دو نظریه درست نیست. اول اینکه در توصیفِ سرشتش آمده بود که اوجایش سایهٔ ایزدیای است که اربابش را از دست داده... که احتمالاً یعنی میتوانست اربابِ دیگری را هم از دستحاضر بدهد و زنده بماند. دوم اینکه رونهای پیوندِ سایه خاکستری و بیجان شده بودند، اما از بین نرفته بودند.
و این یعنی ممکناربابش بود در آینده دوبارهسینهاش با نوری اثیری بدرخشند.
پس محتملترین توضیح این بود که تا وقتی نفیساساس زنده است در امان میماند، و اگر کشته میشد، هرخردکنندهای کسی میتوانست دوباره نامِ راستین را علیهش به کار بگیرد.
اخمِ غلیظی روی صورتش نشست.
یک نفر چقدر میتوانست در بقایای ویرانشدهٔ ساحلِ فراموششده زنده بماند؟ دریای تاریک از بین رفته بود، اماجایش خورشید هم دیگر نبود. بیشترِ موجوداتِ کابوس مرده بودند، اما قویترینهایشان جان به در برده بودند. دستکم به نظرحاضر میرسید ستارهٔ دگرگون از منارهٔ سرخ که در حالِ فروریختن بود فرار کرده است. حالا میخواست چه کار کند؟
سعی میکرد از کوههای تهی بگذرد تا به دژهای انسانیبودند برسد، یا شانسش را در مناطقِ کاوشنشدهٔ شمال، غرب یادهد شرق امتحان میکرد؟ چقدر احتمال داشت زنده به دنیای واقعی برگردد؟
اگر هر کسِ دیگری بود، سانی میگفت احتمالش صفراساس است. اما هرچه باشد او نفیس بود. به دلیلیبارِ نامعلوم، مطمئن بود که نفیس هر طور شده زنده میماند.
پس، بله. با وجود اینکهکار خیلی چیزها نامشخص مانده بود،درک وضعیتش از اساس تغییر کرده بود.
او حالا یک بیدارشده بود، و این یعنی احتمالاتِ بیشماریانگار پیشِ رویش قرار داشت. برای دسترسی به بهترین فرصتها وصورت دریافتِ مطلوبترین برخوردها، تنها به یک چیز نیاز داشت: جایگاه.
در این مقطع، اگر به تظاهرِ ضعیف بودن ادامه میداد، فقط مانعِ کارش میشد. سانی میخواست بدونِ بهخودش خطر انداختنِ خودش، تا جای ممکن پاداش درو کند. به همین دلیل، الگوی رفتاریِ همیشگیاش را تغییر داداگر و اطلاعاتِ کافی در اختیارِ مأمورانِ حکومت گذاشت تا از خودش تصویرِ یک بیدارشدهٔ فوقالعاده بااستعداد را بسازد.
البته انتخابهای زیادی هم نداشت. دیر یا زود، دیگران دستکم چیزهایی دربارهٔمهمترین دورانِ حضورش در ساحلِ فراموششده میفهمیدند و میدیدند که یک آدمِ ضعیفوحشتناکتر به هیچوجه نمیتوانست از همهٔ آن اتفاقات جانِ سالم به در ببرد.
خوشبختانه، امروز بیدارشدگانِ فوقالعاده بااستعداد کم نبودند. هر روزِ دیگریدرک بود، توصیفِ سانی از توانمندیهایش سروصدای زیادی به پا میکرد.انگار اما در حالِ حاضر، او فقط یکی از صدها نفر بود.
حالا کهاساس حرف از آنمهمترین صد نفر شد...
سانی با پیچیدن از یک نبش، ناگهان خودش را میانِ جمعیتِ کوچکی دید. دهها مرد و زنِمیتوانست جوان وسطِ سالنِ کوچکی ایستاده بودند و بیشترشان، درست مثلِ خودش، لباسهای تمرینیِ سادهای را به تن داشتندزندانی که بیمارستان در اختیارشان گذاشته بود. در چهرههایشان، آمیزهٔ وصفناپذیری از احساسات موج میزد: شادی، اندوه، نگرانی، انتظار...
بیشترشان به صفحهٔ کوچکیچیز خیره بودند که فهرستِ بلندیاساس از نامها را نشان میداد.
اینها بازماندگانِ ارتشِ رؤیابین بودند.
البته همه اینجا نبودند. برخی سالهای زیادی را در ساحلِانگار فراموششده گذرانده بودند و حکومت یا خانوادههایشان آنها را به مراکزِبالاخره دیگری منتقل کرده بودند. سانی سیشان، کای یا افی را ندید.
...یا کاسی را.
چهرهاش در هم رفت.
غیبتِ دو نفرِ اول منطقی بود. کای احتمالاً در یک مرکزِ مراقبتِ ویژهتغییر و گرانقیمت بستری بود، در حالی که سیشان باید در دژِ خاندانش نگهداریباری میشد. با این حال، هیچ ایدهای نداشت که آن دو نفرِ دیگر کجا هستند.
سانی لحظهای تردید کرد،حالا سپس به فهرستِ نامهاینفیس روی صفحه نگاه انداخت.
اما پیش از آنکه بتواند چیزیبارِ بخواند، کسی بهسرعت نزدیک شد... ووحشتناکتر او را محکم در آغوش گرفت.
«این دیگه...»
سانی سرش را بالا آورد و مردِ جوانی را دید که چهرهاش کمیتغییر آشنا میزد و او را با احساساتِ فراوان در آغوش گرفته بود. لحظهای بعد،وحشتناکتر مردِ جوان او را رها کرد و با چشمانی اشکبار به او خیره شد:
«سانی! تو هم اینجایی!»
پیش از آنکه حتی بتواند جواب بدهد،خردکنندهای حالتِ محزونی در چهرهٔ مردِ جوان نشست.گرفته با صدایی که از شدتِ احساسات میلرزید، گفت:
«ممنون! خیلی ممنون، سانی.چیز اگه تو و سایهت نبودین،اساس ما عمراً به گذرگاه میرسیدیم.»
با شنیدنِ این حرفها، بقیه هم برگشتند. بهمحضِخیلی اینکه چشمشان به سانی افتاد، لبخندِ درخشانی رویرازش لبهایشان نقش بست. همهمهای از میانِ جمعیت بلند شد:
«بچهها! سانیه!»
«دمت گرم پسر!»
«کاری کهکار برامون کردی روخیلی هیچوقت فراموش نمیکنیم!»
سانی ماتومبهوتبگذراند به آنهاطولانیای خیره شد.
«عجیبه... خیلی عجیبه...»
از وقتی کنارِ کپسولِ خواب به هوش آمده بود، انسانهای عادی با نهایتِجایش احترام با او رفتار میکردند. کار حتی به جایی رسیده بود که ازمدتی القابِ احترامآمیز استفاده میکردند و او را «قربان» یا «بیدارشده سانلس» صدا میزدند.
و حالا هم این... آخه چرا همه اینقدر بااساس او صمیمی بودند و از دیدنش خوشحال میشدند؟ پیشبارِ از این هرگز چنین چیزی را تجربه نکرده بود.
بیدارشده بودن یعنی این؟
پس از آنکه دهها جوان جلوتر آمدندشده تا با او دست بدهند یا بابرداشته خوشحالی روی شانهاش بزنند، لبخندِ معذبی زد.
«اوه... منمشده از دیدنتوناربابش خوشحالم بچهها.»
زنِ جوانی که روبرویش ایستادهخیلی بود، در جواب لبخند زد.تغییر اما بعد چهرهاش در هم رفت.
«بعد ازبگذراند برگشتن چیزی ازکار بانو نفیس شنیدی؟»
سانی خشکشاساس زد وحالا سر تکان داد.
«نه. تو... تو چیزی شنیدی؟»
زن در حالی که اشکخیلی در چشمانش حلقه زده بود،تغییر دوباره به صفحه نگاه کرد.
«هیچی. هیچکدوممون خبری نداریم. از بینِ همهٔ اوناییخیلی که به مناره رسیدن، فقط وضعیتِ دو نفررازش معلوم نیست. اون... ما فکر میکنیم هنوز همون توئه.»
سانی مدتیاساس ساکت ماندحالا و بعد پرسید:
«نفرِ دوم کیه؟»
زنِ جوان آه کشید.
«آقا کاستر. هیچکس اونو نزدیکِ گذرگاهتوانسته ندیده بود. حتماً رفته تا برای عقبتغییر نگهداشتنِ ترور بهش کمک کنه، و... و...»
صدایش لرزید.
«...یکی میگفت مُرده.نفیس وای، خدایان! اگه بانوخردکنندهای نفیس هم بمیره چی؟»
سانی چند ثانیه درنگ کرد، باواضح حالتی عبوس در چهرهاش، بعد شانهٔ زنرازش را بهآرامی فشرد و بیسروصدا دور شد.