چپتر 897: اقیانوسِ خاموش
0پس از آنکه سانی افسونِ ذهنی را در هم شکست و دو روز برای نجاتِگذشت افرادِ مسحورشده وقت گذاشت و جانِ دهها نفر را نجات داد، انگار آن وحشتی کهدرِ در امواجِ سرد و سیاه پنهان بود، حوالیِ رصدخانهٔ قمریِ ۴۹ را ترک کرده بود.
قربانیان حواسِ خود را بازیافته بودند و همهٔ افرادِ سکونتگاه دوبارهمیکرد میتوانستند آنها را بهوضوح ببینند و صدایشان را بشنوند. در چند ساعتِروی بعدی، هیچکس نشانهای از تأثیرِ افسون بروز نداد. ناپدید شدنها متوقف شد.
قرار بودشدنها «آریادنه» هم بهزودیآریادنه از راه برسد.
ساکنانِ خسته، وحشتزده و لرزانِ دژ،جور با احتیاط داشتند آرامشِ خود را بازمییافتند.روی امیدِ شکنندهشان جان گرفت و شکوفا شد.
با این حال، کسی که بیشترین نقش را در این تغییرِ مثبتدهد داشت — سانی — اصلاً در این شادی و آسودگی شریک نبود.خیره برعکس، با گذشتِ هر دقیقه، دلشوره و حسِ شومش فقط بیشتر میشد.
از اتفاقاتی کهمیزد میافتاد اصلاً دلِصورتِ خوشی نداشت، اصلاً.
سانی در خیابانهای برفیِ سکونتگاه قدم میزدراه و با چهرهای آشفته، صورتِ سرزندهٔ سربازانِ گشتیآرامشِ را برانداز میکرد. نگاهش تاریک و گرفته بود.
...با عقل جورتاریک درنمیاد. هیچکدومش باجور عقل جور درنمیاد.
به مرکزِ امنیتی که نزدیک شد، دستش را روی پنلِ یکانجام قفلِ بیومتریکِ پیشرفته گذاشت. قرار بود حسگر اسکنِ کاملی انجام دهد،شده اما ثانیهها گذشت و هیچ اتفاقی نیفتاد. دستگاهِ لعنتی خراب شده بود.
سانی لحظهای به آن خیره ماند، بعد آهی کشید و بامیکرد مشت به درِ آلیاژیِ سنگین کوبید. طولی نکشید که سربازی خوابآلود درروی را از داخل با دست باز کرد و سانی را راه داد.
سانی واردِ مرکزِ امنیتی شد، برفِبهزودی روی شانههایش را تکاند، نگاهی بهلرزانِ اطراف انداخت و به سمتِ ورن رفت.
«وضعیت چطوره؟»
ورن یکی از افسرانش را با فهرستیپیشرفته از دستورات به دنبالِ کاری فرستاد، بعد بهگذشت همکارِ جوانترش نگاه کرد و شانه بالا انداخت.
«چیزی عوض نشده. انگار اون ترورصورتِ — یا هرچی که اون پلیدنگاهش بود — واقعاً رفته پیِ کارش.»
سانی دندانقروچهای کرد.
«آخه کی تا حالا یهعقل موجودِ کابوس بیخیال شده وامنیتی رفته؟ داری خودتو گول میزنی.»
استادِ مسنتر اخم کرد.
«البته که نمیتونیم مطمئن باشیم، ولی از بین رفتنِ افسون خودش گویای همهچیزه. خودت رو دستکم نگیر.درنمیاد موجوداتی که میتونن ذهن رو دستکاری کنن بینهایت خطرناکن، ولی خیلی وقتا راهی برای یه حملهٔ مستقیم وگذشت کاری ندارن. شاید وقتی دید میتونی حملهٔ ذهنیش رو خنثی کنی، تصمیم گرفته بره سراغِ یه طعمهٔ راحتتر.»
سانی کمی بهمتوقف او خیره ماند،بهزودی بعد سر تکان داد.
«یه ترورِ فاسدشده، ترورِ فاسدشدهست. ما احتمالاً هنوزهیچکدومش حتی ذرهای از قدرتش رو هم ندیدیم، پسبیومتریکِ چرا باید به این راحتی بیخیال بشه و بره؟»
ورن با خستگیروی صورتش را مالیدبیومتریکِ و آه کشید.
«این رو هم در نظر بگیر که رتبه و طبقهٔ اون موجودنگاهش فقط حدسِ خودته. ما واقعاً نمیدونیم چقدر قوی بوده. بههرحال، از بینپنلِ رفتنِ افسون و اینکه دیگه کسی ناپدید نمیشه رو چطور توجیه میکنی؟»
سانی لحظهای مکث کرد.
«شاید تصمیم گرفته تاکتیکش رو عوض کنه. شاید داره برایامنیتی یه حملهٔ واحد و کوبنده قدرت جمع میکنه. شاید همکاملی فقط از بازی کردن با شکارش لذت میبره. آخه کی میدونه؟!»
طرفِ مقابلشدستش با چهرهای گرفتهقفلِ نگاهش را برگرداند.
«...خیلی خب، ولی میخوای چیکار کنم؟ اینطور نیست که تدابیرِ امنیتی رو کم کردهگرفته باشم. هنوز در آمادهباشِ کامل و آمادهٔ نبردیم. هنوز غیرنظامیها رو قرنطینه کردیم و دفاعموناسکنِ رو روی دیوارِ جنوبی متمرکز نگه داشتیم. نمیدونم دیگه چه تمهیداتی رو میشه آماده کرد.»
سانی ازشدنها سرِ کلافگیقرار آه کشید.
«حرفم اینه که الان اصلاً وقتِجور خاطرجمع شدن نیست. برعکس، باید خودمون روروی برای بالا گرفتنِ سریعِ بحران آماده کنیم.»
ورن چنددستش ثانیه ماتومبهوت بهقفلِ او خیره ماند.
«من هم حرفم اینه که همین الان داریم هر کاری از دستمون برمیاد انجام میدیم. هرچند کم، اما هنوز اینامنیتی احتمال هست که حق با تو باشه، پس چارهای جز این نداریم. این موضعِ منه بهعنوانِ افسرِ مسئولِ امنیتِ تکتکِلعنتی آدمهای داخلِ این تأسیسات. اما شخصاً... فکر میکنم خستگی و پارانویا داره بهت غلبه میکنه، سانلس. به همهٔ ما سخت گذشته.»
سانی کمی ساکتمتوقف ماند، سپس بابهزودی صدایی گرفته گفت:
«ولی پارانویام تاتاریک حالا هیچوقت منوجور به اشتباه ننداخته.»
با گفتنِ این حرف،پنلِ چهره در هم کشیدحسگر و از آنجا رفت.
شاید این بار واقعاً اشتباه میکنم. حتی اگه اینطورگشتی نباشه، حق با ورنه... دیگه چیکار میتونیم بکنیم؟ تاهیچکدومش وقتی اون کشتیِ صاحابمرده برسه، کارِ زیادی از دستمون برنمیاد.
اما پس چرامتوقف اینقدر آشفته بود؟ چراراه حسِ ناآرامیاش دستبردار نبود؟
با بیرون آمدن از مرکزِ امنیتی، سانی مدتی بامرکزِ چهرهای درهم سرِ جایش ایستاد. پس از دقایقی، لاسترحسگر را دید که آن اطراف پرسه میزد و صدایش کرد.
«آه... بله؟ کاری داشتین، سروان؟»
سانی لحظهایقدم مکث کرد، سپسآشفته سر تکان داد.
«آره. بقیه رو جمع کن و بهشون بگو نزدیکِ کرگدنخسته بمونن. حواست هم باشه که حتماً آمادهٔ حرکت باشه، تا اگهشکوفا یهو مجبور شدیم از این خرابشده بزنیم به چاک، معطل نشیم.»
لاستر چند بار پلک زدعقل و با حالتی جاخورده نگاهش کرد.نزدیک سپس آبِ دهانش را قورت داد.
«آه... متوجهم،دستش قربان. پسپنلِ میرم بهش برسم.»
سانی مردِ جوان را مرخص کرد، رو بهسربازانِ جنوب چرخید و مدتی به دیوارِ دوردست خیرهجور ماند. سپس با اخم به سمتش به راه افتاد.
ساحل مثلِ همیشه سرد و غرق در تاریکی بود. امواجِ سیاهوحشتزده یورشِ ابدی و بیثمرشان را به ساحل ادامه میدادند. با خشخشیاین فراگیر و طنینانداز میآمدند و میرفتند، گویی تمامِ اقیانوس داشت نفس میکشید.
صندلیاش هنوز لبِ آب قرارعقل داشت و فلاسکِ خالی رویامنیتی سنگهای همان حوالی افتاده بود.
از دیوار پایین آمد، آرام به سمتِ آب رفت و درستانجام بیرون از تیررسِ امواج ایستاد. با اخمی غلیظ به پهنهٔ وسیعشده و مواجِ اقیانوسِ سرد خیره شد. چشمانِ خستهاش در سایهها پنهان بود.
به امواجقدم چشم دوختچهرهای و زمزمه کرد:
«کجایی، عوضی؟شدنها چه نقشهایقرار تو سرته؟»
...البته که اقیانوستاریک ساکت ماند. پاسخیجور در کار نبود.