---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

برده ی سایه

چپتر 1941: فرزندانِ عصرِ جدید • ⏱ 9 دقیقه

چپتر 1941: فرزندانِ عصرِ جدید

0

ساکنانِ دژ از دور متوجهِ نزدیک شدنشان شدند. تا اوروم و کیِ‌شدیم​ کوچک به دروازه‌های کاخ رسیدند، جمعیتِ کوچکی از قبل در تالارِ بزرگِ‌می‌فهمم​ آن‌سو جمع شده بود و با احساساتِ متفاوتی به آن‌ها نگاه می‌کرد.

بیدارشدگانِ بسیار کمی در اینجا لنگر انداخته بودند؛ نه بیشتر از سی نفر. برخی‌می‌فهمم​ غافلگیر به نظر می‌رسیدند و برخی مضطرب بودند. گروهِ دوم احتمالاً کسانی بودند که‌مدتی​ کیِ کوچک را می‌شناختند و می‌دانستند که در حقِ این زنِ جوان خطایی کرده‌اند.

دو عروسکِ گِلیِ لت‌وپاره که‌انقلابِ​ به دنبالش می‌آمدند نیز نگاه‌های‌واقعاً​ زیادی را به خود جلب کردند.

اوروم عقب ماند و به کیِ کوچک فضا داد. او با‌نفرستاد​ قدم‌هایی مطمئن به جلو رفت و دستش را روی قبضهٔ شمشیرِ‌برانداز​ خاطره‌ای نگه داشت که در غلافی دست‌ساز روی کمربندش قرار داشت.

یکی از بیدارشدگان نیز چند قدم جلو رفت و‌اومدی​ با لبخند روبه‌رویش ایستاد. مردی بود چند سال جوان‌تر‌سالم​ از اوروم، با چهره‌ای جذاب و موهای بلوندِ بلند.

گرمایی دروغین‌شدیم​ در صدای‌شنیدیم​ دوستانه‌اش موج می‌زد:

«کیِ کوچک! یا باید بگم بیدارشده سونگ؟ به کاخِ یشم خوش اومدی... همه‌مون خوشحال شدیم وقتی‌خوبه​ شنیدیم از انقلابِ زمستانی صحیح و سالم بیرون اومدی. واقعاً دلم گرم می‌شه وقتی می‌فهمم حالت خوبه...‌برانداز​ البته، تعجب کردم که تا اینجا اومدی. مگه طلسم تو رو نفرستاد دروازهٔ رود؟ چطور اونجا نیستی؟»

زنِ جوان مدتی ساکت ماند و او و دیگر بیدارشدگانِ جمع‌شده‌نفرستاد​ در تالارِ تاریک را برانداز کرد. چهره‌اش سرد بود و چشمانش‌برانداز​ بارِ دیگر پر از اندوهی تاریک بود... نه، حتی اندوه هم نبود.

چشمانش صرفاً پر‌بگم​ از تاریکی بود، خالی‌یشم​ از هرگونه گرمای انسانی.

کیِ کوچک به‌وقتی​ مردِ بلوند نگاه کرد‌صحیح​ و با آرامش گفت:

«کجای دیگه باید باشم؟ اینجا‌انقلابِ​ دژِ منه. اومدم چیزی رو‌واقعاً​ که مالِ منه پس بگیرم.»

مرد مکث‌می‌شه​ کرد و لبخندش‌خوبه​ کمی سرد شد.

«...بی‌خیال، دختر. لابد حرفی رو که دفعهٔ پیش بهت زدم جدی نگرفتی؟ من فقط چون همه‌مون از مادرت‌سالم​ ممنون بودیم، می‌خواستم مؤدب باشم. تو الان دیگه بزرگ شدی، پس باید بهتر بدونی. تو و دوستت اینجا‌اونجا​ خیلی خوش اومدین... توی دژِ ما. اما کسی به جوونی و بی‌تجربگیِ تو مناسبِ اداره‌کردنش نیست. این‌طور فکر نمی‌کنی؟»

کیِ کوچک در سکوت‌شنیدیم​ به او خیره ماند‌سالم​ و سؤالش را نادیده گرفت.

در عوض،‌شدیم​ ناگهان خودش‌شنیدیم​ سؤالی پرسید:

«وقتی مادرم‌می‌شه​ مرد، تو‌حالت​ کجا بودی؟»

مرد پلک زد.

«چی؟»

او نگاهی به اطرافِ تالار انداخت،‌زمستانی​ با نگاهی سرد تک‌تکِ بیدارشدگان را‌گرم​ شکافت و سؤالش را تکرار کرد:

«وقتی مادرم مرد، شماها کجا بودین؟ همه‌تون. اون شما رو اینجا پذیرفته‌دروازهٔ​ بود. بهتون غذا داده بود و ازتون محافظت کرده بود. با این‌چهره‌اش​ حال، وقتی داشت با اون موجود می‌جنگید، خونریزی می‌کرد، می‌مرد... شماها کجا بودین؟»

برخی از بیدارشدگان نگاهشان‌بیدارشده​ را دزدیدند و برخی با‌اومدی​ خشم به نگاهش خیره شدند.

زنِ جوان غرید:

«همه‌تون شریکِ جرم هستین. همه‌تون قاتل‌های اونین. با این حال این‌دلم​ جسارت رو دارین که ادعا کنین اینجا دژِ شماست. که من‌نفرستاد​ برای اداره‌کردنش خیلی ضعیفم. شما... شما ترسوها به من می‌گین ضعیف؟»

لبخندِ مردِ بلوند محو شد و چهره‌ای‌تعجب​ تاریک جای آن را گرفت. چشمانش ناگهان پر‌اونجا​ از کینه شد و اوروم را مضطرب کرد.

«گوش کن دخترجون... این دفعه بی‌ادبیت رو می‌بخشم. هر چی باشه من آدمِ خیلی بخشنده‌ای هستم و آدم‌هام هم همین‌طورن. با توجه‌گرم​ به دِینی که به مادرت داریم، حاضریم کلِ این سوءتفاهم رو فراموش کنیم. اون هم آدمِ خیرخواه و سخاوتمندی بود... پس تو‌کرد​ هم باید همون لطف رو نشون بدی و ما رو ببخشی، همون‌طور که اون می‌بخشید. کینه به دل گرفتن برات خوب نیست.»

تهدیدی نامحسوس‌شدیم​ در آن جملهٔ‌انقلابِ​ آخر نهفته بود.

کیِ کوچک لحظه‌ای به‌شنیدیم​ او نگاه کرد، سپس‌سالم​ آرام سر تکان داد.

«...ایزدان شاید‌می‌شه​ ببخشن. ولی‌حالت​ من نمی‌بخشم.»

مرد اخم کرد.

«چی؟»

کیِ کوچک‌شدیم​ لحظه‌ای چشمانش‌شنیدیم​ را بست.

«البته، ایزدان هم‌می‌فهمم​ مرده‌ن. و مادرِ‌البته​ مهربونِ من هم مرده.»

اخمِ مرد عمیق‌تر شد...

اما پیش از آنکه بتواند چیزی‌زمستانی​ بگوید، دستِ زنِ جوان حرکت کرد‌گرم​ و شمشیرش گردنِ او را شکافت.

چشمانِ مرد گشاد شد‌شنیدیم​ و سیلابی از خون‌سالم​ از دهانش بیرون ریخت.

اوروم که نزدیکِ دروازهٔ‌حالت​ کاخ ایستاده بود، یکه‌کردم​ خورد و شوکه شد.

در این میان، کیِ کوچک جسدِ مردِ بلوند را از روی‌خوشحال​ شمشیرش تکاند و یک قدم جلو رفت. چهره‌اش هیچ تغییری نکرد،‌گرم​ انگار نه انگار که همین الان یک انسان را کشته بود.

بقیهٔ بیدارشدگان برای واکنش نشان دادن چند ثانیه دیر‌بیرون​ عمل کردند. برخی به عقب تلوتلو خوردند، برخی دست‌تعجب​ به سلاح بردند یا شروع به احضارِ خاطره‌ها کردند.

زنِ جوان با شمشیرِ خونینش دیگر چیزی‌صحیح​ نگفت و در سکوتی وهم‌انگیز به جلو‌می‌فهمم​ یورش برد. دو عروسکش هم به حرکت درآمدند.

اوروم پای دیوار خشکش زده بود و با وحشت نبرد را تماشا‌دروازهٔ​ می‌کرد. از پیش می‌دانست کیِ کوچک چقدر ماهر است و سرشتش چقدر‌چهره‌اش​ وهم‌انگیز... اما هرگز ندیده بود توانش را علیه همنوعانش به کار بگیرد.

تازه وقتی دید بیدارشدگان فریاد می‌کشند و سعی دارند جلوی خون‌ریزیِ زخم‌هایی‌شدیم​ را بگیرند که سطحی به نظر می‌رسیدند، و با درد و عذاب به‌حالت​ زمین می‌افتند، فهمید قدرتِ این زنِ جوان واقعاً چقدر وحشتناک و هولناک است.

و اینکه‌شدیم​ خودش چقدر‌شنیدیم​ مورمورکننده بی‌رحم بود.

جان می‌گرفت‌شدیم​ و مرگ‌شنیدیم​ هدیه می‌داد.

نزدیک به ۳۰ بیدارشده در کاخِ یشم حضور داشتند، اما حریفِ یکی از بااستعدادترین شاگردانِ‌اونجا​ آکادمی نمی‌شدند. اگر قوی بودند، وقتی قلبِ زاغ با آخرین دشمنش روبه‌رو شد فرار نمی‌کردند یا‌نبود​ پنهان نمی‌شدند... با این حال، همچنان می‌توانستند به‌راحتی با برتریِ عددی کیِ کوچک را مغلوب کنند.

اگر به‌قدرِ‌باید​ کافی شجاع‌بیدارشده​ و قاطع بودند.

اما نبودند، و او هم‌انقلابِ​ به آن‌ها فرصت نداد تا‌واقعاً​ بر ترسِ خود مسلط شوند.

نه... در واقع، عمداً آن‌ها را می‌ترساند‌صحیح​ و مرعوب می‌کرد و چند نفرِ اول‌می‌فهمم​ را به فجیع‌ترین و بی‌رحمانه‌ترین شکلِ ممکن کشت.

بعد از آن...‌می‌فهمم​ همه‌چیز به یک‌البته​ کشتار بدل شد.

عروسک‌های گِلی سرانجام افتادند و‌سونگ​ بدن‌هایشان خرد و متلاشی شد،‌همه‌مون​ اما زنِ جوان بی‌امان ادامه می‌داد.

در حالی که اوروم بی‌حرکت ایستاده بود، او با روشی حساب‌شده بیشترِ بیدارشدگانِ‌می‌شه​ داخلِ تالار را از پای درآورد. عده‌ای سعی کردند بگریزند، اما او یکی پس‌نیستی​ از دیگری شکارشان کرد. به هیچ‌کس رحم نکرد. مجازاتش بی‌رحمانه، تمام‌وکمال و بی‌امان بود.

مدتی بعد، تالارِ تاریکِ کاخِ یشم صحنهٔ قتل‌عامی هولناک بود. ده‌ها‌دلم​ جسدِ لت‌وپاره کفِ زمین افتاده بود و دریاچه‌ای از خون روی‌نفرستاد​ زمین جمع شده بود که زیرِ نورِ مشعل‌های ساده به سردی می‌درخشید.

کیِ کوچک وسطِ آن دریاچهٔ سرخ ایستاده بود و نفس‌نفس می‌زد.‌نفرستاد​ خودش هم از سر تا پا غرق در خون بود —‌برانداز​ بخشِ زیادی از این خون مالِ خودش بود، اما بیشترش نه.

با این حال...

چهره‌اش همچنان آرام و بی‌تفاوت‌انقلابِ​ بود، انگار کاری که کرده‌واقعاً​ بود هیچ چیزِ خاصی نبود.

انگار کاری‌شدیم​ که کرده بود‌انقلابِ​ کاملاً طبیعی بود.

خودِ کشتار نبود، بلکه این فقدانِ شوک، آسیب‌کردم​ و پشیمانی بود که باعث می‌شد اوروم حس‌نیستی​ کند قلبش فشرده شده و غرق در وحشت است.

آن‌ها این‌گونه بودند...

فرزندانِ عصرِ جدید.

کسانی که در‌وقتی​ جهانِ طلسمِ کابوس‌زمستانی​ به دنیا آمده بودند.

اوروم با اخمی غلیظ سرانجام به‌البته​ حرکت درآمد و آرام به سمتِ‌دروازهٔ​ کیِ کوچک... به سمتِ کی سونگ رفت.

وقتی نزدیک شد،‌بگم​ دختر نگاهش کرد‌کاخِ​ و لبخند زد.

«عمو اوری... کارم‌وقتی​ اینجا تموم شد. حالا‌صحیح​ می‌تونیم بریم سراغِ گذرگاه.»

انگار اصلاً متوجهِ آشفتگیِ او نشده‌زمستانی​ بود و حتی فکرش را هم‌گرم​ نمی‌کرد که چنین حالی پیدا کند.

اوروم در سکوت‌می‌فهمم​ به اجسادِ غرق‌البته​ در خون خیره شد.

سرانجام رو به او‌بیدارشده​ کرد و با صدایی‌خوش​ که کمی می‌لرزید پرسید:

«این... این...‌شدیم​ فکر می‌کنی‌شنیدیم​ مادرت همینو می‌خواست؟»

زنِ جوان با‌وقتی​ نگاهی عجیب به‌زمستانی​ او خیره شد.

کمی اخم کرد،‌می‌فهمم​ انگار دوباره از‌البته​ سؤالش گیج شده بود.

سپس سر تکان داد.

«نه، معلومه که‌وقتی​ نه. مادرم آدمِ‌زمستانی​ خیلی مهربونی بود.»

پیش از آنکه مرد بتواند چیزی بگوید، کی‌سالم​ سونگ آهی کشید و با صدایی که ترکیبِ‌خوبه​ عجیبی از اندوه، حسرت و کینه بود، اضافه کرد:

«برای همینم مُرد.»

به آدم‌هایی که کشته بود نگاه کرد،‌یشم​ لگدی به یکی از اجساد زد و‌شنیدیم​ با بی‌تفاوتی و آرامش به اوروم چشم دوخت.

«این همون چیزیه که خودت بهمون یاد دادی،‌سالم​ عمو اوری. دنیا جای بی‌رحمیه و طلسم هم بهمون‌البته​ رحم نمی‌کنه. تو این دنیا جایی برای مهربونی نیست.»

اوروم با شنیدنِ حرف‌های خودش که از دهانِ خونینِ‌بیرون​ دختر بیرون می‌آمد، کمی لرزید؛ حرف‌هایی که با چنان راحتی‌کردم​ و اطمینانی به زبان می‌آمدند که انگار حقیقتی پیش‌پاافتاده بودند.

منظورم... این نبود...

اما اوروم به‌جای گفتنِ این حرف،‌کاخِ​ چهره در هم کشید و لحظه‌ای‌شدیم​ صورتش را با کفِ دست پوشاند.

سرانجام آهی کشید.

«بازم اشتباه کردی، کی سونگ. چه حقشون مرگ بود چه نه، تو بهشون نیاز داشتی. یه نفر به‌تنهایی نمی‌تونه‌کردم​ از یه دژ دفاع کنه... باید رهبرها رو اعدام می‌کردی و بقیه رو به زانو درمی‌آوردی. تو به جنگجوهایی‌بارِ​ نیاز داری که بهت خدمت کنن! وگرنه اولین دسته از موجوداتِ کابوس که برسن، کاخِ یشم رو لونهٔ خودشون می‌کنن.»

زنِ جوان نگاهی‌می‌فهمم​ به اطراف انداخت و‌تعجب​ سپس لبخندِ درخشانی زد.

«راستش... این اواخر داشتم به سرشتم فکر‌یشم​ می‌کردم، عمو اوری. این عروسک‌های گِلی که ساختیم،‌انقلابِ​ فکر کنم از همون اول راه‌حلِ اشتباهی بودن.»

اوروم اخم‌شدیم​ کرد، چون‌شنیدیم​ منظورش را نمی‌فهمید.

...و گیج ماند تا همان لحظه‌ای‌زمستانی​ که اولین جسد ناگهان تکان خورد‌گرم​ و سپس آرام از روی زمین برخاست.

کی سونگ چانه‌اش‌می‌فهمم​ را مالید و با‌تعجب​ رضایت سر تکان داد.

«آره. این‌باید​ خیلی بهتر‌بیدارشده​ جواب می‌ده.»

ناولها | novelha.net