چپتر 1357: مدتی بسیار طولانی
0روبهرویشان، کسی که روی تختِ لطفِ سقوطکرده نشسته بود... کسی نبود جز کاسی.چرخاند همان دخترِ نابینا و ظریفی که از زمانِ آزمونِ هولناکِ ساحلِ فراموششده همدمشان بودزنِ و سانی و نفیس او را بهتر از هر کسِ دیگری در دنیا میشناختند.
امکان نداشت اشتباه کنند.
کاسی از آخرین باری که سانی او را دیده بود، تغییرِ چندانیکابوس نکرده بود. هنوز همانطور بود، با موهای طلایی و چشمانِ زیبای آبی.ترکخورده اجزای ظریفِ چهرهٔ دوستداشتنیاش درست همانطور بود که سانی به یاد میآورد...
اما چیزیچیزی هم در اوالبته فرق کرده بود.
البته یک تغییرِ آشکار به چشم میخورد. برخلافِ حالوروزش در بیابانِ کابوس، کاسی سالم و سرحال به نظر میرسید. دیگر خبری از آن لاغریِ تبدار، کبودیهایسکوت تیره و لبهای ترکخورده نبود. در عوض، زیباییِ خیرهکنندهاش بارِ دیگر شکوفا شده بود؛ نرم و آرام، اما چنان که چشم برداشتن از او را ناممکنلبخندی میکرد. همچنین پپلوسِ سرخ و ناآشنایی به تن داشت که پارچهٔ نازک و لختش با وقار دورِ اندامِ نرمش افتاده و با نقشونگارهای سفید تزیین شده بود.
اما تغییرِ عمیقتر و نامحسوستریفقط هم در او وجود داشت. فقطمهمتر سانی نمیدانست این تغییر دقیقاً چیست.
مهمتر ازچیزی همه، کاسی غروبِالبته لطفِ سقوطکرده نبود.
...یا شاید هم بود؟
ناگهان تنش یخ کرد.
سانی پرسید: «کاسی؟»
با شنیدنِ صدای او، دخترِ نابینا آرام سرش را چرخاند و از روی تخت به پایین نگاه کرد. حتی نفیستبدار که بهندرت اجازه میداد غافلگیری در چهرهاش نمایان شود، ماتومبهوت به نظر میرسید. او در سکوت به زنِ جوانی خیرهناآشنایی شده بود که دوستشان بود... یا دستکم شبیهِ دوستشان بود، و توفانی از احساسات در چشمانِ معمولاً آرامش پنهان شده بود.
اما لحظهای بعد، تنش ازالبته نگاهش رخت بربست و جایشحالوروزش را به آسودگیِ عمیقی داد.
دلیلش لبخندِ کاسی بود.غروبِ لبخندِ گشاده و درخشانشکرد دلشان را آرام کرد.
لبخندی بود که میشناختند.
«سانی؟ نف؟ بالاخره رسیدین؟»
آهنگ و طنینِفرق آشنای صدایش همآشکار درست مثلِ گذشته بود.
سانی آرام نفسش را بیرونشاید داد و میلِ شدیدی حسشنیدنِ کرد که به چیزی تکیه دهد.
او هم مشتاقِ دیدنِ غروب بود و هم از آن وحشت داشت. همچنین بهشدت نگرانِناگهان اعضای دسته و بهویژه کاسی بود، چرا که او مثلِ بقیه جنگجوی سرسختی نبود و ازچهرهاش بیشترِ آنها آسیبپذیرتر بود. با اینکه سانی این نگرانیها را سرکوب میکرد، اما روحش را میخوردند.
حالا که آن لحظهٔ دلهرهآور جای خود را به تجدیدِحالوروزش دیداری غیرمنتظره و مسرتبخش داده و آن نگرانیِ جانکاه راتبدار تسکین بخشیده بود، سانی لحظهای تعادلش را از دست داد.
سپس، میلیونهاچیزی سؤال بهکرده ذهنش هجوم آورد.
صبر کن... چرا کاسی اینجاست؟ غروب کجاست؟ ممکنه کاسی توی کابوس نقشِسرش غروب رو گرفته باشه؟ وایسا، پس عذاب چی؟ چرا اون اینقدر پاییندستترشود از من و نفیس فرستاده شده؟ چند وقته که اینجاست؟ بقیه کجان؟ چطور...
سانی که حس میکرد دارد در افکارش غرق میشود،دقیقاً بهزور آن سؤالات را کنار گذاشت. بههرحال میتوانست همهٔ آنهاشنیدنِ را از کاسی بپرسد. بهمحضِ اینکه میتوانستند آزادانه حرف بزنند...
انگار که افکارش را خوانده باشد، دخترِ نابینا کمی چرخید و به سربازانیسالم که آنها را تا داخلِ معبد همراهی کرده بودند، لبخند زد. آنها بازیباییِ ارادتی عمیق به او نگاه کردند، سپس نگاهشان را پایین انداختند و تعظیم کردند.
کاسی لحظهایچیزی مکث کرد والبته بعد نرم گفت:
«فرزندانِ بافنده اینجا هستن. لطفاًشاید تنهامون بذارید. مسائلِ مهمی هست کهصدای باید خصوصی باهاشون در میون بذارم.»
پیرزنی که فرماندهیِ سربازانوجود را بر عهده داشت،تغییر با اعتراض سر بلند کرد.
«اما، بانویچیزی من! این...کرده ممکنه امن نباشه!»
دخترِ نابینا آرام خندید.
«میدانم، فرزندم. یادتهمه که هست، منناگهان بیشتر از خیلیها میدانم.»
سربازِ سالخورده با خجالت نگاهش را دزدید؛ تازهتغییر یادش آمده بود دارد با چه کسی حرفتنش میزند. لحظهای تردید کرد و بعد سر خم کرد.
«مرا ببخشید،چیزی بانوی من.کرده من... جسارت کردم.»
کاسی سر تکان داد.
«نیازی به عذرخواهی نیست. فقط از روی نگرانیِ قلبیپرسید برای من حرف زدی. برو و خیالت راحت باشد... مناجازه هم این دو نفر را میشناسم. آسیبی به من نمیرسانند.»
لحظهای مکث کرد و افزود:
«آه... و تو، کرونوس. فکرالبته نکن نمیدانم پشتِ ستون قایمحالوروزش شدهای، بچه. تو هم برو.»
صدای سرفهای معذب از جایی آنآشکار پشت بلند شد و نوجوانِ سالخوردهکابوس درحالیکه پشتِ سرش را میخاراند، پدیدار شد.
«آه... من فقط... داشتم ازشاید شکوهِ معبد لذت میبردم. ببخشید، بانویصدای من... انگار غرقِ تماشا شده بودم...»
زیرِ نگاهِ نابینای کاسی، کرونوسفقط و سربازان عقب رفتند وچیست آن سه نفر را تنها گذاشتند...
یا دستکمچیزی اینطور بهکرده نظر میرسید.
پس از فروکش کردنِ شوکِ اولیهٔ این دیدارِ غیرمنتظره، سانی متوجهِ دو نفر شد کهنظر در سایههای تخت ایستاده بودند؛ هر دو عروجیافته. پیرمرد و پیرزنی بودند که رداهای تشریفاتیشده به تن داشتند. پیرزن شمشیرِ دودستیِ برهنهای در دست داشت و پیرمرد ریسمانی از ابریشمِ سرخ.
کاسی با دنبالهمه کردنِ نگاهِ او،ناگهان آهِ آرامی کشید.
«اینا نگهبانای منن. بهشونوجود توجه نکنین... کر هستنتغییر و صدامون رو نمیشنون.»
این حرفها سانی را بهطرز عجیبی آشفتهچشم کرد. چرا کاسی باید دو نگهبانِ کرسرحال داشته باشد؟ کلِ این وضعیت بهنوعی... وهمآور بود.
در آنچیزی لحظه، سرانجام نفیسالبته به حرف آمد:
«اون پیرزن هم یهغروبِ نوجوانه؟ همهٔ نیروهای توکرد از بچهها تشکیل شدن؟»
دخترِ نابینا چند باروجود با گیجی پلک زدتغییر و بعد سر تکان داد.
«نه؟ اون چندصد سالشه.»
سانی که گیجفرق شده بود، سرشآشکار را کج کرد.
«چی؟ پسمهمتر چرا بهشغروبِ گفتی بچه؟»
کاسی مدتی بیحرکت ماند،وجود بعد آهِ عمیقی کشیدتغییر و سرش را پایین انداخت.
وقتی به حرف آمد، صدایشالبته بهطرز عجیبی توخالی بود و کلماتشبیابانِ در سراسرِ تالارِ سفید طنین میانداخت:
«دلیلش اینه که... منکرده خیلی، خیلی وقته کهمیخورد منتظرِ شما دو تام...»
در سکوتی که پس از آن حاکم شد، سانیپرسید و نفیس هر دو خشکشان زد. مفهومِ وحشتناکِ حرفِبهندرت کاسی آرامآرام در ذهنشان رسوخ کرد و فهمیدند که...
در همان لحظه، شانههایوجود دخترِ نابینا لرزید و ناگهاندقیقاً صدای خندهٔ شادش بلند شد.
«وای... خدایانِ من. ببخشید، دستِ خودم نبود! واقعاً یه مدتی منتظر موندم...کابوس فکر کنم حدودِ یه سال؟ خیلی این روز رو تصور کرده بودم،ترکخورده برای همین... نتونستم جلوی خودم رو بگیرم و این شوخی رو نکنم...»
سانی وچیزی نفیس ماتومبهوت بهالبته او خیره ماندند.
«چی... آخه اینهمه چه مسخرهبازیایه؟ کی توتنش همچین لحظهای شوخی میکنه؟!»
چشمش پرید.
«صبر کن. گفت یه سال؟»
از ورودِ سانی و نفیس به کابوس کمتر از سهحالوروزش ماه میگذشت. پس توفانِ زمان واقعاً درکشان از زمان راتبدار به هم ریخته بود. فقط نه به آن شدتی که میترسیدند.
کاسی در این میان چنان حسابی به آنها خندیده بود کهصدای اشک در گوشهٔ چشمانش جمع شد. دستانش تا پیش از آن روینمایان زانوهایش بود؛ حالا آنها را بالا آورد تا اشکهایش را پاک کند.
با اینعمیقتر حرکت، سانیوجود صدای آشنایی شنید.
صدای جرینگجرینگِ زنجیر بود.
...دستبندهای طلایی دورِ مچهای باریکِ کاسی بسته شده بود و زنجیری طلایی آنهاسالم را به هم وصل میکرد. دخترِ نابینا درحالیکه اشکهایش را پاک میکرد، بازیباییِ لبخند سر بلند کرد و پلک زد. انگار متوجهِ گیجیِ آنها شده بود.
کاسی کمی اخم کرد،غروبِ بعد دستبندهایش را لمسکرد کرد و آه کشید.
«آه... شما هنوز چیزِوجود زیادی دربارهٔ کاهنهها نمیدونین.تغییر درسته. باید توضیح بدم.»
لحظهای درنگ کرد وکرده بعد نگاهِ کوتاهی به دوبرخلافِ استادِ کرِ پشتِ سرش انداخت.
یکی شمشیرِ برهنهایفرق در دست داشتآشکار و دیگری ریسمانی ابریشمی.
حالتِ چهرهاشمهمتر آرام وغروبِ آسوده ماند.
«وقتی گفتم این دو نفر نگهبانای منن، منظورم ایندقیقاً نبود که در برابرِ خطر از من محافظت میکنن. درشنیدنِ واقع... اونا دارن از شهر در برابرِ من محافظت میکنن.»