---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

برده ی سایه

چپتر 1518: ویرانی • ⏱ 6 دقیقه

چپتر 1518: ویرانی

0

سانی روی دیوارِ در حالِ فروپاشیِ دژِ شناور‌خاک​ ایستاده بود و دید که نور بر فرازِ‌آتشِ​ گرگ‌ومیش کم‌سو می‌شود. برای یک لحظه، همه‌چیز آرام بود.

سپس ناگهان تمامِ جهان‌داشته​ در درخششی سفید غرق‌آسمان​ شد و چشمانش را زد.

مبهوت، دستی بالا آورد تا چشمانش را بپوشاند و دید‌آسمان​ که ستاره‌ای خالص در قلبِ شهرِ دوردست شعله‌ور شد. ستاره‌شکوهِ​ متورم شد و به کرهٔ عظیمی از شعله‌های خشمگین بدل شد.

همه‌چیز در‌کوچک​ یک آن‌می‌داد​ رخ داد.

ساختمان‌های نزدیک‌تر به ستارهٔ سفید، به‌سادگی در نورِ خالصِ آن حل و تبخیر شدند. ساختمان‌های‌موجی​ دورتر منفجر و پودر شدند و موجِ انفجاری ویرانگر آن‌ها را از هستی ساقط کرد. ساختمان‌های‌درختان​ پشتِ آن‌ها با خاک یکسان و ذوب شدند و از حرارتِ سوزان به خاکستر تبدیل شدند.

موجی از آتشِ سوزان، بلندتر از دیوارهای سر به فلک کشیدهٔ شهر، با سرعتِ برق‌جنون​ به بیرون گسترش یافت و هرچه را در مسیرش بود بلعید؛ ساختمان‌ها، درختان، سنگ‌فرش‌ها، حتی‌دیوارهایش​ خودِ هوا... و تمامِ پیکرهای کوچکِ انسانی که در خیابان‌های در حالِ فروپاشی سرازیر بودند.

پشتِ سرِ آن، ستارهٔ خشمگین بالا رفت و تغییرِ شکل داد و آرام‌آرام به‌شدتِ​ ابرِ قارچی‌شکلی از شعله‌های سفید و ملتهب تبدیل شد. ستونِ آتشی که آن را‌می‌شد​ نگه داشته بود، همه‌چیز را کوچک جلوه می‌داد و تا آسمان قد کشیده بود.

چـ... چی...

حتی با وجودِ اینکه از شدتِ خشم به مرزِ‌یکسان​ جنون رسیده بود، برای لحظه‌ای از شکوهِ دلخراشِ آن منظرهٔ‌فلک​ غیرقابل‌تصور فلج شد. گرگ‌ومیش... گرگ‌ومیش داشت جلوی چشمانش ویران می‌شد.

...در آن لحظه، موجِ انفجارِ نامرئی به‌می‌داد​ دژ رسید، دیوارهایش را در هم شکست‌مرزِ​ و او را به پایین پرت کرد.

سپس غرشِ کرکنندهٔ‌ستونِ​ انفجار به گوش رسید‌کوچک​ و جهان را لرزاند.

سانی از دیوارِ شکسته سقوط کرد و با صدایی حال‌به‌هم‌زن به سنگ‌های سرد برخورد کرد.‌شکوهِ​ پس از برخورد با سطحِ سخت، غلت زد و سپس غریزی سرش را با دستانش پوشاند.‌غرشِ​ در لحظهٔ بعد، بارانی از آوارِ سنگی فروریخت و مانندِ تگرگی خردکننده بر سرش کوبیده شد.

کی... کی جرئت کرده...

در حالی که از غرشِ فاجعه‌بارِ انفجار کر شده بود، خشمگینانه فریاد کشید و سعی کرد‌رسیده​ بایستد. چیزی به سرش خورد، اما سانی اهمیتی نداد. قوزکرده از زمین برخاست و به گردوغباری‌پایین​ که همه‌چیز را در بر گرفته بود خیره شد تا پیکرِ عظیمِ اژدها را پیدا کند.

به درک که تمامِ گرگ‌ومیش در شعله‌ها‌کوچک​ بلعیده شده بود. به درک که انگار‌شدتِ​ آسمان در هم شکسته و فروریخته بود.

او همچنان‌کوچک​ می‌خواست آن کرمِ‌آسمان​ نفرت‌انگیز را بکشد...

...چرا این‌قدر تاریکه؟

ستونِ عظیمِ شعله‌ها به آسمان رسیده بود و سپس در خود فروریخت‌شدتِ​ و باد آن را از هم درید. نورِ خشمگینِ ستارهٔ سفیدِ خالص‌جلوی​ کم‌سو و ناپدید شده بود و جهان را در تاریکی فرو برد.

ابرِ پهناوری از خاکستر به هوا برخاست‌کوچک​ و هفت خورشید را پوشاند و گرگ‌ومیشِ سپیده‌دم‌خشم​ را به تیرگیِ بی‌نورِ ویرانیِ تاریک تبدیل کرد.

در دوردست، در بیابانِ سوخته‌ای که زمانی گرگ‌ومیش بود، خاکستر مانندِ برف از آسمان می‌بارید. در‌آتشِ​ قلبِ شهرِ ویران، چیزی جز تاریکی نمانده بود. حتی خودِ هوا نیز بر اثرِ حرارتِ غیرقابل‌تصورِ انفجارِ‌حتی​ ویرانگر سوخته و از بین رفته بود و از این رو، هیچ شعله‌ای روی سنگ‌های سیاه‌شده نمی‌سوخت.

تنها منبعِ روشنایی در آن ورطهٔ تاریک، پیکری درخشان بود‌وجودِ​ که میانِ ویرانی، در محاصرهٔ خاکستر و خرابه‌ها ایستاده بود.‌منظرهٔ​ آرام‌آرام از نوری خالص دوباره به شکلِ زنِ جوانِ زیبایی درمی‌آمد.

روی پوستِ درخشانش حتی یک لکه هم‌کوچک​ به چشم نمی‌خورد. موهای تابانش چون نقرهٔ گداخته‌خشم​ می‌ریخت و تابشی سفید و کورکننده ساطع می‌کرد.

نورِ بی‌آلایشِ او در آبِ جوشان بازتاب می‌یافت و جزیرهٔ کوچکی‌مرزِ​ از نور در دریای تاریکیِ سوزان می‌ساخت. گرگ‌ومیش آرام و بی‌صدا‌ویران​ بود و در گسترهٔ وسیع و دودآلودش چیزی جز آب تکان نمی‌خورد.

اجسادِ انسانیِ بی‌شمارِ روح‌دزد همه از‌کرد​ بین رفته بودند؛ شعله‌های بی‌رحم آن‌ها را‌خاکستر​ فروبلعیده و به خاکستر تبدیل کرده بود.

موجوداتِ کابوسی هم‌نگه​ که با آن‌ها جنگیده‌می‌داد​ بودند، نابود شده بودند.

تنها نفیس مانده‌ستونِ​ بود تا با نورش‌کوچک​ تاریکی را روشن کند.

...و چون تنها کسی بود که باقی مانده بود،‌شدتِ​ بازتابِ نابودنشدنیِ دیوِ شومِ آینه چاره‌ای نداشت جز اینکه‌غیرقابل‌تصور​ به اعماقِ چشمانِ درخشان و هولناکِ او پناه ببرد.

نفیس روی سطحِ اقیانوسی آرام ایستاده بود. جهانِ اطرافش غرق‌وجودِ​ در نورِ خورشید بود و آبِ کاملاً راکدِ زیرِ پاهای‌منظرهٔ​ برهنه‌اش به زیبایی می‌درخشید و شکوهِ آسمان را بازتاب می‌داد.

انگار روی دریایی از‌آتشی​ ابرهای طلایی ایستاده بود،‌جلوه​ غرق در نوری نفس‌گیر.

هفت خورشید‌کوچک​ بالای سرش‌می‌داد​ به روشنی می‌درخشیدند.

با بی‌تفاوتی‌ویرانگر​ به آن‌ها‌هستی​ نگاه کرد.

پیش‌تر عذابِ وحشتناکِ یکی از هسته‌های روحش — هستهٔ ترور —‌اینکه​ را که خود را نابود می‌کرد، حس کرده بود. اما شعله‌های رهاشدهٔ‌داشت​ روحش آن‌قدر پلیدهای آلوده را فروبلعیده بود که هسته دوباره شکل گرفت.

به همراهِ‌ملتهب​ آن، هستهٔ‌آتشی​ هفتم متولد شد.

آخرین هسته.

دردِ شکل‌گیری‌اش دیگر‌آن‌ها​ گذشته بود و‌کرد​ نفیس حالا تایتان بود.

نگاهش را از هفت خورشید گرفت و در سکوت به تنها لکهٔ‌شدتِ​ چرک و تاریکی در جهانِ سراسر درخشانش خیره ماند. آنجا، در فاصله‌ای‌جلوی​ نه‌چندان دور، موجودی چندش‌آور ایستاده بود و با چشمانی آینه‌وار نگاهش می‌کرد.

نه شبیه انسان بود، نه شبیه موجودِ کابوس. در عوض، آمیزهٔ منزجرکننده‌ای بود از آدم‌های‌خشم​ بی‌شمار و پلیدهای بی‌شمار که همه به هم چسبیده و موجودی چهل‌تکه و هیولاوار ساخته‌نامرئی​ بودند؛ موجودی که با هر حرکت، هر نفس و هر لحظه‌ای که می‌گذشت، تغییرِ شکل می‌داد.

هیولای تغییرشکل‌دهنده بالای سرش قد‌آسمان​ برافراشته بود و آب‌های زلالِ روحش‌مرزِ​ را به تاریکی و تباهی می‌آلود.

روح‌دزد پوزخند زد‌آن‌ها​ و دستانِ بی‌شمارش‌کرد​ را جلو آورد.

با صداهای‌آتشی​ بی‌شمار نامش‌داشته​ را صدا زد.

نفرت و‌ملتهب​ طمع در چشمانِ‌نگه​ بی‌شمارش موج می‌زد.

و البته ترس.

نفیس با‌ویرانگر​ تحقیر به‌هستی​ او نگاه کرد.

صدای آرام و یکنواختش در‌کوچک​ گسترهٔ درخشان پیچید و تنها‌وجودِ​ یک کلمه به زبان آورد:

«...بسوز.»

سپس چشم‌اندازِ‌کوچک​ زیبای روحش‌می‌داد​ دگرگون شد.

آبی که روح‌دزد روی آن ایستاده بود اصلاً آب نبود. بلکه شعله‌ای مایع بود؛‌تبدیل​ انگار روی سطحِ ستاره‌ای سفید و خشمگین ایستاده بود. ابرهای طلاییِ شناور در بالای‌مسیرش​ سرش بخار نبودند، بلکه گازی ملتهب بودند؛ انگار داشت در غبارِ سوزانِ ستارگان غرق می‌شد.

اما هولناک‌تر‌آتشی​ از همه، نورِ‌کوچک​ هفت خورشید بود.

چرا که اینجا در دریای‌نگه​ روحِ ستارهٔ دگرگون، هیچ راهِ‌آسمان​ فراری از پرتوهای خاکسترکنندهٔ آن‌ها نبود.

تابشِ هفت خورشید شدت گرفت‌آسمان​ و اقیانوسِ آرام را به‌خشم​ خلأیی سفید و ملتهب تبدیل کرد.

و روح‌دزد که‌آن‌ها​ در آن خلأِ بی‌رحم‌پشتِ​ گرفتار شده بود... سوخت.

ناولها | novelha.net