چپتر 1732: سواریِ مجلل
0نفیس لباسهای غیرنظامیِ سادهای پوشیده بود که جلبتوجه نمیکرد... خب، کمی حالوهوای قرونوسطایی داشتند، چون بعد از پیدایشِ دروازههای رؤیا،یکی جریانِ مد به آن سمت تغییر کرده بود. پیشتر، تنها میراثداران آنگونه لباس میپوشیدند و آن هم فقط در مناسبتهایبگویم خاص. اما حالا دیگر عجیب نبود که مردمِ محلههای مرفه در پایتختِ محاصرهٔ ربعِ شمالی، شنل، جلیقه و نیمتنهٔ رزمی بپوشند.
لباسهای آراستهٔ نفیس دقیقاً اندازهٔ تنش دوخته شده بود. سرتاپا سفیدِ بینقص پوشیده بود و شنلِ نیمشانهاش با نخِ طلا گلدوزیپرسید شده بود — که البته، دستِ سپرگیرش را میپوشاند و دستِ شمشیرزنش را آزاد میگذاشت. در مجموع، دقیقاً همانگونه به نظر میرسیدخورد که از شاهزادهٔ یکی از خاندانهای بزرگ انتظار میرفت؛ زیبا و خیرهکننده، با لباسهایی که آمیزهای از سادگیِ موقرانه و تجمل بود.
در میانِ ویرانی و کثیفیِ حاشیه، وصلهٔ ناجور بهسرش نظر میرسید. یا بهتر است بگویم... این حاشیه بودکشیده که در کنارِ او وصلهٔ ناجور به نظر میرسید.
نفیس که داشت به اطراف نگاه میکرد، سانیالبته به راه افتاد، از دلِ سایههای ژرف بیرونهمانگونه آمد و در مرزِ میانِ تاریکی و نور ایستاد.
«بانو نفیس.»
نفیس به سمتش چرخید،سایه چند قدم جلو آمدسپس و کمی سر خم کرد.
«سرورِ سایه. ببخشید منتظرتون گذاشتم.»
سپس سرش را کمی کج کرد و اوالبته را برانداز کرد. نگاهش لحظهای روی زرهِ عقیقیاشهمانگونه چرخید و بعد به نقابِ بیاحساسش کشیده شد.
پس ازبینقص مکثی کوتاه،نیمشانهاش نفیس پرسید:
«فکر نمیکنینکرد لباستون برای جهانِببخشید بیداری کمی نامناسبه؟»
سانی پشتِ نقابسرورِ لبخند زد و چانهاشگذاشتم را کمی بالا گرفت.
«چرا؟ به نظرمشنلِ خیلی هم خوبطلا شدم. اینطور فکر نمیکنین؟»
انگار از این سؤال جا خورد. البته حالتِ چهرهاش آرام ماند و ذرهایآزاد از آن سردرگمی به صورتش راه نیافت؛ اما سانی پس از مدتی وقتگذرانیخیرهکننده با نفیس در حصار، کمکم داشت دوباره خواندنِ احساساتِ او را یاد میگرفت.
سرانجام گفت:
«ظاهرتون... منحصربهفرده. فکر کنم.»
لحنش خشک و بیروح بود.
سانی پشتِ نقاب پوزخند زد،نخِ اما تاریکیِ لانهکرده در چشمِسپرگیرش نقاب سرد و نفوذناپذیر ماند.
راستش خوشحال بود که نقاب چهرهاش را میپوشاند. اخیراً وقتِ زیادی را با نفیس در حصار گذرانده بود و بیشترِ آن...پرسید آنقدر پرالتهاب و سرشار از احساسات بود که حفظِ ظاهری آرام، چیزی بینِ یک بارِ سنگین و شکنجه به حساب میآمد. ازخورد بس سعی کرده بود احساساتش را مهار کند یا وقتی دیگر کاری از دستش برنمیآمد آنها را پنهان کند، خسته شده بود.
بازی کردنِ نقشِ سرورِسایه سایههای سرد و گوشهگیر،سپس تا حدی باعثِ تسلایش میشد.
سر تکان داد.
«شما همبینقص خیرهکننده شدین،نیمشانهاش بانو نفیس.»
نفیس نگاهِکرد عجیبی بهسایه او انداخت.
سانی میخواست ریز بخندد، اما خودش را کنترل کرد. با یادآوریِ گافِ قبلیاش، لحظهایزرهِ به سرش زد اضافه کند که دخترانِ کی سونگ اصلاً به پای او نمیرسند. اماپشتِ پس از کمی تأملِ عمیق، عاقلانه تصمیم گرفت اصلاً آنها را به یادِ نفیس نیاورد.
«بریم؟»
نفیس به خودروی مجللنیمشانهاش اشاره کرد و بهالبته سمتِ درِ شاگرد رفت.
فضای داخلیِ خودرو به همان اندازهٔ بیرونش مجلل بود. صندلیها با چرمِ طبیعیِ موجودِ کابوس روکشنقابِ شده بودند و در تزئینات و قطعاتِ داخلی از چوبِ طبیعی استفاده شده بود. حتی یکچانهاش یخچالِ کوچکِ پر از نوشیدنیهای مختلف و میزی با انواعِ تنقلات هم آنجا به چشم میخورد.
سانی به یخچال خیره شد و لحظهای غرقِسپس بررسیِ ساختارش شد. آیا کاملاً برقی بود یا ازبیاحساسش طلسمفناوری بهره میبرد؟ اگر اینطور بود، از چه نوعی؟
در حالی کهشنلِ غرقِ افکارش بود، خودروگلدوزی به نرمی راه افتاد.
درسته. یادمبینقص رفت بپرسم دقیقاًنخِ داریم کجا میریم.
انگار که ذهنشسرورِ را خوانده باشد، نفیسگذاشتم با لحنی آرام گفت:
«بزرگان به طرز عجیبی با بیشترِ شروطِ شما موافق بودن.برانداز با این حال، هنوز باید سرِ چندتا جزئیات بحث بشه. قرارهپرسید با نمایندهٔ خاندانِ دلاوری دیدار کنیم و به توافقِ نهایی برسیم.»
سانی دربینقص سکوت بهنیمشانهاش او خیره ماند.
خودرو بسیار کوچکتر از کرگدنِ عزیزش بود که حالا دلش برایش تنگ شدهآزاد بود، اما باز هم از بیشترِ وسایلِ نقلیهٔ غیرنظامی جادارتر بود. بنابراین، باخیرهکننده اینکه روی یک صندلی نشسته بودند، نفیس متأسفانه کمی دور از او بود.
«میمرد اگهکرد یه کمسایه نزدیکتر مینشست؟»
با خونسردی پرسید:
«مگه شمابینقص نمایندهٔ خاندانِ دلاورینخِ نیستین، بانو نفیس؟»
لبخندِ محوی زد.
«هستم. با اینسرورِ حال، کسانی هستنمنتظرتون که بیشتر نمایندهش باشن.»
پس از آن، هر دو مدتی ساکت ماندند. خودرو از حاشیه خارج شد و از موانعِنقابِ بزرگِ پایتختِ محاصرهٔ ربعِ شمالی گذشت و مراحلِ معمولِ بازرسی را بهکلی دور زد. خاندانهای بزرگ بسیاربالا بالاتر از مرفهترین طبقاتِ جامعه قرار داشتند، بنابراین وابستگانِ آنها از امکانات و راحتیِ بسیاری برخوردار بودند.
البته همهچیز کمی طعنهآمیز بود.
خودرو، لباسهای گرمی که نفیس پوشیده بود — همهٔ اینها نقابی بود کهآزاد آدمهایی مثلِ آنها با میل و رغبت حفظش میکردند. در حقیقت، نیازی نداشت درلباسهایی سرمای زمستان شنل بپوشد، چون هیچ سرمای معمولیای نمیتوانست باعثِ آزارِ یک قدیس شود.
در موردِ خودرو هم... نفیس میتوانست پرواز کند و سانی با گامِلحظهای سایه فواصلِ طولانی را طی میکرد. مهمتر از آن، هر دو میتوانستندلباستون بسیار سریعتر از سرعتِ خودرو بدوند. پس استفاده از آن فایدهٔ چندانی نداشت.
چند لحظهکرد مکث کردسایه و بعد پرسید:
«چرا اینقدر لباسِ گرم پوشیدین؟»
انگار منظورش راشنلِ فهمید، چون با لبخندِگلدوزی محوی شانه بالا انداخت.
«کمک میکنه حس کنم انسانم.»
سانی سرش را کج کرد.
واقعاً همینطور بود.شنلِ این نقاب هدفی فراترگلدوزی از راحتیِ ساده داشت.
با این حال، او اینجا در زرهِ جنگیاش نشسته بود. رفتار وشمشیرزنش اعمالش انگار برخلافِ این عرفها بود... پس، نفیس دربارهاش چه فکری میکرد؟میرفت اینکه انسان نیست، یا برایش مهم نیست که حسِ انسان بودن داشته باشد؟
سانی برگشت تا به دیوارهای که بخشِ مسافر را از کابینِ راننده جداروی میکرد نگاه کند. با اینکه نمیتوانست ببیند چه کسی رانندگی میکند، اما سایهاشجهانِ را حس میکرد. سایهای آشنا بود که به یکی از آتشبانان تعلق داشت.
خودرو زرهِ مناسبی داشت وببخشید به موادِ عایقِ صدا مجهز بود،نگاهش بنابراین احتمالاً میتوانست راحت حرف بزند.
پس ازبینقص چند لحظهنیمشانهاش تردید، پرسید:
«داشتم بهبینقص یکی از مکالمههاینخِ قبلیمون فکر میکردم.»
نفیس باکرد کمی کنجکاویسایه نگاهش کرد.
«اوه؟»
سانی بابینقص بیتفاوتی بهنیمشانهاش روبهرو خیره شد.
«شما گفتین اگه کسی بخواد یه فرمانروا رو بکشه،دستِ خودش باید تبدیل به یه فرمانروا بشه. البته فرضمیرسید رو بر این میذاریم. واقعاً فکر میکنین راهِ دیگهای نیست؟»
آرام به نظرسرورِ میرسید. اما خب،منتظرتون همیشه همینطور بود.
...مگر اینکهکرد پای افیسایه در میان بود.
پس از سکوتی طولانی،نیمشانهاش نفیس نگاهش را برگرداندالبته و سر تکان داد.
«این نهتنهابینقص یه ضرورته، بلکهنخِ تنها راهِ قابلقبوله.»
سانی چیزی نگفت، چون میدانستببخشید منظورش چیست. فرمانروایان... واقعاً پشتِبرانداز خودشان را محکم کرده بودند.
نفیس آهی کشید:
«الان صدها میلیون آدمِ معمولی تو این دو قلمرو زندگی میکنن. تعدادشون هم مدام داره بیشتر میشه. هر سال تعدادِ خفتههاخاندانهای هم خیلی بیشتر میشه، اما نه اونقدری که باید باشه. چون اونایی که از طریقِ یکی از دروازههای فرمانروایان واردِ عالمِکنارِ رؤیا میشن، از گذروندنِ کابوسِ اول در امان میمونن. تا وقتی که از مرزهای قلمروشون خارج نشن، طلسم اونا رو فرا نمیخونه.»
چهرهاش در هم رفت.
«پس اگه یه فرمانروا سقوط کنه و قلمروش از هم بپاشه، چه اتفاقی میافته؟ همهٔ اون آدمای معمولی فوراً گرفتارِ طلسمپرسید میشن. تلفات وحشتناک خواهد بود و تمدنِ نوپای بشری تو عالمِ رؤیا نابود میشه. تنها راه برای جلوگیری از همچین نتیجهای اینهخورد که یه مطلقِ دیگه جای اونی رو که سقوط کرده بگیره و یه قلمروِ جدید از ویرانههای قلمروِ نابودشده سر بر بیاره.»
با اندوهکرد به سانیسایه نگاه کرد:
«میبینین، سرورِ سایه؟ ازم پرسیدین چطور میخوام با یه فرمانروا بجنگم. کشتنِ یه فرمانروا فوقالعاده سخته، اما غیرممکن نیست... کشتنش جوری که بتونم باهاش کنار بیامخیرهکننده خیلی دردسرِ بیشتری داره. شاید شما همچین نگرانیهایی نداشته باشین، اما... یه چیزی بهم میگه که دارین. پس میبینین — تو اون موقعیتِ فرضی که مطرح کردین،بیرون تبدیل شدن به یه مطلق نهتنها کاریه که باید انجام بشه، بلکه کاریه که لازمه انجام بشه. من هیچ راهِ دیگهای رو نمیپذیرم، و نمیتونم هم بپذیرم.»
با تمامبینقص شدنِ حرفش، خودرونخِ از حرکت ایستاد.
نفیس لبخند زد.
«اما دیگه دربارهٔسرورِ این مسائلِ وحشتناکمنتظرتون بحث نکنیم. رسیدیم.»
سانی سر تکان داد و آمادهطلا شد تا از خودرو پیاده شود. همانطورآزاد که پیاده میشد، با کمی بیتفاوتی پرسید:
«قراره با کی ملاقات کنیم؟»
نفیس در را بازسایه کرد و پیاده شد،سپس سپس بیآنکه برگردد گفت:
«اوه، نگفتم؟کرد قراره خواهرمسایه رو ببینیم...»