---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

برده ی سایه

چپتر 790: گردش • ⏱ 6 دقیقه

چپتر 790: گردش

0

با وجود اینکه نفیس تصمیم گرفته بود چند هفتهٔ دیگر پیش سانی بماند... یا بهتر است بگوییم، سانی به او‌خواست​ اجازه داده بود بماند!... برنامهٔ روزمره‌شان تا حدی تغییر کرد. به خاطر آتش‌بس با خاندانِ دلاوری، دیگر مجبور نبود تمام‌مدت‌اما​ در خانه بماند. پس با اینکه آن دو همچنان هر روز جلساتِ تمرینیِ طاقت‌فرسایی داشتند، از شدتِ تمرین‌ها کم شد.

روز اولِ پس از دریافتِ دعوت‌نامهٔ مهمانیِ‌باید​ رقص، نفیس رفته بود تا مادرش را‌اعضای​ ببیند. کمی بعد از آن، درخواستِ عجیبی کرد.

مشاوری که حکومت برای نفیس تعیین کرده بود، پیشنهاد داده بود که خود را از انسان‌های عادی‌هرچند​ منزوی نکند و در عوض، به دنبالِ فرصت‌هایی برای شرکت در فعالیت‌های دسته‌جمعی باشد که مردم معمولاً از‌انجامش​ آن‌ها لذت می‌بردند. پس از سانی خواست کمکش کند تا بفهمد مردم در اوقاتِ فراغتشان چه کار می‌کنند.

سانی از‌سازنده‌تری​ اینکه می‌توانست کمک‌کسی​ کند خوشحال بود.

مشکل این بود که... خودش هم هیچ ایده‌ای نداشت. تجربهٔ زندگی‌اش از نفیس غنی‌تر بود، اما شناختش‌آن‌ها​ از نحوهٔ زندگیِ مردم در حاشیه، دقیقاً به دردِ وضعیتِ فعلی‌شان نمی‌خورد. پس از شهروند شدن و‌هیچ​ نقل‌مکان به بخشِ بهتری از شهر، سانی تمامِ وقتش را صرفِ کارهای سازنده‌تری کرده بود تا... استراحت کردن.

چه کسی وقتِ استراحت‌وقتِ​ داشت؟ کارهای زیادی بود‌سرانجام​ که باید به سرانجام می‌رساند!

در نتیجه، مجبور شدند برای مشورت به سراغِ دیگر اعضای دسته بروند. وقتی این کار‌ترتیب​ را کردند، افی با اشتیاق داوطلب شد تا گردشی ترتیب دهد. هرچند سانی حسِ بدی‌می‌کرد​ به پیشنهادش داشت، اما هیچ دلیلِ مؤدبانه‌ای برای رد کردنِ این شکارچیِ هیجان‌زده پیدا نکرد.

پس چند روز بعد، به خودش‌وقتِ​ که آمد داشت کاری می‌کرد که‌نتیجه​ هرگز فکر نمی‌کرد روزی انجامش دهد...

سانی داشت آماده‌خود​ می‌شد تا به‌منزوی​ یک کلوبِ رقص برود.

«آخه دارم‌کردن​ چی‌کار می‌کنم؟ این...‌داشت​ این خیلی احمقانه‌ست...»

جلوی آینه ایستاد و با چهره‌ای درهم به مردِ جوان و رنگ‌پریده‌ای که به او خیره شده بود، نگاه کرد.‌پیشنهادش​ مردِ جوان لباس‌های شیک و ساده‌ای به تن داشت که ترکیبی بود از رنگِ مشکی و طیف‌های مختلفِ خاکستریِ تیره.‌آخه​ او... بی‌شک جذاب بود، هرچند ظاهرش چندان مردانه به نظر نمی‌رسید. این مردِ جوانِ جذاب، البته کسی نبود جز خودش.

یا بهتر‌سازنده‌تری​ است بگوییم،‌کردن​ بازتابش در آینه.

سانی براندازش‌پیشنهاد​ کرد و اخم‌هایش‌عادی​ در هم رفت.

«بی‌خیال... فقط یه کلوبِ شبانه‌ست. من با قدیس‌ها جنگیدم و‌نتیجه​ زنده موندم. کولوسئومِ سرخ رو فتح کردم. با یه دیمون روبه‌رو‌داوطلب​ شدم! یه مشت آدمِ عادیِ مست آخه چقدر می‌تونن ترسناک باشن؟»

سرش را تکان داد، آهِ‌سراغِ​ سنگینی کشید و به طبقهٔ‌کردند​ پایین، به سمتِ اتاقِ نشیمن رفت.

همان‌طور که نشسته بود و با چهره‌ای درهم انتظار می‌کشید، یک خودروی شخصیِ‌شدند​ گران‌قیمت رسید و نزدیکِ خانه پارک کرد. در همان لحظه، افی و نفیس از‌هرچند​ یکی از اتاق‌خواب‌های کوچک‌تر در طبقهٔ دوم بیرون آمدند و از پله‌ها پایین رفتند.

سانی گفت:‌پیشنهاد​ «بالاخره! چرا‌انسان‌های​ این‌قدر طولش...»

برگشت و خشکش‌کسی​ زد؛ نتوانست حرفش‌زیادی​ را تمام کند.

نف که روی‌شدند​ پله‌های صیقلی ایستاده بود،...‌دسته​ متفاوت به نظر می‌رسید.

با اینکه در سراسر جهان مشهور بود، بیشترِ مردم او را فقط به اسم می‌شناختند. عدهٔ بسیار کمی ستارهٔ دگرگونِ پرآوازهٔ خاندانِ‌اشتیاق​ شعلهٔ جاودان را از نزدیک دیده بودند — بیشتر به این دلیل که پس از بازگشت از عالمِ رؤیا، هنوز در انظارِ عمومی‌انجامش​ ظاهر نشده بود. با این حال، باز هم عاقلانه بود که برخی از ویژگی‌های بارزترش را بپوشاند تا گرفتارِ هجومِ جمعیتِ هیجان‌زده نشود.

به همین دلیل، سانی خاطرهٔ برگِ پاییزی را به‌دنبالِ​ او قرض داده بود. نفیس با استفاده از آن‌لذت​ خاطرهٔ آرایشی، رنگِ موهای نقره‌ایِ خاصش را تغییر داده بود.

حالا موهایش سیاه و براق بود و همچون آبشاری از لطیف‌ترین ابریشم تا وسطِ‌اعضای​ کمرش می‌ریخت. در تضاد با آن، چشمانِ خاکستری و آرامش حتی گیراتر به نظر‌پیشنهادش​ می‌رسید. پوستِ عاجی‌رنگش، با وجود اینکه شعله‌های سفیدِ درخشان را هدایت نمی‌کرد، گویی می‌درخشید.

از این گذشته... افی کسی بود که لباس‌های امروزِ هر دوی آن‌ها‌اشتیاق​ را انتخاب کرده و خریده بود. در نتیجه، نفیس پیراهنِ سرخِ زنده‌ای به‌هیجان‌زده​ تن داشت که به‌زحمت تا وسطِ رانش می‌رسید و شانه‌هایش را برهنه می‌گذاشت.

او... خیره‌کننده شده بود.

سانی آب دهانش را قورت داد و‌نکند​ بعد خودش را مجبور کرد نگاهش را‌باشد​ بدزدد. چند لحظه بعد، بالاخره توانست چیزی بگوید:

«اون... اِ... هیچ‌وقت فکر‌وقتِ​ نمی‌کردم یه روز... تو‌سرانجام​ رو با پیراهن ببینم.»

نفیس نگاهی به خودش‌مشورت​ انداخت و بعد با‌بروند​ بی‌تفاوتی شانه بالا انداخت.

«خوشم میاد. مدلش دامنهٔ حرکتم‌کسی​ رو کم نمی‌کنه. اگه اتفاقی‌سرانجام​ بیفته می‌تونم آزادانه حرکت کنم.»

سانی مکث کرد و بعد با‌منزوی​ شک به افی — که لباس‌های‌فعالیت‌های​ ساده‌تری پوشیده بود — نگاهی انداخت.

«...چطور شده‌کردن​ که تو‌وقتِ​ شلوار پوشیدی؟»

افی نیشخند زد.

«دیگه چرا‌سازنده‌تری​ داره؟ چون من‌کسی​ شاهزاده نیستم، خنگول!»

ریز خندید‌پیشنهاد​ و بعد‌انسان‌های​ چرخی زد.

«چیه، فکر‌کردن​ نمی‌کنی تیپم‌وقتِ​ بهم میاد؟»

بهش... می‌آمد.‌نتیجه​ شاید حتی‌مشورت​ بیش از حد!

سانی که نمی‌دانست نگاهش را کجا بدوزد،‌داشت​ دندان‌هایش را به هم سایید و خودش‌مشورت​ را مجبور کرد به دیوار خیره شود.

قراره... شبِ درازی باشه...

گلویش را‌کردن​ صاف کرد‌وقتِ​ و بعد گفت:

«آره... تو هم‌شدند​ خوشگل شدی. به‌هرحال،‌اعضای​ باید بریم. ماشینمون رسیده.»

افی دوباره ریز خندید، زد روی‌وقتِ​ شانهٔ او و به سمت در رفت.‌شدند​ سانی و نفیس هم به دنبالش رفتند.

کمی بعد، سوارِ پی‌تی‌وی شدند و با بقیه سلام‌واحوال‌پرسی‌دنبالِ​ کردند. با دیدنِ کای، حال‌وهوای سانی کمی بهتر شد. دست‌کم‌می‌بردند​ به نظر می‌رسید آیدلِ سابق کاملاً در حال‌وهوای خودش است...

از طرفِ دیگر، کاسی معذب به نظر می‌رسید. خب، جای تعجب هم نداشت. کلوبی پر از موسیقیِ‌وقتی​ کرکننده، بهترین محیط برای دختری زیبا و نابینا نبود. البته، هر کسی که فکرِ باطلی به سرش می‌زد،‌نکرد​ خیلی زود می‌فهمید که با نزدیک شدن به او با نیتِ بد، چه اشتباهِ بزرگی مرتکب شده است.

کای از روی‌شدند​ صندلیِ راننده به‌اعضای​ او لبخند زد.

«سانی، عالی شدی!»

بعد رو به نفیس و افی کرد‌نکند​ و لبخندش حتی پهن‌تر شد، طوری که‌باشد​ با آن نیشخندِ خیره‌کننده‌اش تقریباً کورشان کرد.

«...البته نه به اندازهٔ خانم‌ها!»

سانی چشمانش را چرخاند.

«فقط رانندگی کن، باشه؟‌کردن​ بیا هرچه زودتر این‌زیادی​ قضیه رو تموم کنیم.»

کای به او چشمک زد،‌عادی​ بعد نگاهش را به جاده دوخت‌شرکت​ و پی‌تی‌وی را به حرکت درآورد.

«آروم باش، سانی. فقط‌وقتِ​ یه کلوبِ رقصه. بدترین‌سرانجام​ اتفاقی که ممکنه بیفته چیه؟»

سانی و‌نتیجه​ سایهٔ دلگیر‌مشورت​ هم‌زمان لرزیدند.

«داری باهام شوخی‌استراحت​ می‌کنی؟! حتماً باید‌وقتِ​ اینو به زبون می‌آوردی؟!»

ناولها | novelha.net