چپتر 1404: دورِ دیگر
0دقیقاً همونه.
زنجیرشکن به صخرهای درهمشکسته تکیه داده بود و مه درذهنش اطرافش میچرخید. قدیس بیحرکت در سینهٔ کشتی ایستاده بود. نفیس تازهبالاترین گفته بود که با وجودِ تخلیهٔ کاملِ جوهرش، هنوز میتواند بجنگد.
سانی به او نگاهعجیبی کرد، سپس کمی جابهجا شدشده و نگاهی به کاسی انداخت.
دفعهٔ پیش متوجهِ قیافهٔ نگرانش شدم وحرفی پرسیدم مشکلی پیش اومده. اونم توضیح دادمتضاد که چطور غریزهش داره از خطر فریاد میکشه.
چند لحظهتحلیلگر تردید کردحدِ و ساکت ماند.
اما نفیس اینطور نبود.افی وقتی دید کاسی انگارحرفی نگرانِ چیزی است، خونسرد پرسید:
«چیزی حس کردی؟»
دخترِ نابیناظاهراً با اخمآنجا سر تکان داد.
«چیزِ خاصی نیست. فقط یه حسِ خیلیدیگر شومی دارم. این مکان، گلِ باد... تمامِشبحوار وجودم داره فریاد میکشه که تو خطریم.»
چشمانِ سانی کمی گشاد شد.
جملهبندی کمی فرقشکلِ کرده بود، اماقطبِ جوابش تقریباً همان بود.
...چطور؟
نفیس و کاسی با کمکِ نورِ راهنما مشغولِ پیدا کردنِ جهتی شدند که ظاهراً افی درمیپیچید آنجا بود و او بدونِ هیچ حرفی تماشایشان کرد. ذهنش به شکلِ عجیبی میان دو قطبِ متضادشاید دوپاره شده بود؛ یک بخشِ آن سرد و تحلیلگر شده و به بالاترین حدِ هوشیاری رسیده بود.
بخشِ دیگر... بخشِ دیگر متزلزل و پریشان بود و هنوز از دردِ کشته شدن بامتضاد آن تیغهٔ شبحوار به خود میپیچید. شوکِ به یاد آوردنِ مرگِ دلخراشش چنان عمیق بود کهتیغهٔ سانی چیزی نمیخواست جز اینکه روی عرشه بیفتد و از شدتِ لرز در خود جمع شود.
شاید فقط به این دلیلمیان توانسته بود سرِ پا بماندبخشِ که از ترس خشکش زده بود.
«سانی؟ بریم... اگه مشکلی نداری.»
از جاتحلیلگر پرید و نگاهیهوشیاری به نفیس انداخت.
نفیس همان موقع داشت از روی نرده میپرید. سانی که هنوز واکنشش کندمیان بود، تماشا کرد که کاسی چطور با ناشیگری از کابوس بالا رفت ومتزلزل روی زین نشست. با آن جثهٔ کوچکش، انجامِ این کار چندان آسان نبود.
...باید رکابها رو تنظیم کنم.
این فکرِ عادی بالاخره او را ازحرفی گیجی درآورد. به سایههایش دستورِ پیاده شدن داد،دوپاره به سمتِ لبهٔ عرشه رفت و پایین پرید.
او آخرین نفری بودحدِ که پا روی شنهایمتزلزل سفیدِ ساحلِ مهآلود گذاشت.
انگار واقعاً به گذشته سفر کردم. یا شایدم یه توهمه؟ ازشکلِ طرفی، اون رؤیای مرگ ممکنه توهم بوده باشه. یه رؤیا... یعنیحدِ یه جورایی رؤیای پیشگویانهای رو دیدم که قرار بود کاسی ببینه؟
ذهنش در تلاطم بود.
...به همین دلیل بود که وقتی ناگهان یک پیکرِ انسانیشکلِ از درونِ مه نمایان شد، سانی از جا پرید و یکحدِ قدم به عقب رفت. گناهِ تسلا را بهکلی فراموش کرده بود.
آره... اون عوضی دفعهٔ پیشهوشیاری هم منو ترسوند. الانم قرارهدردِ تو سکوت بهم خیره بشه.
گناهِ تسلا واقعاًظاهراً هم لحظهای در سکوتهیچ به او خیره ماند.
اما بعد، شبحشکلِ پوزخندی زد وقطبِ با لحنی تحقیرآمیز گفت:
«میدونی... کمکم داره ازدیگر این وضعیت خوشم میاد. موافقیشدن یه دورِ دیگه هم بریم؟»
سانی با تعجب به او نگاه کرد. جدا ازحدِ تغییراتِ جزئی که به خاطرِ بیعملیاش رخ داده بود، اینشبحوار اولین چیزی بود که با... با دورِ قبلی فرق داشت.
اخمِ کمرنگیتحلیلگر روی صورتِحدِ سانی نشست.
چرا اینبالاترین عوضی تنهاهوشیاری استثنای این قاعدهست؟
از کنارِهوشیاری شبح گذشتدیگر و آرام گفت:
«باشه. بریمظاهراً برای یهآنجا دورِ دیگه.»
شبح باتحلیلگر تعجب بهحدِ او خیره ماند.
در مه پیش رفتند، ردِ پاها را رویحرفی شنها پیدا کردند و به سمتِ صخرهها بهدوپاره راهشان ادامه دادند. سانی داشت تبآلود فکر میکرد.
توهمه، یا واقعاً تو زمان سفرقطبِ کردم؟ اگه دومی باشه... خب چرا؟ وبالاترین حالا که سفر کردم باید چیکار کنم؟
چیزهای زیادی برای فکر کردن بود و زمانِ کافی نداشت. وضعیتِ روانیاش هم آشفته بود.دوپاره سانی گنگ و مبهم میفهمید که هنوز در شوک است، اما نمیدانست باید با آنتیغهٔ چه کند. احتمالاً در این حالِ پریشان، داشت چیزهای حیاتیِ زیادی را از قلم میانداخت.
مثلاً...
ناگهان، تنِشدند سانی به طرزِآنجا عجیبی یخ کرد.
چـ—چطور... چطورذهنش به اینعجیبی فکر نکرده بودم؟!
داشتند از پلههای سنگی بالا میرفتند... کهحرفی یعنی کشتارِ نامیرا تا چند دقیقهٔ دیگرمتضاد به جت حمله میکرد. یا چند ثانیه؟
لعنت!
ذهنش به کار افتاد.
سانی با تمامِ سرعت و توانش فکر کرد و به خودش بابتِ اینبالاترین حماقت لعنت فرستاد. تقریباً یک ساعتِ تمام را هدر داده بود تا بفهمدمیپیچید چرا به گذشته فرستاده شده، به جای اینکه به فکرِ رویارویی با آینده باشد!
حتی اگر به خاطرِ پارهپاره شدنِهیچ روحش و مرگی پر از عذاب درقطبِ شوک بود، باز هم هیچ بهانهای نداشت.
حالا باید چیکار کنم؟
با تلخی افکارِ سادهلوحانهاش را به یادهیچ آورد. اینکه باز هم یکجوری از پسشقطبِ برمیآمد؟ اینکه این فقط یک قمارِ دیگر بود؟
انگار بالاخره مغرور شدم.
و بهایِ سنگینیافی هم برایش پرداخته بود.حرفی سنگینترین بهایِ ممکن را.
مهم نیست! وقت برایحدِ پشیمونی نیست، باید تصمیممتزلزل بگیرم حالا چیکار کنم!
بخشِ کوچک و بزدلی از وجودش بیدرنگ جوابی داشت. امنترین کار این بود کهقطبِ جت را رها کند و خودش را از رویارویی با کشتارِ نامیرا نجات دهد.دردِ میدانست که در آن محوطهٔ باز میمیرد... پس اصلاً چرا باید به آنجا میرفت؟
اما حتیذهنش با وجودِعجیبی آگاهی از خطر...
نمیتوانست بگذارد جت بمیرد.
پس برم اونجا و بجنگم؟
فکرِ چندان احمقانهای هم نبود. سانی در دورِ قبلی فقط به این دلیل شکست خورد که کورکورانهشده و بدونِ هیچ آمادگیای به دلِ نبرد زده بود. اما حالا دقیقاً میدانست با چه دشمنی روبهرو میشود...شوکِ و با اینکه زمانِ بسیار کمی تا درگیری باقی مانده بود، دستکم میتوانست کمی خودش را آماده کند.
هنوز بهذهنش اندازهٔ کافی دربارهٔمیان کشتارِ نامیرا نمیدونم.
جنگیدن با او در این لحظه عاقلانه نبود.تماشایشان اما واقعاً هم نیازی به این کار نداشت...شده فقط باید جت را میگرفت و فرار میکرد.
در آن لحظه، سایهای که برای پیشاهنگی فرستادهمتزلزل بود بالاخره صدا را شنید. صدای برخوردِ فولاد،میپیچید و در پیِ آن فریادِ دردمندانهٔ دروگرِ روح.
سانی دندانهایششدند را بهافی هم سایید.
بـ—بریم... بریم تو کارش.