چپتر 1664: جستجو و نجات
0سانی در دل به خودش لعنتخدا میفرستاد که چرا تصمیم گرفته بودهمون امروز نقابِ بافنده را به چهره نزند.
...فردِ دیگریخاصی هم داشت بهمیرسید او لعنت میفرستاد.
آتشبانان صدایشان را پایینگورِ آورده بودند، اما شنواییِ یکقبلی قدیس را دستکم گرفته بودند.
«اون یارو... پیشِ خودشدژهای چی فکر کرده که ازداری ظاهرِ بانوی ما ایراد میگیره؟»
«اینو کسی میگهدژهای که صورتش رو پشتِخبر یه نقاب قایم کرده!»
«حتماً مثلِخاصی یه وزغ زشته!میرسید جلف! و سطحی!»
پشتِ نقابِدژهای کلاهخودِ عقیقیاش دندانخدا به هم سایید.
چه وزغی؟! آخه وزغ دیگه چیه؟!گورِ صورتِ من اونقدر جذابه که میتونه سرمایهٔهمون یه کسبوکار رو جور کنه، ای بیخاصیتها!
این احمقها چه میفهمیدند؟!
با این حال،شوم در ظاهر سردلحنش و بیتفاوت ماند.
هرچند کمی برایش زحمت داشت.
«داشتنِ یه پایگاهِ امن توی یه منطقهٔ مرگبار، خودش موهبتِاطلاعاتِ بزرگیه. اگه دلاوری میخواد معبدم رو تصاحب کنه، میتونن بیانروی و فتحش کنن. یا بهتره بگم... میتونن سعیشون رو بکنن.»
کلماتِ آخر بهطورِ خاصی شومگورِ به نظر میرسید. لحنش تغییریقبلی نکرد، اما ناگهان بهشدت تهدیدآمیز شد.
نفیس کمی سکوتشوم کرد و بعدلحنش شانهای بالا انداخت.
«میفهمم. پس از دژهای دیگهای توی گورِداری خدا خبر داری؟ داشتنِ اطلاعاتِ قبلی ازباشه مکانشون میتونه به همون اندازه مهم باشه.»
سانی نگاهیانداخت به اسکلتِدژهای سیاه انداخت.
«...روی سطح هیچ دژی نیست. ولی چندتایی توی گودالهااطلاعاتِ هست. دوتاشون رو از دور دیدم. در موردِ دریای خاکسترروی هم، حتی من اونقدر شجاع نیستم که برم اون پایین.»
انگار حرفشخاصی برای اونظر جالب بود.
«گودالها رو کاوش کردی؟»
سانی سر تکان داد.
«تا حدودی...میفهمم اما نه خیلیگورِ گسترده. جای مرگباریه.»
رنگ از رویِ آتشبانان پرید. اگر حتی قدیسی کهناگهان در یک منطقهٔ مرگِ واقعی زندگی میکرد جایی راانداخت مرگبار میدانست، پس آنجا باید بدتر از جهنم میبود.
نفیس کمی مکث کرد.
سرانجام، سر تکان داد.
«فکر کنم اونقدردژهای میدونم که به بزرگترهاخبر گزارش بدم. وقتشه برگردیم...»
اما پیش از آنکه جملهاش را تمام کند، صدای بلندی بهتهدیدآمیز گوش رسید. دیو کمی جابهجا شد و شعلههای جهنمی در چشمانشگورِ روشنتر گرفت. همزمان، قامتِ بلند و برازندهای در ورودیِ معبد ظاهر شد.
قدیس بود.
با این حال... دردژهای این لحظه، اثری از آنداری وقارِ تاریکش به چشم نمیخورد.
دلیلش این بود که چیزی روی شانهاش حمل میکرد.اطلاعاتِ آن «چیز» داشت با ناامیدی مقاومت میکرد و ناسزا میگفت،روی اما در برابرِ چنگالِ سنگیِ سایه کاری از پیش نمیبرد.
«و... ولم کن، ای پلید! اگهلحنش میخوای منو بکشی، فقط زودتر تمومشنفیس کن! چـ... چرا داری عذابم میدی؟!»
سانی پلک زد.
...زبانِ انسان؟
چرا کسی اینجا، دردیگهای گورِ خدا، داشت بهداری زبانِ انسان ناسزا میگفت؟
نفیس و آتشبانانشوم نیز به همانلحنش اندازه بهتزده بودند.
قدیس به سمتشان رفت و بارِ روی دوشش را بیمقدمهمکانشون روی زمین انداخت. آن شخص روی کاشیهای مرمرین غلت خورد،هیچ دستوپازنان روی زانوهایش بلند شد و با ترس به عقب خزید.
«عـ... عقب بمون، ای دیو!»
جوانی بسیار کمسنوسال و بسیار کثیف بود که صورتش با گلولای وهمون خونِ خشکیده پوشیده شده بود. زرهِ پارهای به تن داشت که بهولی نظر میرسید خاطرهای خفته باشد و بدنش پر از زخمهای عمیق بود.
لحظهای بعد، پشتِشوم سرش به زانوهایلحنش نفیس برخورد کرد.
لحظهای خشکش زد و بعدخدا آرام نگاهش را بالا آورد؛مکانشون چشمانش از شدتِ وحشت گشاد شد.
سپس، حالتی از شوکِ مطلق درگورِ چهرهٔ کودکانهاش پدیدار شد. گویی مغزِمکانشون مردِ جوان موقتاً از کار افتاده بود.
«اِ...»
پلک زد.
«ق... ق... قدیس نفیس؟»
نفیس در سکوت به او خیره ماند. مردِ جوان بهاطلاعاتِ او، سپس به آتشبانان و بعد به سانی نگاه کرد.روی در نهایت، نگاهش دوباره به سمتِ چهرهٔ زیبایِ نفیس کشیده شد.
گونههایش بیاختیار سرخ شد.
«شـ... شماخاصی چی... مننظر مُردم؟ اینجا بهشته؟»
نفیس کمی سرشدیگهای را کج کرد وداری با لحنی خنثی گفت:
«اینجا عالمِ رؤیاست. تو خفتهای؟»
سانی از قبل حدس زده بود که آن نوجوانِ کثیف خفته است. سالِ گذشته، پس از انقلابِ زمستانی چند نفر از آنها رانیست پیدا کرده و به سرود فرستاده بود. اما امسال، هیچکس را در حوالیِ قلمروِ خود پیدا نکرده بود. فرض را بر این گذاشتهحدودی بود که یا همگی در بخشهای دیگرِ گورِ خدا از بین رفتهاند، یا اینکه طلسم اصلاً این بار کسی را به اینجا نفرستاده است.
سانی واقعاً نمیدانست طلسم چه انگیزهای از فرستادنِ خفتهها به گورِتهدیدآمیز خدا دارد. آنها مطلقاً هیچ شانسی برای زنده ماندن در اینجاگورِ نداشتند... گروهِ قبلی هم فقط به خاطرِ او زنده مانده بودند.
اما از طرفی، شاید دقیقاً به خاطرِ حضورِ او بودمکانشون که طلسم آنها را به اینجا میانداخت. کمی عجیب بودهیچ تصور کند آنقدر قدرتمند شده که عاملی در تصمیمگیریهای طلسم باشد.
در هر حال...
مردِ جوانمیفهمم آب دهانشدیگهای را قورت داد.
«خفته؟ آره، هستم... صبر کن، شمالحنش قدیس نفیس هستین! ستارهٔ دگرگونِ شعلهٔ جاودان!سکوت بانو نفیس! شما... شما اینجا چیکار میکنین؟!»
لحظهای مکثدژهای کرد و بعدخدا با خجالت افزود:
«...و اینجاانداخت کجاست؟ بهدژهای حصار نزدیکیم؟»
نفیس روبهرویش زانو زد و دستانش را آرام رویِ شانههای او گذاشت. درخششی ملایم آنهاباشه را در بر گرفت و در بدنِ خفته پخش شد. زخمهایی که بدنش را پوشاندهدیدم بود شروع به التیام کرد و بیدرنگ حالتی از آسودگیِ عمیق در چهرهاش نمایان شد.
خفته باخاصی چشمانی گشاد بهمیرسید نفیس خیره ماند.
چشمانش پر از ستاره بود.
سانی کمی جابهجا شد.
«اون حرومزاده بادژهای این قیافه دارهخدا به چی زل میزنه؟»
اما بعد، مجبور شد در ذهنشلحنش به خودش سیلی بزند. آیا واقعاًنفیس داشت به خفتهای بیچاره حسادت میکرد؟
نفیس با لحنیدیگهای که برای او ملایمداری به حساب میآمد، گفت:
«ما در منطقهای دورافتاده و بهشدت خطرناک از عالمِ رؤیااطلاعاتِ هستیم. من و جنگجویانم برای مأموریتی مهم اینجاییم. شانس آوردیروی که ما رو دیدی، مردِ جوان... وگرنه، مرگت حتمی بود.»
خفتهٔ جوان ساکت مانددیگهای و با حالتی عجیبداری به او نگاه کرد.
سانی آهی کشید.
«فکر نمیکردم امسال هیچکدوم از خفتهها زنده مونده باشن.قبلی انقلابِ زمستانیِ قبل، اتفاقی به چند نفر برخوردم و کمکسطح کردم فرار کنن. انگار این بار فقط یه بازمانده داریم.»
صدایش سردانداخت و بیتفاوتدژهای به گوش رسید.
نفیس نگاهی به اودیگهای انداخت و بعد دوبارهداری رو به مردِ جوان کرد.
«نگران نباش. بدترین قسمتش تموممیرسید شد. الان جات امنه... مابهشدت تو رو به جهانِ بیداری برمیگردونیم.»
خفته نفسِ کمعمقی کشید، لحظهایخدا چشمانش را بست... و بعدمکانشون با استیصال سر تکان داد.
«نـ... نه! نه، نباید این کار رو بکنین! من... من تنها نیستم! بقیه هم هستن...مهم ما خودمون رو قایم کردیم و روزهای زیادی به زندگی چنگ زدیم، اما بعد، دیگهدور آبی نموند. یه نفر باید میرفت بیرون تا کمک پیدا کنه، و من داوطلب شدم...»
سانی پشتِ کلاهخودش آهیدیگهای کشید؛ از قبل میدانستداری قرار است چه بشود.
خفته بازوی نفیسشوم را گرفت ولحنش با صدایی گرفته گفت:
«خواهش میکنم، بانو نفیس!گورِ شما... شما ستارهٔ دگرگون هستین.قبلی لطفاً بقیه رو نجات بدین!»
سانی شاکی شد.
«طلسم... عجب رویی داره!»
اول، او را رها کردهمیرسید بود. حالا، داشت از اوبهشدت بهعنوانِ پرستارِ خفتههای بیچاره استفاده میکرد.
کمی سر تکاندیگهای داد و بعدخبر با صدایی عبوس پرسید:
«اون بقیهانداخت که گفتی.دژهای کجا هستن؟»