چپتر 1195: نبردِ جمجمهٔ سیاه (۹)
0جهان زیرِ پردهٔ ابرهای پرآشوبِ توفان تاریکتر شده بود وکورهٔ سیلاب از آسمان میریخت و چون شلاق تاب میخورد. دربیندازد پرتوِ کورکنندهٔ آذرخشی، دو انسان از چنگالهای جانوری عظیم گریختند.
«نفیس، الان!»
واقعاً نیازی به حرف زدن نبود. سانی و نفیس شاید اخیراً به خاطرِ انتخابهایی که کرده بودند از هم فاصله گرفتهنداشت بودند، اما هستهٔ رابطهشان تغییری نکرده بود. آنها اول شریکِ نبرد بودند و بعد هر چیزِ دیگر؛ این پیوند مدتها پیشبیشتر در ساحلِ فراموششده در کورهٔ آتش، اشک و خون شکل گرفته بود، خیلی پیشتر از آنکه مسائلِ دیگر بر آن سایه بیندازد.
حالا دیگر تواناییشان در هماهنگیِ بینقص،وجود حتی از اتحادِ غیرطبیعی که شمشیرهای آهنگریشدهراست به جنگجویانِ دلاوری میبخشید هم بالاتر بود.
از همان لحظهای که آن دو اولین لاشخورِ زرهپوش را با هم کشتند، سانی و نفیس نبردهایآنکه بیشماری را در کنارِ هم پشت سر گذاشته بودند. نفیس به او آموخته بود چطور شمشیر به دستلحظهای بگیرد، و سانی به او یاد داده بود چطور در مقامِ یک استاد جوهرِ روحش را مهار کند.
با وجودِداده همهچیز، این پیوندجوهرِ هرگز تغییر نمیکرد.
...البته به این معنااستاد نبود که هیچ پیوندِکند دیگری میانشان وجود نداشت.
لحظهای که نیشِ مهیب به جلو یورش برد، سانی به راست خیزبرد برداشت و نفیس به چپ. همزمان، بخشی از درخششِ نفیس با سایههایپیچید سانی در هم آمیخت و یکی از سایههای سانی دورِ بدنِ نفیس پیچید.
مجموعِ قدرتهایشانچیزِ از تکتکِاین آنها بیشتر بود.
به نظر میرسید سایهها و نورِ درخشان با هم همنوا شدهاند و هر دو را فراتر از حدِدیگری تصور قوی کردهاند. سانی به شبحی غرق در تاریکیِ جوشان تبدیل شد و درخششِ نف رنگی تاریکتر بهدورِ خود گرفت. تاریکی آکنده از نورِ سفیدِ کورکنندهای شد، و نور انگار رگههایی از تاریکیِ پایانناپذیر در خود داشت.
نور تاریکی را عمیقتراستاد میکرد و تاریکی نور راوجودِ بسیار تندتر و درخشانتر میساخت.
و ماجراهیچ به همینجادیگری ختم نمیشد.
دستکم برای سانی اینطور بود. برخلافِ سایههایش که تمامِ ویژگیهای جسمانیاش را تقویتخون میکردند، شعلههای نف روح را هم شعلهور میساخت. سانی که در آتشِ اواتحادِ پیچیده شده بود، میتوانست حس کند که جوهرش بسیار پرجنبوجوشتر و گرمتر شده است.
بسیار نیرومندتر.
«آه... چه حسِ خوبیه...»
نفیس حتماً داشت از تمامِ توانِ تقویتیاش استفاده میکردمهیب و با اضافهشدنِ سایهٔ سانی، دقیقاً به اندازهای سریعدرخششِ شده بود که از چنگالهای نیشِ مهیب جاخالی بدهد.
اما سانی کمی کندتر بود... خوشبختانه، قدیس ستارهٔ دگرگون را به عنوانِ هدفِ اصلیشکل انتخاب کرده بود. از آنجا که نمیتوانست همزمان به هر دوی آنها حملهٔ مؤثریشمشیرهای بکند، ضربهای که به سمتِ سانی روانه شد آنقدرها هم که میتوانست باشد، گریزناپذیر نبود.
سانی حسِداده نارضایتیِ خفیفیاستاد پیدا کرد.
«یعنی چی، دوباره برگشتیماستاد سرِ همون قضیه؟ نفکند طعمهست و من تیغهم؟»
اصلاً ازهیچ این موضوعدیگری خوشش نمیآمد.
در هر صورت... نیشِاین مهیب اشتباه کرده بود.ساحلِ یک اشتباهِ خیلی جدی.
نباید بهداده سانی کمتراستاد توجه میکرد.
چون در حالی که روحش با درخششِ نف شعلهور بود،همهچیز چند تا از تواناییهایش هم تقویتِ چشمگیری پیدا کرده بودند.وجود بهویژه به این دلیل که میتوانست جوهرش را آزادانهتر خرج کند.
«آماده باش، حرومزاده...»
نفیس پس از جاخالی دادن فرود آمد وساحلِ بیدرنگ چرخید، بهسختی از ضربهٔ بعدیِ جانور گریختپیشتر و با شمشیرِ درخشانش بازوی او را درید.
همزمان، سانی گذاشتمقامِ تا زیرِ موجیروحش از سایهها دفن شود.
اما آنچه از میانِ سایهها بیرون آمد انسان نبود، بلکه دیوی چهاربازو بودنمیکرد که زرهِ عقیقیِ ترسناکی به تن داشت. موجود شبیهِ زاییدهٔ تاریکی بود، امابرد چشمانش با درخششِ سفیدِ خشمگینی میسوخت و دهانش مانندِ کورهٔ سوزانِ شعلههای سفید بود.
آن دو از هم فاصله گرفته بودند،نداشت در نتیجه نیشِ مهیب هر بار فقطخیز میتوانست با یکی از آنها روبهرو شود.
به همین دلیل برای واکنشپیوند نشان دادن به حملهٔ سانیکورهٔ کسری از ثانیه دیر کرد.
سریعتر. سریعتر. سریعتر!
سانی که خودش را به جلو پرتاب کرد، زمین زیرِ پای چنگالدارش شکافت و متلاشیمعنا شد. هوایی که معمولاً لطیف و نامحسوس بود، ناگهان مثل دیوار شد... و او آن دیواربخشی را در هم شکست. قطرههای باران در حالِ سقوط انگار در جای خود ثابت مانده بودند.
سانی میخواست فریادپیوندِ بکشد، غرش کند،وجود نعرهٔ جنگی سر دهد...
اما البته که نکرد.
چرا وقتی داشت ازاستاد پشت به دشمن حمله میکرد،وجودِ باید ضربهاش را خبر میداد؟
گناهِ تسلا بیصدا فرود آمد.
اما نیشِ مهیب دیگر درمیانشان جایی که کسری از ثانیهجلو پیش ایستاده بود، حضور نداشت.
جانورِ غولپیکر طوری به خودش پیچوتاب داده بود تا از تیغهٔ متعالیاشک جاخالی بدهد — آنقدر سریع که به چشم نمیآمد. سانی یک تپشِ قلبحتی بعد، تنها جابهجاییِ هوا را بر اثرِ حرکتِ جثهٔ عظیمِ قدیس حس کرد.
این هم مشکلی نبود.
پایین افتاد، روی چهار دستشجوهرِ چمباتمه زد و حس کرد چیزیهرگز فضای خالیِ بالای سرش را میشکافد.
لحظهای بعد، درخششی کورکنندهدیگری پدیدار شد و غرشِنیشِ خشمگینی به گوش رسید.
نیشِ مهیب شاید توانسته بود از حملهٔپیش غافلگیرانهٔ سانی از پشت جاخالی بدهد، اما باخیلی این کار، مجبور شد به نفیس پشت کند.
نفیس هم بیآنکه لحظهای را هدر بدهد،مهار از این فرصت استفاده کرد و شمشیرِالبته درخشانش را در پوستِ جانور فرو برد.
موجودِ غولپیکر عقب کشید و لحظهای متوقف شد. به پایین نگاههرگز کرد. آنجا، روی پهلویش، از میانِ خزهای سوخته زخمِ بلندی بهنیشِ چشم میخورد. قطرههای خون در حالی که میجوشیدند، از پهلویش سرازیر میشدند.
بریدگی سطحی بودپیوندِ و اصلاً جدیوجود به حساب نمیآمد.
با این حال...
نیشِ مهیب زخمی برداشته بود،جوهرِ هرچقدر هم کوچک، در حالی کههرگز سانی و نفیس آسیبی ندیده بودند.
چهرهٔ حیوانیاش درمقامِ هم رفت وروحش غرشِ درندهخویی سر داد.
قدیس پیش ازپیوندِ آنکه حملهٔ دیگری رانداشت آغاز کند، هیچ نگفت.
نیازی به حرف زدناین نبود و هیچکدام همساحلِ چیزی برای گفتن نداشتند.
شمشیرها، چنگالها ومقامِ سرشتهایشان قرار بودروحش حرفِ آخر را بزنند.
روحی از شعله، زادهای از سایهها و جانوری وحشی در وسطِ میدانِ نبردی هولناک بامعنا هم درگیر شدند. آنقدر سریع حرکت میکردند که بهسختی میشد فهمید چه اتفاقی دارد میافتد.همزمان گلهایی از آتشِ سفید در میانِ بارانِ سیلآسا میشکفت و زمین از خشمِ درگیریِ مرگبارشان میلرزید.
نبردشان جنونآمیز بود و همهچیزِ اطرافشان را به ویرانیِ محضجلو میکشاند، اما بیحسابوکتاب نبود. در واقع، هر سهنفر در میانِآمیخت این رویاروییِ خشونتبار بهطرزِ مورمورکنندهای خونسرد و حسابگر باقی مانده بودند.
حتی در حالی که یکدیگر را تقویت میکردند، سانی وکورهٔ نفیس بسیار کندتر و ضعیفتر از قدیسِ خاندانِ سرود بودند... اماحالا نه به حدی که او بتواند در یک چشمبههمزدن نابودشان کند.
مهمتر از آن، آنها دو نفر بودند. حتی اگر از نظرِهرگز قدرتِ خام با نیشِ مهیب برابر نبودند، میتوانستند از شناخت ونیشِ درکشان نسبت به یکدیگر برای جبرانِ این اختلافِ قدرت استفاده کنند.
و اینگونه،داده نبرد بااستاد شدت ادامه یافت.
در عرضِ دهدوازده ثانیه، دهها ضربه ردوبدل شد. زمین در همیورش شکسته و زیرورو میشد. آبِ باران با خاک میآمیخت و آن رابدنِ به گِل تبدیل میکرد. گِل در شعلههای آتش میسوخت و خاکستر میشد.
برای چند لحظهٔ کوتاه، انگارپیوند تعادلِ شکنندهای میانِ آن دوکورهٔ استاد و قدیس برقرار شده بود.
در کمالِ شگفتی، نیشِ مهیب سانیروحش و نفیس را تکهتکه نکرده بود؛ سرنوشتینمیکرد که باید در انتظارِ دو عروجیافته میبود.
آنها حتیداده توانستند او راجوهرِ به عقب برانند.
اما سانیهیچ چندان از اینمیانشان نتیجه راضی نبود...
چون میدانستچیزِ این تعادل دوامِپیوند زیادی نخواهد آورد.
در این لحظه، حتی با وجود اینکهمهار در نهایتِ حدِ توانشان میجنگیدند، هر دوالبته طرف داشتند با دقت حریفشان را ارزیابی میکردند.
طرفی که زودتر موفق میشد نقاطِ ضعف و قوتِوجودِ دشمن را بفهمد برنده میشد و طرفی که دردیگری این کار ناکام میماند، جانش را از دست میداد.
خب، چقدر عالی...
...در اینچیزِ زمینه، سانیاین برتریِ قاطعی داشت.
او بهعنوانِ کسی که رقصِ سایه را بهکند کار میبست، در شناختِ همهچیزِ دشمنانش بیرقیب بود؛هیچ چه انسان بودند، چه موجوداتِ کابوس، یا حتی قدیسها...
قبلی
بعدی