---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

برده ی سایه

چپتر 1266: مشکلِ غیرمنتظره • ⏱ 8 دقیقه

چپتر 1266: مشکلِ غیرمنتظره

0

«چی شده؟»

«چی شده؟»

دو سؤالِ یکسان هم‌زمان پرسیده شد، اما نمی‌توانستند از این‌مشکلی​ متفاوت‌تر باشند. صدای نفیس رگه‌ای از نگرانیِ صادقانه داشت، در‌دستش​ حالی که صدای شبحِ شمشیر پر از تمسخرِ نیش‌دار بود.

سانی چند لحظه بی‌حرکت ماند؛ هنوز دستِ نفیس را‌منبعِ​ گرفته بود. با شکست خوردنِ دومین تلاشش برای استفاده از‌وضعیتِ​ گامِ سایه، کمی لرزید و نفیس حتماً متوجهش شده بود.

سر بلند کرد، به او‌لاک‌پشتِ​ نگاهی انداخت و مکث کرد. وقتی‌راهِ​ به حرف آمد، صدایش توخالی بود:

«انگار... توانم دیگه کار نمی‌کنه.»

ترسی موذیانه ناگهان قلبش را در خود‌درونِ​ غرق کرد و هم‌زمان، جزیرهٔ تاریک دوباره‌راهِ​ لرزید... منبعِ لرزش بسیار نزدیک‌تر از قبل بود.

این هراس، غیرمنطقی و حیوانی بود. ربطِ چندانی به وضعیتِ پرخطرشان نداشت، بلکه بیشتر به‌غیرمنطقی​ این خاطر بود که قدرت‌هایش بی‌هیچ هشداری او را رها کرده بودند. انگار ناگهان حس‌بودند​ کرده بود عضوی از بدنش قطع شده است. ناباوری بود، گیجی، هراس... و در نهایت، وحشت.

تمامِ اراده‌اش را‌سایه‌های​ جمع کرد تا آن‌مشکلی​ وحشت را پس بزند.

گناهِ تسلا خندید.

سانی نادیده‌اش گرفت‌نکرده​ و به زور‌سایه‌های​ به حرف آمد:

«فقط... فقط‌ناگهان​ یه لحظه‌خود​ بهم وقت بده.»

هیچ ایده‌ای نداشت چرا گامِ سایه که پیش از این هرگز‌راهِ​ ناامیدش نکرده بود، ناگهان از کار افتاده است. شاید سایه‌های درونِ لاک‌پشتِ‌بیرون​ سیاه مشکلی داشتند... اگر چنین بود، راهِ ساده‌ای برای فهمیدنش وجود داشت.

چند لحظه بعد، فانوسِ سایه در دستش ظاهر شد و سیلی‌وجود​ از سایه‌ها از دروازهٔ بازِ آن بیرون ریخت. با این حال، نتیجه‌نتیجه​ همان بود — مشکل از سایه‌ها نبود، بلکه از خودِ سانی بود.

«آه... آه، واقعاً... عجب احمقی!»

شبحِ شمشیرِ‌ناگهان​ لعنتی داشت‌خود​ حسابی کیف می‌کرد.

سانی مشت‌هایش را‌سایه‌های​ گره کرد و از‌مشکلی​ لای دندان‌های کلیدشده گفت:

«انگار فعلاً‌لاک‌پشتِ​ نمی‌تونم از اینجا‌داشتند​ ببرممون. بـ... ببخشید...»

نفیس اخم کرد و با‌شاید​ دقت به اطراف چشم دوخت.‌مشکلی​ پس از مکثی کوتاه، ناگهان گفت:

«حالا که فکرشو می‌کنم... منطقیه.»

سانی که ناگهان‌سایه‌های​ احساسِ امیدواری می‌کرد،‌سیاه​ ابرویی بالا انداخت.

«منطقیه؟»

نفیس سر تکان داد.

«هر چی باشه یه هیولای اعظمه و ما داخلِ بدنشیم. همچین موجودی باید در برابرِ کسی مثلِ تو که‌وضعیتِ​ زرهِ ترسناکش رو دور می‌زنه و مستقیم به داخلش تلپورت می‌کنه، محافظت‌هایی داشته باشه. لاک‌پشتِ سیاه مرده، اما حتماً‌وحشت​ هنوز بخشی از دفاعش باقی مونده... شاید اگه اختلافِ قدرتِ بینمون این‌قدر زیاد نبود، توانت هنوز می‌تونست ازشون عبور کنه.»

سانی چند لحظه ساکت ماند.

«...چرا قبلاً‌لاک‌پشتِ​ به این‌مشکلی​ فکر نکرده بودم؟»

نفیس سرش را تکان داد.

«منم فکر نکرده بودم. خودت رو سر...‌تاریک​ فکر نمی‌کنی سرزنش کردنِ خودت زیاده‌رویه؟ نمی‌تونستیم بدونیم.‌غیرمنطقی​ ما هرگز با همچین دشمنی روبه‌رو نشده بودیم.»

حق با او بود، اما در عینِ حال اشتباه می‌کرد. سانی شاید پیش از این هرگز‌فانوسِ​ سعی نکرده بود از طریقِ گامِ سایه واردِ بدنِ دشمنی غول‌پیکر شود، اما دیده بود که مارِ‌احمقی​ لاجوردی چطور لاک‌پشتِ سیاه را کشته است. دست‌کم می‌توانست احتمالِ انجامِ کاری مشابه را در نظر بگیرد...

در هر صورت، حالا که به گذشته نگاه می‌کرد همه‌چیز ساده به نظر می‌رسید. چهره در‌سیلی​ هم کشید و در سکوت به نفیس نگاه کرد. نفیس، گویی افکارش را خوانده باشد، شعله‌هایش‌لعنتی​ را از تیغهٔ خنجرِ درخشان، از میانِ بدنِ خود و به درونِ بدنِ او هدایت کرد.

اما نتیجه‌ناامیدش​ همان بود. گامِ‌شاید​ سایه فعال نمی‌شد.

سانی پس از اینکه حس کرد گرمای شعلهٔ نفیس‌منبعِ​ از بدنش خارج می‌شود، نفسِ لرزانی کشید و تازه‌چندانی​ متوجه شد که هنوز دستِ او را در دست دارد.

...عجله‌ای برای رها کردنش‌درونِ​ نداشت، چرا که به‌داشتند​ او قوتِ قلب می‌داد.

با نگاه به سمتِ ورودیِ تونل، اخمِ غلیظی بر چهرهٔ سانی نشست. در این لحظه،‌ظاهر​ مارِ لاجوردی و هیولای اعظمی که با آن می‌جنگید، به‌شدت به زخمِ باز نزدیک بودند‌احمقی​ و این موضوع، چشم‌اندازِ خروج از همان راهی که آمده بودند را کاملاً مرگبار می‌کرد.

اما چه گزینه‌هایی داشتند؟‌افتاده​ ماندن در اینجا نیز‌لاک‌پشتِ​ دست‌کمی از مرگ نداشت.

راستش... یه‌ناگهان​ گزینهٔ سوم‌خود​ هم هست.

سانی برگشت و به‌درونِ​ اعماقِ تونل نگاه کرد، سپس‌اگر​ نفیس را به جلو کشید.

«بیا بریم. ورودی مسدوده، اما هنوز خروجی هست. مارِ پیر مستقیم تونل‌بعد​ زد و از اون‌ور دراومد، مگه نه؟ زخمِ خروجی اون‌طرفِ بدنِ لاک‌پشته،‌همان​ زیرِ باله‌اش. از اونجا فرار می‌کنیم و دوباره از جزیره بالا می‌ریم.»

منطقی‌ترین تصمیمی‌ناامیدش​ بود که‌افتاده​ می‌توانست بگیرد.

هر دو لحظه‌ای تردید کردند و بعد دوباره در آبِ خروشان شیرجه زدند. سانی و نفیس طنابِ‌ربطِ​ طلایی را کوتاه کردند تا نزدیکِ هم بمانند، و در میانِ خونِ رقیقِ غولِ کشته‌شده شنا کردند.‌است​ هرچند تقلا در برابرِ جریان بسیار سخت بود، با هر حرکتِ دست از آن نبردِ هولناک دورتر می‌شدند.

«زود باش... زود باش...»

سانی اضطرارِ شدیدی حس می‌کرد و با تمامِ توانی که در بساط داشت خودش را به جلو می‌راند.‌دروازهٔ​ تونل آن‌قدرها هم طولانی نبود... طولِ کلِ بدنِ لاک‌پشتِ سیاه کمتر از ۲ کیلومتر بود، و مسیرِ خونینی که‌گره​ مارِ لاجوردی کنده بود باید نصفِ آن می‌شد. البته مسیر پیچ‌درپیچ بود و تلاطمِ آب پیشروی را دشوار می‌کرد.

اما باز‌ناامیدش​ هم. به‌زودی‌افتاده​ به خروجی می‌رسیدند.

حینِ شنا، شاهدِ نشانه‌های بیشتری از ویرانیِ جانورِ بزرگِ رود بودند؛ ویرانی‌هایی که هم هنگامِ کشتنِ لاک‌پشتِ سیاه به بار‌پرخطرشان​ آورده بود و هم بعداً حینِ خوردنِ گوشتش. دیواره‌های تونل گاهی گشاد می‌شدند و به غارهایی پهناور می‌رسیدند که جایگاهِ اندام‌های‌جمع​ لاک‌پشت بود؛ اندام‌هایی که حالا تکه‌پاره و به‌کلی نابود شده بودند. تکه‌های استخوان و غضروفِ سفت از تاریکی بیرون زده بود.

سانی همه‌چیز را هم‌درونِ​ چندش‌آور می‌دید و هم‌داشتند​ به‌شکلی عجیب و تاریک مسحورکننده.

«دارم توی یه‌سیاه​ هیولای اعظم شنا‌اگر​ می‌کنم. انگار خوابه...»

خب، بود.‌ناامیدش​ دقیق‌تر بگوییم،‌افتاده​ یک کابوس.

درست وقتی از نیمهٔ تونل گذشتند و تغییرِ جریان را حس کردند که آن‌ها را به سمتِ هدفشان می‌کشید،‌وضعیتِ​ سانی ناگهان متوجهِ چیزِ عجیبی شد. آنجا، کمی جلوتر از آن‌ها... انگار چیزی در تاریکی سوسو می‌زد. درخشش چنان‌وحشت​ ضعیف بود که سانی فکر کرد اشتباه دیده، اما دفعهٔ بعد که سرش از آب بیرون آمد، دوباره دیدش.

لحظه‌ای تردید کرد، بعد ناگهان طنابِ طلایی را‌داشتند​ کشید و بدنِ خسته‌اش را دوباره خلافِ جریان راند‌دستش​ تا خودش را به منشأ آن درخششِ عجیب برساند.

نفیس و سانی از تکه‌غضروفی ساییده‌اگر​ بالا رفتند و به دیوارهٔ تونل نگاه‌فانوسِ​ کردند. آنجا، پنهان میانِ چین‌های گوشتِ پاره‌پاره...

نفسِ عمیقی کشید.

...بلوری عظیم و‌قلبش​ درخشان بود که‌جزیرهٔ​ با نوری اثیری می‌تابید.

یکی از دو خردهٔ روحِ‌لاک‌پشتِ​ مطلقی بود که از مرگِ‌چنین​ لاک‌پشتِ سیاه به جا می‌ماند.

سانی نگاهِ کوتاهی به نفیس انداخت و دوباره صندوقِ حریص را احضار کرد.‌فانوسِ​ خرده بزرگ‌تر از آن بود که در دهانهٔ صندوقِ آلیاژی جا شود، پس‌نبود​ تمرکز کرد و تغییرش داد؛ شکلش را نگه داشت اما اندازه‌اش را عوض کرد.

چند لحظه بعد، صندوقِ آلیاژی‌شاید​ بیشتر شبیه تابوتی آلیاژی برای یک‌داشتند​ غول بود... یا کسی مثلِ سایه‌زاد.

«باورم نمی‌شه. اومدیم پایین یه کم گوشت برداریم، ولی با یه همچین‌نزدیک‌تر​ چیزی روبه‌رو شدیم. خدایان... حتی نمی‌تونم تصور کنم تو جهانِ بیداری چقدر می‌ارزه.‌قدرت‌هایش​ راستش، اصلاً قیمتی نداره. این چیزا اون‌قدر کمیابن که با پول نمی‌شه خریدشون.»

هرچند وقت تنگ بود،‌درونِ​ نمی‌توانست اجازه دهد این‌داشتند​ فرصت از چنگش بپرد.

«نف... می‌تونی کمکم کنی؟»

با هم به چینِ گوشتِ لاک‌پشت ضربه زدند تا شکاف‌مشکلی​ را گشاد کنند، و بعد با تمامِ قدرت خردهٔ روحِ‌دستش​ عظیم را بلند کردند و درونِ دهانِ بازِ صندوقِ حریص انداختند.

بعد از آن،‌قلبش​ مجبور شدند دوباره‌جزیرهٔ​ در آب شیرجه بزنند.

چند دقیقهٔ عذاب‌آورِ بعد، سانی و نفیس با استفاده از‌چنین​ زنجیرهای نقره‌ایِ کنارِ جزیره از شیبِ لاکِ لاک‌پشتِ سیاه بالا‌سایه‌ها​ رفتند و از فرطِ خستگی کنارِ هم روی صخره‌ها افتادند.

سانی که می‌دانست نف در تونیکِ خیسش چه شکلی می‌شود،‌فهمیدنش​ از چرخاندنِ سرش خودداری کرد و در عوض به آسمان‌بیرون​ خیره ماند. همان حسِ گرمِ تماسِ بازوهایشان برایش کافی بود.

باید حرکت می‌کردند... پنهان‌افتاده​ می‌شدند... اما او بیش‌لاک‌پشتِ​ از حد خسته بود.

«فقط چند لحظه...»

سانی نفسِ عمیقی کشید و‌لاک‌پشتِ​ سعی کرد کمی آرام بگیرد.‌چنین​ بعد، ناگهان خنده‌ای بی‌صدا سر داد.

«آه... ولی خنده‌داره.»

بعد از بررسیِ کلیدِ مصب، فکر می‌کرد جمع کردنِ حتی‌مشکلی​ یکی از آن‌ها غیرممکن است، چه رسد به ۶ خردهٔ‌دستش​ روحِ مطلق. خودِ این ایده کاملاً مضحک به نظر می‌رسید.

اما حالا، تنها چند هفته بعد،‌جزیرهٔ​ یکی از آن‌ها را در اختیار‌نزدیک‌تر​ داشت. تقریباً خودبه‌خود در دستانش افتاده بود.

لرزِ عجیبی‌شاید​ از ستونِ‌درونِ​ فقراتش بالا رفت.

در همان لحظه، نفیس‌مشکلی​ ناگهان دستش را بالا‌راهِ​ آورد و زمزمه کرد:

«اونجا...»

در آسمانِ بالای جزیره،‌خود​ پروانهٔ هیولایی داشت بارِ‌دوباره​ دیگر بال‌های سیاهش را می‌گشود.

ناولها | novelha.net