---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

برده ی سایه

چپتر 1148: مهروموم‌شکسته • ⏱ 8 دقیقه

چپتر 1148: مهروموم‌شکسته

0

شوالیه آمیران پرقدرت و کوبنده بود؛ هر حرکتش نویدِ مرگ می‌داد.‌خون​ با این حال، نه شمشیر و نه چکشش به او نمی‌رسید.‌چنان​ حتی سرشتِ موذیانه‌اش هم برای از پا درآوردنِ مورو کافی نبود.

موجوداتِ کابوسی کشته‌ناکارآمد​ بود که از این‌احتمالِ​ جنگجویِ عروج‌یافته خطرناک‌تر بودند.

انسان‌های خطرناک‌تری‌طرزِ​ را هم‌ناشیانه​ کشته بود.

جنگجویانِ آمیران دلاور و ماهر بودند؛ هرکدام در اوجِ توانایی‌های‌چشم​ یک بیدارشده. برتریِ عددی با آن‌ها بود، اما باز هم در‌قدرتمند​ برابرِ هر پیام‌آورِ سرود که می‌افتاد، دو سگِ دلاوری کشته می‌شدند.

تله‌شان به طرزِ عجیبی ناشیانه و ناکارآمد از آب‌زمین​ درآمده بود. حالا مورو می‌دانست که احتمالِ پیروزی هست؛‌بدرد​ اگر دشمن به‌زودی نیروی کمکی نمی‌گرفت، می‌توانستند فرار کنند.

و نقشه را عملی کنند.

با این حال...

چیزی از‌گردنش​ چشمش پنهان‌بحبوحهٔ​ مانده بود.

به همین دلیل مورو گذاشت حواسش کمی پرت شود.‌زمین​ حواس‌پرتی در مبارزه با کسی مثلِ آمیران دست‌کمی از‌بدرد​ خودکشی نداشت... ولی با این حال، همین کار را کرد.

تیغه‌اش باز‌ناشیانه​ هم به‌درآمده​ زرهِ شوالیه نرسید.

به خاطرِ‌طرزِ​ همین بی‌توجهی، چند‌ناکارآمد​ زخمِ وحشتناک برداشت.

بیدارشدگانِ بیشتری دوروبرشان کشته می‌شدند.

اما مورو‌داد​ با خونسردی به‌یکی​ تماشا ادامه داد.

و بعد دیدش؛ یکی از جنگجویانِ دلاوری‌احتمالِ​ با فریادی از سرِ درد به زمین‌کمکی​ افتاد و خون از گردنِ دریده‌اش فواره زد.

منتها کسی‌طرزِ​ نزدیکش نبود که‌ناکارآمد​ گردنش را بدرد.

در بحبوحهٔ نبرد، این اتفاق چنان نامحسوس بود که به‌سختی به چشم می‌آمد، اما‌نزدیک‌ترین​ مورو آن را واضح دید. نزدیک‌ترین سربازِ خودش به‌شدت درگیرِ دفاع در برابرِ دو‌اصلاً​ بیدارشدهٔ قدرتمند بود. حمله از راهِ دور هم نمی‌توانست باشد؛ زاویه‌اش اصلاً جور درنمی‌آمد.

انگار خودِ تاریکی دست دراز‌یکی​ کرده و گلوی مرد را‌افتاد​ با چنگال‌هایی تیز دریده بود.

نگاهِ مورو به سمتِ دیگرِ آرایشِ جنگی دوید و درست همان لحظه مرگِ یکی‌کمکی​ از بیدارشدگانِ سرود را دید. دستِ مرد ناگهان غرق در خون شد و همین‌حواسش​ به سربازِ مهاجمِ دلاوری فرصت داد تا سلاحش را در شکافِ نقابِ او فرو کند.

دستِ زیردستش کاملاً قطع شده بود؛ برشی تمیز‌می‌دانست​ و بی‌رحمانه که زره، گوشت و استخوان را چنان‌نمی‌گرفت​ شکافته بود که انگار به هیچ مقاومتی برنخورده بود.

منتها... سلاحی که نیروی او را‌اتفاق​ کشته بود یک نیزه بود. نیزه‌واضح​ محال بود بتواند چنین برشی ایجاد کند.

تنِ مورو ناگهان یخ کرد.

«یکی... یکی دیگه هم اینجاست.»

کسی — یا چیزی — موذی و شوم‌می‌دانست​ داشت نادیده در تاریکی می‌خزید و نیروهای دلاوری‌کمکی​ و سرود را بی‌هیچ فرقی قتل‌عام می‌کرد. بی‌صدا. گریزناپذیر...

ناگهان تصویرِ سرِ قطع‌شده‌ای که‌نبرد​ از ورودیِ تاریکِ تونل بیرون‌چشم​ غلتیده بود، در ذهنش جان گرفت.

خون در‌داد​ رگ‌های مورو‌دیدش​ یخ زد.

چه کسی‌ناشیانه​ بود؟ چه‌درآمده​ چیزی بود؟

چه... چه چیزی‌عجیبی​ را از دلِ آن‌حالا​ تاریکی رها کرده بودند؟

این افکارِ‌گردنش​ بچگانه را پس‌نبرد​ زد و غرید.

«مگه فرقی هم می‌کنه؟»

فرقی نمی‌کرد... هر چه که بود، نابودش‌احتمالِ​ می‌کرد؛ درست همان‌طور که می‌خواست این نوچه‌های‌کمکی​ حقیرِ پادشاهِ شمشیرها را از بین ببرد.

مورو نگاهی به آمیران انداخت که همچنان‌حالا​ ضرباتِ ویرانگرش را بر سرِ او آوار‌به‌زودی​ می‌کرد و از اتفاقاتِ اطرافش کاملاً بی‌خبر بود.

«احمق.»

به هر قیمتی که بود... نقشه باید‌سرِ​ عملی می‌شد. باید از این وضعیتِ غیرمنتظره،‌فواره​ هرچه را که می‌شد نجات داد، حفظ می‌کرد.

مورو لحظه‌ای درنگ کرد، بعد وانمود کرد‌احتمالِ​ که ضربهٔ آمیران او را به عقب رانده‌نمی‌گرفت​ و لحظه‌ای تعادلش را به هم زده است.

آمیران مثلِ سگی هار به جلو یورش برد تا از این‌هست​ فرصت استفاده کند. چکشِ او پایین آمد و روی شانهٔ مورو‌عملی​ فرود آمد... در اوجِ دردی ناگهانی، مورو صدای خُردشدنِ استخوان‌هایش را شنید.

اما مهم نبود، چون در‌نبرد​ آن لحظه، عملاً با آن‌چشم​ وحشیِ نفرت‌انگیز سینه‌به‌سینه شده بود.

مورو دهانش را باز کرد...

و جیغ کشید.

با سوختنِ جوهرش،‌عجیبی​ ضجه‌ای کرکننده کارخانهٔ‌درآمده​ زیرزمینی را لرزاند.

آمیران گوش‌هایش را گرفت — حرکتی غیرمنطقی، چون زیرِ فولادِ کلاه‌خودش پنهان بودند — و‌منتها​ روی زمین افتاد و از درد به خود پیچید. تمامِ دنیایش غرق در درد بود.‌سربازِ​ انگار پیچ‌گوشتیِ گداخته‌ای را در مغزش فرو می‌کردند که بی‌رحمانه هر فکری را از بین می‌برد.

جریانِ خون را‌ناکارآمد​ حس کرد که‌می‌دانست​ از گوش‌هایش بیرون می‌زد.

«آخه... این زن...»

می‌دانست مورو فرصت را برای جان گرفتنش از‌نامحسوس​ دست نمی‌دهد. آمیران درد را پس زد، دندان‌خودش​ به هم سایید و تکانی به خود داد.

کسری از ثانیه بعد، نوکِ تیغه‌ای باریک‌سرِ​ تقریباً به گلویش رسیده بود. دست بالا‌فواره​ آورد و آن را با دستکشِ زره‌پوشش گرفت.

«...خیلی کندی، ساحره.»

از شدتِ زنگ‌زدنِ‌عجیبی​ گوش‌هایش حتی نمی‌توانست‌درآمده​ صدای خودش را بشنود.

آمیران توانسته بود جلوی ضربهٔ مهلکی را که می‌رفت جانش را بگیرد سد کند،‌نزدیک‌ترین​ اما وضعیتی که در آن قرار داشت همچنان نویدِ هیچ‌چیزِ خوبی نمی‌داد. زانوزده و‌اصلاً​ گیج بود، در حالی که دشمن آزاد بود هرطور که می‌خواهد به او حمله کند.

اما در‌داد​ کمالِ تعجب...‌دیدش​ مورو حمله نکرد.

در عوض، تیغه‌اش را رها‌حالا​ کرد و به سمتِ آرایشِ بیدارشدگانش‌دشمن​ عقب کشید. از دهانش خون می‌ریخت.

آمیران به‌طرزِ​ آن سمت‌ناشیانه​ نگاه کرد.

شیونِ شیطانی‌ای که مورو سر داده بود، کلِ سالنِ تولید را ویران کرده‌دید​ بود. تخته‌سنگ‌های بتنی از بالا می‌ریخت. همان ته‌ماندهٔ ماشین‌آلاتِ قدیمی هم به تلی از‌زاویه‌اش​ آهن‌پاره تبدیل شده بود. کفِ سالن ناهموار و پر از ترک‌های عمیق شده بود.

بیدارشدگانِ هر دو طرف هم وضعِ بهتری نداشتند. بسیاری کشته شده بودند — در هر دو طرف. دهانشان در فریادهایی‌نبرد​ بی‌صدا باز مانده بود و چهره‌هایشان بر اثرِ قدرتِ این حملهٔ شوم به نقاشی‌های هولناکی از خون تبدیل شده بود.‌نمی‌توانست​ حتی کسانی که خاطره‌هایی در دست داشتند که دقیقاً برای محافظت در برابرِ چنین تهدیدی ساخته شده بود، بی‌گزند نمانده بودند.

«آخه داره چه غلطی می‌کنه...»

آمیران نمی‌دانست، اما می‌دانست که باید جلوی‌حالا​ این ساحرهٔ بی‌رحم را بگیرد تا هر‌به‌زودی​ نقشه‌ای که در سر دارد عملی نکند.

به جلو یورش برد تا به مورو برسد. خوشبختانه فاصلهٔ چندانی‌می‌آمد​ بینشان نبود و عروج‌یافتهٔ سرود به‌شدت مجروح شده بود. ضربهٔ آخری که‌راهِ​ به او زده بود، شانهٔ راست و ترقوه‌اش را لت‌وپاره کرده بود...

در آن لحظه، آمیران آن را‌فریادی​ دید. در همان سمتی که مورو‌گردنِ​ می‌دوید، پشتِ خطِ نابودشدهٔ آرایشِ دفاعیِ سرود...

محفظهٔ آلیاژیِ عظیمی که‌درآمده​ موجودِ کابوسِ دربندی را‌پیروزی​ در خود جای داده بود.

مردمک‌هایش تنگ شد.

«که این‌طور...»

آمیران فهمید مورو می‌خواهد چه کار کند. حتماً از رساندنِ این پلید‌گردنِ​ به داخلِ شهر کاملاً قطعِ امید کرده بود و می‌خواست همین‌جا و همین‌چشم​ حالا رهایش کند. اما از بختِ بدش... آمیران چنین فرصتی به او نمی‌داد.

شمشیرش را بالا برد و آماده شد تا موجی از‌اگر​ نیرو را روانهٔ پشتِ زنِ در حالِ فرار کند. اما در‌چیزی​ همان لحظه، سایه‌ای مبهم ناگهان از پهلو به او یورش برد.

آمیران غریزی واکنش نشان داد و با چکشِ‌می‌دانست​ خود حمله برد. مهاجم از زیرِ آن خم شد‌نمی‌گرفت​ و با خنجری باریک و تیز ضربه‌ای وارد کرد.

«رقت‌انگیزه.»

حتماً یکی از کرم‌های سرود آن‌قدر به خود آمده بود که حمله کند. شوالیهٔ دلاوری فقط بازویش را تکان داد‌نبرد​ و درزهای زرهش را که از اندام‌های حیاتی محافظت می‌کردند پوشاند. تنها کاری که از دستِ مهاجم برمی‌آمد این بود‌نمی‌توانست​ که خنجرش را بین بازوبند و آرنج‌بند فرو کند، آن هم فقط یکی دو سانتی‌متر، و زخمِ ناچیزی روی آرنجش بیندازد.

لحظه‌ای بعد، آمیران ضدحمله زد و هیکلِ نامشخص را وادار کرد‌دشمن​ تلوتلوخوران عقب برود. به نظر می‌رسید مهاجم در تاریکی حل شد،‌چشمش​ انگار که او... مرد بود یا زن؟... اصلاً هرگز وجود نداشته است.

«بزدل!»

آمیران غرید و به تعقیبش ادامه‌اتفاق​ داد. آن حملهٔ بزدلانه چه دستاوردی داشت؟‌دید​ هیچ‌چیز. مورو باز هم نمی‌توانست فرار کند.

آماده شد تا‌بعد​ ضربهٔ دیگری وارد کند،‌سرِ​ اما ناگهان تلوتلو خورد.

احساسِ... ضعف می‌کرد.

آمیران که گیج شده بود و ناگهان دلشوره‌می‌دانست​ گرفته بود، نگاهی به آرنجش انداخت؛ جایی که چند‌نمی‌گرفت​ قطره خون از زیرِ صفحاتِ نفوذناپذیرِ زرهش بیرون می‌زد.

خون... چرا‌گردنش​ تقریباً سیاه‌بحبوحهٔ​ به نظر می‌رسید؟

چشمانِ شوالیه کمی گشاد شد.

«...سم؟»

چند لحظه بعد، مورو با پریدن از روی اجسادِ افرادش به‌می‌آمد​ قفسِ مهار رسید. ناله‌ای کرد، دهانی پر از خون بیرون ریخت‌حمله​ و با تنها دستی که می‌توانست تکان دهد، به مهروموم ضربه زد.

باز کردنِ قفس روندِ‌دیدش​ پیچیده‌ای نداشت. کلیدِ قفلِ جادویی‌اش‌زمین​ ساده بود: خون. خونِ سرود.

مشتِ مورو ردِّ خونی روی صفحهٔ مهروموم به‌پیروزی​ جا گذاشت و صفحه انگار شعله‌ور شد و‌می‌توانستند​ در یک آن سوخت و از بین رفت.

گیره‌هایی که قفس را بسته‌ناکارآمد​ نگه داشته بودند افتادند و‌پیروزی​ قفس با شدت باز شد.

داخلش موجودی بود چنان مخوف‌نبرد​ و چندش‌آور که هر کسی‌چشم​ با دیدنش به وحشت می‌افتاد.

اما مورو فقط لبخند‌دیدش​ زد. نیشش باز شد‌درد​ و دندان‌های خونینش نمایان گشت.

«برو! هر کسی رو‌درآمده​ که از سرود نیست‌پیروزی​ سلاخی کن! برو بالا!»

موجود از درونِ قفس‌ناشیانه​ قد راست کرد و به‌احتمالِ​ فرمانِ او به حرکت درآمد.

اما... آن چه بود؟

چرا پلید داشت خونریزی می‌کرد؟

چند بریدگیِ نازک و کم‌عمق روی پوستِ‌احتمالِ​ خاکستری‌اش به چشم می‌خورد، که انگار با تیغه‌ای‌نمی‌گرفت​ چنان تیز که بی‌نقص می‌نمود، ایجاد شده بودند.

و چشمانِ پرشمارش،‌عجیبی​ چرا پر از‌درآمده​ اطاعتِ توخالی نبودند؟

در عوض،‌گردنش​ لبریز از‌بحبوحهٔ​ چیزِ دیگری بودند...

جنون.

جنونی بی‌حدومرز و مرگبار.

و گرسنگی.

ناولها | novelha.net