چپتر 196: مداخلهٔ ایزدی
0بعد ازخیز آن، اوضاعپشتِ پرهرجومرج شد.
سانی مجبور بود خودش را تا مرزِ توانش پیش ببرد تا هم با چند حریف بجنگد و هم همپایِطوری بقیهٔ گروه پیش برود. میدانست کند شدن مساوی با مرگ است؛ پس بیآنکه حتی یک لحظه به خود امانبافتِ بدهد، ضربه میزد، جاخالی میداد، جلوی ضربهها را میگرفت و عقب میکشید. رفتهرفته، زخمهای بیشماری روی بدنش انباشته شد.
اما باز هم کافی نبود.
پس خودشبیرحمانه را از مرزِنفس توانش فراتر برد.
هرچه نباشد، این دقیقاً همان موقعیتی بود که روزهامسیرِ با تحملِ یورشهای بیرحمانهٔ قدیسِ سنگی خودش را برایشپیشبینی آماده کرده بود. ناگزیریِ نبرد در برابرِ نیرویی درهمشکننده.
خشمی تاریک و شدید درنمیداد سینهاش شعله کشید و درداسکلتها و ترس را شست و برد.
«بیاین، بیاین سراغم! من همینجام!»
فکر میکردنبیرحمانه دارن کیبرای رو میکشن؟
با دیدنِ چهار پلیدِپشتِ تازه که به ندایشطوری پاسخ دادند، سانی بیاختیار خندید.
خوبه... خوبه...
یورششان سریع و بیرحمانه بود وبرایش مجالی برای نفس کشیدن به او نمیداد.درهمشکننده اما سانی از این بابت استقبال میکرد.
از یکی از اسکلتها جاخالی داد، به جلوبابت خیز برداشت و پشتِ سرِ یکی دیگر جا گرفت،پشتِ طوری که بدنش مسیرِ اسکلتِ سوم را سد کند.
فعلاً کاری از دستش برای چهارمی برنمیآمد، اما حملهاش را پیشبینیسوم کرده بود... قرار بود دردِ وحشتناکی داشته باشد، اما نه درداشته حدی که جانش را بگیرد. بافتِ خون حسابِ بقیهٔ ماجرا را میرسید.
تکهٔ نیمهشب هوا را شکافت و زانوی موجودِ نامرده را قطع کرد وخیز باعث شد تلوتلوخوران به زمین بیفتد. همزمان، انگشتانی سرد پهلوی سانی را دریدند.چهارمی پیشاپیش بدنش را جابهجا کرده بود تا مطمئن شود به اندامهای حیاتیاش آسیبی نمیرسد.
از آنجا که کفنِ عروسکگردان بیشترِ آسیب راکرده به خود گرفت، سانی تنها پنج خراشِ عمیقشدید برداشت که در دم از آنها خون جوشید.
آخ! لعنتی! درد داره!
اما پشیمان نبود. تنها حسرتش این بود که چونمسیرِ سایه دورِ تکهٔ نیمهشب پیچیده بود، نمیتوانست حرکاتش راپیشبینی در طولِ این نبردِ طولانی و طاقتفرسا زیر نظر بگیرد.
تنها تصورِ درکی که میتوانستنمیداد از آن به دست بیاورد،اسکلتها او را غرق در حرص میکرد.
سانی چرخید، قبضهٔ شمشیر را برعکس گرفت و به سایه فرمان داد روی بدنش بیاید. تقریباًشدید بیدرنگ، حس کرد قدرتی در عضلاتش دوید. در ادامهٔ همان حرکتِ روان، یک قدم به سمتِپلیدِ هیولایی برداشت که تازه زخمیاش کرده بود و با انتهایِ قبضهٔ تاچی ضربهای خردکننده به آن زد.
فکِ اسکلت در بارانی از دندانهای شکسته به هوا پرید. سانی بااسکلتها یک قدمِ سریعِ دیگر، دورِ موجودِ گیجخورده چرخید، دستش را دورِ جمجمهٔسوم آسیبدیدهاش قلاب کرد و آن را یکجا از ستونِ فقراتش بیرون کشید.
سپس موجودِ بیسر را به سمتِ آن دو تای دیگر هل داد و نزدیک شدنشان رابرنمیآمد برای لحظهای کند کرد. تا پلیدهای نامرده بیایند تعادلشان را به دست بیاورند، سانی بالای سرشان رسیدهنیمهشب بود. تکهٔ نیمهشب سه بار درخشید و آن سه اسکلت را به سه کپه استخوان تبدیل کرد.
یک قدم عقب رفت و مویی از چنگالهای آخرین اسکلتِ باقیمانده جاخالی داد؛خیز همان که پایش را در ابتدای درگیری قطع کرده بود. سانی نگاهی به موجودبرنمیآمد انداخت که دیوانهوار به سمتش میخزید و با یک ضربهٔ قدرتمند جانش را گرفت.
سپس نالهای کرد.
آخ، لعنتی...بیرحمانه فکر کنمبرای زیادهروی کردم...
سانی کبود و غرق در خون بود و تمامِ تنش درد میکرد. بدتر از همه، از رمقحملهاش افتاده بود. این نبردِ در حالِ حرکت بیش از حد نفسگیر بود و خیلی طول کشیده بود. حتیشکافت با وجودِ استقامتی که بافتِ خون به او میبخشید، داشت به نقطهای میرسید که عملکردش بهسرعت افت میکرد.
اگر این اتفاق میافتاد، کارش تمامبابت بود. چون آن موجوداتِ نامردهٔ لعنتی فقطخیز نامیرا نبودند، بلکه خستگی هم سرشان نمیشد.
درست وقتی این فکر از ذهنِبرایش سانی گذشت، موجِ تازهای از اسکلتهانیرویی از اعماقِ تونل به سمتش یورش بردند.
شمشیرش را با خستگیبرای بالا آورد و دندانهایشبابت را روی هم سایید.
«وقتِ نقشهٔ دومه...»
در یک لحظه، تونلی که در آن بودند برای مدتِ کوتاهی در موجِ درخشانی از نورِ سفیدِ خالصشعله غرق شد. سانی از روی شانه نگاهی انداخت و متوجه شد نفیس بالاخره شعلههایش را احضار کرده ودادند آنها را به تیغهٔ شمشیرش هدایت کرده است — درست مثلِ روزی که با دیوِ زرهپوش جنگیده بودند.
اسکلتها در برابرِمجالی درخششِ کورکنندهٔ تیغهٔ ملتهب،نمیداد انگار داشتند ذوب میشدند.
«بهترین موقعِ ممکن!»
سانی با استفاده از گیجیِ لحظهایِ حریفانِ خودش، به عقب دوید و بهخیز قدیسِ سنگی دستور داد جایش را با او عوض کند. هنگامِ عبور ازچهارمی کنارِ یکدیگر، سایه را از بدنِ خودش به بدنِ شوالیهٔ سنگیِ کمحرف فرستاد.
تقریباً بیدرنگ، چشمانِ قدیسِ سایه با آتشِ زرشکیِ تهدیدآمیزی شعلهور شد. پوستش با درخششی تاریک روشنشدید شد و رشتههایی از مهِ خاکستریِ شبحوار، همچون شعلههایی رقصان، از زیرِ زرهِ سنگمانندش بیرون زد.پلیدِ تاریکیِ نفوذناپذیرِ دخمهها ناگهان عمیقتر شد و او را مانندِ ردایِ سیاه و پهناوری در آغوش گرفت.
«آره، منمبیرحمانه چندتا حقهبرای تو آستینم دارم...»
یک ثانیه بعد، سایه به موجوداتِ نامرده کوبیده شد و تکههای استخوانفعلاً و دستوپاهای قطعشده را به هوا فرستاد. سپس به قتلعامِ آنها پرداخت وجانش در توفانی ظریف از تاریکی و نابودی، از یکی به سراغِ دیگری میرفت.
سانی با قرار گرفتن در جایِ او نزدیکِ کای و کاسی،داد بالاخره توانست چند ثانیه استراحت کند. بدنِ کوفتهاش از درد فریادسوم میکشید و پارچهٔ خاکستریِ کفنِ عروسکگردان از خون سنگین شده بود.
با رو شدنِ کارتهای پنهانِ دو صاحبِ سرشتِ ایزدی در یکبرابرِ زمان، دسته فرصتی یافت تا برای چند لحظهٔ کوتاه نفس تازهشست کند. با این حال، روشن بود که این آرامش دوامِ چندانی نمیآورد.
سانی واقعاً نمیخواست هنوز تمامِ دستش را رو کند، اما اوضاع چارهای برایش نگذاشته بود. شک داشت بتواندسرِ این تقلاهای دیوانهوار را خیلی بیشتر ادامه دهد. از طرفی، بقیهٔ گروه آنقدر درگیرِ سهمِ خودشان از هیولاهای نامردهحدی بودند که احتمالاً یا متوجهِ تغییرِ ناگهانیِ قدیسِ سنگی نمیشدند، یا فکر میکردند این فقط یکی از توانهای اوست.
سانی از فرصتبرداشت استفاده کرد و نگاهیگرفت به وضعیتِ همراهانش انداخت.
...اوضاع خوب نبود.
زرهِ ستارهٔ دگرگون لتوپاره شده بود و خون از پهلوی راستش میچکید. سپرِ افی در آستانهٔ متلاشیسینهاش شدن بود و خیتونِ سفیدش به رنگِ سرخ درآمده بود. کاستر هرچند توانسته بود ظاهرِ خونسردش را تاپاسخ حدی حفظ کند، اما شکافِ عمیقی زیرِ یکی از چشمانش دیده میشد و صورتش خونین و عبوس بود.
وضعِ کای هم دستکمی از آنها نداشت.نمیداد رنگپریده و آشکارا خسته بود و موهایجلو بلوطیاش ژولیده و غرق در عرق شده بود.
...سانی حتی نمیخواستبرداشت به ظاهرِ زارِدیگر خودش فکر کند.
فقط کاسی که زرهِ ردهٔ ۶ او احتمالِ حملهٔ دشمن به او را کمتر میکرد، کموبیش خوب بهگرفت نظر میرسید. با این حال، روی تیغهٔ باریکِ شمشیرِ پرندهاش چند پریدگیِ واضح دیده میشد و در کلجانش خسته و بیرمق به نظر میرسید... البته تا آنجا که یک سلاحِ پرنده میتوانست چنین حالتی داشته باشد.
خلاصه اینکه، ازبیرحمانهٔ وضعیتشان یک چیز بهآماده طرزِ دردناکی روشن بود.
اگر اوضاعبیرحمانه زود تغییربرای نمیکرد، همهشان میمردند...
سانی ماهرانه با شمشیرش اسکلتی را که ناگهان از یک گذرگاهِ فرعی بهکاری سمتش یورش برده بود دو نیم کرد، به ریههایش فشار آورد و دادبگیرد زد: «هی! افی! چقدر تا خروجیِ این خرابشده فاصله داریم؟! این کی تموم میشه؟!»
دخترِ شکارچی هیولای نامردهای را که به خودشمیکرد حمله کرده بود پس زد، نگاهِ کوتاهی به عقبدیگر انداخت و نیشخند زد: «منظورت از "تموم میشه" چیه؟!»
«یعنی چییورشهای که منظورم چیه؟سنگی مگه واضح نیست؟»
افی دوباره برگشت تا روی گلهٔ دشمنانِنمیداد پیشِ رویشان تمرکز کند و داد زد:جلو «کدوم تموم شدن؟! این تازه دستگرمی بود!»
قبلی
بعدی