---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

برده ی سایه

چپتر 1552: قایقِ نجات • ⏱ 6 دقیقه

چپتر 1552: قایقِ نجات

0

داره چه کار می‌کنه؟

سانی که در تاریکی دراز کشیده بود و خودش را به خواب می‌زد، میل به اخم کردن‌کمی​ را فروخورد. کاسی از دایرهٔ رونی بیرون آمده، نورِ راهنما را برداشته و آرام روی عرشه قدم می‌زد.‌دیگری​ با حرکتش، توفانی از جرقه‌های سفید دورش به پا شد و رفته‌رفته شکلِ پیکری انسان‌نما به خود گرفت.

پژواکِ کاهنهٔ آلوده‌ای بود که در لطفِ سقوط‌کرده به دست آورده بود. این موجودِ وهم‌انگیز از گرگ‌ومیش جان به‌احضار​ در برده بود، هرچند به‌سختی. حالا زخم‌هایش التیام یافته بود. حتی پیراهنِ سرخ و رهایش، درست مثلِ روبندش، ترمیم شده‌روحِ​ بود. پژواک به دنبالِ پیشگوی نابینا به راه افتاد؛ حاشیهٔ جامهٔ سرخش چند سانتی‌متر بالاتر از چوبِ کهن شناور بود.

درست مثلِ همیشه، حرکاتش روان‌تر از آن بود که حاصلِ‌ایستاد​ راه رفتن باشد. سانی یک بار دیده بود چه چیزی زیرِ‌برافراشته​ آن پیراهن پنهان است و دیگر هرگز نمی‌خواست آن را ببیند.

با این‌نزدیکِ​ حال، به تماشا‌کرده​ کردن ادامه داد.

تا آن موقع، کاسی از درختِ مقدس گذشته بود و بیشترِ‌نرفت​ مسیر را تا سینهٔ کشتی، نزدیکِ قایقِ آنانکه، طی کرده بود. اما‌بادبان‌ها​ دیگر جلوتر نرفت. نزدیکِ قایق ایستاد و بی‌صدا فرمانی به پژواکش داد.

کمی بعد، قایق به آب انداخته شد. دکل‌ها در شیارهایشان محکم‌پایین​ و بادبان‌ها برافراشته شد. کاسی با کمکِ رقصندهٔ خاموش به پایین‌چوبی​ سُر خورد، روی نیمکتِ سکاندار نشست و خاطرهٔ دیگری احضار کرد.

عصایی چوبی بود که در ساحلِ فراموش‌شده از آن استفاده کرده بود؛ یکی‌پژواکش​ از سه خاطره‌اش از کابوسِ اول. چشمهٔ بی‌پایان حالا پیشِ سانی بود، ریسمانِ‌سُر​ ابدی پیشِ نفیس، و تنها عصا در زرادخانهٔ روحِ خودِ کاسی باقی مانده بود.

افسونش می‌توانست باد احضار کند.

کاسی عصا را به سمتِ بادبان‌های‌قایقِ​ قایق گرفت، افسون را فعال کرد‌قایق​ و قایق را از زنجیرشکن دور کرد.

البته سایهٔ سانی از‌شیارهایشان​ قبل زیرِ یکی از‌کمکِ​ دکل‌ها پنهان شده بود.

سانی در کابینش‌قایقِ​ همچنان خودش را‌اما​ به خواب می‌زد.

شب ساکت بود و تنها صدای برخوردِ امواج به بدنهٔ زنجیرشکن‌بی‌صدا​ این سکوت را می‌شکست. آب به نرمی می‌درخشید و قایقِ آنانکه،‌کمکِ​ غرق در آن درخشش، آرام در امتدادِ ساحلِ سرزمینِ یخ‌زده پیش می‌رفت.

...لعنتی.

هرچند سانی کم‌وبیش مطمئن بود کاسی‌بادبان‌ها​ چیزی را پنهان می‌کند، اما تا آخرین‌خورد​ لحظه امیدوار بود که اشتباه کرده باشد.

با این حال،‌قایقِ​ تمامِ مدت حق‌اما​ با او بود.

«منظورت اینه‌نزدیکِ​ که حق‌آنانکه​ با من بود.»

صدای خراشندهٔ گناهِ تسلا مثلِ رعد در سکوت پیچید. سانی واکنشی نشان نداد؛ می‌دانست کاسی به‌احتمالِ زیاد‌کمی​ دنیا را از طریقِ حواسِ او درک می‌کند. اما تا زمانی که چشمانش را بسته نگه می‌داشت‌خاطرهٔ​ و تنفس و ضربانِ قلبش را کنترل می‌کرد، کاسی راهی برای فهمیدنِ اینکه او بیدار است نداشت.

چون او فقط می‌توانست در حواسِ‌بادبان‌ها​ کسانی که با توانش نشان شده بودند‌خورد​ شریک شود، نه اینکه افکارشان را بخواند.

«ولی سؤال همینه، مگه نه؟»

شبحِ شمشیر خندید.

«من فقط ساختهٔ تخیلتم، یا واقعی‌تر از اونم که فکر می‌کنی؟ اگه اولی باشه، پس من فقط یه ساختهٔ‌انداخته​ ذهنی‌ام و کاسی هیچ راهی نداره که از حضورم باخبر بشه. خودش هم تو جزیرهٔ آلتیا همین رو گفت.‌عصایی​ ولی... اصلاً میشه به حرفاش اعتماد کرد؟ چون اگه صدامو بشنوه، اون‌وقت این نمایشِ کوچیکت کلاً بی‌فایده میشه. اوه... ببخشید.»

کاسی، نشسته در قایق، هیچ نشانه‌ای بروز نداد که حرف‌های گناهِ تسلا را شنیده‌نیمکتِ​ است. با این حال... سانی دیگر می‌دانست که او بازیگرِ فوق‌العاده‌ای است. تغییرِ بی‌دردسرش‌کابوسِ​ از آن شخصیتِ بی‌ادعای همیشگی به تصویرِ گیرا و جذابِ غروب، گواهِ این موضوع بود.

کاسی می‌توانست گناهِ‌قایقِ​ تسلا را حس‌اما​ کند یا نه؟

اگر نه... پس چطور‌آنانکه​ از حلقهٔ زمانی در‌نرفت​ جزیرهٔ آلتیا باخبر شده بود؟

الان دقیقاً می‌خواست چه‌کار کند؟

خودش را مجبور کرد‌شیارهایشان​ بی‌حرکت بماند و به‌کمکِ​ زیر نظر گرفتنش ادامه داد.

صبر می‌کنم تا وقتی که‌کرده​ بخواد از بُردِ مهارِ سایه‌ایستاد​ خارج بشه، بعد دست‌به‌کار میشم.

سانی می‌توانست سایه‌هایش را از فاصلهٔ بسیار دوری کنترل کند. این مسافت، بیشترین‌پژواکش​ فاصله‌ای هم بود که می‌توانست با گامِ سایه طی کند. پس تا زمانی‌سُر​ که کاسی در آن محدوده می‌ماند، می‌توانست در یک چشم‌به‌هم‌زدن کنارش ظاهر شود.

با منفعل ماندن، امید داشت بفهمد کاسی چه رازی‌اما​ را پنهان می‌کند و چه نقشه‌ای در سر دارد.‌بعد​ با دانستنِ این موضوع، می‌توانست تصمیم بگیرد چه‌کار کند.

اما اگر می‌خواست از‌شیارهایشان​ بُردِ دسترسی‌اش خارج شود...‌کمکِ​ آن‌وقت دیگر همه‌چیز فرق می‌کرد.

سانی قصد نداشت بگذارد کاسی خودش را به خطر بیندازد،‌ایستاد​ و حتی به این احتمالِ ضعیف که شاید کارِ او‌بادبان‌ها​ بقیهٔ دسته را هم به دردسر بیندازد، باید مداخله می‌کرد.

به‌اندازهٔ کافی در برابرش سکوت و مدارا کرده‌نرفت​ بود. امروز، در آستانهٔ نبردِ سرنوشت‌سازِ این کابوسِ‌انداخته​ هولناک، حقیقت برملا می‌شد... هر طور که بود.

قایق در محاصرهٔ آب‌های درخشان و زیبا، به حرکت در امتدادِ ساحلِ جزیرهٔ یخی ادامه داد. آن بالا، آسمانِ شب‌دکل‌ها​ نفوذناپذیر و تاریک بود و سپاهیانِ بی‌شماری از وحشت‌های خفته را در خود پنهان می‌کرد. در همان حوالی، بقایای منفورِ آلتیا‌فراموش‌شده​ از آن نُه‌تن در سراسرِ شهرِ آستانه پخش شده بود و انتظار می‌کشید تا به دستِ مبارزانِ مقبرهٔ آریل نابود شود...

یا اینکه روح و جسمشان را به‌برافراشته​ بذرهای تباهی آلوده کند و آن‌ها را‌نیمکتِ​ به بخشی از سپاهِ آلوده‌اش بدل سازد.

کاسی هر لحظه از زنجیرشکن دور و دورتر می‌شد و‌ایستاد​ دل‌شورهٔ سانی را بیشتر می‌کرد. گناهِ تسلا همچنان در گوشش‌بادبان‌ها​ زمزمه می‌کرد و انواع‌واقسامِ اتهاماتِ پست را به زبان می‌آورد.

سرانجام، سانی با کلافگی حس کرد قایقِ بادبانی دارد‌قایق​ بیش از حد دور می‌شود. اگر بیشتر درنگ می‌کرد، قایق‌محکم​ از دسترسش خارج می‌شد و ارتباطش با سایه قطع می‌گشت.

از این رو، سانی آهِ‌نزدیکِ​ عمیقی کشید، چشمانش را باز‌جلوتر​ کرد و در سایه‌ها حل شد.

لحظه‌ای بعد، در داخلِ قایق از دلِ سایه‌ها بیرون آمد و چند متر‌خورد​ دورتر از کاسی ایستاد. کاسی همراه با پژواکش روی نیمکتِ سکان‌دار نشسته بود.‌یکی​ چهره‌اش با تابشِ ملایمِ نورِ راهنما و درخششِ رنگ‌پریدهٔ آبِ هفت‌رنگ روشن شده بود.

در این میان،‌قایقِ​ چهرهٔ سانی غرق‌اما​ در سایه‌ها بود.

سانی آهی کشید، به‌آنانکه​ دخترِ نابینا نگاه کرد‌نرفت​ و با صدایی خنثی پرسید:

«...کجا داری میری؟»

ناولها | novelha.net