---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

برده ی سایه

چپتر 106: خلقِ یک هیولا • ⏱ 6 دقیقه

چپتر 106: خلقِ یک هیولا

0

زیرِ نگاهِ‌باقی​ تیزبینِ سانی، پژواک‌رنگش​ رفته‌رفته تغییر کرد.

نوری که از هستهٔ سایه می‌تابید، انگار در گوشتِ موجودِ سنگی رسوخ می‌کرد و به آن درخششی‌سایه‌ای​ تاریک می‌بخشید. رشته‌هایی از مهِ سایه‌وار از زیرِ زرهِ نفوذناپذیرش بیرون می‌زد و آرام با آن درمی‌آمیخت.‌متفاوتی​ قدیسِ سنگی چنان در شعله‌های سیاه و شبح‌وار غرق شده بود که انگار داشت از نو ساخته می‌شد.

همان اندک رنگِ روی بدنش هم شسته شد و جایش‌همهٔ​ را تاریکیِ مطلق گرفت. تنها دو آتشِ سرخ در چشمانِ یاقوتی‌اش‌تبارِ​ باقی ماند، آتشی که رنگش کمی تغییر کرد و شوم‌تر شد.

البته همهٔ این تغییرات ظاهری بود. اگر سانی آن دگرگونیِ‌شفاف​ دردناک را برای به ارث بردنِ بخشی از تبارِ ممنوعهٔ‌بدنِ​ بافنده از سر نگذرانده بود، چیزی بیشتر از این نمی‌دید.

اما حالا که چشمانش بر اثرِ‌کمی​ عذابِ نوشیدنِ قطره‌خونِ ایزدی تغییر کرده‌ظاهری​ بود، می‌توانست چیزهای بسیار بیشتری ببیند.

در زیرِ این پوسته،‌مثلِ​ جوهرِ پژواک نیز تغییر می‌کرد؛‌دریایی​ تغییری بسیار بنیادی‌تر از ظاهرش.

شراره‌های درخشانی که لنگرِ بافتِ رشته‌های الماسی بودند، درخششِ خود را از دست داده و درست مثلِ‌برای​ هستهٔ سایه شفاف و تهی شده بودند. رشته‌های الماسی ناپدید شده و جای خود را به دریایی‌قطره‌خونِ​ از تاریکی داده بودند. آن تاریکی فرم داشت؛ شکلی که موبه‌مو خطوطِ بدنِ قدیسِ سنگی را دنبال می‌کرد.

انگار سایه‌ای زنده درونش خانه کرده‌دست​ بود و نقشی را غصب می‌کرد که‌جای​ پیش‌تر بر عهدهٔ الگوی رشته‌های جادویی بود.

این موجودِ جدید با وجودِ شباهتِ ظاهری‌شوم‌تر​ به پژواکِ اصلی، هستیِ کاملاً متفاوتی داشت.‌دگرگونیِ​ سانی هرگز در عمرش چنین چیزی ندیده بود.

هر چه بود،‌درست​ سرشتِ خودش آن‌تهی​ را خلق کرده بود.

در این میان، روندِ دگرگونی رو به پایان بود. پرتوِ نورِ تاریکی که از هستهٔ سایه می‌تابید‌برای​ داشت ناپدید می‌شد و بازتابش در آبِ آرامِ دریای خاموش فرومی‌رفت. زرهِ سنگ‌مانندِ قدیس شعله‌های سیاه را‌قطره‌خونِ​ به‌کلی بلعیده بود و آن شعله‌ها همراه با درخششِ تاریکِ پوستِ گرانیتی و صیقلی‌اش از بین رفته بودند.

سانی قدیسِ سنگی را برانداز کرد. با آن زرهِ سیاه و مات و دو شعلهٔ یاقوتی که‌شکلی​ در سایه‌های عمیقِ نقابش می‌سوخت، تجسمِ تاریکیِ مطلق بود؛ دیوی باشکوه که از اعماقِ جهنم فرستاده شده‌شباهتِ​ بود تا به جنگِ بهشت برود. اما چیزی که بیشتر از همه تغییر کرده بود، حضورش بود.

پیش از این، پژواک مثلِ پوسته‌ای توخالی بود؛ بیشتر ابزاری جادویی به حساب می‌آمد تا موجودی واقعی. اما حالا‌بخشی​ رگه‌هایی از اراده‌ای مرموز در چشمانِ سرخش به چشم می‌خورد؛ حسِ ظریفی از اینکه جرقه‌ای نوپا از آگاهی، جایی‌بسیار​ در اعماقِ روحِ تاریکش زبانه می‌کشد. یا هر چیزِ دیگری که این هیولای شوم به جای روح در بدن داشت.

این یک سایه بود.

درست وقتی این فکر از ذهنِ‌رنگش​ سانی گذشت، صدای تا حدی آشنایِ طلسم‌ظاهری​ روی آب‌های تاریکِ دریای روح طنین انداخت:

`

`

[هیولای سایه‌ای ایجاد شد: قدیسِ سنگی.]

`

`

سانی با شنیدنِ این حرف لبخند زد. اما‌شوم‌تر​ یک ثانیه بعد، لبخند از روی لبانش محو‌دردناک​ شد و جایش را به چهره‌ای دردمند داد.

تازه حالا که فرایند کامل شده بود، حس کرد خلأی نامحسوس در تمامِ بدنش رخنه کرده است. احساسِ... ضعف می‌کرد. از‌دنبال​ دست دادنِ صد قطعهٔ سایه بالاخره داشت اثرش را نشان می‌داد. حدس می‌زد که صرف کردنِ آن‌ها به این شکل، روندِ‌چنین​ انباشتِ قدرتی را که در این چند ماهِ اخیر تمامِ وقتش را گرفته بود معکوس کند، اما باز هم حسِ ناخوشایندی بود.

خیلی قوی‌تر از زمانِ سفرش در هزارتو بود،‌البته​ اما بخشی از توانِ جسمی‌اش بی‌شک از دست رفته‌ارث​ بود و حسی تلخ از پشیمانی به جانش می‌انداخت.

نه، نه... می‌دانست که این‌طور‌شفاف​ می‌شود و با این وجود تصمیم‌فرم​ گرفته بود آزمایش را انجام دهد.

کاملاً ارزشش را داشت.

سانی تغییرِ وضعیتِ جسمی‌اش را فراموش کرد، دورِ سایه‌اش چرخید و او را‌جای​ از زاویه‌های مختلف برانداز کرد. چشمانِ قدیسِ سنگی در سکوت حرکاتش را دنبال‌نقشی​ می‌کرد و بازتابی از نورِ زرشکی را روی سطحِ سیاه و آرامِ دریا می‌انداخت.

این... محشره.‌باقی​ یعنی چه کارایی‌رنگش​ از دستش برمیاد...

سانی رون‌ها را احضار کرد و‌تهی​ بی‌درنگ متوجه شد دستهٔ تازه‌ای درست‌شکلی​ زیرِ رون‌های مربوط به پژواک‌هایش می‌درخشد.

`

`

سایه‌ها: [قدیسِ سنگی].

`

`

با اشتیاق برای فهمیدنِ بیشتر دربارهٔ هیولای دست‌آموزِ تازه‌اش،‌همهٔ​ خواست تمامِ حواسش را به رون‌ها بدهد، اما مکث‌بردنِ​ کرد و با کمی خجالت به سایهٔ خودش چشم دوخت.

«اوه... ببخشید. حالت چطوره‌مثلِ​ رفیق؟ که، اِ، می‌دونی...‌جای​ حسودی که نمی‌کنی، نه؟»

سایه نگاهش را دزدید و وانمود کرد او را نمی‌شناسد. ظاهراً‌این​ به حضورِ موجودِ سایه‌ایِ تازه‌ای که به خدمتش درآمده بود اهمیتی‌ممنوعهٔ​ نمی‌داد، هرچند که اسمِ این سایهٔ تازه با حرفِ بزرگ نوشته می‌شد.

«خب، فقط می‌خواستم بگم که نباید حسودی کنی. من هنوزم خیلی برات ارزش قائلم! با اینکه قدیسِ‌شکلی​ سنگی احتمالاً می‌تونه هیولاهای قوی رو با شمشیرش تیکه‌تیکه کنه، در حالی که تو هنوز فقط یه‌شباهتِ​ چیزِ بی‌مصرفِ... اِ... یه دیده‌بانِ فوق‌العاده ماهر و قابل‌اعتمادترین محرمِ اسرارِ منی، ولی بازم قدرتو می‌دونم. آره.»

کمی به سایه خیره ماند‌رنگش​ و وقتی دید هیچ واکنشی‌این​ نشان نمی‌دهد، رویش را برگرداند.

این یارو، بهتره‌درست​ یه تکونی به‌تهی​ خودش بده. هه!

سانی حواسش را به‌ماند​ رون‌ها داد، توضیحاتِ سایه‌شوم‌تر​ را احضار کرد و خواند:

`

`

سایه: قدیسِ سنگی.

رتبهٔ سایه: بیدارشده.

طبقهٔ سایه: هیولا.

صفت‌های سایه: [استادِ نبرد]، [استوار]، [جرقهٔ ایزدی].

`

`

سانی پلک زد. انگار صفتِ ایزدیِ قدیسِ سنگی تکامل یافته بود تا با صفتِ‌دگرگونیِ​ خودش همخوانی پیدا کند. به خاطرِ این بود که سانی اربابش محسوب می‌شد؟ غافلگیریِ‌حالا​ جالبی بود. با این حال، هنوز متوجه نمی‌شد چه فرقی با قبل کرده است.

اخمی کرد و‌درست​ به خواندنِ رون‌های‌تهی​ درخشان ادامه داد:

`

`

توضیحاتِ سایه: [قدیسِ سایه به دستِ گمشده از نورِ خائن در تاریکیِ نفرین‌شدهٔ ساحلِ فراموش‌شده ایجاد شد.]

`

`

بازم از این چرت‌وپرتای‌آتشی​ خیانت. نمیشه یه لقبِ‌البته​ دیگه بهم بدن، هان؟

اما لحظه‌ای بعد، این اعصاب‌خوردیِ کوچک‌تهی​ را به‌کلی فراموش کرد. چون سطرِ‌شکلی​ بعدیِ رون‌ها چیزی کاملاً غیرمنتظره نشانش داد.

درست زیرِ توضیحات،‌باقی​ دسته‌ای آشنا از‌رنگش​ رون‌ها در هوا درخشید:

`

`

[قطعه‌های سایه: ۰/۲۰۰.]

`

`

ناولها | novelha.net