چپتر 1586: آسمانِ خاکستری
0سانی آهِ بلندیرودِ کشید و رابطِباعث خراب را دور انداخت.
که اینطور.
ترکیبِ عجیبی ازطرفی آسودگیِ عمیق و دلهرهایبزرگ پرالتهاب را حس میکرد.
دلیلِ آسودگیاش روشن بود. سانی نمیدانست فتحِ کابوس چند چرخه طول کشیده است، اما ازکنند آنچه در مصب دیده بود، دستکم هزاران چرخه گذشته بود. از این رو، در خفا میترسیدسومشان به جهانِ بیداری برگردد و بفهمد نسلِ بشر هزاران سال پیش در آنجا منقرض شده است.
اینکه رین و هربزرگ کسِ دیگری که میشناخت،زمانی مدتهاست از دنیا رفتهاند.
از طرفی، طبیعتِ عجیبِ رودِ بزرگ میتوانست باعث شود کابوس راسایهها در زمانی ترک کنند که با موقعیتشان نسبت به مصب همخوانیویرانهها داشت؛ یعنی در عصرِ ایزدان. که این هم بهنوبهٔ خود وحشتناک میبود.
بنابراین، این واقعیت که از دیدِ جهانِبزرگ بیداری کابوسِ سومشان هیچ زمانی نبرده بود،موقعیتشان یکی از بهترین پیامدهای ممکن به شمار میرفت.
با این حال...
این همچنین به آن معنا بود که سانی وترک دیگر اعضای دسته به قارهای فرستاده شده بودند که درخود آن تعدادِ نامعلومی از وحشتهای اعظم داشتند آزادانه پرسه میزدند.
حالا که قدیس شده بودند... آیا در نبردتلخی با موجوداتِ ترسناکی که در طولِ نبردِ جمجمهٔندادم سیاه واردِ جهانِ بیداری شده بودند، شانسی داشتند؟
دلیلِ دلهرهٔ سانی همین بود.
نمیدونم بازممدتهاست پوستدزد رورفتهاند میبینیم یا نه...
لبخندِ تلخی زدرودِ و سپس بارِ دیگرشود در سایهها حل شد.
حداقل سالهایی ازنمیدونم زندگیِ رین رومیبینیم از دست ندادم.
سانی با این دلداریطبیعتِ دادن به خودش، به خزیدنباعث در میانِ ویرانهها ادامه داد.
پس از مدتی...
سرانجام به سطح رسید.
سانی خودش را روی شیبِ دهانهای پهناور یافت، زیرِ آسمانیبارِ خاکستری و توفانی. با وجود اینکه اوضاع بیش از حدخزیدن شوم بود، ناگهان حسِ راحتیِ عجیبی به او دست داد.
داشتنِ آسمانی آشنا بالای سر، امتیازیرودِ بود که بسیاری از مردم هرگز بهکنند آن فکر نمیکردند. اینکه در خانه باشند.
سانی بیدرنگ از شیب بالا رفت و در بالای تپهٔ بلندی کهشود دهانه شکل داده بود، از آغوشِ سایهها بیرون آمد. همانجا ایستاد و بهوحشتناک اطراف نگاه کرد، به چیزی که انتظار داشت ویرانههای پایتختِ محاصرهایِ باخاکیکسانشده باشد.
در کمالِ تعجب...
پایتختِ محاصرههمین چندان هم باخاکیکسانشدهپوستدزد به نظر نمیرسید.
البته نشانههایی از خرابی در گوشهوکنار به چشم میخورد و چند ساختمان فروریخته بود...موقعیتشان اما به نظر میرسید پایگاهِ دلاوری بیشترین آسیب را دیده است. بیشترِ شهر هنوزکابوسِ دستنخورده بود و جمعیتِ مردم با نظم در خیابانها حرکت میکردند و سربازان همراهیشان میکردند.
همانطور که سانی اینرفتهاند صحنه را ارزیابی میکرد، دوبزرگ نکته توجهش را جلب کرد...
هر دو اورودِ را تا عمقِباعث وجودش تکان دادند.
اولی نزدیکِ مرکزِ شهر بود، جایی که پارکی بزرگ گسترده شده بود. آنجا... دروازهایزندگیِ غولپیکر آسمان را شکافته بود که بلندترین ساختمانِ پایتختِ محاصره در برابرش کوچک بهرسید نظر میرسید. شبیهِ شکافی عمودی در تاروپودِ جهان بود که وحشت به جانش میانداخت.
اینجا هم؟ آخه چرا...
بعد متوجهِمدتهاست چیزِ عجیبی درطرفی دروازهٔ عظیم شد.
همهچیزش بهکلی غلط بود.
معمولاً دروازهها مانند شکافهایی در واقعیت بودند که در اعماقشان چیزی جز تاریکیِسالهایی پست به چشم نمیخورد. اما این یکی فرق داشت. سانی نهتنها هیچ انزجارِسرانجام غریزیای نسبت به دروازهٔ عجیب حس نمیکرد، بلکه هیچ تاریکیای هم درون آن نبود.
در عوض،رفتهاند میتوانست آنطبیعتِ طرفش را ببیند.
آنجا، که از میانِ شکافِ دروازه بهوضوح پیدارودِ بود، دریاچهٔ زیبایی زیرِ نورِ درخشانِ خورشید برق میزد.نسبت و از آن دریاچه... قلعهای باشکوه سر برآورده بود.
حصار بود.
سانی هنوز داشت تلاش میکرد آن منظرهٔ خیرهکنندهتلخی را هضم کند که متوجهِ چیزِ دیگری شد.ندادم ستونِ منظمی از پناهندگان داشتند آرامآرام واردِ دروازه میشدند.
بر خود لرزید.
این... این غیرممکنه...
دروازهٔ کابوس چیزی نبود که کسی بتواند واردش شود. دری بود که فقط یکطرفه باز میشد — از عالمِ رؤیا به جهانِ بیداری.واقعیت پس هر کسی که میخواست از این طرف از دروازه عبور کند، محکوم به شکست بود. گذشته از این، نزدیک شدن به دروازهوحشتهای مرگبار بود... سانی خودش در فالکون اسکات تماسِ مختصری با یکی از آنها داشت، و این یادی بود که نمیخواست دوباره مرورش کند.
پس چطور پناهندگانِ بیشماربازم داشتند از این دروازهٔتلخی کابوسِ عجیب عبور میکردند؟
اصلاً دروازهٔ کابوسطرفی بود؟ یا چیزِرودِ کاملاً متفاوتی بود؟
پاسخِ این سؤالات شاید بهطرفی دومین چیزی ربط داشت کهمیتوانست سانی از دیدنش حیرتزده شده بود.
و آنعجیبِ یکی... بسیاربزرگ دلهرهآورتر بود.
آن بیرون، دور از او، دیوارِ بزرگِ پایتختِ محاصره در هم شکسته وسالهایی ویران ایستاده بود. بخشهای بزرگی از آن فروریخته بود و آنسوی دیوار، کوهیسرانجام از گوشتِ سیاه در دشت میغلتید و هرچه را سرِ راهش بود میبلعید.
روی دیوارِ آسیبدیده نهطبیعتِ سربازی بود، نه بیدارشدهای،میتوانست و نه ماشینِ جنگیِ سنگینی.
با این حال، تنها یک انسانطبیعتِ آنجا حضور داشت که با عزمیشود بیتفاوت روبهروی آن وحشتِ اعظم ایستاده بود.
از آن فاصله، سانی نمیتوانست دقیقاً تشخیص دهد او کیست. فقط میفهمید که یکداشت مرد است. مردی بلندقامت با شانههایی پهن بود و قامتش مثلِ شمشیرِ فولادی صافنبرده و بُرنده به نظر میرسید. ردایِ شنگرفیِ بلندی پشتِ سرش در باد تکان میخورد.
مرد حرکتی نمیکرد، اما انگار ابرهای توفانی از ارادهاش فرمان میبردندسایهها و در پهنهٔ آسمان به حرکت درمیآمدند. مهی پرهمهمه ابرها راویرانهها به کوهِ خزندهٔ گوشتِ سیاه وصل میکرد، گویی از آسمان باران میبارید.
آن خشخش...
سانی سرش را بالا گرفت وطبیعتِ به ابرهایی نگاه کرد که آسمانشود را مثلِ پردهای خاکستری پوشانده بودند.
نـ—نه... امکان نداره...
تازه آنجا بودنمیدونم که فهمید آنهامیبینیم اصلاً ابر نیستند.
شمشیرهای پرندهٔ بیشماری بودند، آنقدر زیادرودِ که جبههای توفانی بسازند، و همگی باکنند هدفی مرگبار، واضح و مسحورکننده حرکت میکردند.
مهی که از دور میدید باران نبود، بلکه هزارانبزرگ شمشیر بود که مثلِ بمبارانی از فولادِ مرگبار رویهمخوانی آن پلیدِ غولپیکر فرومیریختند و گوشتِ نامقدسش را تکهتکه میکردند.
رنگ از چهرهٔرودِ سانی پرید و نفسشود کشیدن را فراموش کرد.
ناگهان فهمید مردی که روبهروی وحشتِ اعظملبخندِ ایستاده کیست، آن دروازهٔ عجیب چیست، وزندگیِ چرا پایتختِ محاصره هنوز نابود نشده است.
...پادشاهِ شمشیرهارفتهاند به جهانِ بیداریعجیبِ قدم گذاشته بود.
و همراه با او،رفتهاند قدرتِ هولناکِ قلمروِ یکرودِ فرمانروا نیز فرود آمده بود.