---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

برده ی سایه

چپتر 407: صلاحیت‌های رؤیاشهر • ⏱ 6 دقیقه

چپتر 407: صلاحیت‌های رؤیاشهر

0

سانی که دید هرچه را لازم بوده دیده است، برخاست، از کافه بیرون آمد و راهیِ خانه‌بی‌رحم​ شد. سایهٔ شاد بی‌آنکه جلبِ توجه کند، محوطهٔ مدرسه را ترک کرد و خیلی زود دورِ بدنش‌رسید​ پیچید... اما پیش از آن، نشان داد که چقدر از عملکردِ بی‌نقصش راضی است و به خود می‌بالد.

آره، آره. کارت خوب بود.

در راهِ بازگشت، سانی داشت به چیزهایی که دربارهٔ رین فهمیده بود‌آنکه​ فکر می‌کرد. به نظر می‌رسید خواهرش باهوش و سازگار است و دارد‌شکننده​ آموزش‌هایی می‌بیند که بیشترِ بچه‌های این دنیا فقط می‌توانند خوابش را ببینند.

ولی همین کافی بود؟

نمی‌دانست. راستش‌اراده‌اش​ را بخواهی،‌می‌ماند​ هیچ‌کس نمی‌توانست بداند.

پس از بازگشت از ساحلِ فراموش‌شده، چند نفری به او گفته بودند که هرگز نمی‌توانستند در آن جهنم‌چهرهٔ​ زنده بمانند. اما حرف‌هایشان برای سانی توخالی بود، چون از کجا می‌دانستند؟ تا زمانی که کسی در چنین موقعیتی‌بشکند​ گرفتار نمی‌شد، راهی نبود که بفهمد وقتی همه‌چیز از او گرفته شود، چقدر از عزم و اراده‌اش باقی می‌ماند.

آدم‌های شجاع در هم می‌شکستند، در حالی که آدم‌های ترسو قدرتی در خود می‌یافتند که‌قوی​ حتی از وجودش خبر نداشتند. آدم‌های مهربان بی‌رحم می‌شدند و آدم‌های بی‌رحم خود را گم‌ماندن​ می‌کردند. تنها با نگاه کردن در آینهٔ یک کابوس می‌شد چهرهٔ واقعیِ خود را دید.

پیش از آنکه سانی وارد ساحلِ فراموش‌شده شود، خودش را قوی می‌پنداشت. اما وقتی به آنجا رسید، به‌نمی‌دانست​ سخت‌ترین شکلِ ممکن فهمید که قدرتش شکننده و واهی است و می‌تواند با کوچک‌ترین فشاری در هم بشکند. برای‌توخالی​ زنده ماندن، باید درونِ خودش قدرتِ تازه‌ای می‌ساخت؛ قدرتی که هیچ‌چیز و هیچ‌کس نتواند آن را در هم بشکند.

این‌گونه بود‌اراده‌اش​ که زنده‌می‌ماند​ مانده بود.

چطور می‌توانست بداند رین در برابرِ وحشت‌های طلسم‌مهربان​ چقدر دوام می‌آورد؟ و چطور قرار بود شانسِ‌کابوس​ زنده ماندنش در آزمون‌های آن را بالا ببرد؟

سانی غرق در این افکار‌نگاه​ به خانه برگشت و سعی‌چهرهٔ​ کرد ذهنش را آرام کند.

به‌هرحال، این چیزی نبود که بتواند‌می‌بیند​ با عجله درباره‌اش تصمیم بگیرد. فعلاً‌می‌توانند​ کارهای بسیارِ دیگری برای انجام دادن داشت.

سانی کپسولِ رؤیاشهر را‌می‌ماند​ روشن کرد، داخلش رفت‌حالی​ و چشمانش را بست.

وقتشه یه کم استراحت کنم...

دست‌کم آنجا در رؤیاشهر، همه‌چیز‌نگاه​ ساده بود. فقط باید می‌جنگید،‌چهرهٔ​ یاد می‌گرفت و پیروز می‌شد.

...البته بماند که بازدیدِ قبلی‌اش از کولوسئوم به یک افتضاح ختم شده بود. ولی سانی‌ولی​ به میدان‌های نبردِ سطح‌بالاتر امیدِ زیادی داشت. فقط باید پیروزی‌های کافی برای ورود به آن‌ها‌هرگز​ به دست می‌آورد؛ حدود هفتاد پیروزیِ دیگر تا بتواند به رؤیاهای حرفه‌ایِ رده‌پایین دسترسی پیدا کند.

اون‌قدرها هم سخت نیست...

دیگر هیچ علاقه‌ای به دوئل با تازه‌کارها نداشت‌مهربان​ و بی‌صبرانه منتظرِ روبه‌رو شدن با حریفانِ بهتری بود‌می‌شد​ که بتوانند سبک‌های پخته و متنوعی به او بیاموزند.

آه، بهتره زودتر دست‌به‌کار شم.

سانی با ظاهر شدن روی ماسه‌های کولوسئوم،‌بیشترِ​ پشتِ نقاب آهی کشید و اراده کرد تا‌ولی​ مارِ روح به شکلِ آن اوداچیِ دلگیر درآید.

هاه... عجیبه.

به دلیلی نامعلوم، امروز افرادِ بسیار بیشتری می‌خواستند او را به مبارزه بطلبند. در‌کردن​ عرضِ یک دقیقه، رسماً جمعیتی از بیدارشدگان دورِ سانی حلقه زدند و با شدتی‌شکلِ​ آزاردهنده به او خیره شدند. همچنین، به نظر می‌رسید حریفان خیلی پرحرف‌تر از قبل‌اند...

این احمق‌ها چشونه؟

«هی، ولگرد! اسمِ واقعیت چیه؟»

سانی به زنِ جوانی که او‌شجاع​ را به مبارزه طلبیده بود خیره شد‌وجودش​ و بعد با کمی کلافگی جواب داد:

«ولگرد.»

زن لبخندی معنادار زد،‌تنها​ انگار که به مکاشفه‌ای مرموز‌می‌شد​ رسیده باشد، و بعد پرسید:

«چه سبکی کار می‌کنی؟»

سانی پشتِ نقاب اخم کرد.

«هیچ سبکی کار نمی‌کنم.»

دختر دهان باز کرد تا چیزِ دیگری‌آینهٔ​ بگوید، اما او با یک قدم به جلو‌قوی​ و فعال کردنِ مبارزه حرفش را قطع کرد.

دو ثانیه بعد، جسدِ‌دارد​ بی‌جانِ دختر داشت به‌بچه‌های​ بارانی از جرقه تبدیل می‌شد.

چرا امروز این‌قدر پرحرفن؟ وقتِ زیادی‌شجاع​ ندارم. اگه می‌خوام دفعهٔ بعد واردِ‌حتی​ یه میدانِ حرفه‌ای بشم، باید سریع باشم...

سانی با نگاه به‌حتی​ جمعیتِ بیدارشدگان، با ناامیدی‌مهربان​ آهی کشید و غرید:

«حرف بی‌ارزشه،‌می‌شدند​ سکوت طلاست. الکی‌نگاه​ نفسمو هدر ندین!»

مبارزان با حالت‌های عجیبی‌دارد​ از روشن‌بینی به هم نگاه‌این​ کردند و بعد ساکت شدند.

این‌طوری بهتر‌اراده‌اش​ شد! حداقل‌می‌ماند​ جماعتِ فهمیده‌ای هستن.

حالا که به نظر می‌رسید مردم میلشان را به گپ‌زدن‌های بیهوده پیش از هر‌کردن​ مبارزهٔ لعنتی از دست داده‌اند، کارها خیلی سریع‌تر پیش می‌رفت. سانی امروز برنامه‌ای برای‌شکلِ​ تقلید از سبکِ این آماتورهای بااستعداد نداشت، پس می‌توانست تا جای ممکن کارآمد عمل کند.

با این حال، این کار نیازمندِ آن بود که واقعاً به‌واقعیِ​ خودش فشار بیاورد. هر چه نباشد، همهٔ آن‌ها بیدارشده بودند... تک‌تکشان.‌فهمید​ پشتِ نقابِ سیاه، سانی غرق در عرق بود و زیرلب ناسزا می‌گفت.

اما چه کار‌سازگار​ می‌توانست بکند؟ فقط باید‌بیشترِ​ کار را تمام می‌کرد.

چون بینِ مبارزات هیچ استراحتی نمی‌کرد، در مقطعی ذخایرِ جوهرِ سایه‌اش به طرزِ‌وجودش​ خطرناکی ته کشید. سانی مجبور شد به مارِ روح فرمان دهد تا به‌چهرهٔ​ بدنش برگردد تا انباشتِ جوهر را سرعت ببخشد و مصرفش را کندتر کند.

مبارزان با دیدنِ اینکه شمشیرش را مرخص‌نداشتند​ کرده است، تصور کردند که دیگر قصدِ‌کردن​ مبارزه ندارد و با ناامیدی آه کشیدند.

سانی نگاهی به آن‌ها‌تنها​ انداخت، دندان‌هایش را به‌کابوس​ هم سایید و گفت:

«بعدی!»

فاصلهٔ چندانی با رسیدن به هدفِ امروزش نداشت و ردایِ جهانِ زیرین‌حتی​ خودش مثلِ یک سلاح بود. به‌خصوص اگر وزنش را دستکاری می‌کرد تا‌کابوس​ ضرباتش وزنِ یک کوه را به همراه داشته باشند... البته به صورتِ استعاری...

عضلاتِ دردمندش اعتراض می‌کردند، اما‌وجودش​ او این عذاب را به‌می‌شدند​ جان خرید و ادامه داد.

فقط چندتای دیگه...

با جلو آمدنِ مبارزِ بعدی، سانی به سمتش یورش برد، ضربهٔ سطحیِ یک گرزِ میخ‌دار را با ساعدبندش دفع‌راستش​ کرد و با تمامِ قدرتی که در توان داشت به صورتِ مردِ جوان ضربه زد. دستکشِ عقیقیِ سیاه در حالی‌کجا​ که هوا را می‌شکافت به‌شدت سنگین شد، محکم به هدف خورد... و کم‌وبیش باعث شد جمجمهٔ مردِ جوان منفجر شود.

سانی در‌اراده‌اش​ خفا نفس‌نفس زد‌آدم‌های​ و ناسزا گفت.

این... اه... دیگه‌می‌یافتند​ زیاد نمی‌تونم به‌خبر​ این کار ادامه بدم...

خوشبختانه، تنها باید‌می‌کردند​ در چند مبارزهٔ‌کردن​ دیگر پیروز می‌شد.

حدودِ یک ساعت پس از ورودش به کولوسئوم، سانی سرانجام‌دنیا​ به پیروزی‌های کافی برای راهیابی به میدانی بهتر دست یافت. تا‌هیچ‌کس​ آن موقع، آن‌قدر خسته بود که حس می‌کرد می‌خواهد بالا بیاورد.

لعنت بهش... فوق‌العاده‌باقی​ سخت بود. فکر‌شجاع​ کنم بخشی از کاره...

سانی با انداختنِ آخرین‌حتی​ نگاه به جمعیتِ ساکتِ‌مهربان​ بیدارشدگان، سرش را تکان داد.

چه آدمای عجیبی‌ان...

با این کار، فرمان را به رؤیاشهر داد‌بچه‌های​ و توهم را ترک کرد، در حالی که‌همین​ هم خسته بود و هم از پیشرفتش رضایت داشت.

...مبارزان که روی شن‌های‌می‌ماند​ کولوسئوم تنها مانده بودند،‌حالی​ تا چند دقیقه ساکت ماندند.

پس از‌قدرتی​ مدتی، یکی‌حتی​ از آن‌ها گفت:

«سرش رو تکون داد.»

بیدارشده‌ای دیگر آهی‌سازگار​ سنگین کشید و بعد‌بیشترِ​ با لحنی موقر گفت:

«آره. ما لیاقتش رو نداریم...»

ناولها | novelha.net