---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

برده ی سایه

چپتر 1570: نوشته بر آب • ⏱ 6 دقیقه

چپتر 1570: نوشته بر آب

0

سانی واقعاً باور نداشت که قصهٔ پریانی که آنانکه برایش تعریف کرده بود، عینِ واقعیت باشد. چاهِ‌می‌گرفت​ آرزوهای جادویی واقعاً وجود نداشت و بقایای آن آرزوی نخستین که ایزدان از آن زاده شده بودند نیز‌دیمون‌ها​ در مصب پیدا نمی‌شد. کاسی خودش به او گفته بود — آرزوی هر کسی در اینجا برآورده نمی‌شد.

اما مالِ او،‌پاهایش​ از طریقِ فرایندی‌می‌درخشیدند​ ناشناخته، برآورده می‌شد.

با این حال، با نگاه به دریاچهٔ مرموزی‌عوض​ که احاطه‌اش کرده بود، سانی بی‌اختیار با خود فکر‌می‌شدند​ کرد که شاید هر دوی آن‌ها اشتباه کرده بودند.

قشنگ نمی‌شد‌کرد​ اگر چنین چیزِ‌آن‌ها​ جادویی‌ای وجود داشت؟

اما، البته، این دریاچهٔ تاریک و‌رون‌های​ ظاهراً بی‌پایان آن چاهِ آرزوهایی نبود‌نمی‌توانست​ که آنانکه درباره‌اش حرف زده بود.

سانی وقتی این را فهمید که‌می‌درخشیدند​ نورهای کمرنگی در اعماقش روشن شد‌صرفاً​ و احساسی تهوع‌آور به حواسش هجوم آورد.

«آخ... لعنتی!»

کمی تلوتلو خورد و به‌سختی توانست جلوی افتادنش‌اگر​ در آبِ سرد را بگیرد. سانی تعادلش را که‌آرزوهایی​ دوباره به دست آورد، به نورهای دوردست خیره شد.

حالتِ عجیبی‌آنجا​ در چهره‌اش‌زیرِ​ پدیدار شد.

«نگو که...»

آنجا، در اعماقِ زیرِ پاهایش...

رون‌های بیشتری می‌درخشیدند‌شاید​ که از جنسِ‌اشتباه​ نور بافته شده بودند.

نمی‌توانست آن‌ها را بخواند و صرفاً با نگاه‌می‌درخشیدند​ کردن به آن‌ها سرگیجه می‌گرفت، اما همان رون‌های‌سرگیجه​ دلخراشی نبودند که دیوارهای تونل را پوشانده بودند.

در عوض، از نوعِ دومِ رون‌هایی بودند‌جنسِ​ که طلسم از ترجمهٔ آن‌ها سر باز می‌زد.‌می‌گرفت​ رون‌هایی که به ناشناخته مربوط می‌شدند؛ جدِّ دیمون‌ها.

دست‌کم این نوشته‌ها‌دلخراشی​ خطرِ تباه کردنِ روحش‌پوشانده​ را در پی نداشتند.

سانی چند لحظه رون‌ها را بررسی کرد، بی‌آنکه بداند چه معنایی دارند.‌داشت​ با این حال، به طرزِ عجیبی... حس کرد در آستانهٔ درکِ معنای‌نورهای​ آن‌هاست. انگار رازهایی که رون‌های درخشان توصیف می‌کردند، درست در یک‌قدمی‌اش قرار داشتند.

«یعنی آلتیا‌آنجا​ هم تا اینجا‌پاهایش​ پیش اومده بود...»

و شاهزادهٔ دیوانه. و‌رون‌های​ تمامِ نسخه‌های قبلیِ سانی‌نور​ که واردِ مصب شده بودند.

یعنی هیچ‌کدام از آن‌ها به رازهایی که دیمونِ هراس در اعماقِ‌رون‌هایی​ دریاچه‌ای رازآلود نوشته بود، پی برده بودند؟ دریاچه‌ای که پشتِ تونلی پر‌تباه​ از تباهی پنهان شده بود، انگار که تباهی از آن محافظت می‌کرد.

سانی نفسِ عمیقی کشید...

و سپس، در‌اعماقِ​ پیِ حسی ناگهانی، گناهِ‌بیشتری​ تسلا را احضار کرد.

[حقیقتِ شنیع] توصیفِ افسون: «هرچه عقلِ صاحبش بیشتر در هم بشکند، این تیغه قدرتمندتر می‌شود. این شمشیر مکاشفه‌های جنون را به کسانی که تسلیمِ اراده‌اش شوند، می‌بخشد.»

سانی کاملاً دیوانه نبود، اما به لطفِ ماهیتِ متناقضِ گناهِ تسلا، روحِ‌داشت​ شمشیرِ نفرین‌شده مدت‌ها پیش به تکامل رسیده بود. بنابراین... خیلی وقت بود‌نورهای​ که باید مکاشفه‌هایی را به عنوانِ پاداشِ رسیدن به اوجِ جنون دریافت می‌کرد.

قبضهٔ جیانِ‌آنجا​ یشمی به‌راحتی‌زیرِ​ در دستش نشست.

و همان لحظه، سانی حس کرد سدِ‌جنسِ​ نازکی که او را از درکِ رون‌های‌سرگیجه​ تهوع‌آور جدا می‌کرد، در حالِ محو شدن است.

سرانجام، معنای‌همان​ واقعی‌شان بر‌نبودند​ او آشکار شد.

سانی پایین را‌شاید​ نگاه کرد و‌اشتباه​ با خواندنِ متن لرزید:

[درود بر بافنده

دیمونِ تقدیر

نخست‌زادهٔ

ایزدِ فراموش‌شده]

سانی گیج و‌نمی‌توانست​ مبهوت به رون‌های‌کردن​ آشنا خیره ماند.

درود بر... بافنده...

ذهنش در شوک بود...‌دومِ​ یا شاید هم به‌باز​ شهود رسیده بود. نمی‌دانست.

ایزدِ... فراموش‌شده؟

پس ناشناخته،‌بافته​ جدِ دیمون‌ها...‌بخواند​ یه ایزد بود؟

هفتمین ایزد؟

آخه چطور ممکنه؟!

دستش را بالا آورد،‌کردن​ صورتش را پاک کرد‌دلخراشی​ و ناگهان سردش شد.

تنها شش ایزد وجود داشت. ایزدِ‌کردن​ خورشید، ایزدبانوی جنگ، ایزدبانوی جانوران، ایزدبانوی‌دیوارهای​ توفان، ایزدِ دل و ایزدِ سایه.

موضوعی که عجیب بود، به‌خصوص با در نظر‌البته​ گرفتنِ اینکه طلسم — و در کل عالمِ رؤیا‌وقتی​ — تا چه حد به عددِ هفت وسواس داشت.

اما ایزدِ فراموش‌شده که بود؟

یک ایزدِ دیگر از‌کردن​ کجا آمده بود، و‌دلخراشی​ چطور می‌توانست والدِ دیمون‌ها باشد؟!

می‌گفتند دیمون‌ها از‌نمی‌توانست​ هیچ پدیدار شده‌اند و‌سرگیجه​ خودشان را خلق کرده‌اند...

نه، وایسا.

اگه ایزدِ هفتمی در کار بود — که کاملاً غیرقابل‌باور بود،‌می‌شدند​ چون سانی هرگز ندیده بود جایی به اون... یا هر چی که‌رون‌ها​ بود؟... اشاره‌ای بشه — پس چرا طلسم از ترجمهٔ اسمش امتناع می‌کرد؟

و چرا وقتی با اون چند اشارهٔ فوق‌العاده‌دلخراشی​ نادر بهش که با اون رون‌های عجیب نوشته‌رون‌هایی​ شده بودن روبه‌رو می‌شد، سرگیجه و حالت تهوع می‌گرفت؟

و چرا اسمِ بافنده‌بخواند​ با اون رون‌ها در قلبِ‌همان​ مقبرهٔ آریل نوشته شده بود؟

سانی کمی مکث کرد، سپس جلوتر رفت‌داشت​ و به سمتِ دستهٔ بعدیِ رون‌ها که‌درباره‌اش​ کمی آن‌طرف‌تر زیرِ آب می‌درخشیدند، به راه افتاد.

ایزدِ فراموش‌شده، ایزدِ فراموش‌شده...

پس ایزدِ هفتمی‌صرفاً​ وجود داشت، هان؟‌می‌گرفت​ این... خیلی عجیب بود.

خیلی زود به دستهٔ‌بخواند​ بعدیِ رون‌های درخشان رسید.‌می‌گرفت​ متنِ آن‌ها چنین بود:

[درود بر امید

دیمونِ آرزو

دخترِ

ایزدِ فراموش‌شده]

کمی اخم کرد‌پاهایش​ و سپس به‌می‌درخشیدند​ راهش ادامه داد.

خیلی زود، از روی رون‌هایی گذشت که به هر هفت‌دومِ​ دیمون اشاره می‌کردند: دیمونِ تقدیر، دیمونِ آرزو، دیمونِ فراموشی، دیمونِ هراس،‌نوشته‌ها​ دیمونِ خیال، دیمونِ آسودگی و دیمونِ انتخاب — و همچنین سرنوشت.

انگار حتی آریل هم فراموش کرده بود نامِ دیمونِ‌چنین​ فراموشی را بیاورد. یا شاید هم آورده بود، اما‌نبود​ سانی همان موقع خواندنش را از یاد برده بود.

در هر صورت، هر‌زیرِ​ هفت دیمون فرزندانِ ایزدِ‌می‌درخشیدند​ فراموش‌شده نامیده شده بودند.

در آن لحظه، درکِ تکان‌دهنده‌ای‌بیشتری​ در ذهنِ سانی جرقه زد‌نمی‌توانست​ و باعث شد کمی تلوتلو بخورد.

آرزو، هراس،‌همان​ آسودگی، خیال،‌نبودند​ فراموشی، سرنوشت، تقدیر...

هفتمین ایزد... ایزدِ‌شاید​ فراموش‌شده... جدِ هر‌اشتباه​ هفت دیمون بود.

حالا که‌آنجا​ نگاه می‌کرد، همه‌چیز‌پاهایش​ خیلی واضح بود.

این اونو‌زیرِ​ تبدیل نمی‌کنه‌رون‌های​ به... ایزدِ رؤیا؟

ایزدِ رؤیا —‌دلخراشی​ ایزدِ رؤیاها، کابوس‌ها، ترمیم،‌پوشانده​ خیال، فراموشی و تقدیر.

مردم خوابِ چیزهایی را می‌دیدند که آرزویش را داشتند. دربارهٔ چیزهایی که از آن‌ها می‌هراسیدند کابوس می‌دیدند. خواب‌نبود​ با خود استراحت می‌آورد و پر از چیزهای شگفت‌انگیز بود. رؤیاها به‌راحتی از یاد می‌رفتند و در فراموشی‌خورد​ محو می‌شدند. و گاهی، رؤیاها با خود تصاویری از تقدیر می‌آوردند... مثلِ رؤیاهای پیشگویانه‌ای که کاسی در خواب می‌دید.

در این‌آنجا​ میان، سرنوشت روی‌پاهایش​ دیگرِ تقدیر بود.

همه‌چیز با عقل جور درمی‌آمد.

هر یک از هفت‌نبودند​ دیمون... نمایندهٔ یکی از سرشت‌های‌نوعِ​ هفتمین ایزد، ایزدِ رؤیا بودند.

کسی که به دلیلی فراموش شده و از تاریخ پاک شده بود،‌داشت​ و تنها در رون‌های ممنوعه‌ای به او اشاره می‌شد که بیشترِ مردم‌نورهای​ نمی‌توانستند آن‌ها را بخوانند، و هر کسی را که تلاش می‌کرد پس می‌زدند.

و به‌آنجا​ این ترتیب تبدیل‌پاهایش​ شده بود به...

ایزدِ فراموش‌شده.

قبلی

بعدی

ناولها | novelha.net