چپتر 877: ارتباطِ قطعشده
0سانی و سربازانش واردِ سکونتگاهِ مستحکم شدند؛ خوشحال بودند که از بوران پشتِ دیوارهایشانه ضخیمِ آن پناه گرفتهاند. آنجا تیمهایی از سربازانِ بیدارشده را دیدند که بینِ ساختمانهابرگردوندنِ قدم میزدند و در حالِ گشتزنی بودند. همگی مضطرب و خسته به نظر میرسیدند.
استاد ورن آنها را به عمقِ مجتمعهمین برد و از سازهٔ گنبدشکلِ مرکزی حسابیهمونطور فاصله گرفت. گامهایش استوار و مطمئن بود.
«حدود صد بیدارشده و نزدیک به هزار سربازِ عادی تحتِ فرمانم هستن. حدود پونصد دانشمندبیرون و کارمندِ غیرنظامی هم تحتِ محافظتِ ما قرار دارن. تا همین اواخر اوضاع خوب پیشکردیم میرفت... اما همونطور که میتونی حدس بزنی، همهمون بیصبرانه منتظریم تا از اقیانوس دور بشیم.»
سانی ابرویی بالا انداخت.
«...خوب پیش میرفت؟»
ورن چهره در هم کشید.
«آره. چند دروازه این اطراف باز شد، اما پادگان و تجهیزاتِ دفاعیمون برای دوراوضاعِ نگه داشتنِ موجوداتِ کابوس کاملاً کافی بود. با این حال... تا الان مواردی بودهکوهها که افراد داخلِ دیوارها تسلیمِ طلسم شدن. به همین خاطر چند نفر تلفات دادیم.»
لحظهای مکثدیوارها کرد وطلسم بعد پرسید:
«اوضاعِ بیرون چطوره؟»
سانی شانه بالا انداخت.
«خیلی افتضاحه، اما کموبیش تحتِ کنترله. نگران نباش... تولحظهای راهِ اینجا مسیرِ خوبی از بینِ کوهها پیدا کردیم.خیلی برگردوندنِ یه کاروان نباید غیرممکن باشه. فقط یه مشکل هست...»
ورن ایستاد وتسلیمِ با چهرهای عبوسخاطر به او نگاه کرد.
«ارتباطات؟ شما همنفر تماستون با فرماندهیِلحظهای ارتش قطع شده؟»
سانی پلک زد.
«آره. وایسا، شما هم؟شدن ارتباطِ شما هم بادادیم شبکهٔ ارتش قطع شده؟»
عروجیافتهٔ محلی لحظهایتسلیمِ ساکت ماند وخاطر بعد سر تکان داد.
«همهٔ ارتباطات حدود چهل ودادیم سه دقیقه پیش قطع شد.پرسید فعلاً نتونستیم ارتباطِ جدیدی برقرار کنیم.»
سانی اخم کرد. با اکراه میتوانست بپذیرد که کرگدن تواناییِ عبور از میدانِ پارازیتِ فزایندهایمیتونی را که قطبِ جنوب را در بر میگرفت، ندارد. اما تأسیساتی مثلِ رصدخانهٔ قمریِ ۴۹چند باید تجهیزاتِ ارتباطیِ فوقالعاده قدرتمندی میداشت. اگر حتی آنها هم نمیتوانستند به دنیای بیرون وصل شوند...
«یه جای کار حسابی میلنگه.»
دلیلِ این قطعیِ ناگهانی را نمیدانست، اما صرفاً عواقبِ قطعِ ارتباط باکرد فرماندهیِ ارتش هم دردسرساز بود. قرار بود بعد از رسیدن به مقصد،نباش وضعیت را به استاد جت گزارش دهند و دستوراتِ بعدی را بگیرند.
سانی نگاهی به ورن انداخت.
«خیلی عجیبه. امم، بهت برنخوره، اما... یه مرکزِ تحقیقاتیِ دورافتاده تو ناکجاآباد، کهاما دقیقاً وقتی ما بهش نزدیک میشیم ارتباطش با دنیای بیرون قطع میشه... همهش یهچهره کم مورمورکنندهست. این قطعیِ ارتباط ربطی به کارایی که دانشمندا اینجا میکنن نداره، نه؟»
عروجیافتهٔ قدبلند گوشهٔطلسم لبش را بهنفر لبخند کج کرد.
«میفهمم چرا اینطور فکر میکنی. اما بذار بهت اطمینان بدم، تحقیقاتی که تو این تأسیسات انجام میشه کاملاً بیخطره. من خودم خیلی سرنگران از کارِ علمی درنمیآرم، اما کاری که اینجا میکنن کاملاً نظریه. هیچ آزمایشِ عملیای تو این محوطه انجام نمیشه، پس چیزی وجود ندارهتماستون که بخواد خراب بشه. بدترین اتفاقی که ممکنه بیفته اینه که یه نفر تو یه جدولِ محاسباتی اشتباه کنه و پیرمرد سرزنشش کنه.»
سانی چهرهاش را بررسی کرد،دادیم آن را بهاندازهٔ کافی صادقانهپرسید یافت و شانه بالا انداخت.
«خب، اگه تو میگی. پیرمردی کهدارن گفتی همون شخصِ مهمیه که قرارهمیرفت صحیح و سالم به مقصد برسونمش؟»
ورن سر تکان داد.
«بله، محققِ ارشد. کمی عجیبوغریبه،شدن اما نیتش خیره... بیشترِ اوقات. میخواستممکث شما رو به او معرفی کنم.»
سانی آهی کشید.
«پس راه بیفت. ولیمحافظتِ قبلش احتمالاً باید مشکلِاواخر ارتباط رو حل کنیم.»
سانی از کور بودن خوشش نمیآمد و قطعشدنِ ارتباط با فرماندهیِ ارتشبعد دستکمی از نابینایی نداشت. بدونِ اطلاعات از اتفاقاتی که در سراسرِ مرکزِراهِ قطبِ جنوب میافتاد، بیشتر از چیزی که دلش میخواست احساسِ آسیبپذیری میکرد.
فعلاً نه کرگدن و نه مرکزِ ارتباطاتِ این تأسیساتِ تحقیقاتی قادر به برقراریِ ارتباطپرسید با دنیای بیرون نبودند، اما برای رسیدن به خواستهاش راههای دیگری هم بود. هرخوبی چه باشد آنها بیدارشده بودند و بیدارشدگان آزاد بودند بینِ دو جهان سفر کنند.
حتی اگر صدها یا هزاران کیلومتر او و دستهاش را از فرماندهیِ ارتش و دیگر دستههای گروهانِ نامنظمِ اول جدا میکرد،راهِ آنجا در عالمِ رؤیا، این فاصله اهمیتی نداشت. تا زمانی که دو بیدارشده به دژی واحد لنگر انداخته بودند و همزمانتماستون به آن سر میزدند، حتی در صورتِ از کار افتادنِ تجهیزاتِ ارتباطیِ فناورانه در دنیای واقعی، میتوانستند آزادانه تبادلِ اطلاعات کنند.
با علم به اینمحافظتِ موضوع، نگاهی به ورن انداختاوضاع و سؤالِ بسیار مهمی پرسید:
«وضعیتِ اینجا چطوره؟»
ورن مکث کرد.
«چهلوسه دقیقه پیش سبز بود.»
البته در غیابِ فرماندهیِ ارتش، هیچ خبرِ تازهای از وضعیتِ تداخلِ دروازه و شدتِ ندایِمیتونی پیرامونِ پایگاه به دستشان نمیرسید. با این حال، بیدارشدگان — و بهویژه استادها — میتوانستندچند خودشان در این باره قضاوت کنند. هر چه باشد، آنها بودند که تحتتأثیرِ ندا قرار میگرفتند.
فقط حواسِ شخصیِ آنها بهدقتِ محاسباتِ پیچیده و دادههایلحظهای رصدیِ ستادِ فرماندهی نبود. به همین دلیل فرماندهیِ ارتشخیلی توصیه کرده بود که فقط به بهروزرسانیهای تأییدشده اعتماد کنند.
انگار ورن از آن آدمهاییشدن بود که دوست داشت همهچیزلحظهای را موبهمو طبقِ مقررات انجام دهد.
سانی چشمانش را بست و به نجواهای نداکرد گوش سپرد. آنقدر ضعیف بودند که تقریباً حس نمیشدند.کموبیش انگار در چهلوسه دقیقهٔ گذشته هیچچیز تغییر نکرده بود.
چشمانش را باز کرد.
«...هنوز باید سبز باشه. لاستر، سامارا و کیم. برید کمی بخوابید وبعد بفهمید چه اتفاقِ لعنتیای افتاده. اگه میتونید، سعی کنید از خودِ سرهنگ جتاینجا یا یکی از سروانهامون اطلاعات بگیرید. بههرحال قرار بود دستوراتِ دقیقتری دریافت کنیم.»
با این کار، میتوانست در عرضِ حدودِ هشت ساعت اطلاعاتِ بیشتری دربارهٔ وضعیت به دستاوضاعِ بیاورد. با توجه به اینکه سانی باید کاروانی شاملِ بیش از هزار نفر را بهپیدا پایتختِ محاصره راهنمایی میکرد، نیاز داشت تا جای ممکن از وضعیتِ مسیرِ احتمالیشان مطلع شود.
ورن سر تکان داد.
«میتونید توی اون ساختمونِمحافظتِ اونجا بخوابید. کپسولهای خوابیاواخر که اینجا داریم نسبتاً خوبن.»
بقیهٔ اعضای دسته بهدنبالِ او واردِ ساختمانِ دیگری شدند، آنجا سوارِ آسانسور شدند و بهبیرون زیرِ زمین رفتند. خیلی زود، سانی به اتاقِ جاداری رسید که شبیه به سالنِ سخنرانی بود.برگردوندنِ آنجا، پیرمردی بسیار سالخورده با روپوشِ سفیدِ آزمایشگاهی داشت دربارهٔ چیزی با دستیارِ جوانی بحث میکرد.
ورن گلویش راتسلیمِ صاف کرد تاخاطر توجهش را جلب کند.
«پروفسور، ایشون استاد سانلستلفات هستن. مسئولیتِ خارج کردنِکرد شما از اینجا با ایشونه.»
سپس، نگاهی بهغیرنظامی سانی انداخت و باهمین لحنی آرام اضافه کرد:
«استاد سانلس، ایشونطلسم محققِ ارشدِ رصدخانهٔ قمریِتلفات ۴۹ هستن. پروفسور اوبل...»