---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

برده ی سایه

چپتر 376: سوگندِ شکسته • ⏱ 8 دقیقه

چپتر 376: سوگندِ شکسته

0

با احضارِ‌امیدِ​ رون‌ها، نگاهی به‌خاطره​ دسته‌ای خاص انداخت.

خاطره‌ها: [زنگولهٔ نقره‌ای]، [کفنِ عروسک‌گردان]، [تکهٔ نیمه‌شب]، [سنگِ‌آنکه​ معمولی]، [خارِ خزنده]، [چشمهٔ بی‌پایان]، [شکوفهٔ خون]، [بالِ‌بعد​ تاریک]، [تکهٔ مهتاب]، [ر... ج...ین]، [نقابِ بافنده]، [سوگندِ شکسته].

آخری، [سوگندِ شکسته]، از بدلِ کژودژِ یکی از هفت قهرمانِ باستانیِ ساحلِ فراموش‌شده،‌بقیهٔ​ یعنی سرور، به دست آمده بود. با اینکه گولمِ مرجانی در نهایت فقط‌تغذیهٔ​ یک هیولای بیدار از آب درآمده بود، سانی امیدِ زیادی به این خاطره داشت.

اما پیش از آنکه‌بخرد​ روی آن تمرکز کند، سانی‌نگاه​ به بقیهٔ زرادخانه‌اش خیره شد.

یک، دو، سه...

دوازده تا. بعد از یک سال نبردِ مداوم و خون‌ریزی، تنها دوازده خاطره داشت.‌خیره​ البته، اگر نیازی به تغذیهٔ قدیس نبود، خیلی بیشتر از این‌ها داشت. آن موجودِ کم‌حرف‌بیشتر​ برای رسیدن به ۲۰۰ قطعهٔ سایه، که یکی از اهدافِ سانی بود، منابعِ عظیمی می‌طلبید.

اگر به خاطرِ آن نبود، پولِ هنگفتی به جیب می‌زد. سانی همین الان هم به لطفِ امتیازهای‌بعد​ مشارکتی که معلم جولیوس قرار بود برایش ردیف کند، خودش را ثروتمند می‌دانست. اما اگر یکی دو‌برای​ دوجین خاطرهٔ اضافه برای فروش داشت... خب، آن‌وقت دیگر فقط ثروتمند نبود، بلکه غرق در ثروت می‌شد!

آن‌قدر که‌چند​ اگر می‌خواست، می‌توانست‌شاید​ چند خانه بخرد.

شاید هنوز‌امیدِ​ هم می‌توانست‌این​ چندتایی را بفروشد...

سانی با نگاه‌این​ به سلاح‌ها و‌اما​ ابزارهای قابل‌اعتمادش، مردد شد.

حالا که می‌توانست از گامِ سایه برای جابه‌جاییِ آنی از جایی به جای‌بقیهٔ​ دیگر استفاده کند، دیگر آن‌قدرها نیازی به افزایشِ تحرکش نداشت. پس، خارِ خزنده و‌قدیس​ بالِ تاریک گزینه‌های احتمالی برای حراج بودند... شاید؟ هرچند هنوز هم به کار می‌آمدند.

بقیه را حتی نمی‌توانست تصور کند که بفروشد، دست‌کم نه‌سلاح‌ها​ پیش از پیدا کردنِ جایگزین‌های بهتر. حتی زنگولهٔ نقره‌ای را، که‌آن‌قدرها​ واقعاً آن‌قدرها هم مفید نبود، اما تا حدودی... ارزشِ احساسی داشت.

هرچه بود، آن زنگولهٔ کوچک اولین خاطره‌ای‌اما​ بود که تا به حال گرفته بود. و‌خیره​ توصیفش، یه‌جورایی... چیزی را در قلبش لمس می‌کرد...

لعنت، تازه محرک‌این​ رو مصرف کردم.‌اما​ چرا ذهنم این‌قدر آشفته‌ست؟

سانی با اخم،‌زیادی​ سرانجام روی خاطرهٔ‌داشت​ تازه‌اش تمرکز کرد.

خاطره: [سوگندِ شکسته].

رتبهٔ خاطره: بیدارشده.

ردهٔ خاطره: ۱.

نوعِ خاطره: آویز.

چشمانش کمی گشاد شد.

زدم به هدف!

یک آویزِ دیگر... چه‌شاید​ شانسی! سانی با هیجان‌نگاه​ به خواندن ادامه داد:

توصیفِ خاطره: [سوگندی هولناک خوردند تا نفرین را نابود کنند، یا طعمهٔ آن شوند. آنان که سوگند را شکستند، طعمهٔ نفرین شدند و آنان که طعمهٔ نفرین شدند، سوگندشان را شکستند. در نهایت، هیچ‌کس نتوانست از عهدِ خویش بگریزد.]

هاه... مورمورکننده‌ست. فکر کنم...‌می‌توانست​ فکر کنم سپاهِ زره‌پوش‌شاید​ این‌طوری به وجود اومد؟

به رشتهٔ‌خانه​ بعدیِ رون‌ها‌شاید​ نگاه کرد:

افسون‌های خاطره: [پیمان‌شکن].

توصیفِ افسون: [سوگندِ شکسته روحِ تمامِ کسانی را که به آن نزدیک می‌شوند، می‌فرساید.]

سانی چند‌معلم​ لحظه نفسش‌قرار​ را حبس کرد.

یه حملهٔ روحی!

هم موجوداتِ کابوس و هم بیدارشدگان راه‌های زیادی برای نابودیِ دشمنانشان داشتند. آسیبِ جنبشی‌ابزارهای​ — که برای سادگی فیزیکی نامیده می‌شد — رایج‌ترینشان بود، اما آسیب‌های بسیارِ دیگری‌گزینه‌های​ هم وجود داشت. در این میان، آسیبِ روحی نادرترین و دفاع در برابرش سخت‌ترین بود.

تصادفی نبود که دروگرِ روح جت، که‌بفروشد​ سرشتش به او اجازه می‌داد مستقیماً به‌گامِ​ روح ضربه بزند، تا این حد ترسناک بود.

و حالا، سانی در‌قرار​ زرادخانه‌اش حملهٔ روحیِ مخصوص‌ثروتمند​ به خودش را داشت.

با این‌سانی​ حال، یک‌زیادی​ مشکل وجود داشت...

صبر کن... روحِ هر کسی‌چند​ رو که نزدیک بشه می‌فرسایه؟‌چندتایی​ پس روی منم تأثیر می‌ذاره؟

اخمِ غلیظی بر چهره‌اش نشست.

سانی مدتی مردد ماند،‌قرار​ سپس آهی کشید و‌ثروتمند​ خاطره را احضار کرد.

خیلی زود، جواهری درخشان از جنسِ‌خاطره​ مرجانِ سرخِ صیقل‌خورده در دستش ظاهر شد.‌کند​ یک ثانیه بعد، ناگهان لرزید و نالید.

به‌محضِ اینکه سوگندِ شکسته ظاهر شد، حسی تهوع‌آور تمامِ‌هنوز​ وجودش را فرا گرفت. انگار کسی داشت ذره‌ذره جانش‌گامِ​ را می‌مکید... نه‌تنها این، بلکه احساسِ ضعف هم می‌کرد.

سانی با نگاه به پایین، دید که سایه‌هایش موج برداشتند و واکنش نشان دادند. سایهٔ‌جابه‌جاییِ​ مغرور با خشم به او خیره شد و دستانش را با عصبانیت در هوا تکان داد،‌بقیه​ در حالی که سایهٔ شاد با حالتی رقت‌انگیز خودش را بغل کرده بود و قدم می‌زد.

«لعنتی...»

حسِ ناتوان‌کننده‌ای را که جواهر ایجاد می‌کرد، شناخته بود. همان هاله‌ای‌روی​ بود که هنگامِ مبارزه با گولمِ مرجانی او را ضعیف کرده بود.‌تنها​ همچنین نسخهٔ بی‌نهایت ضعیف‌تری از حملهٔ نابودگرِ روحِ آن خورشیدِ مصنوعی بود.

سانی دندان به هم سایید و سوگندِ‌بخرد​ شکسته را مرخص کرد. تنها وقتی کاملاً‌ابزارهای​ ناپدید شد، توانست دوباره راحت نفس بکشد.

«گندش بزنن...»

این یک عارضهٔ جانبیِ جدی بود. چطور قرار بود از طلسم‌وارهٔ جدیدش استفاده‌فروش​ کند وقتی نه‌تنها دشمنانش، بلکه خودِ سانی را هم آرام‌آرام می‌کشت؟ آن را روی‌هنوز​ زمین بیندازد، با گامِ سایه دور شود و امیدوار باشد همه‌چیز خوب پیش برود؟

سانی مدتی ساکت نشست‌زیادی​ و فکر کرد. سپس‌اما​ لبخندی مردد روی لبش نشست.

«صبر کن...‌آن‌قدر​ این باید جواب‌چند​ بده، مگه نه؟»

از رون‌هایی که جواهرِ نابودگرِ روح‌چندتایی​ را توصیف می‌کردند چشم برداشت و‌مردد​ روی توصیفِ دیوِ سایهٔ وفادارش تمرکز کرد.

سایه: [قدیسِ مرمرین].

رتبهٔ سایه: بیدارشده.

طبقهٔ سایه: دیو.

صفت‌های سایه: [استادِ نبرد]، [استوار]، [جرقهٔ ایزدی].

توان‌های سایه: [فرزانهٔ سلاح]، [تسلیحاتِ جهانِ زیرین].

قطعه‌های سایه: [۸۰/۲۰۰]

سانی روی توانِ‌زیادی​ [تسلیحاتِ جهانِ زیرین]‌داشت​ تمرکز کرد و خواند:

[زرهِ قدیسِ سایه می‌تواند یک خاطرهٔ طلسم‌واره را در خود جای دهد تا افسون‌هایش را به ارث ببرد.]

لبخندش پهن‌تر شد.

«خوبه... این از بخشِ اول...»

کمی بالاتر را‌خانه​ نگاه کرد و‌هنوز​ رشته‌رونِ دیگری یافت:

صفت: [استوار].

توصیفِ صفت: [قدیسِ سنگی در برابرِ تمامِ اشکالِ آسیب بسیار مقاوم است و همچنین در برابرِ حملاتِ ذهنی و روحی کاملاً مصونیت دارد.]

کاملاً مصون‌سانی​ در برابرِ حملاتِ‌این​ ذهنی و روحی...

«آره!»

سانی آهی از سرِ رضایت کشید. سوگندِ شکسته به‌خودی‌خود‌سلاح‌ها​ کاملاً بی‌فایده بود، اما وقتی با توان و صفت‌های ویژهٔ‌استفاده​ قدیس ترکیب می‌شد، سایه‌اش را از قبل هم مرگبارتر می‌کرد.

دلیلش این بود که قدیس نوعِ بسیار خاصی از دیو بود. دیوی که‌فروش​ اراده‌اش را نمی‌شد متزلزل کرد یا در آن رخنه کرد. هم ذهن و‌شاید​ هم روحش... خب، سایه‌ای که به‌جای روح در کالبدش ساکن بود... کاملاً تسلیم‌ناپذیر بودند.

فقط باید حواسش را جمع می‌کرد تا‌داشت​ زمانی که آن جواهرِ سرخ‌رنگ روی زرهِ‌بقیهٔ​ مجسمهٔ زنده نصب است، هیچ‌کجا نزدیکش نباشد.

دشوار، اما شدنی بود.

و حالا‌خانه​ که حرف‌شاید​ از زره شد...

هنوز کارش‌معلم​ با بررسیِ خاطره‌هایش‌برایش​ تمام نشده بود.

در واقع،‌سانی​ بهترین را برای‌این​ آخر گذاشته بود.

سانی به رون‌های درخشان نگاه کرد‌خانه​ و روی رشته‌ای خاص متمرکز شد. رشته‌ای‌سلاح‌ها​ که شکسته و ناقص به نظر می‌رسید:

خاطره: [ر... ج... رین].

حالا که بیدارشده بود، بالاخره می‌توانست زرهِ‌داشت​ عقیقیِ شکسته‌ای را که با مشتی خردهٔ‌بقیهٔ​ روحِ ناچیز از استیو خریده بود، ترمیم کند.

زرهِ عروج‌یافتهٔ ردهٔ‌می‌خواست​ ۶ — قدرتمندترین‌خانه​ خاطره‌ای که داشت.

یا حتی دیده‌بخرد​ بود... خب، البته‌چندتایی​ به‌جز نقابِ بافنده.

سانی [ر... ج... رین] را احضار کرد، عضلاتش را منقبض کرد و با کمی تقلا توانست آن‌غرق​ را روی زمینِ مقابلش بگذارد. حتی حالا که یک بیدارشده بود، وزنِ این خاطرهٔ سنگی چیزی نبود‌مردد​ که بتواند بدونِ استفاده از هر دو سایه‌اش یا هدر دادنِ جوهر برای تقویتِ قدرتش، به‌راحتی تحمل کند.

در حالی که‌امیدِ​ کمی نفس‌نفس می‌زد، خاطرهٔ‌داشت​ آسیب‌دیده را بررسی کرد.

این زرهِ صفحه‌ایِ باستانی به رنگِ سیاهِ پرکلاغی بود. طراحیِ پیچیده و باوقاری داشت و حسِ عزمی تاریک و‌جابه‌جاییِ​ وقاری استوار و پولادین از آن ساطع می‌شد. سطحِ براقش گویی هر نوری را که به آن می‌تابید جذب‌تصور​ می‌کرد و می‌بلعید. تمامِ قطعاتِ زره بی‌نقص روی هم سوار شده بودند و سدی تقریباً یکپارچه از فولادِ نفوذناپذیر می‌ساختند.

خب... هنوز‌خانه​ فولاد نبود.‌شاید​ سنگ بود.

این زرهِ باستانی شباهتِ بسیار زیادی به زرهی داشت که قدیسِ سنگی می‌پوشید و حالا که‌بلکه​ سایه یک دیو شده بود، این شباهت بیشتر هم به چشم می‌آمد. با این حال، زرهِ‌ابزارهای​ عقیقیِ مقابلِ سانی همچنان چشمگیرتر بود. باشکوه‌تر... انگار برای موجودی با جایگاهِ بالاتر ساخته شده بود.

و درست مانندِ زرهِ قدیس، این یکی هم تنها‌پیش​ در صورتی از سنگِ واقعی به آن آلیاژِ معجزه‌آسایِ‌بعد​ سنگ‌مانند تبدیل می‌شد که از حالتِ غیرفعالش خارج شود.

اما هنوز نمی‌شد این کار را کرد، چون بافتِ طلسمش آسیب دیده‌نگاه​ بود. برای ترمیمِ آن، ویژگیِ خودترمیمیِ این خاطرهٔ شکسته باید با تزریقِ‌آن‌قدرها​ جوهر فعال می‌شد. کاری که هیچ‌کس در ساحلِ فراموش‌شده از پسش برنمی‌آمد.

اما حالا اوضاع فرق می‌کرد.

حالا سانی یک بیدارشده بود. نه‌تنها می‌توانست جریانِ جوهرِ‌می‌دانست​ سایه را درونِ بدنش مهار کند، بلکه حتی مارِ‌ثروت​ روح را هم داشت تا در هدایتِ آن کمکش کند.

سانی دستانش را روی‌زیادی​ سطحِ سردِ سینه‌بندِ عقیقی‌اما​ گذاشت، چشمانش را بست...

و جوهر‌آن‌قدر​ را به درونِ‌چند​ زرهِ عقیقی فرستاد...

ناولها | novelha.net