چپتر 472: پاداشِ شایسته
0سانی با تعجبی که آشکارا در چهرهاش خواندهموفق میشد، به دخترِ نابینا خیره شد. اجازه دادکارمون این تعجب در صدایش هم رسوخ کند و پرسید:
«موجودِ تاکی؟وقتی میخوای اوناینجا چیز رو بکشی؟»
چرا باید میخواستبجنگید دست به چنینموفق کارِ خطرناکی بزند؟
کاسی سر تکان داد.
«آره.»
سانی سرش را تکان داد.
«اون حرومزاده توی کلِ جزیره پخش شده و تاکهاش زیرِ زمین دفن شدن.وقتی اون فاسدشدهست، یعنی سلاحهای ما بهزور میتونن بِبُرنش. و انگار این کافی نبود،بکشه تاکهاش ابرهایی از سمِ کشنده تولید میکنن. مطمئنی که میخوای بهش حمله کنی؟»
دخترِ نابینا چند لحظهنبود مکث کرد و بعدتولید با آرامش جواب داد:
«درسته، یه هیولای فاسدشدهست. وحشتناک و کشندهست، آره. اما مطمئنم که با آمادگیِکردیم کافی میتونیم نابودش کنیم. هرچی باشه، همه نقطه ضعف دارن. مثلاً اون موجودماه به آتیش حساسه. حتماً چیزای دیگهای هم هست که بتونیم ازشون استفاده کنیم.»
سانی کمی فکرکارمون کرد و بعدبشه شانهای بالا انداخت.
«باشه. به دستهت کمک میکنم تاموفق با اون هیولا توی جزیرهٔ کشتیِ شکستهوقتی بجنگید. اما قول نمیدم که موفق بشیم.»
کاسی آهی کشید.
«پس توافق کردیم. من و دستهم تا وقتی کارمون اینجا تموم بشه، تویکردیم بیشهٔ هتکحرمتشده میمونیم. انتظار دارم حداقل یک ماه طول بکشه. شاید هم بیشتر.ماه بعدش برمیگردیم به پناهگاه، تجدید قوا میکنیم و میریم سمتِ جزیرهٔ کشتیِ شکسته.»
لحظهای مکثوقتی کرد واینجا بعد افزود:
«و بعد، بهتبجنگید کمک میکنم تا بهبشیم مصافِ کابوسِ دوم بری.»
سانی لبخند زد.
«یعنی اگه قبلش نمیریم؟»
دخترِ نابینا دوبارهکارمون رو به ریشههایبشه درختِ مرده چرخید.
«...آره. اگه قبلش نمیریم.»
سانی در راهِ بازگشتشکسته به پناهگاه، چیزهای زیادیموفق برای فکر کردن داشت.
اول از همه، این واقعیت بود که باید دوباره با کاسی همکاری میکرد؛ماه چیزی که باعث میشد انواع و اقسامِ احساساتِ پیچیده به سراغش بیاید. حداقل ماهیتِافزود رابطهشان روشن شده بود؛ این صرفاً یک اتحادِ مصلحتی بود و نه هیچچیزِ دیگر.
میتوانست کینهاش را به خاطرِ منفعتِموفق دوجانبه کنار بگذارد. هرچه نباشد، سانی وقتیوقتی لازم بود، میتوانست آدمِ بسیار عملگرایی باشد.
دوم، چشماندازِ بازگشت به لاشهٔ کشتیِ باستانی بود؛ این بار برای نبرد با هیولایچند تاکی که بر جزیره فرمان میراند. سانی خیلی خوب میدانست آن موجود چقدر خطرناک است،نابودش بنابراین اگر میخواست از آن نبرد جانِ سالم به در ببرد، باید حسابی آماده میشد.
با این حال، تقویتِشکسته شعلهٔ ایزدیِ نگاهِ بیرحم قراربشیم بود خیلی به کار بیاید.
و در نهایت، پیشگوییِ شومِ کاسی بود دربارهٔ اینکه هر دوی آنها در زمانی از زمستان خواهند مرد. یا حداقل به درونِ آسمانِ زیرینمیریم سقوط خواهند کرد. این... حتی نمیدانست دربارهاش چه فکری بکند. با این حال، سانی قصد نداشت بگذارد این رؤیا روی تصمیماتش تأثیر بگذارد. دفعهٔ قبلیاول که سعی کرده بود بر اساسِ دانشِ بهدستآمده از موهبتِ پیامبرگونهٔ کاسی عمل کند، نه برای او پایانِ خوشی داشت... و نه برای هیچکسِ دیگر.
بهترین کار این بود که آن را در پسِ ذهنشتوافق نگه دارد، اما همچنان طوری رفتار کند که انگار هیچچیزمیمونیم عوض نشده است. دستکم فکر میکرد این بهترین راه است.
سانی نیمهشب به پناهگاهِ نوکتیس نزدیک شد؛ خسته و از نظرِبهش ذهنی فرسوده از سفرِ طولانیِ رفتوبرگشت به بیشهٔ هتکحرمتشده. ذخایرِ جوهرِهیولای سایهاش تقریباً تهکشیده بود و سرش از هجومِ افکار وزوز میکرد.
روی چمنِ نرم فرود آمد وقول با شنیدنِ صدای آشنای ریزشِ آب ازکردیم لبهٔ جزیره، دندانهایش را به هم سایید.
«فعلاً بیخیالش. اول کارهای مهمتر...»
ماه در آسمان بالا آمده بودموفق و این یعنی بالاخره قرار بوددستهم پاداشِ شیرین و دلربایش را بگیرد.
میلش به یافتنِ منبعِ سکههای معجزهآسایی که کرمِ زنجیریِ مردهمطمئنی با خود به جزیرهٔ دستِ آهنین آورده بود، آغازگرِ تمامِ ایندرسته دردسرها بود و حالا، همان سکهها قرار بود پایانبخشِ آن باشند.
جایزهاش همانجزیرهٔ جلوتر انتظارششکسته را میکشید...
سانی واردِ پناهگاه شد، از میانِ باغِ خالی گذشت و به برکهٔحداقل زلالِ وسطِ آن نزدیک شد. لحظاتی مکث کرد تا مطمئن شود کسی اوسمتِ را نمیپاید، سپس از مسیرِ سنگیِ منتهی به جزیرهٔ کوچکِ وسطِ برکه گذشت.
آنجا، قربانگاهی سفید در سایهٔ درختیموفق باستانی قرار داشت و چاقویی ازدستهم جنسِ ابسیدین روی آن به چشم میخورد.
«لحظهٔ موعود...»
سانی صندوقِ حریص را احضار کرد،قول یکی از سکههای طلا را ازتوافق آن درآورد و روی قربانگاه گذاشت.
سکه با بازتابِکارمون نورِ ماه سوسو زدبیشهٔ و سپس ناپدید شد.
[سایهات قویتر میشود.]
لبخندِ پهنیجزیرهٔ روی صورتِشکسته سانی نشست.
رونها راوقتی احضار کرداینجا و خواند:
قطعههای سایه: [۲۲۴/۲۰۰۰].
«کار میکنه!»
در ابتدا، سانی قصد داشت آهسته و حسابشده از سکهها استفاده کند؛حداقل میخواست هر بار که مجبور میشد به جهانِ بیداری برگردد، فقط دهدوازده سکهسمتِ روی قربانگاه بیندازد تا احتمالِ لورفتن و برانگیختنِ شکوشبهه را به حداقل برساند.
اما حالا که پاداشقول در یکقدمیاش بود، ازآهی این کار منصرف شد.
نه... همهاشانگار را میخواست،نبود همین الان.
حقش بود.
جعبهٔ چوبی را روی قربانگاه گذاشت، به پهلوهتکحرمتشده چرخاندش و دستش را داخل آن برد. لحظهای بعد،بیشتر رودی از سکههای طلا روی سطحِ سفید سرازیر شد.
سپس، همگیشکسته شروع بهقول ناپدیدشدن کردند.
[سایهات قویتر میشود.]
[سایهات قویتر میشود.]
[سایهات قویتر میشود...]
در نهایت، سانیکارمون هر هزاروچهارصد سکه رابیشهٔ روی قربانگاه قربانی کرد.
جرئت نداشت باور کند واقعاً چنین اتفاقی افتاده است؛ دوباره رونها رادستهم احضار کرد، چشمانش را مالید و خطِ مربوط به قطعههای سایهاش را سهطول بارِ پیاپی خواند، فقط برای اینکه مطمئن شود چشمانش به او دروغ نمیگویند.
خوشبختانه، دروغ نمیگفتند.
رونها حالا نشان میدادند:
قطعههای سایه: [۱۶۵۷/۲۰۰۰].
«انجامش دادم... انجامش دادم!»
سانی در دو ماهِ اولِ حضورش در جزایرِ زنجیری، برای شکار و کشتنِ موجوداتِدستهم کابوس حسابی جان کنده بود. با این حال، فقط توانسته بود دویست قطعه جمعبکشه کند. اما سفرِ آخرش، با وجودِ تمامِ عذابهایش... چیزهای بسیار بیشتری نصیبش کرده بود.
پوزخندِ پهنیوقتی روی صورتِاینجا سانی نشست.
«...کی گفته طمع گناهه؟قول یه فضیلته! به نظرِآهی من که یه فضیلتِ لعنتیه!»