---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

برده ی سایه

چپتر 1123: تسلایِ فراموشی • ⏱ 6 دقیقه

چپتر 1123: تسلایِ فراموشی

0

سانی پس از نبردِ طولانی واقعاً خسته بود. با این حال، به‌متفکرانه​ لطفِ افسون‌های [برکتِ جان] و [برکتِ گوشت] در کفنِ غروب، تنها به‌ذهنش​ چند ساعتِ کوتاه نیاز داشت تا از آن خستگیِ مفرط رها شود.

وقتی بیدار شد، حس می‌کرد استراحت کرده و سرحال است... اما به‌طرزِ عجیبی دلگیر‌دقیقاً​ هم بود. سانی مدت‌ها بود که خواب ندیده بود، اما امشب دید. خواب از‌میان​ یادش رفته بود، اما حسِ اندوه و فقدان باقی مانده بود و قلبش را می‌فشرد.

آهی کشید.

«واقعاً کابوس دیدم... عجب.‌یادِ​ انگار جهانِ بیداری خودش‌افسون‌هایش​ به‌اندازهٔ کافی کابوس‌وار نیست.»

سانی حال‌وهوایی گرفته و متفکرانه داشت. پیش از خواب، به این‌گرفته​ فکر می‌کرد که چطور از افسونِ آینهٔ حقیقت استفاده کند. اما حالا‌می‌دید​ که بیدار شده بود، می‌دید ذهنش به سمتِ توصیفِ آن کشیده می‌شود.

از هر زاویه‌ای که به آن نگاه می‌کرد،‌توصیفش​ گفتگوی میانِ بافنده و آریل واقعاً خیلی عجیب بود.‌بی‌رمق​ به‌خصوص کلماتی که بافنده در آخر زمزمه کرده بود...

«تو می‌خواستی از‌کشید​ حقیقت رها باشی،‌عجب​ پس لیاقتش را نداشتی.»

چرا دیمونِ تقدیر، که به بافتنِ‌تسلا​ دروغ‌های بی‌شمار معروف بود، آریل را‌نامِ​ برای دور انداختنِ حقیقت سرزنش می‌کرد؟

به‌طورِ غیرمنتظره‌ای، سانی به یادِ گناهِ‌به‌اندازهٔ​ تسلا افتاد. نه افسون‌هایش، و نه حتی‌پیش​ توصیفش، بلکه نامِ خودِ آن شمشیرِ نفرین‌شده.

دقیقاً چرا‌یادِ​ تسلا یک‌تسلا​ گناه بود؟

توصیفِ کفنِ غروبِ بی‌رمق می‌گفت که چطور کاهنه‌ها‌جهانِ​ در مقبرهٔ آریل رستگاری و تسلا یافتند. اما در‌متفکرانه​ نهایت، آن‌ها هم نابود شدند. غروب آخرینِ آن‌ها بود.

در این میان، افسونِ [حقیقتِ شنیع] در گناهِ تسلا قرار بود به‌نامِ​ کسانی که تسلیمِ جنون می‌شدند، مکاشفاتی عطا کند. مکاشفاتی از حقیقت، که آریل‌نهایت​ آن را شنیع‌ترین چیز در دنیا و منشأ عذابی بی‌رحمانه توصیف کرده بود.

پس... در این صورت آیا خودِ آریل‌کافی​ گناهکار نبود؟ او با جستجوی تسلا در‌فکر​ فراموش کردنِ حقیقت، مرتکبِ گناه شده بود.

شاید بافنده، به‌عنوانِ دروغگویی چیره‌دست، ارزشِ حقیقت را به‌خوبیِ‌بلکه​ دیمونِ هراس می‌دانست و برای کسانی که آن را هدر‌کاهنه‌ها​ می‌دادند، تحقیر قائل بود. شاید داستان فراتر از این‌ها بود.

در هر حال...

سانی کمی چرخید و‌یادِ​ به سمتی که کای‌افسون‌هایش​ بی‌قرار خوابیده بود، نگاهی انداخت.

او هرگز نقصِ دوستش را باری سنگین برای به دوش کشیدن ندانسته بود. فهمیدنِ اینکه آدم‌ها‌افسونِ​ کِی دروغ می‌گویند، چه چیزِ وحشتناکی داشت؟ اما با این آگاهی، آگاهی از حقیقت هم می‌آمد...‌میانِ​ کای نیز، درست مثلِ آریل، نفرین شده بود تا چیزهای زیادی را بفهمد که ترجیح می‌داد نداند.

آیا دوستش هم روزی‌تسلا​ مجبور می‌شد در فراموشی‌توصیفش​ به دنبالِ تسلا بگردد؟

سانی ابرو بالا انداخت.

«فراموشی، هان؟»

این هم موضوعِ دیگری بود. دیمونِ فراموشی هم وجود داشت، هرچند به یاد آوردنِ او سخت بود. در میانِ هر‌کند​ هفت دیمون، کمترین اشاره به فراموشی می‌شد. در واقع، اگر نوکتیس نبود که یک بار گذرا به دیمونِ فراموشی اشاره‌زمزمه​ کرده و گفته بود نامش مدت‌هاست از یاد رفته، سانی هرگز از وجودِ او... آن مرد... آن زن... آن‌ها خبردار نمی‌شد.

راستش، حتی به‌گناهِ​ یاد آوردنِ حقیقتِ وجودِ‌حتی​ فراموشی هم آسان نبود.

در این میان، نوکتیس همان کسی بود که به شاهزادهٔ خورشید کمک کرده بود تا چیزهایی‌گرفته​ را از یاد ببرد. آن جادوگرِ عجیب‌وغریب به آیدره، برکت‌یافتهٔ ایزدِ دل، که ایزدِ حافظه هم‌کشیده​ بود، نزدیک بود... آیا به همین دلیل بود که می‌توانست دیمونِ فراموشی را به یاد بیاورد؟

از قضا،‌به‌طورِ​ ایزدِ سایه‌یادِ​ ایزدِ تسلا بود.

سانی با دست صورتش‌بیداری​ را پوشاند و ناله‌ای از‌نیست​ سرِ کلافگی را خفه کرد.

آه، چه بساطیه.

داشت به چه فکر می‌کرد؟

اوه... آهان! فراموشی،‌غیرمنتظره‌ای​ داشتم به دیمونِ‌تسلا​ فراموشی فکر می‌کردم.

نوکتیس به شاهزادهٔ خورشید کمک کرده بود تا چند یادِ مهم را پاک‌پیش​ کند... اما آریل دقیقاً چطور یادهای حقیقت را از ذهنِ خودش بیرون کشیده‌توصیفِ​ و در قلبِ مقبره‌اش پنهان کرده بود؟ او هم از کسی کمک گرفته بود؟

شاید خواهر یا برادری که راحت از‌حتی​ یاد می‌رفت؟ کمی مشکوک بود که هنگامِ‌دقیقاً​ صحبت با بافنده، منبعِ اشک‌هایش را نمی‌دانست.

سانی مطمئن نبود، اما حس می‌کرد که در واقع‌بیداری​ نه دو، بلکه سه دیمون به‌نوعی با هرمِ سیاه‌پیش​ ارتباط داشتند: دیمونِ هراس، دیمونِ تقدیر، و دیمونِ مرموزِ فراموشی.

با این حال، نظریه‌اش دربارهٔ آخری کاملاً بی‌اساس‌افسون‌هایش​ بود. شاید صرفاً نتیجهٔ این بود که خوابِ‌دقیقاً​ چیزی را دیده بود که نمی‌توانست به یاد بیاورد.

سانی مدتی بی‌حرکت ماند، سپس چشمهٔ بی‌پایان‌کافی​ را احضار کرد و کمی آب نوشید.‌فکر​ پس از آن، بی‌صدا سایه‌هایش را بیرون فرستاد.

فرستادگانِ هر دو خاندانِ دلاوری و سرود در‌توصیفش​ حال حاضر در اردوگاه بودند، بنابراین نمی‌توانست از این‌بی‌رمق​ فرصت برای پی بردن به برخی از رازهایشان بگذرد.

سایه‌ها که در اردوگاهِ ارتش پرسه می‌زدند،‌انگار​ یک بار دیگر به افسونِ [بازتابِ جستجوگر]‌نیست​ فکر کرد و رون‌هایش را احضار کرد.

سانی مدتی بود‌غیرمنتظره‌ای​ که نگاهِ درستی‌تسلا​ به آن‌ها نینداخته بود.

نمادهای درخشان در‌جهانِ​ هوا و پیشِ‌به‌اندازهٔ​ رویش شعله‌ور شدند:

نام: سانلس.

نامِ راستین: گمشده از نور.

رتبه: عروج‌یافته.

طبقه: تایرنت.

هسته‌های سایه: [۵/۷].

قطعه‌های سایه: [۵۰۳/۵۰۰۰].

خاطره‌ها: [زنگولهٔ نقره‌ای]، [کفنِ عروسک‌گردان]، [تکهٔ نیمه‌شب]، [سنگِ نامعمولی]، [چشمهٔ بی‌پایان]، [بالِ تاریک]، [تکهٔ مهتاب]، [نقابِ بافنده]، [برگِ پاییزی]، [نگاهِ بی‌رحم]، [صندوقِ حریص]، [بارِ آسمانی]، [خاطرهٔ آتش]، [خاطرهٔ یخ]، [ضربهٔ رعد]، [کمانِ جنگیِ مورگان]، [فانوسِ سایه]، [نوایِ استخوان]، [صندلیِ سایه]، [زینِ گران‌قیمت]، [آخرین آرزو]، [گناهِ تسلا]، [لبهٔ تلخ]، [فریادِ خفه]، [سوزنِ بافنده]، [مرواریدِ جوهر]، [صیدِ چابک]، [کفنِ غروبِ بی‌رمق]، [آینهٔ حقیقت]...

به‌جز [آینهٔ حقیقت]، چند خاطرهٔ دیگر هم بود که در نبردِ‌خودِ​ اخیر به دست آورده بود. سانی چند لحظه بررسی‌شان کرد و بعد‌نهایت​ تصمیم گرفت که بهتر است از آن‌ها برای تغذیهٔ کابوس استفاده کند.

با رضایت،‌آهی​ به خواندنِ‌کابوس​ رون‌ها ادامه داد.

پژواک‌ها: —

سایه‌ها: [قدیسِ عقیقی]، [مارِ روح]، [کابوس]، [دیوِ سیری‌ناپذیر]

صفت‌ها: [مقدّر]، [شعلهٔ ایزدی]، [استادِ سایه‌ها]، [بافتِ خون]، [بافتِ استخوان]، [پوستهٔ مرمرین].

سرشت: [بردهٔ سایه].

رتبهٔ سرشت: ایزدی.

توان‌های سرشت: [مهارِ سایه]، [گامِ سایه]، [ظهورِ سایه].

میراثِ سرشت: [رقصِ سایه].

نقص: [وجدانِ آسوده].

لنگرِ رؤیا: برجِ اشتیاق.

سانی روی سایه‌هایش تمرکز کرد.

قدیس در وضعیتِ آبرومندِ... صفر قطعهٔ سایه از سیصد قرار داشت. دلیلش این بود‌نیست​ که پس از متعالی شدنِ او، روی تغذیهٔ سایهٔ دیگرش تمرکز کرده بود؛ کابوس هنوز‌ذهنش​ صرفاً موجودی بیدارشده بود، بنابراین از این طریق می‌توانست خیلی زودتر شاهدِ تکاملِ رتبه باشد.

اسبِ جنگیِ سیاه به‌سرعت‌یادِ​ به آن تکامل نزدیک‌افسون‌هایش​ می‌شد. رون‌هایش نشان می‌دادند:

قطعه‌های سایه: [۱۷۹/۳۰۰].

کابوس‌های موردنیاز: [۷۳۴/۱۰۰۰].

سانی چند لحظه فکر کرد.

بد نیست.

...سپس، کارِ دیگری‌گناهِ​ کرد که مدتی‌افسون‌هایش​ بود انجام نداده بود.

روی توانِ ذاتی‌اش‌کشید​ تمرکز کرد و رون‌های‌انگار​ نف را احضار کرد.

ناولها | novelha.net