---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

برده ی سایه

چپتر 1761: خیابان‌های خاموشِ شهرِ تاریک • ⏱ 8 دقیقه

چپتر 1761: خیابان‌های خاموشِ شهرِ تاریک

0

در گذشته، رسیدن از شهرِ تاریک به منارهٔ سرخ برای‌هفته​ ارتشِ رؤیابین روزها راهپیماییِ طاقت‌فرسا زمان می‌برد. اما حالا، سانی‌نرساند​ می‌توانست این فاصله را در کمتر از یک دقیقه طی کند.

با این‌جایی​ حال، برای‌فتحش​ رفتن عجله‌ای نداشت.

با پشت سر گذاشتنِ کوهِ عظیمِ آوار، از پلِ شکسته‌گواهیِ​ گذشت و به برهوتِ خاکستری بازگشت. مدتی بی‌حرکت ماند، سپس آهی‌حرومزاده‌های​ کشید و خم شد تا غبار از استخوان‌های کهنه پاک کند.

...در نهایت، پیدا کردنِ بقایای تک‌تکِ خفته‌هایی که در نبردِ منارهٔ سرخ جان‌جلوی​ باخته بودند، تقریباً یک هفته زمان برد. هر چه باشد چهارصد نفر بودند و‌هنوز​ او باید مراقب می‌بود تا به استخوان‌های شکننده آسیبی نرساند. پس، کمی طول کشید.

آن‌ها را کنارِ هم روی زمین گذاشت و‌بودند​ سپس با استفاده از تخته‌سنگ‌های سیاه و دندانه‌دارِ خرابه‌های‌می‌بود​ برجِ عظیم، گورتپه‌ای سنگی روی آن گورِ دسته‌جمعی ساخت.

کمی برازنده بود که این مردان و زنانِ‌تمامِ​ جوان زیرِ بقایای درهم‌شکستهٔ منارهٔ سرخ آرام بگیرند؛ همان‌انباشت​ جایی که جانشان را برای فتحش فدا کرده بودند.

سانی همچنین بقایای تمامِ موجوداتِ کابوس را که در نبرد کشته شده بودند جمع‌آوری کرد و در کنارِ گورتپه روی‌ایستاد​ هم انباشت. کوهِ استخوان‌های شنیع بر فرازِ گورِ سنگی قد برافراشته بود و آن را از نظر اندازه کاملاً کوچک‌شدن​ جلوه می‌داد... گواهیِ تلخ و تأثرانگیز بر اینکه رؤیابین‌های شهرِ تاریک تا چه حد ترسناک بودند و چقدر دلاورانه جنگیده بودند.

مدتی جلوی‌جلوه​ گورتپه ایستاد و‌تلخ​ سپس آهی کشید.

«حرومزاده‌های سرسختی بودیم، مگه نه؟ بچه‌ها... حالا دیگه راحت بخوابین. بقیه حالشون خوبه. بیشترشون هنوز دنباله‌روِ نفیس هستن، ولی الان‌نرساند​ دیگه استاد شدن. ندیمه‌های باقی‌مونده هم به‌زودی عروج می‌کنن — سیشان داره ازشون مراقبت می‌کنه. راستی، افی و کای از‌برازنده​ همین الانشم قدیس شدن. چندتایی مثل من هم اون بیرون هستن که مستقل کار می‌کنن. ما... ما همه‌مون فرار کردیم.»

سانی نمی‌دانست چرا دارد این حرف‌ها را می‌زند. حرف‌هایش‌موجوداتِ​ طنینی توخالی داشت... او از همان ابتدا هم علاقهٔ چندانی‌فرازِ​ به حرف زدن با مردگان نداشت. اصلاً چه فایده‌ای داشت؟

سرش را تکان داد، به‌اندازه​ گورتپه نزدیک شد و چند رون‌تلخ​ روی سطحِ سنگِ سیاه حک کرد.

رون‌ها چنین می‌خواندند:

[اینجا آرمیده‌اند کسانی

که خورشید را خاموش کردند

رؤیابین‌های شهرِ تاریک

آسوده بخوابید

کابوسِ شما به پایان رسیده است.]

سانی با دلی سنگین از تخته‌سنگِ‌جان​ سیاه عقب رفت، مدتی ساکت ماند،‌باشد​ سپس آهی کشید و رو برگرداند.

از میانِ دریای غبارِ‌فتحش​ خاکستری گذشت، کابوس را احضار‌موجوداتِ​ کرد و روی زین پرید.

وقتی اسب را‌برافراشته​ به جلو راند، صدایش‌کوچک​ خشن بود و گفت:

«...بیا از اینجا بریم.»

مردِ جوانی با پوستِ مرمرین و موهای سیاه چون پرِ کلاغ، سوار بر اسبی تاریک‌کرد​ از میانِ ظلمت می‌تاخت؛ زرهِ ترسناکش از عقیقِ صیقل‌خورده ساخته شده بود. پیشِ رویش، دیوارِ‌اینکه​ عظیمی از سنگِ تیره در آسمانِ بی‌نور قد برافراشته و جهان را پنهان کرده بود.

سانی به‌فرازِ​ شهرِ تاریک‌نظر​ رسیده بود.

روی زین قوز کرد و به دیوارِ سر به فلک کشیده‌دلاورانه​ چشم دوخت. شهر که زمانی پر از پلیدهای هولناک بود، اکنون آرام‌بقیه​ و ساکت به نظر می‌رسید. هیچ حرکتی در خیابان‌های باستانی‌اش حس نمی‌کرد.

پس از مدتی درنگ، سانی در میانِ‌باخته​ سایه‌ها قدم گذاشت و روی دیوار ظاهر‌نفر​ شد. با نگاه به پایین، چشم‌اندازی آشنا دید.

در دوردست، خرابه‌های درهم‌پیچیده و بدشکلِ قلعهٔ روشن پوشیده از دوده بود.‌کشته​ خفته‌ها پیش از رفتن، قلعهٔ باستانی را به آتش کشیده بودند و‌کوچک​ چیزی را که در برابرِ بی‌رحمیِ زمان مقاومت کرده بود، نابود ساختند.

او می‌توانست بسیاری از نشانه‌های دیگر را نیز بشناسد. فانوسِ دریاییِ فروریخته، کتابخانهٔ‌اینکه​ نیمه‌ویرانی که زمانی حقیقتِ ساحلِ فراموش‌شده را در آنجا فهمیده بود، میدانی که قدیس‌راحت​ و برادران و خواهرانش زمانی در آن از پای درآمده بودند، کلیسای جامعِ ویران...

حتی پس از این‌همه سال، سانی تک‌تکِ خیابان‌های ویرانِ شهرِ تاریک را که در آن‌ها شکار کرده بود‌مگه​ به یاد می‌آورد. جاهایی که برای پلیدها کمین کرده بود، جاهایی که آن‌ها برایش کمین کرده بودند. آوارهای‌باقی‌مونده​ بی‌شماری در اینجا با خونِ او خیس شده بود و آوارهای بیشتری را با خونِ دشمنانش رنگ کرده بود.

آن روزها، یک‌تک‌تکِ​ موجودِ کابوسِ سقوط‌کرده‌جان​ انگار پایانِ دنیا بود.

سانی با لبخندی تلخ قدم در نیستی گذاشت و از دیوارِ بزرگِ شهرِ تاریک‌جمع‌آوری​ پایین پرید. باد چند ثانیه در گوشش سوت کشید و بعد، روی آوارِ سنگی فرود‌تأثرانگیز​ آمد. سکوتی که ویرانه‌ها را در بر گرفته بود، لحظه‌ای با غرشِ مهیبِ فرودش شکست.

ترورِ منارهٔ سرخ بیشترِ موجوداتِ زنده در ساحلِ فراموش‌شده را نابود کرده‌تأثرانگیز​ بود تا دگرگونی‌اش به تایتانی فاسد‌شده را تغذیه کند. هر جا که‌مگه​ پرتوهای خورشیدِ بی‌رحم به آن تابیده بود، چیزی جز مرگ نمانده بود.

اما شهرِ باستانی جاهای تاریکِ زیادی داشت. درونِ ساختمان‌های ویران، دخمه‌ها، لانه‌هایی که در دلِ آوار کنده‌بودیم​ شده بود... نورِ خورشید به آنجا نمی‌رسید. مهم‌تر از آن، پلیدهایی که در شهرِ تاریک می‌لولیدند بسیار قوی‌تر‌ندیمه‌های​ از موجوداتِ هزارتوی سرخ بودند. پس حتماً شماری از آن‌ها از آن نابودی جان به در برده بودند.

سانی داشت آن‌ها را‌خفته‌هایی​ به سوی خود می‌کشاند تا‌تقریباً​ همه را یک‌جا ریشه‌کن کند.

...با این حال، حتی با‌فدا​ آن‌همه سروصدایی که به پا‌کابوس​ کرد، چیزی در ویرانه‌ها تکان نخورد.

حسِ سایه‌اش کلِ شهر را‌اندازه​ در بر گرفته بود، اما‌گواهیِ​ سانی هیچ حرکتی حس نمی‌کرد.

گیج و سردرگم، خاکِ رویِ‌تلخ​ ردایِ عقیقی را تکاند و‌چقدر​ به دلِ هزارتوی خیابان‌های ویران زد.

سانی تمامِ روز را به گشت‌وگذار در شهرِ تاریک گذراند. در ویرانه‌ها پرسه‌چهارصد​ می‌زد و با حسرت گذشته را مرور می‌کرد. اینجا کای را از چاه‌زمین​ نجات داده بود... اینجا از افی یاد گرفته بود چطور یک خون‌دیو را بکشد.

این همان گودالی بود که‌فدا​ وقتی شوالیهٔ سیاه شکمش را سفره‌نبرد​ کرد، در آن پنهان شده بود.

چقدر خاطره‌انگیز.

تا پایانِ روز، سانی فهمید‌تلخ​ چرا هیچ موجودِ کابوسی در‌چقدر​ شهرِ تاریک باقی نمانده است.

بقایایِ شنیعِ بسیاری در خیابان‌های ویران به چشم می‌خورد... بیشترشان هیچ نشانی از‌چهارصد​ زخم نداشتند، چون ترورِ سرخ روحشان را نابود کرده بود. اما روی برخی از‌گذاشت​ استخوان‌ها بریدگی و ترک‌های عمیقی دیده می‌شد و برخی دیگر در آتش سوخته بودند.

...نفیس.

حتماً بعد از فرار از منارهٔ سرخ به اینجا آمده‌گواهیِ​ و پلیدهای باقی‌مانده را یکی‌یکی شکار کرده بود. تا هستهٔ دیگری‌حرومزاده‌های​ بسازد و گوشتشان را برای سفرِ طولانیِ پیشِ رویش ذخیره کند.

لبخندِ محوی روی لب‌هایش نشست.

چقدر کارش دقیقه...

حالا که معما حل شده بود،‌کرده​ کمی بیشتر در ویرانه‌ها پرسه زد‌کشته​ و سرانجام راهیِ بقایای قلعهٔ روشن شد.

دژِ باستانی فروریخته و مرمرِ سفید در حرارتِ وحشتناکِ شعله‌های‌گواهیِ​ سفید ذوب شده بود. نمی‌دانست چرا می‌خواست این ویرانهٔ سوخته‌ایستاد​ را ببیند... اتفاقاتِ زیادی اینجا، میانِ دیوارهای قلعه افتاده بود.

اما حالا،‌جلوه​ آتش همه‌چیز را‌تلخ​ پاک کرده بود.

درست مثلِ خودش.

سانی با خنده‌ای کوتاه سر تکان داد و کمی در بقایای سکونتگاهِ بیرونی پرسه زد. به سنگ‌ها لگد می‌زد و‌برافراشته​ گذشته را به یاد می‌آورد، سپس کنارِ کلبه‌ای که نفیس و کاسی زمانی در آن زندگی می‌کردند ایستاد. حالا خالی و‌مگه​ ساکت بود. پس از دیدنِ اتاقِ قدیمی‌اش، سکونتگاهِ بیرونی را ترک کرد و دوباره به پایین و به سمتِ شهر رفت.

سرانجام، سانی‌فرازِ​ به کلیسای‌نظر​ جامعِ ویران رسید.

واردِ تالارِ بزرگ و باشکوه شد، از ستونِ‌رؤیابین‌های​ فروافتاده‌ای که قدیس زمانی روی شوالیهٔ سیاه انداخته بود‌بودیم​ بالا رفت و به مجسمهٔ ایزدبانوی بی‌نام خیره ماند.

مدتی چهره‌اش را برانداز کرد، سپس از میانِ‌بودند​ سایه‌ها گذشت و در بالکنِ پنهانِ پشتِ مجسمه‌مراقب​ ظاهر شد. کمی بعد، واردِ اتاقی آشنا شد.

محلِ زندگیِ کاهنهٔ جوان‌فتحش​ مرتب و تمیز بود، درست‌موجوداتِ​ همان‌طور که رهایش کرده بود.

اتاق زیبا و جادار بود. روی دیوارهای سنگی نقش‌ونگارهای پیچیده‌ای حک شده بود که‌رؤیابین‌های​ فضایی از قداست و ظرافت به آن می‌بخشید. اسباب‌واثاثیه از چوبِ صیقلیِ رنگ‌روشن ساخته شده‌بقیه​ بود، همراه با چند تکهٔ ناهماهنگ که سانی زمانی از شهرِ تاریک پیدا کرده بود.

تاریکیِ آرام‌بخشی او را در بر گرفته بود. اتاق هیچ پنجره‌ای نداشت، اما‌جلوی​ نورگیرهایی زیرکانه اینجا و آنجا پنهان شده بود... هرچند سامانهٔ مبتکرانهٔ آینه‌هایی که قرار‌هنوز​ بود اتاق را غرق در نورِ خورشید کند، مدت‌ها پیش از بین رفته بود...

درست مثلِ خودِ خورشید.

سانی چشمانش‌جایی​ را بست و‌فدا​ نفسِ عمیقی کشید.

سپس ردایِ عقیقی را مرخص کرد، به سمتِ‌جلوه​ تختِ بزرگ رفت، خودش را روی آن رها‌چقدر​ کرد و با لبخندی آسوده به خواب رفت.

ناولها | novelha.net