چپتر 1868: نیروی اعزامی
0اردوگاهِ نیروی اعزامیپیچکهایی تفاوتِ زیادی با پایگاهِسطح اصلیِ ارتشِ شمشیر داشت.
آنجا هم شلوغ و عظیم بود، با حصاری احاطه شده بود و بیدارشدگانِ بیشماری از دیوارهایش محافظتمرگ میکردند. با این حال، وسعتش بسیار کمتر بود و هیچ ساختمانِ دائمیای در آن به چشم نمیخورد؛ اردوگاهنیز همراه با سربازان جابهجا میشد که هر چند روز یکبار، عمیقتر در گسترهٔ مرگبارِ گورِ خدا پیش میرفتند.
نه از برجِ عاج خبری بود و نه از دروازهٔ رؤیا، بنابراین هیچچیز جلویمنطقهٔ دیدِ آسمانِ ابری را نمیگرفت. ابرهای درخشان همیشه آنجا بودند، بالای سرِ سربازان، وایزدِ به آنها یادآوری میکردند که مرگِ آتشین تنها یک وزشِ باد با آنها فاصله دارد.
امتدادِ دشتِ استخوانیِ میانِ ارتشِ در حالِ پیشروی وهمین اردوگاهِ اصلیاش، از وجودِ جنگلِ درندهخو پاکسازی شده بود.علیه جنگل شکست خورده، به زانو درآمده و خاکستر شده بود.
شکافهایی که به گودالها — منشأ آلودگیِ سرخ — ختم میشدند، حالا در محاصرهٔ پادگانهایینور از سربازانِ انسانی بودند. آن سربازان در نقشِ نابودگرانی بیرحم خدمت میکردند و پیچکهایی را کهاما جنگل با استیصال و بارها و بارها به سمتِ سطح دراز میکرد، پیوسته از بین میبردند.
گودالهای گرسنه که از نور و گرما محروم شده بودند، از همین حالا داشتند تغییرنبود میکردند. شکی نبود که منطقهٔ مرگ بهزودی ضدحملهای علیه متجاوزانِ انسانی ترتیب میداد، اما تا آنمرده زمان، اقتدارِ فرمانروایان تا اعماقِ استخوانهای ایزدِ مرده گسترش مییافت. بنابراین، گودالهای هولناک نیز مطیع میشدند.
سانی، نفیس و قدیسهای ارتشِ شمشیر بهسرعت از یک پاسگاهِ پاکسازی به پاسگاهینبود دیگر رفتند و در عرضِ چند ساعت به اردوگاهِ نیروی اعزامی رسیدند؛ همیناعماقِ سفر برای سربازانِ بیدارشده روزها طول میکشید، اما آنها سرعتِ بسیار بیشتری داشتند.
موقعیتِ فعلیِ اردوگاه نزدیک به لبهٔ دشتِ ترقوه بود، در نقطهای که دندهٔ اولِ شرقی از زیرِضدحملهای آن میگذشت. بنابراین، سانی میتوانست دریایی از برگهای شنگرفی را ببیند که در اعماقِ زیرِ پایش بهمطیع جنوب کشیده شده و در دوردست، به چیزی شبیه به رشتهکوهی سر به فلک کشیده متصل میشد.
آنجا گسترهٔ بزرگِپیچکهایی استخوانِ سینه بود؛سمتِ هدفِ نیروی اعزامی.
ارتشِ شمشیر میتوانست ترقوه را به سمتِ غرب دنبال کند تا در نهایت به گستره متصل شود، امابهزودی عبور از دندهٔ اول و طی کردنِ آن، آنها را از چند روز نبردِ طاقتفرسا نجات میداد. از اینسانی رو، در حالِ حاضر آسانسوری طولانی روی شیبهای استخوانی در دستِ ساخت بود که تا جنگلِ پایین امتداد مییافت.
خودِ جنگل در آتش میسوخت ونور دیواری از دود از دلِ آنشکی به سوی ابرهای درخشان بالا میرفت.
گورِ خدا با وجودِ آسمانِ ابریاش مکانی بهشدت گرم بود، اما اینجا هوا حتی خفهکنندهتر بود. سانیضدحملهای میتوانست قطرههای عرق را حس کند که زیرِ زرهِ سنگمانندِ ردایِ عقیقی روی پوستش میغلتیدند. بیشترِ قدیسها لایههایسانی بیرونیِ زرههایشان را مرخص کرده و لباسهای سبک پوشیده بودند، اما متأسفانه او نمیتوانست از آنها الگو بگیرد.
با این حال، میتوانست از تماشایسمتِ نفیس بدونِ جدیدترین زرهِ صفحهایاش لذتمیبردند ببرد که خودش مایهٔ تسلایی بود.
سانی نگاهی به گسترهٔ سوزانِمیبردند دندهٔ اول انداخت و سپسمحروم به دنبالِ او واردِ اردوگاه شد.
حالوهوای اینجا بسیار سنگینتر و گرفتهتر از پایگاهِ اصلی بود. اقتدارِ پادشاهِ شمشیرها تا این حد به سمتِ غرب گسترش نمییافت،میداد بنابراین سربازان به حالِ خود رها بودند. چادرها و ساختمانهای موقتی وجود داشت، اما بسیاری از افراد صرفاً روی زمین نشستهرفتند بودند، پوشیده از دوده و با نگاههایی خسته. فرورفتگیها و ترکها زرههایشان را پوشانده بود و بسیاری آغشته به خونِ خشکشده بودند.
شفاگران به کسانی که زخمهای جدی داشتند رسیدگی میکردند، اما خراشهای جزئی ارزشِ هدر دادنِمرگ جوهر را نداشتند؛ در بهترین حالت، درمانی معمولی دریافت میکردند. جراحات و خستگی آرامآرام رویگسترش هم تلنبار میشد، درست مانندِ آسیبِ روانیِ ناشی از نبردِ هرروزه با پلیدهای هولناکِ جنگل.
در این میان، نبودِ شببارها خواب و درکِ مردم ازپیوسته زمان را به هم میریخت.
همه در اینجا بیصبرانه منتظر بودند تا نوبتشان شود و بههمین پایگاهِ اصلیِ ارتش برگردند؛ جایی که میتوانستند در امنیتی نسبی، دور ازمیداد وحشتِ کابوسوار و بیامانِ آلودگیِ سرخ، استراحت کنند و توانشان را بازیابند.
انگار خبر ندارن.
خبرِ حملهٔ موردرت به قلمروِ شمشیر هنوزگرما به ارتشِ اعزامی نرسیده بود. وقتی میرسید،منطقهٔ روحیهٔ سربازان از این هم بدتر میشد.
اما فعلاً، ازپیچکهایی بازگشتِ قدیسها خوشحالسمتِ و آسودهخاطر بودند.
نفیس با اطمینان از میانِ اردوگاهگودالهای گذشت و گاهگداری با تکان دادنِداشتند سر، به ادای احترامِ سربازان پاسخ میداد.
طولی نکشید که به چادرِ فرماندهی رسیدند؛ چادری که ازداشتند بختِ نیک با خاطرهای خاص خنک میشد. مدِ آسمان وترتیب قدیس روان، به همراه چند تنِ دیگر، آنجا منتظر بودند.
قدیس تایریس خسته بهگودالهای نظر میرسید، اما ظاهرِمحروم جدیاش تغییری نکرده بود.
افسرانِ عالیرتبهٔ ارتشِ اعزامی از پیش در جریانِ تغییر درپیوسته ساختارِ فرماندهیِ ارتش و دلیلِ برنگشتنِ مورگان قرار گرفته بودند.تغییر از این رو، نفیس بیدرنگ بحثِ استراتژی را آغاز کرد.
زمان منتظرِ هیچکس نمیماند.
صدایش یکنواخت و آمرانه بود ونور هیچ نشانی از ضعف در چشمانِشکی خاکستری و خیرهکنندهاش به چشم نمیخورد.
«...خلاصه بگم،بین باید بهگودالهای برنامهمون سرعت بدیم.»
قدیسهای حاضر با تردید بهبارها او نگاه کردند. سرانجام، شوالیهٔپیوسته تابستان با لحنی آرام گفت:
«همین الانش هم داریم تا جایی که سربازها کشش دارن بهشون فشار میآریم. غیبتِ بانونبود مورگان بدون شک روی کاراییِ کلیِ ارتش تأثیر میذاره... آیا عاقلانهست که تو این وضعیتِایزدِ حساس حملات رو شدیدتر کنیم؟ بهتر نیست در عوض چند روزی سرعت رو کم کنیم؟»
نفیس نگاهیبین بیاحساس بهگودالهای او انداخت.
«اگه شرایط اجازه میداد، تصمیمِ خوبی بود. اما وضعیت عوض شده. ما دیگه تو این جنگ دستِ بالاعلیه رو نداریم و زمان هم به نفعمون نیست. پیشرویِ آهسته و پیوسته تجملاتیه که از پسش برنمیآیم... پسنفیس باید سریع عمل کنیم. من مصمم هستم که دژِ اول رو تو کمتر از سه هفته فتح کنم.»
چهرهٔ قدیسها در هم رفت.
شوالیهٔ تابستان چند لحظه نفیسمیبردند را برانداز کرد، بعد چهره درهمین هم کشید و نگاهش را دزدید.
«پیشنهادتون برای رسیدنمیبردند به این زمانبندینور چیه، بانوی من؟»
نفیس به نقشهٔ گورِ خدا که روی میزِمحروم جلویش پهن بود نگاه کرد، سپس خطی رویبهزودی دندهٔ اول و بخشِ شمالیِ گسترهٔ استخوانِ سینه کشید.
«شاید قدرتِ خواهرم رو از دست داده باشیم، اما سرورِپیوسته سایهها الان با ماست. بهتون اطمینان میدم که قدرتش کاملاً حیرتانگیزه...شکی بنابراین، دیگه هیچ وقفهای تو نبرد علیه جنگل در کار نیست.»
رو به قدیسهاپیوسته کرد و باگودالهای لحنی یکنواخت گفت:
«ارتشِ اعزامی رو به سه گروهِ جنگی تقسیم میکنیم. فرماندهیِ یکی با من، یکی با سِر گیلیاد، و آخریمتجاوزانِ با سرورِ سایه. گروهِ اول خطشکن میشه و دو گروهِ دیگه استراحت میکنن. هر هشت ساعت، یه نیروی تازهنفسبهسرعت جای نیروی خسته رو میگیره. با پیشروی تو سه شیفت، میتونیم سرعتِ خیلی بیشتری داشته باشیم. علاوه بر این...»
انگشتش رابین روی نقطهٔ خاصیگرسنه از نقشه گذاشت.
«منطقهٔ هدفمون رو از شکافِ بزرگِ نزدیکِ دندهٔ سوم به این شکافِ کوچیکِ نزدیکِ دندهٔنور دوم تغییر میدیم. نیروی تسخیر مجبور میشه برای رسیدن به مکانِ احتمالیِ دژ مسیرِ بیشتری رواما تو گودالها طی کنه، اما در عوض یه هفتهٔ تمام تو جنگیدن با جنگل جلو میافتیم.»
موجی از پچپچ میانِ قدیسها به راه افتاد. انگارگرما با وجودِ پیامدهای شومِ این نقشه، آن را پذیرفته بودند.ضدحملهای با این حال، مسئلهٔ دیگری ذهنشان را مشغول کرده بود.
سرانجام قدیس تایریسمیبردند بود که بیپردهنور به حرف آمد.
«ما به شما و شوالیهٔ تابستان اعتماد داریم، بانوی من. هر دوی شما بارهامنطقهٔ و بارها شایستگی و شجاعتتون رو ثابت کردین... اما سرورِ سایه برای ما غریبهست.ایزدِ بدتر از اون، یه مزدوره. چرا باید فرماندهیِ گروهِ سوم رو به اون بسپاریم؟»
نفیس با آرامشپیچکهایی به نگاهِ سردِسمتِ مدِ آسمان خیره شد.
پاسخش ساده بود:
«چون هیچکدومتون نمیتونینمیبردند تو مبارزه شکستشنور بدین. سؤالِ دیگهای هست؟»
قدیسها در سکوت بهگودالهای هم نگاه کردند. پسمحروم از مدتی، سر تکان دادند.
قدیس جِست ازپیچکهایی داگونت نگاهِ کنجکاوانهایسمتِ به سانی انداخت.
پیرمرد دوستانه لبخندیپیوسته زد و باگودالهای لحنی ملایم پرسید:
«واقعاً اینقدر کاردرستی؟»
سانی از پشتِ نقابِ بافندهگرسنه به او خیره شد وداشتند بعد سرش را تکان داد.
«کی، من؟ من که حتی نمیدونم چطورسطح باید شمشیر دستم بگیرم. سرِ تیزش بایدگرسنه سمتِ دشمن باشه، نه؟ یا وایسا... برعکس بود؟»
قدیس جِستمیکرد نگاهِ معناداریبین به او انداخت.
«خدا رو شکر. بالاخره!گودالهای یکی پیدا شد کهمحروم حسِ شوخطبعی داشته باشه...»