---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

برده ی سایه

چپتر 921: حیواناتِ خانگیِ جدید • ⏱ 7 دقیقه

چپتر 921: حیواناتِ خانگیِ جدید

0

سانی چند لحظه‌آسیب​ به لاستر خیره ماند‌می‌شد​ و بعد آه کشید.

«این یارو چشه؟»

مردِ جوان انگار نمی‌دانست کجا را نگاه کند.‌کنارش​ نگاهِ جاخورده‌اش با گیجی بین سانی و قدیس‌برازنده​ در نوسان بود. بعد، جرقه‌های عجیبی در چشمانش درخشید.

«آها، فهمیدم! پس این...»

سانی نگذاشت‌زمانی​ حرفش را‌به‌اندازهٔ​ تمام کند.

«زنده‌ای. خوبه.‌به‌اندازهٔ​ لابد کلکِ اون‌می‌شد​ گله رو کندین...»

تا آن موقع، بقیهٔ اعضای دسته هم نزدیک شدند؛ انگار‌دارد​ همه جان به در برده بودند. نسبتاً هم سالم به‌سؤالاتِ​ نظر می‌رسیدند... چیزی که در موردِ سانی و قدیس صدق نمی‌کرد.

هر دو وضعِ بدی داشتند و دیوِ کم‌حرف حتی از او هم‌کابوس​ بدتر بود. کابوس هم به‌شدت مجروح شده بود، برای همین سانی مرخصش کرده‌روحِ​ بود. حالا اسبِ سیاه در شعله‌های تاریکِ روحِ سانی در حالِ التیام بود.

اما نمی‌توانست قدیس را برگرداند... هنوز نه. برای حفظِ امنیتِ کاروان به قدرتش نیاز داشت. اگر سایه‌ای‌وجودِ​ آسیبِ جدی می‌دید، به‌محضِ مرخص شدن به خواب می‌رفت. این خواب تا زمانی که آسیب به‌اندازهٔ کافی‌نبود​ ترمیم می‌شد ادامه می‌یافت، به این معنی که سانی تا مدتی نمی‌توانست سایهٔ خفته را احضار کند.

از آنجا که زخم‌های قدیس با وجودِ تعدادِ زیادشان‌مدتی​ کشنده نبودند، امیدوار بود راه‌حلِ دیگری پیدا کند؛ راهی‌کشنده​ که او را در روزهای پیشِ رو کنارش نگه دارد.

...لاستر تنها کسی نبود که با کنجکاوی به شوالیهٔ برازنده چشم دوخته بود.‌نبود​ انگار بقیهٔ نامنظم‌ها هم سؤالاتِ زیادی داشتند. برخی از آن‌ها می‌دانستند که سروانشان برگِ‌برنده‌ای​ برنده‌ای پنهان در آستین دارد، اما هیچ‌کدام پیش از این او را ندیده بودند.

در کمالِ تعجب، کیم‌نمی‌کرد​ که معمولاً ساکت بود‌دیوِ​ پیش‌قدم شد و پرسید:

«سروان، قربان! اِ...‌آسیب​ اون کیه؟ اوه، ببخشید‌می‌شد​ خانم... از آشناییتون خوشبختم؟»

قدیس مثلِ همیشه ساکت و بی‌تفاوت ماند.‌می‌یافت​ سردیِ او انگار کیم را به تردید انداخت.‌وجودِ​ دخترِ خجالتی با دستپاچگی به دیو نگاه کرد...

سانی کمی سر کج‌پیدا​ کرد و با گیجی‌کنارش​ به او نگاهی انداخت.

«...خانم؟ این چه لحنیه؟ و‌وضعِ​ چرا حس می‌کنم بیشتر از‌حتی​ من به قدیس احترام می‌ذاره؟»

با اخمی خفیف گفت:

«این قدیسه. اون... یه‌جور پژواکه.»

چشمانِ لاستر گرد شد.

«چی... یه قدیس؟!‌صدق​ سروان... شما یه قدیس‌داشتند​ رو به‌عنوانِ پژواک دارین؟»

موجِ دردِ شدیدی در بدنش پیچید؛‌ترمیم​ سانی چهره در هم کشید، ناله‌اش‌سایهٔ​ را خفه کرد و سر تکان داد.

«آخه چه احمقی‌کافی​ همچین چیزی رو‌ادامه​ باور می‌کنه؟ خدایان...»

«نه... اون صرفاً یه دیوِ عروج‌یافته‌ست. فقط اسمش قدیسه. در هر حال،‌کسی​ قدیس تا حالا تهدیداتِ زیادی رو قبل از اینکه به کاروان برسن دفع‌سروانشان​ کرده، اما الان، یه مدت با ما هم‌سفر می‌شه. پس... بهش عادت کنین.»

برای نامنظم‌ها مهم نبود. استفاده‌اش از کلمهٔ «صرفاً» چندان هم درست نبود... دیوِ عروج‌یافته در هر حال‌همین​ دیوِ عروج‌یافته بود. روبه‌رو شدن با یکی از آن‌ها برای بیشترِ استادها دردسرِ بزرگی درست می‌کرد. تا جایی‌قدرتش​ که به اعضای دسته مربوط می‌شد، جنگیدنِ چنین موجودِ قدرتمندی در جبههٔ آن‌ها موهبتی باورنکردنی به حساب می‌آمد...

در آن لحظه، کوئنتین ناگهان‌کافی​ به حرف آمد و صدای معمولاً‌مدتی​ باصلابتش کمی خسته به گوش رسید:

«اوه... باید چیزی رو گزارش بدم، سروان. ما مثلِ‌مدتی​ همیشه بعد از نابود کردنِ گله چندتا خاطره به‌کشنده​ دست آوردیم. اما این بار، یه چیزِ دیگه هم بود.»

نگاهی به سامارا انداخت‌پیدا​ و سپس، گردبادی از‌کنارش​ جرقه در اطرافشان پدیدار شد.

سانی پلک زد.

همون چیزیه که فکر می‌کنم...

به‌زودی، دو شکل از میانِ توفانِ جرقه‌ها نمایان شدند. هر دو ظاهری هیولاوار داشتند و شبیه‌تعدادِ​ سگ‌های شکاریِ کابوس‌وار بودند. یکی تقریباً به اندازهٔ گرگی بزرگ بود، در حالی که دیگری از یک‌کنجکاوی​ نفربرِ زرهی هم بزرگ‌تر بود. زبان‌های سیاه از آرواره‌های درنده‌شان آویزان بود و زهر از آن‌ها می‌چکید.

کوئنتین لبخندِ درخشانی‌دیگری​ زد و دستی به‌پیشِ​ سرِ هیولای کوچک‌تر کشید.

«...ما دو تا پژواک هم گرفتیم. این یکی بلکیه،‌کم‌حرف​ یه جانورِ بیدار. اون یکی یه هیولای عروج‌یافته‌ست و...‌مرخصش​ اوه... راستش مطمئن نیستم سَم چه اسمی روش گذاشت.»

نگاهی به پلیدِ غول‌پیکر‌به‌اندازهٔ​ انداخت و بعد با‌ادامه​ پرسشگری به سامارا نگاه کرد.

چهره‌اش مثل همیشه بی‌حالت‌ترمیم​ بود. چند لحظه ساکت‌معنی​ ماند و بعد کوتاه گفت:

«...پلید.»

کوئنتین گلویش را صاف کرد.

«و اسم اون یکی پلیده. البته دیر‌می‌شد​ یا زود بالاخره یه پژواک گیرمون می‌اومد،‌احضار​ ولی دو تا هم‌زمان... خبرِ عالی‌ای نیست، سروان؟»

سانی خیلی سعی کرد‌ترمیم​ آرام به نظر برسد.‌معنی​ حالتِ چهره‌اش کاملاً خونسرد بود.

لعنتی... داری باهام شوخی می‌کنی؟!

آخه این چه وضعشه؟ چطور اونا دو تا پژواکِ کامل گرفته بودن،‌کابوس​ در حالی که خودش بعد از کابوس حتی یکی هم نگرفته بود،‌تاریکِ​ با وجود اینکه به معنای واقعی کلمه هزاران دشمن رو قتل‌عام کرده بود؟!

آخه این‌زمانی​ چه شانسِ‌به‌اندازهٔ​ گندی بود؟!

ناگهان خاطرهٔ متعالی‌ای که به دست آورده‌می‌یافت​ بود و برای بررسی‌اش بی‌تابی می‌کرد، دیگر‌زخم‌های​ آن‌قدرها هم جایزهٔ بزرگی به نظر نمی‌رسید.

لبخندِ لرزانی‌راه‌حلِ​ روی صورتِ‌پیدا​ سانی نشست.

«آره... واقعاً خبرِ عالی‌ایه.»

نگاهی به آن دو سگِ شکاریِ هیولاوار انداخت‌ادامه​ — یکی کوچک، دیگری بزرگ — و حسادتِ تلخش‌وجودِ​ را فروخورد. سپس، رو به کوئنتین کرد و گفت:

«به هر حال، می‌خوام ببینی می‌تونی از توانت برای درمان... یعنی،‌خفته​ تعمیر... معالجهٔ قدیس استفاده کنی یا نه. نمی‌دونم جواب می‌ده یا‌دیگری​ نه، ولی... تمامِ تلاشت رو بکن. به‌زودی به قدرتش نیاز پیدا می‌کنیم.»

سانی دلیلِ خوبی داشت تا باور‌بدی​ کند سرشتِ شفابخشِ کوئنتین، دست‌کم تا حدودی،‌به‌شدت​ برای کمک به قدیس مؤثر خواهد بود.

شوالیهٔ برازنده موجودِ عجیبی بود. بدنش با بدنِ انسان، یا در واقع با بیشترِ‌احضار​ موجوداتِ کابوس، تفاوت داشت. دقیقاً از گوشت ساخته نشده بود، اما واقعاً هم از‌پیشِ​ سنگ نبود. در عوض، چیزی بینِ این دو بود و ویژگی‌های هر دو را داشت.

بدیهی بود که روش‌های پزشکیِ مدرن جواب نمی‌داد، چرا که حتی‌خفته​ بزرگ‌ترین جراحان هم نمی‌دانستند با آناتومیِ مرموزِ قدیس چه کنند. سرشت‌های شفابخش‌پیدا​ هم احتمالاً فایده‌ای نداشتند، چون بیشترشان برای ترمیمِ گوشت طراحی شده بودند.

با این حال،‌دیگری​ کوئنتین در این‌روزهای​ زمینه کمی خاص بود.

توانِ او در واقع شفا دادن نبود، بلکه بازیابی بود. کُندتر و کم‌اثرتر از قدرت‌های شفابخشِ سرراست‌تر بود، اما کاربردِ گسترده‌تری هم‌سیاه​ داشت. سانی دیده بود که کوئنتین آدم‌ها را معالجه می‌کند، قطعاتِ ماشین‌آلات را تعمیر می‌کند و حتی شکاف‌های بدنهٔ یک کشتی را‌مرخص​ می‌بندد. در نبرد، از این توان استفاده می‌کرد تا زرهش را، فارغ از اینکه چقدر آسیب می‌دید، از متلاشی شدن حفظ کند.

بنابراین... از آنجا که این درمانگرِ جوانمرد می‌توانست هم موجوداتِ زنده و‌سایهٔ​ هم اشیای بی‌جان را بازیابی کند، آیا کسی بهتر از او برای‌دیگری​ معالجهٔ قدیس، که به نظر می‌رسید ترکیبی از هر دو باشد، پیدا می‌شد؟

سانی در حالی که در برف‌ادامه​ قدم می‌زدند و به سمتِ کاروان‌احضار​ برمی‌گشتند، به همین موضوع فکر می‌کرد.

خوشبختانه، حدسش درست از آب درآمد. زرهِ شکستهٔ قدیس، هرچند‌دارد​ به‌کندی، زیرِ لمسِ کوئنتین شروع به ترمیم کرد و جریانِ‌سؤالاتِ​ غبارِ یاقوتیِ ریزی که نقشِ خون را برایش داشت، بند آمد.

فعلاً هنوز می‌توانست‌صدق​ در دفاع از پناهندگان‌داشتند​ به او کمک کند.

...اما چند نبردِ دیگر شبیه‌کافی​ به آنچه امروز در آن‌معنی​ پیروز شده بودند، پیشِ رویشان بود؟

چند نبرد لازم‌کافی​ بود تا همهٔ‌ادامه​ آن‌ها کشته شوند؟

ناولها | novelha.net