چپتر 921: حیواناتِ خانگیِ جدید
0سانی چند لحظهآسیب به لاستر خیره ماندمیشد و بعد آه کشید.
«این یارو چشه؟»
مردِ جوان انگار نمیدانست کجا را نگاه کند.کنارش نگاهِ جاخوردهاش با گیجی بین سانی و قدیسبرازنده در نوسان بود. بعد، جرقههای عجیبی در چشمانش درخشید.
«آها، فهمیدم! پس این...»
سانی نگذاشتزمانی حرفش رابهاندازهٔ تمام کند.
«زندهای. خوبه.بهاندازهٔ لابد کلکِ اونمیشد گله رو کندین...»
تا آن موقع، بقیهٔ اعضای دسته هم نزدیک شدند؛ انگاردارد همه جان به در برده بودند. نسبتاً هم سالم بهسؤالاتِ نظر میرسیدند... چیزی که در موردِ سانی و قدیس صدق نمیکرد.
هر دو وضعِ بدی داشتند و دیوِ کمحرف حتی از او همکابوس بدتر بود. کابوس هم بهشدت مجروح شده بود، برای همین سانی مرخصش کردهروحِ بود. حالا اسبِ سیاه در شعلههای تاریکِ روحِ سانی در حالِ التیام بود.
اما نمیتوانست قدیس را برگرداند... هنوز نه. برای حفظِ امنیتِ کاروان به قدرتش نیاز داشت. اگر سایهایوجودِ آسیبِ جدی میدید، بهمحضِ مرخص شدن به خواب میرفت. این خواب تا زمانی که آسیب بهاندازهٔ کافینبود ترمیم میشد ادامه مییافت، به این معنی که سانی تا مدتی نمیتوانست سایهٔ خفته را احضار کند.
از آنجا که زخمهای قدیس با وجودِ تعدادِ زیادشانمدتی کشنده نبودند، امیدوار بود راهحلِ دیگری پیدا کند؛ راهیکشنده که او را در روزهای پیشِ رو کنارش نگه دارد.
...لاستر تنها کسی نبود که با کنجکاوی به شوالیهٔ برازنده چشم دوخته بود.نبود انگار بقیهٔ نامنظمها هم سؤالاتِ زیادی داشتند. برخی از آنها میدانستند که سروانشان برگِبرندهای برندهای پنهان در آستین دارد، اما هیچکدام پیش از این او را ندیده بودند.
در کمالِ تعجب، کیمنمیکرد که معمولاً ساکت بوددیوِ پیشقدم شد و پرسید:
«سروان، قربان! اِ...آسیب اون کیه؟ اوه، ببخشیدمیشد خانم... از آشناییتون خوشبختم؟»
قدیس مثلِ همیشه ساکت و بیتفاوت ماند.مییافت سردیِ او انگار کیم را به تردید انداخت.وجودِ دخترِ خجالتی با دستپاچگی به دیو نگاه کرد...
سانی کمی سر کجپیدا کرد و با گیجیکنارش به او نگاهی انداخت.
«...خانم؟ این چه لحنیه؟ ووضعِ چرا حس میکنم بیشتر ازحتی من به قدیس احترام میذاره؟»
با اخمی خفیف گفت:
«این قدیسه. اون... یهجور پژواکه.»
چشمانِ لاستر گرد شد.
«چی... یه قدیس؟!صدق سروان... شما یه قدیسداشتند رو بهعنوانِ پژواک دارین؟»
موجِ دردِ شدیدی در بدنش پیچید؛ترمیم سانی چهره در هم کشید، نالهاشسایهٔ را خفه کرد و سر تکان داد.
«آخه چه احمقیکافی همچین چیزی روادامه باور میکنه؟ خدایان...»
«نه... اون صرفاً یه دیوِ عروجیافتهست. فقط اسمش قدیسه. در هر حال،کسی قدیس تا حالا تهدیداتِ زیادی رو قبل از اینکه به کاروان برسن دفعسروانشان کرده، اما الان، یه مدت با ما همسفر میشه. پس... بهش عادت کنین.»
برای نامنظمها مهم نبود. استفادهاش از کلمهٔ «صرفاً» چندان هم درست نبود... دیوِ عروجیافته در هر حالهمین دیوِ عروجیافته بود. روبهرو شدن با یکی از آنها برای بیشترِ استادها دردسرِ بزرگی درست میکرد. تا جاییقدرتش که به اعضای دسته مربوط میشد، جنگیدنِ چنین موجودِ قدرتمندی در جبههٔ آنها موهبتی باورنکردنی به حساب میآمد...
در آن لحظه، کوئنتین ناگهانکافی به حرف آمد و صدای معمولاًمدتی باصلابتش کمی خسته به گوش رسید:
«اوه... باید چیزی رو گزارش بدم، سروان. ما مثلِمدتی همیشه بعد از نابود کردنِ گله چندتا خاطره بهکشنده دست آوردیم. اما این بار، یه چیزِ دیگه هم بود.»
نگاهی به سامارا انداختپیدا و سپس، گردبادی ازکنارش جرقه در اطرافشان پدیدار شد.
سانی پلک زد.
همون چیزیه که فکر میکنم...
بهزودی، دو شکل از میانِ توفانِ جرقهها نمایان شدند. هر دو ظاهری هیولاوار داشتند و شبیهتعدادِ سگهای شکاریِ کابوسوار بودند. یکی تقریباً به اندازهٔ گرگی بزرگ بود، در حالی که دیگری از یککنجکاوی نفربرِ زرهی هم بزرگتر بود. زبانهای سیاه از آروارههای درندهشان آویزان بود و زهر از آنها میچکید.
کوئنتین لبخندِ درخشانیدیگری زد و دستی بهپیشِ سرِ هیولای کوچکتر کشید.
«...ما دو تا پژواک هم گرفتیم. این یکی بلکیه،کمحرف یه جانورِ بیدار. اون یکی یه هیولای عروجیافتهست و...مرخصش اوه... راستش مطمئن نیستم سَم چه اسمی روش گذاشت.»
نگاهی به پلیدِ غولپیکربهاندازهٔ انداخت و بعد باادامه پرسشگری به سامارا نگاه کرد.
چهرهاش مثل همیشه بیحالتترمیم بود. چند لحظه ساکتمعنی ماند و بعد کوتاه گفت:
«...پلید.»
کوئنتین گلویش را صاف کرد.
«و اسم اون یکی پلیده. البته دیرمیشد یا زود بالاخره یه پژواک گیرمون میاومد،احضار ولی دو تا همزمان... خبرِ عالیای نیست، سروان؟»
سانی خیلی سعی کردترمیم آرام به نظر برسد.معنی حالتِ چهرهاش کاملاً خونسرد بود.
لعنتی... داری باهام شوخی میکنی؟!
آخه این چه وضعشه؟ چطور اونا دو تا پژواکِ کامل گرفته بودن،کابوس در حالی که خودش بعد از کابوس حتی یکی هم نگرفته بود،تاریکِ با وجود اینکه به معنای واقعی کلمه هزاران دشمن رو قتلعام کرده بود؟!
آخه اینزمانی چه شانسِبهاندازهٔ گندی بود؟!
ناگهان خاطرهٔ متعالیای که به دست آوردهمییافت بود و برای بررسیاش بیتابی میکرد، دیگرزخمهای آنقدرها هم جایزهٔ بزرگی به نظر نمیرسید.
لبخندِ لرزانیراهحلِ روی صورتِپیدا سانی نشست.
«آره... واقعاً خبرِ عالیایه.»
نگاهی به آن دو سگِ شکاریِ هیولاوار انداختادامه — یکی کوچک، دیگری بزرگ — و حسادتِ تلخشوجودِ را فروخورد. سپس، رو به کوئنتین کرد و گفت:
«به هر حال، میخوام ببینی میتونی از توانت برای درمان... یعنی،خفته تعمیر... معالجهٔ قدیس استفاده کنی یا نه. نمیدونم جواب میده یادیگری نه، ولی... تمامِ تلاشت رو بکن. بهزودی به قدرتش نیاز پیدا میکنیم.»
سانی دلیلِ خوبی داشت تا باوربدی کند سرشتِ شفابخشِ کوئنتین، دستکم تا حدودی،بهشدت برای کمک به قدیس مؤثر خواهد بود.
شوالیهٔ برازنده موجودِ عجیبی بود. بدنش با بدنِ انسان، یا در واقع با بیشترِاحضار موجوداتِ کابوس، تفاوت داشت. دقیقاً از گوشت ساخته نشده بود، اما واقعاً هم ازپیشِ سنگ نبود. در عوض، چیزی بینِ این دو بود و ویژگیهای هر دو را داشت.
بدیهی بود که روشهای پزشکیِ مدرن جواب نمیداد، چرا که حتیخفته بزرگترین جراحان هم نمیدانستند با آناتومیِ مرموزِ قدیس چه کنند. سرشتهای شفابخشپیدا هم احتمالاً فایدهای نداشتند، چون بیشترشان برای ترمیمِ گوشت طراحی شده بودند.
با این حال،دیگری کوئنتین در اینروزهای زمینه کمی خاص بود.
توانِ او در واقع شفا دادن نبود، بلکه بازیابی بود. کُندتر و کماثرتر از قدرتهای شفابخشِ سرراستتر بود، اما کاربردِ گستردهتری همسیاه داشت. سانی دیده بود که کوئنتین آدمها را معالجه میکند، قطعاتِ ماشینآلات را تعمیر میکند و حتی شکافهای بدنهٔ یک کشتی رامرخص میبندد. در نبرد، از این توان استفاده میکرد تا زرهش را، فارغ از اینکه چقدر آسیب میدید، از متلاشی شدن حفظ کند.
بنابراین... از آنجا که این درمانگرِ جوانمرد میتوانست هم موجوداتِ زنده وسایهٔ هم اشیای بیجان را بازیابی کند، آیا کسی بهتر از او برایدیگری معالجهٔ قدیس، که به نظر میرسید ترکیبی از هر دو باشد، پیدا میشد؟
سانی در حالی که در برفادامه قدم میزدند و به سمتِ کارواناحضار برمیگشتند، به همین موضوع فکر میکرد.
خوشبختانه، حدسش درست از آب درآمد. زرهِ شکستهٔ قدیس، هرچنددارد بهکندی، زیرِ لمسِ کوئنتین شروع به ترمیم کرد و جریانِسؤالاتِ غبارِ یاقوتیِ ریزی که نقشِ خون را برایش داشت، بند آمد.
فعلاً هنوز میتوانستصدق در دفاع از پناهندگانداشتند به او کمک کند.
...اما چند نبردِ دیگر شبیهکافی به آنچه امروز در آنمعنی پیروز شده بودند، پیشِ رویشان بود؟
چند نبرد لازمکافی بود تا همهٔادامه آنها کشته شوند؟