---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

برده ی سایه

چپتر 556: دربارهٔ آن سیب‌زمینی‌ها • ⏱ 7 دقیقه

چپتر 556: دربارهٔ آن سیب‌زمینی‌ها

0

کای، افی و کاسی در اتاقِ نشیمن نشستند و سرگرمِ گپ‌زدن شدند، و سانی به آشپزخانه برگشت. این دو بخش اساساً یک فضای واحد بودند‌نشست​ که فقط با فاصله و پیشخوانی بلند از هم جدا می‌شدند؛ برای همین می‌توانست آن‌ها را به‌وضوح ببیند. با دیدنِ دوستانش که آسوده‌خاطر بودند و‌تطبیق​ از تجدیدِ دیدار با دخترِ نابینا خوشحال به نظر می‌رسیدند، برای لحظه‌ای کوتاه چهره‌اش در هم رفت، اما سانی به‌سرعت نقابِ بی‌خیالی به چهره زد.

رین هم کنارش‌دهانِ​ بود و به‌پرسشگر​ آن‌ها خیره شده بود.

نگاهش مدتی روی کای ماند، بعد روی‌گرگ‌ها​ کاسی. در نهایت به افی نگاه کرد‌پیشخوان​ و با حالتی پیچیده چهره‌اش را برانداز کرد.

الان شروع می‌شه!

چند لحظه بعد، چشمانش گرد شد. سانی فکر نمی‌کرد این دخترِ‌گرگ‌ها​ نوجوان بتواند از چیزی که بود رنگ‌پریده‌تر شود، اما اشتباه می‌کرد. رین‌خنده‌دار​ که شبیه روح شده بود، آرام به سمتش چرخید و زمزمه کرد:

«افی... اون... اون...»

سانی لبخندی‌بگم​ مؤدبانه به‌آتنای​ او زد.

«ها؟ چی‌بیاد​ داری با‌مشکلی​ خودت می‌گی؟»

بعد نگاهی به‌قدم​ اتاقِ نشیمن انداخت و‌کشید​ ابروهایش را بالا داد.

«آها، می‌خوای صداش‌دهانِ​ کنم بیاد اینجا؟‌پرسشگر​ مشکلی نیست. هی، اف...»

رین دست‌هایش را تکان‌آتنای​ داد و یکی از آن‌ها‌مگه​ را روی دهانِ او گذاشت.

«نه! نکن!»

سانی با‌دستپاچگی​ نگاهی پرسشگر به‌می‌خواستم​ او خیره ماند.

دختر به او نگاه کرد،‌نکن​ بعد به دستِ خودش، و سپس‌دستپاچگی​ با دستپاچگی یک قدم عقب رفت.

«می‌خواستم بگم... افی، اون...»

سانی چهره در هم کشید.

«...آتنای بیدارشده‌ست که‌قدم​ به پروردهٔ گرگ‌ها‌بگم​ هم معروفه؟ مگه نمی‌دونستی؟»

رین ناگهان تلوتلو خورد و پیشخوان‌پرسشگر​ را گرفت تا تعادلش را حفظ کند.‌عقب​ حالتی خنده‌دار از شرمساری روی چهره‌اش نشست.

واقعاً نمی‌توانست بابتِ نشناختنِ افی سرزنشش کند. از همان اول هم دخترک چندان‌خورد​ علاقه‌ای به بیدارشدگان نداشت، و حکومت هم در تبلیغاتش بیشتر از چهرهٔ قهرمانانهٔ‌سرزنشش​ پروردهٔ گرگ‌ها در عالمِ رؤیا استفاده می‌کرد؛ قدرتمند، قدبلند و سرشار از سرزندگی.

تطبیق دادنِ آن تصویر با زنِ جوانِ ضعیف، تکیده‌ و بیماری که ویلچرنشین بود،‌دستِ​ کارِ آسانی نبود. بماند که یک آدمِ عادی هرگز انتظار ندارد قهرمانی مشهور را در‌نمی‌دونستی​ خانهٔ خودش ببیند... با این حال، دیدنِ قیافهٔ رین در این لحظه بی‌نهایت خنده‌دار بود.

«اما... اما من و اون...‌می‌خواستم​ وای خدایان، من حتی بهش‌پروردهٔ​ گفتم... وای نه. وای نه!»

سرش را پایین انداخت، بعد ناگهان سر‌دختر​ بلند کرد و با نگاهی که به‌شکلی‌می‌خواستم​ غیرمنتظره خشمگین بود، به سانی خیره شد.

«لعنت بهش! سانی... آخه چرا‌بیدارشده‌ست​ با پروردهٔ گرگ‌ها، بلبل و‌نمی‌دونستی​ سرودِ سقوط‌کردگان دوستی؟! اونا آدمای مشهوری‌ان!»

سانی با گیجی‌اینجا​ اخم کرد و‌دست‌هایش​ بعد شانه بالا انداخت.

«خب که چی؟‌قدم​ ما قبلاً عضوِ‌بگم​ یه دسته بودیم.»

رین چند بار‌دهانِ​ پلک زد. صدایش از‌دختر​ قبل هم آرام‌تر شد.

«اما... اما سرودِ سقوط‌کردگان،‌آتنای​ پروردهٔ گرگ‌ها و بلبل عضوِ‌مگه​ دستهٔ بانو ستارهٔ دگرگون بودن.»

سانی معصومانه لبخند زد.

«اوه؟ آره، همون دسته‌ست.»

دختر بی‌جان نشست و چیزی نمانده‌پرسشگر​ بود از روی صندلی بیفتد. مدتِ‌قدم​ زیادی ساکت ماند و بعد آرام پرسید:

«سانی... تو بانو نفیس رو می‌شناسی؟‌پروردهٔ​ همون بانو نفیس؟ ستارهٔ دگرگون از خاندانِ‌خورد​ شعلهٔ جاودان؟ تو از... از دستهٔ اونی؟»

سانی نیشخند زد.

«کی رو می‌گی،‌قدم​ نف رو؟ آره،‌بگم​ البته. فکر کنم.»

رین چشمانش را بست.

سانی کمی سکوت‌کشید​ کرد و بعد‌پروردهٔ​ گلویش را صاف کرد.

چند لحظهٔ دیگر‌اینجا​ هم منتظر ماند و‌تکان​ بعد با ملایمت گفت:

«خب... دربارهٔ اون سیب‌زمینی‌ها...»

دختر جا خورد، دوباره به‌نکن​ پیش‌بندش نگاه کرد و بعد‌سپس​ با صدایی ضعیف جواب داد:

«اوه، ببخشید. راستش باید‌آتنای​ برم خونه. من، اِ... یادم‌مگه​ رفت مشقام رو بنویسم. ببخشید.»

با این حرف، رین‌مشکلی​ برخاست و با شتاب‌یکی​ به سمتِ در رفت.

سانی از‌دستپاچگی​ پشتِ سرش‌عقب​ داد زد:

«هی! کدوم مشق؟ امروزه شنبه‌ست!»

دخترِ نوجوان بی‌آنکه برگردد، یک‌بیدارشده‌ست​ بارِ دیگر «ببخشید»ی جیغ کشید و‌ناگهان​ با وحشت از خانه فرار کرد.

سانی بسته شدنِ در‌مشکلی​ را پشتِ سرِ او‌یکی​ تماشا کرد و خندید.

حس می‌کرد انتقامش‌قدم​ را گرفته است.‌بگم​ حسِ... فوق‌العاده‌ای داشت!

«آه، معرکه بود. واقعاً معرکه‌نکن​ بود... ولی کاش اول پوست‌سپس​ کندنِ سیب‌زمینی‌ها رو تموم می‌کرد...»

پس از شام، هر چهار نفر دورِ میز نشستند‌دهانِ​ و به سراغِ دلیلِ اصلیِ دورهمیِ امروز رفتند —‌قدم​ بحث دربارهٔ نقشه‌شان برای به مصاف رفتن با بذرِ کابوس.

این گفتگو می‌توانست در پناهگاه انجام شود، اما با وجودِ‌پروردهٔ​ داشتنِ رابطه‌ای نسبتاً خوب با خاندانِ پرِ سفید، سانی نمی‌خواست‌تعادلش​ برخی حرف‌ها را در قلمروِ آن‌ها بلند به زبان بیاورد.

هرچه باشد، قلمروِ‌دهانِ​ آن‌ها قلمروِ یک‌پرسشگر​ فرمانروا هم بود.

بنابراین، دسته برنامه ریخته‌آتنای​ بود تا در جهانِ‌معروفه​ بیداری با هم دیدار کنند.

حرف‌های زیادی برای گفتن وجود داشت. کابوسِ دوم چالشی مرگبار بود و آن‌ها باید تا جای ممکن برای‌قدم​ رویارویی با آن آماده می‌بودند. همچنین برای سفر به خودِ بذر باید تدارکاتِ زیادی می‌دیدند — قدم گذاشتن‌حفظ​ در آسمانِ زیرین و یافتنِ شکافی در اقیانوسِ شعله‌ها که در اعماقش پنهان بود، به‌خودی‌خود کارِ آسانی نبود.

پس ساعت‌ها وقت صرف کردند تا تمامِ جزئیاتِ کوچک را بررسی کنند، دانسته‌هایشان را به اشتراک بگذارند و برای مشکلاتِ‌تعادلش​ احتمالی که ممکن بود با آن‌ها روبه‌رو شوند، راه‌حلی بیابند. البته خودِ کابوس یک معما بود، بنابراین مهم نبود چقدر تلاش‌چهرهٔ​ می‌کردند هر احتمالی را در نظر بگیرند، باز هم هیچ راهی نداشتند تا بفهمند چه چیزی در آنجا انتظارشان را می‌کشد.

تنها چیزی که می‌دانستند‌گذاشت​ این بود که خطرناک،‌دستِ​ مرگبار و هولناک خواهد بود.

با این حال، کارهایی بود که می‌توانستند برای افزایشِ شانسشان انجام دهند. قوی‌تر شوند، زرادخانه‌هایشان‌گرفت​ را ارتقا دهند. اما از همه مهم‌تر، باید به دنبالِ بیشترین انعطاف‌پذیری در مجموعه ابزارهایی‌چندان​ می‌بودند که در اختیار داشتند. هرچه باشد، این قوی‌ترین‌ها نبودند که زنده می‌ماندند... بلکه سازگارترین‌ها بودند.

وقتی گفتگو متوقف شد، دیگر پاسی‌دست‌هایش​ از شب گذشته بود. انگار دربارهٔ هرچه‌دختر​ می‌توانستند بحث کرده بودند، دست‌کم برای الان.

سانی برای همه یک قوری‌می‌خواستم​ قهوه درست کرد، آن را در‌گرگ‌ها​ فنجان‌ها ریخت و روبه‌روی کاسی نشست.

«حالا که بقیهٔ چیزا حل شده، بیاید دربارهٔ معبدِ شب حرف‌دستپاچگی​ بزنیم. هرچی بیشتر در موردش می‌شنوم، حسِ عجیب‌تری پیدا می‌کنم... مگه‌مگه​ قرار نیست فقط یه دژِ خصوصی برای خاندانِ دلاوری باشه؟ قضیه‌ش چیه؟»

کاسی کمی ساکت ماند،‌آتنای​ سپس جرعه‌ای از قهوه‌اش‌معروفه​ نوشید و آهی کشید.

«معبدِ شب... چطور توصیفش کنم؟ جای مورمورکننده‌ایه. فکر کنم اولین چیزی که باید بدونید اینه که در واقع زیرِ جزیرهٔ‌می‌خواستم​ شمالی قرار داره، نه روی سطحش. توی سایهٔ ابدی... این کار دسترسی بهش رو سخت‌تر می‌کنه، اما دفاع ازش رو‌نشست​ هم راحت‌تر می‌کنه. شک دارم حتی یه ارتش از موجوداتِ کابوس — یا حتی بیدارشدگان — بتونن با زور بگیرنش.»

مکثی کرد‌دستپاچگی​ و بعد‌عقب​ ادامه داد:

«در نگاهِ اول، یه پاسگاهِ مرزی برای شوالیه‌های دلاوریه، یه پایگاهِ انتقال که قرار بود به عنوانِ نقطهٔ شروعی برای‌گرگ‌ها​ پیشرویِ اونا به سمتِ شمال در طولِ توسعهٔ فعالِ دهه‌های گذشته عمل کنه. اما همون‌طور که می‌دونید، بعد از اینکه‌همان​ انسان‌ها با کوه‌های تهی روبه‌رو شدن، پیشرفتِ ما توی اون مسیر متوقف شد. با این حال، معبدِ شب هنوز سرِ جاشه.»

سانی اخم کرد.

«پس... در واقع خالیه؟»

کاسی سرش را پایین انداخت.

وقتی به‌یکی​ حرف آمد،‌گذاشت​ صدایش پرتنش بود:

«منطقاً باید‌بگم​ این‌طور باشه.‌آتنای​ اما نیست.»

ناولها | novelha.net