---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

برده ی سایه

چپتر 91: فرار • ⏱ 8 دقیقه

چپتر 91: فرار

0

سانی لب‌هایش‌حرفش​ را لیسید و‌تیررسِ​ با احتیاط گفت:

«این‌طور... این‌طور که فکر می‌کنی نیست، نفیس. ما توی تلهٔ درختِ روح افتادیم. اون مهربون نیست... از‌گلویش​ ما محافظت نمی‌کنه. در واقع، داره برعکس عمل می‌کنه. اگه این جزیره رو ترک نکنیم، برای همیشه‌قدرتی​ برده‌ش می‌شیم. یا تا وقتی که یکی قوی‌تر از ما رو پیدا کنه و ما رو ببلعه!»

دختر سرش را کج‌مهم​ کرد و با حالتی‌بگم​ ناخوانا به او نگریست.

«بی‌خیال، نفیس! یادت بیار! ما قبلاً در‌چیزِ​ این مورد حرف زدیم! اصلاً از همون‌پیش​ اول کلِ این ماجرا ایدهٔ خودت بود!»

یک لحظه فکر کرد حرف‌هایش یادهای دزدیده‌شده‌ناپدید​ را در ذهنِ دختر بیدار کرده است.‌حال​ اما واکنشِ او این امیدها را تکه‌تکه کرد.

«ترک کردنِ... درختِ‌ناپدید​ بزرگ؟ واقعاً عقلت‌راه​ رو از دست دادی.»

«لعنت!»

ستارهٔ دگرگون شمشیرش را بالا‌حالا​ آورد و با لحنی گفت‌هست​ که سانی را به لرزه انداخت:

«کاسی رو‌حرفش​ ول کن.‌شود​ همین الان.»

سانی مکث کرد و به بهترین‌راه​ اقدامِ ممکن اندیشید. سپس دخترِ نابینا‌بعد​ را با احتیاط روی زمین گذاشت.

«باشه. گذاشتمش. می‌بینی؟ حالا به‌هست​ من گوش کن. یه چیزِ خیلی‌حرفش​ مهم هست که باید بهت بگم...»

پیش از آنکه حرفش تمام شود، نفیس از‌خیلی​ تیررسِ نگاهش ناپدید شد. سانی که فهمید حمله‌حرفش​ در راه است، برای دفاع از خود آماده شد...

با این حال یک لحظهٔ بعد، روی زمین افتاده بود‌راه​ و نوکِ شمشیرِ نقره‌ای روی گلویش فشار می‌آورد. ستارهٔ دگرگون‌نقره‌ای​ بالای سرش ایستاده بود و نورهای رنگ‌پریده‌ای در چشمانش می‌سوخت.

«خب این... آبروریزی بود.»

تمامِ تمریناتش، تمامِ تجربه‌ای که در نبردهای خونینِ بی‌شمار به دست آورده بود، تمامِ قدرتی که‌ناپدید​ کسب کرده بود... سانی واقعاً فکر می‌کرد شانسِ خوبی برای مقاومت در برابرِ نفیس دارد، یا‌می‌آورد​ شاید حتی بتواند کار را به مساوی بکشاند. اما در نهایت، تنها یک ثانیه دوام آورده بود.

آدم وسوسه می‌شد‌گذاشتمش​ این نمایشِ شرم‌آور‌گوش​ را تسلیمِ زودهنگام بنامد.

«کارت عالی بود، احمق!‌شود​ حالا مسخره‌بازی رو بذار‌فهمید​ کنار و تمرکز کن!»

با حس کردنِ تماسِ فولادِ سرد روی پوستش، سعی کرد تا جای‌بعد​ ممکن تکان نخورد. تقریباً مطمئن بود که ستارهٔ دگرگون او را با‌چشمانش​ خونسردی نمی‌کشد، اما باز هم بهتر بود دلیلی برای اقدامی تند دستش ندهد.

هر چه‌چیزِ​ باشد، حواسِ نفیس‌هست​ سرِ جایش نبود.

سانی با نگاه به چهرهٔ سرد‌گوش​ و بی‌تفاوتِ دختر، به تارهای صوتی‌اش‌بهت​ فشار آورد و با استیصال داد زد:

«آستر، سونگ، ویل!»

دستِ نفیس لرزید و باعث شد قطره‌ای خون از‌آماده​ گردنِ سانی پایین بغلتد. چشمانِ دختر پر از تعجب‌فشار​ و شوک، گشاد شد. سپس حالتی تاریک بر چهره‌اش نشست.

او شمشیر را کمی فشار داد، یک قدم‌بگم​ جلو آمد و با نگاهی سوزان سانی را سوراخ‌فهمید​ کرد. وقتی حرف زد، صدایش از احساساتِ سرکوب‌شده می‌لرزید:

«چطور... چطور این‌گذاشتمش​ اسم‌ها رو می‌دونی؟‌گوش​ تو کی هستی؟»

سانی پلک زد؛ او هم به همان اندازه از واکنشِ نفیس‌دفاع​ جا خورده بود. فکر می‌کرد این کلماتِ عجیب فقط بخشی از یک‌می‌آورد​ رمز برای بیدار کردنِ یادِ اوست. اما از قرار معلوم، این‌طور نبود...

«آستر، سونگ، ویل... آخه معنیش چیه؟‌راه​ چی می‌تونه باعث بشه نفیس خونسردیش رو‌افتاده​ از دست بده؟ باید چیزِ مهمی باشه...»

سانی در حالی که سعی می‌کرد تا‌بهت​ جای ممکن بی‌حرکت بماند، با احتیاط به‌تیررسِ​ تیغهٔ شمشیر نگاهی انداخت و صادقانه جواب داد:

«من حتی نمی‌دونستم اینا اسم هستن. این فقط چیزیه که‌هست​ خودت گفتی بهت بگم، برای وقتی که یادت رفت باید‌نگاهش​ چیکار کنیم. گفتی اگه اینو بهت بگم، به حرفم گوش می‌دی.»

نفیس به او خیره ماند و برای کسری از ثانیه، سایه‌ای از شک‌آماده​ روی چهره‌اش پدیدار شد. این سایه تقریباً بلافاصله از بین رفت و جای‌نورهای​ خود را به عزمی عبوس داد. او دندان‌هایش را به هم سایید و غرید:

«متعلق به کدوم قلمرو هستی؟!»

سانی هیچ ایده‌ای نداشت‌مهم​ که نفیس می‌خواهد او‌بگم​ چه بگوید. بنابراین فقط پرسید:

«قلمرو چیه؟»

نفیس پوزخند زد و برقی جنون‌آمیز در چشمانش درخشید. این‌راه​ رفتار اصلاً شبیهِ نفیسِ آرام و مسلط نبود. اگر سانی‌نقره‌ای​ او را نمی‌شناخت، فکر می‌کرد شخصِ کاملاً متفاوتی روبه‌رویش ایستاده است.

شخصی که‌نگاهش​ بسیار غیرقابل‌پیش‌بینی‌تر‌فهمید​ و خطرناک‌تر بود.

در همین حین، نفیس گفت:

«تظاهر نکن که... که...»

ناگهان تلوتلو خورد و سپس اخم کرد. انگار پرسشِ سانی چیزی‌دفاع​ را در ذهنِ ستارهٔ دگرگون لمس کرده و باعثِ یک واکنشِ زنجیره‌ای‌می‌آورد​ شده بود. چند ثانیه گذشت و با هر ثانیه، اخمش عمیق‌تر می‌شد.

آرام‌آرام، آن آرامشِ باوقارِ آشنا به چشمانش بازگشت. انگار همه‌چیز‌حال​ را به یاد نیاورده بود، اما همان‌طور که نفیس قول‌بالای​ داده بود، همین‌قدر کافی بود تا به حرف‌های سانی گوش دهد.

این را از آنجا فهمید که‌باید​ سرانجام نوکِ شمشیر را از گلویش برداشت.‌شود​ حتی کمک کرد تا روی پاهایش بایستد.

سپس با حالتی‌گذاشتمش​ عجیب به سانی‌گوش​ نگاه کرد و گفت:

«من واقعاً‌حرفش​ اون حرفا‌شود​ رو بهت زدم؟»

سانی گردنِ کمی بریده‌اش را مالید‌راه​ و فقط سر تکان داد. بافتِ خون‌افتاده​ همان موقع مشغولِ ترمیمِ پوستش شده بود.

نفیس نگاهش را پایین انداخت و چشمانش‌بهت​ را چند لحظه بست. وقتی دوباره آن‌ها‌تیررسِ​ را باز کرد، پر از عزم بود.

«باید چیکار کنم؟»

سانی خیلی دلش می‌خواست معنیِ آن‌نگاهش​ سه نامِ مرموز را از او‌خود​ بپرسد، اما منصرف شد. باید عجله می‌کردند.

«به کاسی بگو‌ناپدید​ عصاش رو احضار کنه.‌دفاع​ بعد ببرش توی قایق.»

ستارهٔ دگرگون شمشیرش را مرخص کرد،‌باید​ برای آخرین بار نگاهی به او‌تمام​ انداخت و به سمتِ دوستش رفت.

نفیس هرطور که بود توانسته بود کاسی را راضی کند تا دنبالش بیاید‌آماده​ و سوارِ آن شناورِ مخوف شود. احتمالاً مجبور شده بود دربارهٔ خیلی چیزها‌نورهای​ دروغ بگوید، اما سانی نمی‌خواست چیزی بپرسد، چون می‌ترسید نقصش همه‌چیز را خراب کند.

وقتی دخترها سوارِ قایق شدند، بدنِ خسته‌اش را در‌آماده​ سایه پیچید و دستانش را روی بدنهٔ فلزی گذاشت. انگار‌می‌آورد​ هر قسمت از بدنش به شکلِ خاصِ خودش درد می‌کرد.

ذهنش به‌کلی فرسوده بود.

«یالا سانی.‌باشه​ فقط یه‌می‌بینی​ زورِ دیگه.»

با لبخندی کج، به عضلاتش‌تیررسِ​ فشار آورد و قایق را‌راه​ به سمتِ آبِ سیاه هل داد.

با ناپدید شدنِ آخرین نورِ غروب و فرورفتنِ جهان در تاریکیِ‌لحظهٔ​ مطلق، قایقی که از استخوان‌های یک دیو ساخته شده بود، از‌نورهای​ روی شن‌های خاکستری لغزید و به آغوشِ سردِ دریای تاریک رفت.

کاسی طبقِ دستورِ سانی عصایش را نشانه‌بهت​ گرفت و افسونِ آن را فعال کرد؛ تندبادی‌نگاهش​ شدید وزید و بادبانِ محقرشان را پر کرد.

ابتدا قایق به‌کندی حرکت می‌کرد و دکل زیرِ فشار‌مهم​ غژغژ می‌کرد. اما مهارتِ ستارهٔ دگرگون دقیق و بی‌نقص بود.‌تیررسِ​ ستون‌فقراتِ دیو دوام آورد و شناورِ کوچک رفته‌رفته سرعت گرفت.

سانی در عقبِ قایق نشست و پاروی سکان را به‌راه​ دست گرفت. پیشِ رویشان، پهنه‌ای بی‌پایان از آبِ سیاه تا افق‌گلویش​ کشیده شده بود که وحشت‌هایی وصف‌ناپذیر را در اعماقش پنهان می‌کرد.

پشتِ سرشان،‌نگاهش​ درختِ روح‌خوارِ هولناک‌حمله​ آرام‌آرام کوچک‌تر می‌شد.

سانی به آن خیره شد؛ حسرتِ عمیقی چنگ به دلش انداخته‌حرفش​ بود. کاش آن‌قدر قدرت داشت که نابودش کند. اینکه همین‌طور داشتند‌آماده​ می‌رفتند و نمی‌توانست از آن هیولای باستانی انتقام بگیرد، خشمگینش می‌کرد.

خب... دست‌کم‌باشه​ هدیه‌ای برایش‌می‌بینی​ جا گذاشته بود.

همان موقع در گورتپهٔ خاکستری، شمعی درونِ حفره‌ای سنگی می‌سوخت‌راه​ که شعله‌اش را از باد در امان نگه می‌داشت. نزدیکِ شمع،‌گلویش​ توده‌ای بلند از برگ‌های خشکِ پاییزی بالای حفره قد برافراشته بود.

جمع کردنِ آن توده وقتِ زیادی از سانی گرفته بود. بیشترِ جزیره را‌افتاده​ زیر پا گذاشته بود تا آن را تا جای ممکن بلند کند. همچنین جلبک‌های‌تمامِ​ دریاییِ خشک و چربیِ باقی‌مانده از دیوِ زره‌پوش را هم قاطیِ برگ‌ها کرده بود.

مدتی بعد، عمرِ شمعِ کوچک رو به پایان بود. بیشترِ مومش آب شده و آن را از قبل هم کوچک‌تر کرده‌خود​ بود. درست در لحظه‌ای که شعله داشت خاموش می‌شد، برگ‌ها را آتش زد. چند ثانیه بعد، آتشی عظیم و سوزان وسطِ‌تجربه‌ای​ جزیره شعله‌ور شد و برگ‌های سرخِ درختِ پلید را روشن کرد. تقریباً در همان دم، آب‌های سیاهِ اطرافِ جزیره به خروش افتادند.

سانی دیگر آن‌قدر دور‌می‌بینی​ شده بود که هیچ‌کدام‌خیلی​ از این‌ها را نبیند.

نمی‌دانست موجوداتِ دریای تاریک می‌توانند روح‌خوار را از بین ببرند یا نه. بعید می‌دانست نابودیِ آن هیولای باستانی‌نوکِ​ به این سادگی‌ها باشد. با این حال، با مرگِ دیوِ زره‌پوش و رفتنِ سه انسانی که قرار بود جایگزینش‌آورده​ شوند، دیگر کسی در جزیره نمانده بود تا از آن درختِ حریص محافظت کند. شاید دست‌کم آسیبِ جدی می‌دید.

فعلاً این بهترین‌ناپدید​ کاری بود که‌راه​ از دستش برمی‌آمد.

سانی با نگاه به سمتِ‌هست​ گورتپهٔ خاکستری، دندان به هم‌آنکه​ سابید و با خود گفت:

«یه روز اون‌قدر قوی می‌شم که اون درخت، این هیولاها و هر کسِ دیگه‌ای‌پیش​ رو که جرئت کنه سرِ راهم بایسته نابود کنم. یه روز اون‌قدر قوی می‌شم‌حال​ که دیگه هرگز نترسم، از هیچ‌کس و هیچ‌چیز. در عوض، همه‌شون از من می‌ترسن!»

متوجه نشد که درست در لحظه‌ای که داشت‌فهمید​ به این حرف‌ها فکر می‌کرد، کاسی ناگهان سرش‌بعد​ را بلند کرد و به سمتِ او چرخید.

حالتی تاریک در چهرهٔ دخترک پدیدار‌راه​ شد که خیلی زود جای خود‌بعد​ را به شک و تردید داد.

ناولها | novelha.net