---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

برده ی سایه

چپتر 1135: نبردِ دوباره • ⏱ 7 دقیقه

چپتر 1135: نبردِ دوباره

0

سانی اولین رویارویی‌اش‌کوبنده‌اش​ با مورگان را‌واضحش​ به‌خوبی به یاد می‌آورد.

آن زمان، صرفاً یک بیدارشده بود. با این حال، در میان بیدارشدگان،‌این‌ها​ خودش را از نظر قدرتِ فردی و مهارتِ رزمی تا حدی یک‌رقصِ​ استثنا می‌دانست... حتی ایدهٔ پیروزی در دوئلشان را هم در سر پرورانده بود.

سانی از قدرت‌های یک سرشتِ ایزدی بهره‌مند بود، توسط ستارهٔ دگرگون‌نقش​ از خاندانِ شعلهٔ جاودان آموزش دیده و در بوتهٔ آزمایشِ بی‌رحمِ‌کاری​ ساحلِ فراموش‌شده آبدیده شده بود، و یک میراثِ سرشت هم داشت.

بنابراین، اعتمادبه‌نفسش بی‌دلیل نبود.

نوارِ پیروزی‌های آسانی که در رؤیاشهر به دست آورده بود نیز در این‌ارزشمند​ امر نقش داشت. با اینکه برخی از حریفانی که با آن‌ها روبه‌رو شده بود‌خفته​ دشمنانی چالش‌برانگیز بودند، هیچ‌کدام نتوانسته بودند کاری کنند که او احساسِ خطرِ جدی کند.

سانی ناخواسته‌خاموش​ کمی مغرور‌بی‌نقص​ شده بود.

...مورگان آن‌نبود​ غرور را در‌آسانی​ هم شکسته بود.

او اولین استادی بود که سانی با او شمشیر به شمشیر شده بود، و تازه نه یک استادِ معمولی. وارثِ خاندانِ بزرگِ‌واضحش​ دلاوری در اوجِ مطلقِ چیزی بود که یک عروج‌یافته می‌توانست باشد. اینکه در کمتر از چهل ثانیه کاملاً توسط او لِه‌ولورده شده بود،‌دارد​ مثل یک سطل آبِ سرد روی سرش ریخت و درجا هر غرورِ خامی را که ممکن بود در سانی شکل بگیرد، خاموش کرد.

مهارتِ بی‌نقص و خفه‌کننده‌اش، قدرتِ بدنیِ‌واضحش​ کوبنده‌اش، نیتِ قتلِ کاملاً واضحش... همهٔ‌دستاوردِ​ این‌ها تأثیری ماندگار روی او گذاشته بود.

سانی با دو دستاوردِ ارزشمند از آن نبرد برگشته بود. اولی پیشرفتی چشمگیر در تسلطش بر‌دستاوردِ​ رقصِ سایه بود. دومی یادآوریِ تلخی بود از اینکه چقدر ببرِ خفته در میان بیدارشدگان وجود‌وجود​ دارد. بله، او برجسته و قدرتمند بود... اما تنها فردِ برجسته و قدرتمندِ آن بیرون نبود.

از زمانِ آن نبرد، سانی‌آسانی​ ناخودآگاه هر استادی را که با‌نقش​ او می‌جنگید با مورگان مقایسه می‌کرد.

تا به حال، هیچ‌کس به پای او‌ریخت​ نرسیده بود — نه در جهانِ بیداری، نه‌کرد​ در عالمِ رؤیا، و نه در کابوسِ دوم.

به همین دلیل بسیار کنجکاو بود‌واضحش​ ببیند حالا که هر دو عروج‌یافته بودند،‌ارزشمند​ در مقایسه با او چه وضعیتی دارد.

سانی دیگر همان کسی نبود که در رؤیاشهر با مورگان روبه‌رو شده بود. از آن زمان تا به‌نبرد​ حال از مصیبت‌های بسیار زیادی جان به در برده بود — معبدِ شب، کولوسئومِ سرخ، تونلِ وحشتِ کابوس‌ها،‌قدرتمند​ معبدِ جام، شهرِ عاج... و مرکزِ قطبِ جنوب، از وحشتِ خاموشِ رصدخانهٔ قمریِ ۴۹ تا استیصالِ سردِ فالکون اسکات.

هر یک از این آزمون‌ها زخم‌هایی بر روحش به‌نیز​ جا گذاشته بود، اما در عین حال او را‌چالش‌برانگیز​ به مبارزی بسیار باتجربه‌تر و مرگبارتر تبدیل کرده بود.

«درسته...»

اما مورگان هم حتماً درجا نزده بود. قدیس تایریس یک بار گفته بود که دخترِ آنویل‌اولی​ برای به مصاف رفتن با کابوسِ سوم بیش از حد جوان و بی‌تجربه است... که به‌قدرتمند​ این معنا بود که او در تمام این مدت فعالانه در حالِ کسبِ تجربهٔ لازم بوده است.

بنابراین، این‌خاموش​ مبارزهٔ تمرینی‌شان‌بی‌نقص​ حتماً جالب می‌شد.

سانی گفت: «حتماً. مشتاقش بودم.»

مورگان با رضایت سر تکان داد، سپس به کاسی اشاره کرد که بنشیند. سپس، به سمتِ محفظه‌ای رفت‌بدنیِ​ که پر از شمشیرهای تمرینی بود — که همگی طوری ساخته شده بودند تا در برابرِ فشارِ شدیدِ استفاده‌سایه​ توسط استادها مقاومت کنند و به همین دلیل به‌طرزِ دیوانه‌واری گران بودند — و متفکرانه به آن‌ها نگاه کرد.

«ترجیح می‌دی از چه سلاحی استفاده کنی؟ شمشیر، نیزه، یا‌ماندگار​ یه چیزِ عجیب‌وغریب‌تر؟ یا شاید اصلاً بدون سلاح؟ اوه... یادم رفت‌سایه​ بپرسم. قراره همین‌طوری بجنگی، یا اون شبه‌تغییرشکلت رو به خودت می‌گیری؟»

انگار چندان برایش مهم نبود؛‌خفه‌کننده‌اش​ گویی برایش فرقی نداشت با یک‌همهٔ​ انسان روبه‌رو می‌شود یا دیوی عظیم.

سانی لحظه‌ای مکث‌نوارِ​ کرد و بعد‌رؤیاشهر​ سر تکان داد.

«بدون تغییرشکل. فقط نقشِ چندبرابرکنندهٔ نیرو رو داره... اگه مهارتِ پایه‌ای در کار نباشه،‌خاموش​ استفاده ازش بی‌فایده‌ست. بماند که جوهر رو هم هدر میده. بیشتر وقتایی فعالش می‌کنم که‌ارزشمند​ دشمنا زیاد باشن، تا از فایدهٔ داشتنِ چهار دست استفاده کنم. در موردِ سلاح هم...»

سایهٔ یکی از ستون‌های نگهدارنده را به‌همهٔ​ سمتِ خود کشید و آن را به‌نبرد​ شکلِ یک تاچیِ سیاه، کُند و ساده درآورد.

«همین کافیه.»

مورگان لبخند زد.

«ترفندِ جالبیه.»

سپس شمشیرِ تمرینیِ صاف و ساده‌ای از محفظه برداشت‌تأثیری​ و به وسطِ دوجو رفت. آنجا ایستاد و با‌چشمگیر​ نگاهِ تیزِ چشمانِ سرخ و درخشانش، سانی را برانداز کرد.

«پیشنهاد می‌دادم آزادانه از توان‌های سرشتمون استفاده کنیم، اما این کار احتمالاً‌این‌ها​ بخشِ بزرگی از این طبقهٔ مجتمع رو نابود می‌کنه. پس متأسفانه مجبوریم‌رقصِ​ خودمون رو به توان‌های خفته و بیدارمون محدود کنیم. امیدوارم مشکلی نداشته باشی.»

سانی شانه بالا انداخت.

مشکلی نداشت. اگر از قبل نفهمیده بود توانِ عروج‌یافتهٔ مورگان چیست، مایهٔ تأسف می‌شد،‌خاموش​ اما حالا می‌دانست؛ در واقع، نه‌تنها بیش از یک ماه او را زیر نظر‌دستاوردِ​ گرفته و به نظریهٔ محکمی رسیده بود، بلکه از کاسی هم تأییدیه گرفته بود.

هرچه باشد، دخترِ نابینا اکنون می‌توانست هم صفت‌ها و هم توان‌های سرشتِ اطرافیانش را ببیند.‌برگشته​ منبعِ اطلاعاتیِ بی‌نظیری بود... در واقع، چاهی تقریباً بی‌انتها از اطلاعات. به لطفِ او، سانی‌بله​ حالا چیزهای زیادی دربارهٔ افرادِ مختلف می‌دانست، از جمله کسانی مثل تیغِ نجوا و جانورسالار.

با کمکِ کاسی، سانی سرانجام بدونِ ذره‌ای شک مطمئن‌قتلِ​ شده بود که افرادِ خونِ دلاوری — دست‌کم آنویل‌نبرد​ و فرزندانش — تبارِ ایزدبانوی جنگ را در رگ‌هایشان دارند.

اما در‌نبود​ موردِ توان‌های‌پیروزی‌های​ سرشتِ مورگان...

توانِ خفته‌اش به او اجازه می‌داد به‌طور منفعل برندگیِ هر چیزی را‌شکل​ که لمس می‌کرد افزایش دهد. توانِ بیدارش نوعی تقویتِ فیزیکیِ همه‌جانبه با تأکید‌تأثیری​ بر تاب‌آوری بود؛ در واقع، بدنش می‌توانست به اندازهٔ فولادِ آب‌دیده مقاوم شود.

اما توانِ عروج‌یافته‌اش عجیب بود. این توان به او اجازه می‌داد افسون‌ها را در بدن و روحِ‌پیشرفتی​ خود ادغام کند و از اثراتشان بهره‌مند شود. به‌عنوان یک استاد، تعدادِ افسون‌هایی که می‌توانست جذب کند به‌فردِ​ سه مورد محدود می‌شد و می‌توانست هر زمان که بخواهد آن‌ها را آزادانه با افسون‌های دیگر عوض کند.

با توجه به اینکه چنین توانی تا چه حد‌قتلِ​ قدرتمند، همه‌کاره و غیرقابل‌پیش‌بینی بود، سانی کاملاً راضی بود‌نبرد​ که امروز قیدِ استفاده از توان‌های عروج‌یافته را بزند.

آن دو که روبه‌روی هم ایستاده بودند، مدتی در سکوت حریف‌نقش​ را برانداز کردند. سانی داشت سی‌وشش ثانیه‌ای را به یاد می‌آورد‌کاری​ که در مبارزهٔ قبلی‌شان توانسته بود در برابرِ مورگان دوام بیاورد.

مورگان هم احتمالاً داشت حالتِ بدن و‌ریخت​ چهره‌اش را بررسی می‌کرد و صحنه‌های نبرد با‌کرد​ آن گلهٔ عظیم را در ذهنش مرور می‌کرد.

هرچه باشد، او خبر نداشت که‌واضحش​ این اولین باری نیست که این دو‌ارزشمند​ شمشیر به دست روبه‌روی هم قرار می‌گیرند.

...آرام‌آرام، لبخندی از‌کرد​ سرِ اشتیاق روی صورتِ‌کوبنده‌اش​ زیبای مورگان نقش بست.

چشمانِ سرخش برقی زد و لبانِ‌رؤیاشهر​ زرشکی‌اش از هم باز شد و‌اینکه​ دندان‌های سفید و مرواریدی‌اش را نمایان کرد.

«خودت رو‌سطل​ آماده کن،‌سرد​ استاد سانلس...»

سانی چیزی نمانده‌کوبنده‌اش​ بود چشمانش را‌واضحش​ در کاسه بچرخاند.

«آخه واقعاً‌خاموش​ نیازی هست‌بی‌نقص​ حمله‌ش رو اعلام...»

اما فرصت‌نبود​ نکرد این فکر‌آسانی​ را تمام کند.

ناگهان مورگان کنارش بود‌سرد​ و شمشیرش مانندِ تیغهٔ‌درجا​ گریزناپذیرِ یک گیوتین فرود می‌آمد.

ناولها | novelha.net