---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

برده ی سایه

چپتر 391: رؤیاشهر • ⏱ 7 دقیقه

چپتر 391: رؤیاشهر

0

رؤیاشهر مکانی بود نه واقعی و نه بخشی از عالمِ رؤیا، بلکه جایی میانِ این دو قرار داشت. این مکان‌طلسم​ با ترکیبی از فناوریِ پیشرفتهٔ مدرن و یک توانِ سرشتِ بسیار خاص که استادی — که حالا دیگر قدیس شده‌کنار​ بود — در اختیار داشت، ساخته و نگهداری می‌شد. قدرتِ او با توهمات سروکار داشت و رؤیاشهر هم دقیقاً همین بود.

توهمی عظیم که‌خطر​ آدم‌های بی‌شماری می‌توانستند‌نیروی​ در آن شریک شوند.

با این حال، این توهم کاملاً شکل‌پذیر نبود و بر اساسِ مجموعه‌ای از قوانینِ مطلق‌استفاده​ عمل می‌کرد. به‌جای اینکه جایگزینِ کاملی برای واقعیت باشد، آن را بازتاب می‌داد. در نتیجه،‌طلسم​ کسی که پا به آن می‌گذاشت، تابعِ همان قوانینی بود که در جهانِ واقعی وجود داشت.

از آنجا که یکی از آن قوانین طلسمِ کابوس بود، سرشت، توان‌ها، خاطره‌ها و پژواک‌های هر‌میراث‌دار​ شخص در این توهم همان‌طور کار می‌کردند که بیرون از آن، اما با یک تفاوتِ مهم.‌چنین​ در رؤیاشهر کسی آسیب نمی‌دید، مجروح یا کشته نمی‌شد. نه خاطره‌ها و نه پژواک‌ها از بین نمی‌رفتند.

به این معنا که بیدارشدگان می‌توانستند بی‌آنکه جانشان را به خطر بیندازند، در‌چنین​ آنجا با هم بجنگند و نیروی مخربِ مبارزاتشان را از جهانِ واقعی دور‌نزدیک​ نگه دارند. این قابلیت، کاربردِ اصلیِ رؤیاشهر بود... خب، دست‌کم به یک معنا.

در آغاز، خاندان‌های میراث‌دار و حکومت بیشتر از رؤیاشهر برای آموزشِ بیدارشدگانِ نخبهٔ تحتِ فرمانشان استفاده می‌کردند، اما خیلی زود‌بیشتر​ معلوم شد که فایدهٔ چندانی ندارد. هرچند چنین تمریناتی می‌توانست مبارزاتِ بی‌خطر میانِ حاملانِ انسانیِ طلسم را فراهم کند، اما شبیه‌سازیِ‌طلسم​ آن از موجوداتِ کابوس چندان به واقعیت نزدیک نبود. هر چه باشد، هیولاهای توهمی اراده و ذهنِ پلیدهای واقعی را نداشتند.

از این رو، رؤیاشهر نتوانست به‌خاندان‌های​ ابزارِ آموزشیِ موفقی تبدیل شود و‌نخبهٔ​ تا حدِ زیادی کنار گذاشته شد.

با این حال، در‌نیروی​ کمالِ ناباوری در بخشِ سرگرمی‌دارند​ به موفقیتی چشمگیر دست یافت.

آن دسته از بیدارشدگانی که عضوِ نیروهای ضربتِ نخبه نبودند، آن را بسیار جذاب، مفید... و سرگرم‌کننده یافتند. مبارزات‌انسانیِ​ در رؤیاشهر بسیار محبوب شد، و وقتی شرکتِ سازنده‌اش ایدهٔ اضافه‌کردنِ قابلیتِ پخش به کپسول‌های شبیه‌ساز را پیاده کرد، این‌زیادی​ محبوبیت یک‌باره سر به فلک کشید؛ چرا که این مبارزات را در دسترسِ مخاطبانِ بسیار گسترده‌تری قرار داد: انسان‌های عادی.

امروزه، رؤیاشهر به صنعتی تمام‌عیار با لیگ‌های آماتور و حرفه‌ای، چهره‌های مشهور و کلوپ‌های هواداریِ پرشور تبدیل‌خاندان‌های​ شده بود. حتی نسخه‌ای از آن برای غیربیدارشدگان وجود داشت؛ با محیط‌ها و ماجراجویی‌های خاصِ خودش که به‌تمریناتی​ مردم اجازه می‌داد نسخه‌ای شبیه‌سازی‌شده از سفر در عالمِ رؤیا و نبرد با موجوداتِ کابوس را تجربه کنند.

اما سانی هیچ علاقه‌ای به شهرت، افتخار و پولی که قهرمانیِ‌بیدارشدگانِ​ نامدار در رؤیاشهر برایش به ارمغان می‌آورد، نداشت. هر چقدر هم‌هرچند​ که سودآور بود، در نهایت فقط یک اسباب‌بازی به حساب می‌آمد.

با این وجود، به‌نیروی​ سه دلیلِ بسیار مهم، بی‌نهایت‌دارند​ به این اسباب‌بازی علاقه‌مند بود.

دلیلِ اول، گمنامی در رؤیاشهر بود. اگر کسی نمی‌خواست ردیابی‌چندانی​ شود، یافتنِ ردش پس از ورود به این توهم تقریباً‌طلسم​ غیرممکن بود، و این دقیقاً همان چیزی بود که سانی می‌پسندید.

دلیلِ دوم، رقصِ سایه بود. سانی باید با انبوهی از حریفانِ ماهر در استفاده از سلاح‌ها و‌خاندان‌های​ سبک‌های مختلف می‌جنگید تا هنرِ نبردش را صیقل دهد و آن را — و همین‌طور مارِ روح را‌تمریناتی​ — قوی‌تر کند. به یک معنا، باید کتابخانه‌ای از سبک‌های تقلیدشده می‌ساخت تا سبکِ خودش را غنی‌تر کند.

مگر جای بهتری هم برای یافتنِ هزاران هزار بیدارشده‌بیشتر​ وجود داشت که مشتاق و آمادهٔ شمشیرزدن با او باشند؟‌فایدهٔ​ آن هم بی‌آنکه لازم باشد جانش را به خطر بیندازد.

دلیلِ سوم نسبتاً غیرمنتظره بود.‌مخربِ​ در واقع، سانی کاملاً تصادفی‌قابلیت​ به آن پی برده بود.

آن زمان که تازه به جزایرِ زنجیری رسیده بود، مخفیانه ردایِ جهانِ زیرین را در نبرد با چند موجودِ کابوس آزمایش‌فراهم​ کرد. زرهِ عقیقی حتی از چیزی که انتظار داشت هم شگفت‌انگیزتر از آب درآمده بود، بنابراین به‌راحتی چند پلید را شکار‌کمالِ​ کرد. با این حال، یک موجود پس از شکستی همه‌جانبه توانسته بود از چنگش فرار کند، بیشتر به خاطرِ نزدیک شدنِ خردشدگی.

همان موقع بود که فهمید افسونِ [شاهزادهٔ جهانِ زیرین] واقعاً چطور کار می‌کند. در توصیفش آمده بود که زرهِ‌حکومت​ عقیقی بر اساسِ تعدادِ حریفانی که صاحبش شکست می‌داد، قوی‌تر می‌شد... و دقیقاً همین کار را هم می‌کرد. برای‌بی‌خطر​ افسون فرقی نمی‌کرد که حریف زنده بماند یا بمیرد، تنها چیزی که برایش اهمیت داشت شکست خوردنِ دشمن بود.

پس از اینکه موجودِ کابوسی که سانی‌میراث‌دار​ شکست داده بود فرار کرد، شمارشگرِ افسون‌فرمانشان​ همچنان از [۱۲۱۵/۶۰۰۰] به [۱۲۱۶/۶۰۰۰] تغییر کرد.

آن را در نبرد با پلیدِ دیگری آزمایش کرد؛ او‌قابلیت​ را تا پای مرگ برد و بعد بدونِ وارد کردنِ‌بیدارشدگانِ​ ضربهٔ آخر، به راهش ادامه داد. شمارشگر به [۱۲۱۷/۶۰۰۰] رسید.

بنابراین، سانی امیدوار بود در رؤیاشهر با یک تیر دو‌چندانی​ نشان بزند — هم تکنیکش را ارتقا دهد و هم با‌فراهم​ جریانِ مداومی از پیروزی‌ها، نیازهای [شاهزادهٔ جهانِ زیرین] را برآورده کند.

حالا که سرانجام خانهٔ خودش را خریده و‌مبارزاتشان​ به یک کپسولِ شبیه‌سازیِ به‌قدرِ کافی امن دسترسی پیدا‌خاندان‌های​ کرده بود، بالاخره این فرصت را در چنگ داشت.

...اما اول،‌کاربردِ​ باید لانارد‌دست‌کم​ را دست‌به‌سر می‌کرد.

آن دو به طبقهٔ همکف برگشتند.‌مبارزاتشان​ مردِ کوتوله نگاهی به اطراف انداخت‌اصلیِ​ و با لبخندی نسبتاً زورکی پرسید:

«من... امیدوارم‌نخبهٔ​ همه‌چیز بابِ میلتون‌استفاده​ بوده باشه، قربان؟»

سانی سعی کرد نشان ندهد خطاب شدن با‌مبارزاتشان​ عنوانِ «قربان» چقدر برایش عجیب است، با این حال‌خاندان‌های​ سرش را کوتاه تکان داد و خونسرد جواب داد:

«بله. خوبه.»

لانارد چند‌بیندازند​ لحظه مکث کرد‌مخربِ​ و بعد گفت:

«خوبه. عالیه! اهم... مایلید مشترکِ خدماتِ امنیتیِ فعالِ‌معلوم​ ما بشید؟ خیلی از بیدارشدگان داشتنِ یک تیمِ...‌مبارزاتِ​ امنیتیِ اختصاصی... برای محافظت... ام... رو مفید می‌دونن...»

مردِ کوتوله شروع کرد به تحویل دادنِ یک نطقِ بازاریابی که‌دارند​ مشخص بود از قبل تمرین شده، اما زیرِ نگاهِ بی‌تفاوتِ سانی،‌بیدارشدگانِ​ صدایش آرام و آرام‌تر شد تا اینکه در نهایت کاملاً محو شد.

سانی لبخندِ کمرنگی زد.

«نه لانارد، مایل نیستم.‌نیروی​ واقعاً فکر می‌کنی می‌تونید‌نگه​ از... من... محافظت کنید؟»

لانارد آب دهانش را‌فرمانشان​ قورت داد و سرش را‌فایدهٔ​ به نشانهٔ نفی تکان داد.

«ها! ها-ها. نه، البته که‌بجنگند​ نه. اصلاً داشتم به چی‌نگه​ فکر می‌کردم؟ لطفاً منو ببخشید، قربان.»

نگاهش را دزدید‌اصلیِ​ و با عجله‌خاندان‌های​ موضوع را عوض کرد:

«در هر حال، همون‌طور که می‌بینید، فضای داخل نسبتاً‌دارند​ خالیه. ما جا گذاشتیم تا شما بتونید... اهم... وسایلتون‌بیشتر​ رو جا بدید. اگه فضولی نباشه می‌پرسم، باربرها کِی می‌رسن؟»

سانی به او‌تحتِ​ خیره شد و‌خیلی​ بعد شانه‌ای بالا انداخت.

«نمی‌رسن. من... وسایلِ... زیادی ندارم.»

منظورش این بود که لباس‌های‌آغاز​ تنش و خرت‌وپرت‌های توی جیبش، کلِ‌بیدارشدگانِ​ دارایی‌های دنیویِ او به حساب می‌آمدند.

لانارد آهی‌بیندازند​ کشید و بعد‌مخربِ​ سر تکان داد:

«چقدر عمیق. واقعاً مردمِ این دوره و زمانه بیش از حد درگیرِ دارایی‌های‌چنین​ مادی هستن. خودشون رو با مالکیتِ اشیاء تعریف می‌کنن و متوجه نیستن که در‌هیولاهای​ واقع اون اشیاء هستن که مالکِ اون‌ها می‌شن. به خردِ شما غبطه می‌خورم، قربان.»

آخه این یارو‌خطر​ داره راجع به‌نیروی​ چی حرف می‌زنه؟

سانی با حسادتی پنهان به‌آغاز​ کت‌وشلوارِ خوش‌دوخت و ساعتِ عتیقهٔ لانارد‌بیدارشدگانِ​ خیره شد. حتماً خیلی گران‌قیمت بودند...

مردِ کوتوله متوجهِ مسیرِ‌نیروی​ نگاهِ او شد و‌نگه​ از خجالت سرخ شد.

«به هر حال! اگه کسی نمیاد، می‌تونیم‌زود​ همین الان و همین‌جا معامله رو تموم‌تمریناتی​ کنیم. نمی‌خوام... وقتِ گران‌بَهاتون رو زیاد بگیرم!»

چند سند را امضا کردند. تمامِ پرداخت‌ها از قبل انجام شده‌دارند​ بود، بنابراین این کار صرفاً یک تشریفات بود... اما با این وجود،‌نخبهٔ​ انجامِ این مراسمِ بی‌معنی احساسی عمیق و قدرتمند در سانی بیدار کرد.

چند دقیقه بعد، لانارد‌دست‌کم​ رفت و او را‌حکومت​ در خانهٔ جدیدش تنها گذاشت.

اولین خانه‌ای‌بیندازند​ که پس از‌مخربِ​ سالیانِ سال داشت.

ناولها | novelha.net