چپتر 356: مصاحبه با سایه
0امروز مجتمعِ بیمارستانی و بخشِ اداریِ آکادمی غرق در هرجومرجِ کامل بود. هفتههای پس از انقلابِ زمستانی همیشهغیرعادی برای تمامِ کسانی که در حاشیهٔ جامعهٔ بیدارشدگان کار میکردند، دورانِ شلوغی بود؛ چون بیشترِ خفتگانی که آندیوارهای سال پا به عالمِ رؤیا گذاشته بودند، معمولاً در بازهٔ یک تا دو هفته، و بهندرت یک ماه، برمیگشتند.
...البته آنهاییخاطر که زندهباورنکردنیِ مانده بودند.
بیدار شدنِ ناگهانیِ این تعداد خفته که سالها پیش ناپدید شده بودندباورنکردنیِ و برای همیشه ازدسترفته به حساب میآمدند، موجی از شوک ایجاد کردروزهای که در سراسرِ بشریت پیچید. و کارکنانِ آکادمی در کانونِ این توفان بودند.
با اینکرد حال، هرجومرجِبشریت شادیآوری بود.
در دفترِ کوچکی در طبقهٔ همکفِ بیمارستان، زنِ جوانی با شلوارِ سیاه و بلوزِ سفید پشتِ میزیتکتکشان نشسته بود و با شتاب گزارشِ کوتاهی را تنظیم میکرد. موهای قهوهایِ تیرهاش را مرتب مدلِ دماسبیِفناوریِ بالا بسته بود و عینکِ تهاستکانیاش مدام روی بینیاش پایین میلغزید و مجبور میشد آن را بالا بکشد.
زنِ جوان یکی از کارکنانِ اداری بود که وظیفهٔ گزارشگیریِشنیده اولیه از خفتگانِ بازگشته را بر عهده داشت. به همینمصاحبه خاطر، چیزهای باورنکردنیِ زیادی دیده و داستانهای شگفتانگیزِ فراوانی شنیده بود.
و متأسفانه،وظیفهٔ داستانهایی حتیاولیه دلخراشتر را.
اما امروزکرد با تمامِ روزهایپیچید کاریاش فرق داشت.
خفتگانی که امروز با آنها مصاحبه میکرد، تکتکشان غیرعادی بودند. چیزهایی که تعریف میکردند تنش را یختکتکشان میکرد و در تصورش نمیگنجید. حتی وسوسه میشد گزارشهایشان را دروغ بپندارد، اما میدانست چنین چیزی تقریباًفناوریِ محال است؛ فناوریِ دروغسنجی که در دیوارهای دفتر تعبیه شده بود، دروغ گفتن را بسیار دشوار میکرد.
باورنکردنیه... اونا باورنکردنیان، تکتکشون...
اینقدر زنده ماندن در منطقهای از عالمِ رؤیا که کاملاً از بقیهٔ قلمروهایزیادی انسانی جدا افتاده بود و موجوداتِ کابوسی در آن پرسه میزدند که ازفرق هر رؤیابینی قویتر بودند... دستاوردِ این زنان و مردانِ جوانِ شجاع واقعاً چشمگیر بود.
این موضوع وجودش رابشریت سرشار از حسِ دلسوزی،توفان غرور و امید میکرد.
بشریت امروز هدیهایداستانهای غیرمنتظره اما شگفتانگیزشنیده دریافت کرده بود.
زنِ جوان پس از پایانِ گزارش و ارسالِشگفتانگیزِ آن برای مافوقش، دکمهای را فشرد تا بهروزهای خفتهٔ بعدی اطلاع دهد که نوبتش رسیده است.
درِ دفتر باز شداولیه و مردِ جوانِ رنگپریدهای باهمین موهای تیره به داخل آمد.
به اقتضای شغلش، به سروکار داشتن با افرادِ بسیار جذاب عادت داشت؛ هرچه باشد، تقریباً همهٔ بیدارشدگان چهرههای زیبایی داشتند.بلوزِ مردِ جوانی که روبهرویش ایستاده بود، از نظرِ ظاهری اصلاً در میانِ آنها برجسته به حساب نمیآمد، اما با اینمدام حال، به دلیلی نامعلوم تا چند لحظه نتوانست نگاهش را از او بگیرد و لبخندی طبیعی ناخودآگاه روی لبهایش نشست.
چیزِ وصفناپذیری در آن مردِفراوانی جوان بود که توجه رادلخراشتر جلب میکرد، یا حتی میطلبید.
قدِ کوتاهی داشت، با اندامی ظریف و لاغر و پوستی سفید و بینقص. در چشمانِ تیرهاشروزهای برقی از شوخطبعی و کمی شیطنت دیده میشد. مردِ جوان آنقدرها هم خوشقیافه نبود، اما بهمیدانست خاطرِ جثهٔ کوچک، رنگِ پریده و موهای تیرهاش، شبیه به یک عروسکِ چینیِ زیبا به نظر میرسید.
و یک... حالتِ عجیب و نامحسوسی داشت. زنِ جوان نمیتوانستخاطر دقیقاً آن را توصیف کند، اما انگار هر حرکت وداستانهایی هر کلمهاش، خیلی نامحسوس با چیزی که باید میبود تفاوت داشت.
نه واقعاًکرد اشتباه، امابشریت نه کاملاً درست.
این ویژگی همانقدر که جذاب بود، آزاردهنده هم بود. به همین دلیلروزهای نمیتوانست جلوی خودش را بگیرد و نسبت به تمام خفتههای دیگری کهوسوسه امروز با آنها مصاحبه کرده بود، کمی بیشتر به او توجه میکرد.
مرد جوان لبخندی زد وزیادی روبهرویش نشست. در پاسخ، لبخندشنیده خودش هم کمی پهنتر شد.
«روز بخیر. اسممگزارشگیریِ تدیه و امروز مصاحبهکنندهٔعهده شما هستم، بیدارشده... اِم...»
البته از قبل اسمش را میدانست. پروندهاش روی صفحهٔ روبهرویش باز بود و تمام اطلاعاتی کهزنِ آکادمی از این مرد جوانِ خوشبرخورد داشت، در آن دیده میشد. اما ایجادِ محیطی دوستانه مهم بودمرتب تا خفتهها بتوانند احساس آرامش کنند. بعد از تجربیاتشان در عالمِ رؤیا، بیشترشان مضطرب و عصبی بودند.
«یکی مونده به آخر در ردهبندی...شنیده طفلکی، حتی نمیتونم تصور کنم برای زندهکاریاش موندن چه وحشتهایی رو از سر گذرونده...»
مرد جوانخاطر با لحنیباورنکردنیِ دلنشین جواب داد:
«سانلس. اما بقیه معمولاً صدام میزنن سانی.عهده پس، اِم... بیدارشده سانی، فکر کنم؟ نه، خیلیداستانهای عجیب به نظر میاد. همون سانی صدام کنید.»
تدی سر تکانسراسرِ داد، سپس چند کلمهکانونِ روی تبلتش تایپ کرد.
«یه سری سؤال دربارهٔ زمانی که در عالمِ رؤیا گذروندید ازتون میپرسم. هدف از این جلسه غنیتر کردنِ پایگاهچیزهایی دانشِ ما در این بارهست، و همینطور اینکه بفهمیم در آینده چطور میتونیم بهتر بهتون کمک کنیم. هر اطلاعاتِ کوچکیگفتن که بتونید بدید ممکنه به رؤیابینهای آینده در آزمونهاشون کمک کنه، اما البته اگر دوست ندارید، مجبور نیستید جواب بدید.»
بیدارشده سانلس...خاطر سانی... با جدیتزیادی سر تکان داد.
«میفهمم. قول میدم صادق باشمخفتگانِ و فقط حقیقت رو بهتون بگم.چیزهای میدونید، من آدمِ خیلی صادقی هستم.»
تدی لبخندیکرد زد و اولینپیچید سؤال را پرسید:
«چقدر در عالمِ رؤیا بودید؟»
سانی آهی کشید.
«یک سال و چنداولیه هفته. هرچند، اِم... خیلیداشت طولانیتر به نظر میرسید.»
این باکرد اطلاعاتِ پروندهبشریت مطابقت داشت.
«خیلی وحشتناکه.دیده یک سالِشگفتانگیزِ تمام اونجا...»
لبخندِ دلگرمکنندهای زد.
«میفهمم. خیلی خوب عمل کردید، سانی.بازگشته رؤیابینهای خیلی کمی تونستن اینقدر زنده بمونن،زیادی مخصوصاً در منطقهای مثلِ... ساحلِ فراموششده، درسته؟»
پیش ازکرد جواب دادن،بشریت لرزشِ خفیفی کرد:
«آره. ما اینطوری صداش میکردیم.»
تدی چندخاطر کلمهٔ دیگرباورنکردنیِ تایپ کرد.
«از مصاحبه با رؤیابینهای دیگه، تأیید کردیم که منطقهای از عالمِچیزهای رؤیا که به اونجا فرستاده شدید، پر از موجوداتِ کابوس ازدلخراشتر رتبهٔ بیدارشده و بالاتر بوده. میتونید این اطلاعات رو تأیید کنید؟»
مرد جوان کمیسراسرِ رنگپریدهتر شد وکارکنانِ دوباره سر تکان داد.
«آره. بیدار، سقوطکرده... فاسدشدهشگفتانگیزِ هم بودن، هرچند اوناداستانهایی فقط شبا پیداشون میشد.»
تدی یکی دوچیزهای خط به گزارششدیده اضافه کرد و پرسید:
«آیا در نبرد بااولیه چنین موجوداتِ کابوسی شرکت داشتید؟همین اگه اینطوره، چندتاشون رو کشتید؟»
سانی یک ثانیه ساکت ماند، سپسکارکنانِ دستش را بالا آورد و با چهرهایطبقهٔ متفکر شروع به شمردن با انگشتانش کرد.
«اِم، سه یا چهار...»
شروع به تایپچیزهای کرد و پیشِدیده خود فکر کرد:
«چهار موجودِ بیدار. این بچهٔ طفلکی خیلی ضعیف به نظر میرسه، اما بازیادی وجود اینکه یکی مونده به آخرِ ردهبندیه، تونسته چهار پلید رو که خیلیفرق از خودش قویتر بودن شکست بده. کارت عالی بود، سانی. تو واقعاً تحسینبرانگیزی.»
اما حرفِکرد سانی تمامبشریت نشده بود.
«...صدتا.»
تدی خشکشخاطر زد و بهزیادی مانیتور خیره ماند.
«ببخشید؟»
مرد جوانکرد متفکرانه چانهاش راپیچید خاراند و گفت:
«آره، فکردیده کنم درسته.شگفتانگیزِ حدودِ چهارصدتا.»
پس ازخاطر سکوتی طولانیباورنکردنیِ و معذبکننده، پرسید:
«ببخشید، تدی، همهچیز مرتبه؟»
بهآرامی سرکرد تکان داد، سپسپیچید بهزور لبخندی زد.
«...همهچیز مرتبه، سانی. من...شگفتانگیزِ عذر میخوام. مجبوریم مصاحبهداستانهایی رو فعلاً متوقف کنیم.»
با تعجبی صادقانه بهباورنکردنیِ او نگاه کرد وشگفتانگیزِ چند بار پلک زد.
«واقعاً؟ چرا؟»
گلویش را صافسراسرِ کرد، سپس باکارکنانِ صدایی ضعیف جواب داد:
«من... متأسفانه صلاحیتِ انجامِ این مصاحبه رومتأسفانه ندارم. مافوقم... مافوقم بهزودی پیشتون میاد، سان...فرق بیدارشده سانلس. لطفاً چند دقیقه منتظر بمونید.»
سانی آهی کشید.
«اوه، خب.وظیفهٔ باشه. از آشناییخفتگانِ باهاتون خوشحال شدم.»
با اینکرد حرف، لبخندِ درخشانیپیچید به او زد.