---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

برده ی سایه

چپتر 356: مصاحبه با سایه • ⏱ 7 دقیقه

چپتر 356: مصاحبه با سایه

0

امروز مجتمعِ بیمارستانی و بخشِ اداریِ آکادمی غرق در هرج‌ومرجِ کامل بود. هفته‌های پس از انقلابِ زمستانی همیشه‌دفترِ​ برای تمامِ کسانی که در حاشیهٔ جامعهٔ بیدارشدگان کار می‌کردند، دورانِ شلوغی بود؛ چون بیشترِ خفتگانی که آن‌می‌کرد​ سال پا به عالمِ رؤیا گذاشته بودند، معمولاً در بازهٔ یک تا دو هفته، و به‌ندرت یک ماه، برمی‌گشتند.

...البته آن‌هایی‌متأسفانه​ که زنده‌حتی​ مانده بودند.

بیدار شدنِ ناگهانیِ این تعداد خفته که سال‌ها پیش ناپدید شده بودند‌روزهای​ و برای همیشه ازدست‌رفته به حساب می‌آمدند، موجی از شوک ایجاد کرد‌وسوسه​ که در سراسرِ بشریت پیچید. و کارکنانِ آکادمی در کانونِ این توفان بودند.

با این‌ازدست‌رفته​ حال، هرج‌ومرجِ‌می‌آمدند​ شادی‌آوری بود.

در دفترِ کوچکی در طبقهٔ همکفِ بیمارستان، زنِ جوانی با شلوارِ سیاه و بلوزِ سفید پشتِ میزی‌شادی‌آوری​ نشسته بود و با شتاب گزارشِ کوتاهی را تنظیم می‌کرد. موهای قهوه‌ایِ تیره‌اش را مرتب مدلِ دم‌اسبیِ‌کوتاهی​ بالا بسته بود و عینکِ ته‌استکانی‌اش مدام روی بینی‌اش پایین می‌لغزید و مجبور می‌شد آن را بالا بکشد.

زنِ جوان یکی از کارکنانِ اداری بود که وظیفهٔ گزارش‌گیریِ‌آن‌ها​ اولیه از خفتگانِ بازگشته را بر عهده داشت. به همین‌گزارش‌هایشان​ خاطر، چیزهای باورنکردنیِ زیادی دیده و داستان‌های شگفت‌انگیزِ فراوانی شنیده بود.

و متأسفانه،‌دیده​ داستان‌هایی حتی‌شگفت‌انگیزِ​ دلخراش‌تر را.

اما امروز‌ازدست‌رفته​ با تمامِ روزهای‌موجی​ کاری‌اش فرق داشت.

خفتگانی که امروز با آن‌ها مصاحبه می‌کرد، تک‌تکشان غیرعادی بودند. چیزهایی که تعریف می‌کردند تنش را یخ‌شادی‌آوری​ می‌کرد و در تصورش نمی‌گنجید. حتی وسوسه می‌شد گزارش‌هایشان را دروغ بپندارد، اما می‌دانست چنین چیزی تقریباً‌کوتاهی​ محال است؛ فناوریِ دروغ‌سنجی که در دیوارهای دفتر تعبیه شده بود، دروغ گفتن را بسیار دشوار می‌کرد.

باورنکردنیه... اونا باورنکردنی‌ان، تک‌تکشون...

این‌قدر زنده ماندن در منطقه‌ای از عالمِ رؤیا که کاملاً از بقیهٔ قلمروهای‌کاری‌اش​ انسانی جدا افتاده بود و موجوداتِ کابوسی در آن پرسه می‌زدند که از‌دروغ​ هر رؤیابینی قوی‌تر بودند... دستاوردِ این زنان و مردانِ جوانِ شجاع واقعاً چشمگیر بود.

این موضوع وجودش را‌می‌آمدند​ سرشار از حسِ دلسوزی،‌کرد​ غرور و امید می‌کرد.

بشریت امروز هدیه‌ای‌ازدست‌رفته​ غیرمنتظره اما شگفت‌انگیز‌موجی​ دریافت کرده بود.

زنِ جوان پس از پایانِ گزارش و ارسالِ‌کاری‌اش​ آن برای مافوقش، دکمه‌ای را فشرد تا به‌تنش​ خفتهٔ بعدی اطلاع دهد که نوبتش رسیده است.

درِ دفتر باز شد‌شگفت‌انگیزِ​ و مردِ جوانِ رنگ‌پریده‌ای با‌حتی​ موهای تیره به داخل آمد.

به اقتضای شغلش، به سروکار داشتن با افرادِ بسیار جذاب عادت داشت؛ هرچه باشد، تقریباً همهٔ بیدارشدگان چهره‌های زیبایی داشتند.‌همکفِ​ مردِ جوانی که روبه‌رویش ایستاده بود، از نظرِ ظاهری اصلاً در میانِ آن‌ها برجسته به حساب نمی‌آمد، اما با این‌مدلِ​ حال، به دلیلی نامعلوم تا چند لحظه نتوانست نگاهش را از او بگیرد و لبخندی طبیعی ناخودآگاه روی لب‌هایش نشست.

چیزِ وصف‌ناپذیری در آن مردِ‌می‌آمدند​ جوان بود که توجه را‌سراسرِ​ جلب می‌کرد، یا حتی می‌طلبید.

قدِ کوتاهی داشت، با اندامی ظریف و لاغر و پوستی سفید و بی‌نقص. در چشمانِ تیره‌اش‌تنش​ برقی از شوخ‌طبعی و کمی شیطنت دیده می‌شد. مردِ جوان آن‌قدرها هم خوش‌قیافه نبود، اما به‌دفتر​ خاطرِ جثهٔ کوچک، رنگِ پریده و موهای تیره‌اش، شبیه به یک عروسکِ چینیِ زیبا به نظر می‌رسید.

و یک... حالتِ عجیب و نامحسوسی داشت. زنِ جوان نمی‌توانست‌دلخراش‌تر​ دقیقاً آن را توصیف کند، اما انگار هر حرکت و‌تعریف​ هر کلمه‌اش، خیلی نامحسوس با چیزی که باید می‌بود تفاوت داشت.

نه واقعاً‌ازدست‌رفته​ اشتباه، اما‌می‌آمدند​ نه کاملاً درست.

این ویژگی همان‌قدر که جذاب بود، آزاردهنده هم بود. به همین دلیل‌پیچید​ نمی‌توانست جلوی خودش را بگیرد و نسبت به تمام خفته‌های دیگری که‌جوانی​ امروز با آن‌ها مصاحبه کرده بود، کمی بیشتر به او توجه می‌کرد.

مرد جوان لبخندی زد و‌دلخراش‌تر​ روبه‌رویش نشست. در پاسخ، لبخند‌آن‌ها​ خودش هم کمی پهن‌تر شد.

«روز بخیر. اسمم‌داستان‌های​ تدیه و امروز مصاحبه‌کنندهٔ‌متأسفانه​ شما هستم، بیدارشده... اِم...»

البته از قبل اسمش را می‌دانست. پرونده‌اش روی صفحهٔ روبه‌رویش باز بود و تمام اطلاعاتی که‌شادی‌آوری​ آکادمی از این مرد جوانِ خوش‌برخورد داشت، در آن دیده می‌شد. اما ایجادِ محیطی دوستانه مهم بود‌کوتاهی​ تا خفته‌ها بتوانند احساس آرامش کنند. بعد از تجربیاتشان در عالمِ رؤیا، بیشترشان مضطرب و عصبی بودند.

«یکی مونده به آخر در رده‌بندی...‌موجی​ طفلکی، حتی نمی‌تونم تصور کنم برای زنده‌کارکنانِ​ موندن چه وحشت‌هایی رو از سر گذرونده...»

مرد جوان‌متأسفانه​ با لحنی‌حتی​ دلنشین جواب داد:

«سانلس. اما بقیه معمولاً صدام می‌زنن سانی.‌متأسفانه​ پس، اِم... بیدارشده سانی، فکر کنم؟ نه، خیلی‌آن‌ها​ عجیب به نظر میاد. همون سانی صدام کنید.»

تدی سر تکان‌حساب​ داد، سپس چند کلمه‌ایجاد​ روی تبلتش تایپ کرد.

«یه سری سؤال دربارهٔ زمانی که در عالمِ رؤیا گذروندید ازتون می‌پرسم. هدف از این جلسه غنی‌تر کردنِ پایگاه‌کوچکی​ دانشِ ما در این باره‌ست، و همین‌طور اینکه بفهمیم در آینده چطور می‌تونیم بهتر بهتون کمک کنیم. هر اطلاعاتِ کوچکی‌تیره‌اش​ که بتونید بدید ممکنه به رؤیابین‌های آینده در آزمون‌هاشون کمک کنه، اما البته اگر دوست ندارید، مجبور نیستید جواب بدید.»

بیدارشده سانلس...‌متأسفانه​ سانی... با جدیت‌دلخراش‌تر​ سر تکان داد.

«می‌فهمم. قول می‌دم صادق باشم‌فراوانی​ و فقط حقیقت رو بهتون بگم.‌اما​ می‌دونید، من آدمِ خیلی صادقی هستم.»

تدی لبخندی‌ازدست‌رفته​ زد و اولین‌موجی​ سؤال را پرسید:

«چقدر در عالمِ رؤیا بودید؟»

سانی آهی کشید.

«یک سال و چند‌شگفت‌انگیزِ​ هفته. هرچند، اِم... خیلی‌داستان‌هایی​ طولانی‌تر به نظر می‌رسید.»

این با‌ازدست‌رفته​ اطلاعاتِ پرونده‌می‌آمدند​ مطابقت داشت.

«خیلی وحشتناکه.‌شده​ یک سالِ‌حساب​ تمام اونجا...»

لبخندِ دلگرم‌کننده‌ای زد.

«می‌فهمم. خیلی خوب عمل کردید، سانی.‌شنیده​ رؤیابین‌های خیلی کمی تونستن این‌قدر زنده بمونن،‌کاری‌اش​ مخصوصاً در منطقه‌ای مثلِ... ساحلِ فراموش‌شده، درسته؟»

پیش از‌ازدست‌رفته​ جواب دادن،‌می‌آمدند​ لرزشِ خفیفی کرد:

«آره. ما این‌طوری صداش می‌کردیم.»

تدی چند‌متأسفانه​ کلمهٔ دیگر‌حتی​ تایپ کرد.

«از مصاحبه با رؤیابین‌های دیگه، تأیید کردیم که منطقه‌ای از عالمِ‌اما​ رؤیا که به اونجا فرستاده شدید، پر از موجوداتِ کابوس از‌تصورش​ رتبهٔ بیدارشده و بالاتر بوده. می‌تونید این اطلاعات رو تأیید کنید؟»

مرد جوان کمی‌حساب​ رنگ‌پریده‌تر شد و‌شوک​ دوباره سر تکان داد.

«آره. بیدار، سقوط‌کرده... فاسد‌شده‌حساب​ هم بودن، هرچند اونا‌ایجاد​ فقط شبا پیداشون می‌شد.»

تدی یکی دو‌داستان‌هایی​ خط به گزارشش‌اما​ اضافه کرد و پرسید:

«آیا در نبرد با‌شگفت‌انگیزِ​ چنین موجوداتِ کابوسی شرکت داشتید؟‌حتی​ اگه این‌طوره، چندتاشون رو کشتید؟»

سانی یک ثانیه ساکت ماند، سپس‌شوک​ دستش را بالا آورد و با چهره‌ای‌کانونِ​ متفکر شروع به شمردن با انگشتانش کرد.

«اِم، سه یا چهار...»

شروع به تایپ‌داستان‌هایی​ کرد و پیشِ‌اما​ خود فکر کرد:

«چهار موجودِ بیدار. این بچهٔ طفلکی خیلی ضعیف به نظر می‌رسه، اما با‌کاری‌اش​ وجود اینکه یکی مونده به آخرِ رده‌بندیه، تونسته چهار پلید رو که خیلی‌دروغ​ از خودش قوی‌تر بودن شکست بده. کارت عالی بود، سانی. تو واقعاً تحسین‌برانگیزی.»

اما حرفِ‌ازدست‌رفته​ سانی تمام‌می‌آمدند​ نشده بود.

«...صدتا.»

تدی خشکش‌متأسفانه​ زد و به‌دلخراش‌تر​ مانیتور خیره ماند.

«ببخشید؟»

مرد جوان‌ازدست‌رفته​ متفکرانه چانه‌اش را‌موجی​ خاراند و گفت:

«آره، فکر‌شده​ کنم درسته.‌حساب​ حدودِ چهارصدتا.»

پس از‌متأسفانه​ سکوتی طولانی‌حتی​ و معذب‌کننده، پرسید:

«ببخشید، تدی، همه‌چیز مرتبه؟»

به‌آرامی سر‌ازدست‌رفته​ تکان داد، سپس‌موجی​ به‌زور لبخندی زد.

«...همه‌چیز مرتبه، سانی. من...‌حساب​ عذر می‌خوام. مجبوریم مصاحبه‌ایجاد​ رو فعلاً متوقف کنیم.»

با تعجبی صادقانه به‌حتی​ او نگاه کرد و‌کاری‌اش​ چند بار پلک زد.

«واقعاً؟ چرا؟»

گلویش را صاف‌حساب​ کرد، سپس با‌شوک​ صدایی ضعیف جواب داد:

«من... متأسفانه صلاحیتِ انجامِ این مصاحبه رو‌شوک​ ندارم. مافوقم... مافوقم به‌زودی پیشتون میاد، سان...‌کانونِ​ بیدارشده سانلس. لطفاً چند دقیقه منتظر بمونید.»

سانی آهی کشید.

«اوه، خب.‌دیده​ باشه. از آشنایی‌فراوانی​ باهاتون خوشحال شدم.»

با این‌ازدست‌رفته​ حرف، لبخندِ درخشانی‌موجی​ به او زد.

ناولها | novelha.net