---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

برده ی سایه

چپتر 725: جزیرهٔ کشتیِ شکسته • ⏱ 6 دقیقه

چپتر 725: جزیرهٔ کشتیِ شکسته

0

سانی و کای که به سمتِ لاشهٔ کشتیِ باستانی می‌رفتند، ناگهان زنجیرهای آسمانی با‌تشخیص​ صدایی کرکننده به هم خوردند و کلِ جزیره بارِ دیگر لرزید و بالاتر رفت. برگشتند‌ضعیفی​ و دیدند که غولِ فولادی دیگر روی لبه نیست. افی هم هیچ‌کجا به چشم نمی‌خورد.

سانی به فضای خالیِ جایی که غول تا‌آوار​ کمی پیش در آن زانو زده بود خیره ماند،‌چوب‌های​ بعد دندان به هم سایید و نگاهش را گرفت.

افی می‌دانست دارد چه‌کار می‌کند... هیچ‌کس بیشتر از او برای جان به‌بیناییِ​ در بردن از کابوس و بازگشتِ زنده به جهانِ بیداری انگیزه نداشت.‌جوان​ حتی سانی. او دست به کاری نمی‌زد که راهِ فراری برایش نگذارد.

در هر صورت، تک‌تکشان در خطری وحشتناک بودند. اگر سولوین موفق می‌شد‌پرواز​ نوکتیس را شکست دهد، بعد به سراغِ آن‌ها می‌آمد. و کاسی هم ممکن‌آشفتگیِ​ بود همین حالا جایی میانِ لاشه‌ها مرده باشد یا نفس‌های آخرش را بکشد.

وقتی برای‌سایه‌اش​ افکارِ بیهوده‌پرواز​ نمانده بود.

سانی کای را به جلو کشید و از‌آوار​ اینکه کماندار این‌قدر کُند به خودش می‌آمد حرص‌آشفتگیِ​ می‌خورد. بیناییِ بی‌نظیرِ او الان خیلی به کارشان می‌آمد...

چهار سایه‌اش به سمتِ لاشه پرواز کردند و در جستجوی دخترِ جوان‌بیناییِ​ میانِ آوار به حرکت درآمدند. با این حال، تشخیص دادنِ چیزی در‌جوان​ آن آشفتگیِ چوب‌های خردشده، خاکِ زیرورو و بادبان‌های پاره‌پاره کارِ سختی بود.

سرانجام حس کرد‌می‌خورد​ حرکتِ ضعیفی را زیرِ‌خیلی​ تلی از آوار می‌بیند.

دو قلبش دیوانه‌وار می‌تپیدند. سانی به جلو دوید، تکه‌ای از بدنهٔ کشتی را کنار‌تشخیص​ انداخت و خم شد تا خاک را پس بزند. خیلی زود تکه‌ای پارچهٔ سیاه‌حرکتِ​ دید و با کنار زدنِ خاکِ بیشتر، چهرهٔ رنگ‌پریده و بی‌جانِ کاسی نمایان شد.

به زحمت نشست‌پرواز​ و بعد به‌دخترِ​ شدت سرفه کرد.

دخترِ نابینا به نظر... خوب می‌آمد. تکه پارچه‌ای که چشمانش را می‌پوشاند پایین افتاده بود و‌کارشان​ دو کاسهٔ چشمِ خالی‌اش را به نمایش می‌گذاشت. لباسش از خونِ زخمِ تیرِ روی شانه‌اش خیس‌چیزی​ شده بود، اما به جز آن، فقط خراش‌ها و پارگی‌های سطحی روی بدنش به چشم می‌خورد.

کاسی به‌حرص​ شکلِ معجزه‌آسایی‌بیناییِ​ زنده بود.

سانی با چشمانی گشاد به او خیره ماند؛ حسِ آسودگیِ عمیقی آرام‌این​ در سینه‌اش پخش می‌شد. دختر کمی دیگر سرفه کرد، خاک را از‌کارِ​ صورتش زدود و بعد با حالتی نامطمئن و آسیب‌پذیر سرش را کمی چرخاند.

«کی... کی اونجاست؟ سانی؟»

به کای‌نمانده​ کمک کرد بنشیند‌اینکه​ و بعد گفت:

«آره، منم.‌حرص​ مگه توانت‌بیناییِ​ نمی‌تونه بهت بگه؟»

کاسی چهره در هم کشید.

«جوهرِ روحم تموم شده. لعنتی...»

خنده‌ای خفه از دهانش دررفت.

«نگرانِ اینی؟ احمقِ لعنتی... آخه اون‌الان​ چه شیرین‌کاری‌ای بود؟! اصلاً چطور از‌پرواز​ اون سقوط جون به در بردی؟!»

کاسی با حالتی‌لاشه​ گیج در چهرهٔ زیبایش‌دخترِ​ به سمتِ او چرخید.

«چطور... چی؟ معلومه که چند لحظه قبل از‌آوار​ اینکه به شاهزاده بخوره از کشتی پریدم پایین.‌آشفتگیِ​ رقصنده منو آورد پایین... من که دیوونه نیستم...»

لحظه‌ای به او خیره ماند، بعد‌کماندار​ صورتش را با دست پوشاند و‌بیناییِ​ آهی طولانی از سرِ آسودگی کشید.

«خیلی با من گشتی... فقط یه دیوانه‌خیلی​ می‌تونه کوبیدنِ یه کشتیِ پرنده به یه غولِ‌دخترِ​ فولادیِ نامیرا با تمامِ سرعت رو دیوانگی ندونه!»

اما حالا که می‌دانست آن دخترِ نابینا زنده است، بالاخره می‌توانست به چیزهای دیگر‌تشخیص​ فکر کند. لرزِ سردی بر ستون فقراتش دوید. سانی چرخید و به سوراخِ تاریک‌حرکتِ​ و گشادِ بدنهٔ کشتیِ درهم‌شکسته خیره شد؛ همان‌جا که نوکتیس و سولوین ناپدید شده بودند.

لاشهٔ کشتی همچنان می‌لرزید و ناله‌دخترِ​ می‌کرد و نشان می‌داد که آن‌حال​ دو متعالی هنوز آن داخل درگیرِ نبردند.

کاسی سعی کرد بایستد،‌کشید​ اما دوباره افتاد و‌کُند​ بعد چند لحظه بی‌حرکت ماند.

«چه خبره؟»

سانی چهره در هم کشید.

«افی داره با بقایای شاهزادهٔ خورشید سر و کله‌حرکت​ می‌زنه. کای اینجاست، ولی نفسش بند اومده. نوکتیس... اون‌خردشده​ هم تو جزیره‌ست. انگار داره بدجوری از سولوین شکست می‌خوره.»

سایه‌هایش برگشتند، دورِ بدنش‌کشید​ پیچیدند و با خود‌کُند​ قدرتی عظیم و ترسناک آوردند.

سانی لحظه‌ای‌حرص​ درنگ کرد‌بیناییِ​ و بعد ایستاد.

«تو با کای همین‌جا‌پرواز​ بمون و یکم استراحت‌جوان​ کن. من... من زود برمی‌گردم.»

زنِ جوانِ نابینا اخم کرد، بعد با‌جوان​ دستپاچگی دنبالِ چشم‌بندش گشت و آن را بالا‌چیزی​ کشید تا تاریکیِ خالیِ چشمانِ ازدست‌رفته‌اش را بپوشاند.

«کـ... کجا داری می‌ری؟»

چند لحظه به لاشهٔ‌بیناییِ​ کشتی نگاه کرد و‌کارشان​ بعد لبخندی تاریک زد.

«آه... فقط‌سایه‌اش​ می‌رم یه قرضی‌کردند​ رو پس بدم.»

هر چه‌لاشه​ بود، بدجوری به‌جستجوی​ سولوین بدهکار بود.

ماه‌ها عذاب و استیصال،‌کشید​ جانِ یک دوستِ عزیز...‌کُند​ و حتی یک قلب.

کِی دوباره فرصتش‌می‌خورد​ پیش می‌آمد تا‌الان​ مهمان‌نوازی‌اش را جبران کند؟

کاسی و کای را همان‌جا‌کردند​ گذاشت، شجاعتش را جمع کرد‌حرکت​ و به سمتِ لاشهٔ کشتی دوید.

از شکافِ بدنه پرید و روی کفِ کجِ‌آوار​ یکی از محفظه‌های پاشنهٔ کشتی فرود آمد. لحظه‌ای خشکش‌چوب‌های​ زد؛ حسِ آشناپنداریِ شدیدی به او دست داده بود.

همهٔ این‌ها... زیادی آشنا نبود؟

این همان محفظه‌ای نبود که مدت‌ها‌الان​ پیش، در آینده‌ای دور، هنگامِ شکارِ سکه‌های‌کردند​ معجزه‌آسا از طریقش وارد لاشه شده بود؟

البته آن زمان، کشتیِ باستانی دست‌کم از داخل کاملاً متفاوت بود.‌درآمدند​ توده‌ای درهم‌تنیده از تاک‌های قهوه‌ای و خزه آن را فرا گرفته‌بادبان‌های​ بود و هوای کدر پر از سمی بود که ترشح می‌کردند.

آن زمان، سانی نمی‌دانست نوکتیس کیست و‌جوان​ کشتی‌اش چطور درهم‌شکسته و رهاشده در جزیره‌ای‌دادنِ​ متروک نزدیکِ شکاف سر در آورده است.

خب... حالا‌نمانده​ همه‌چیز داشت با‌اینکه​ هم جور درمی‌آمد.

این جزیره قرار بود به جزیرهٔ کشتیِ شکسته تبدیل شود. زخمِ‌لاشه​ روی سینهٔ جسدِ فولادیِ عظیم، آسیبِ وحشتناکی که به دماغهٔ کشتیِ سقوط‌کرده‌دادنِ​ وارد شده بود، حالا همهٔ این‌ها منطقی بود... به جز یک چیز.

سولوین چطور قرار بود هزاران سال‌جستجوی​ در انبارِ کشتی گیر بیفتد تا‌این​ سانی بتواند در آینده او را بکشد؟

سانی شانسش را در نبرد با تجسمِ زندهٔ‌آوار​ جنگ چندان بالا نمی‌دید، اما صرفِ دانستنِ آینده‌آشفتگیِ​ به او می‌گفت که شکست دادنش غیرممکن نیست.

دست‌کم این چیزی بود که دلش می‌خواست باور کند؛‌خودش​ در حالی که دزدکی از میانِ کشتیِ شکسته می‌گذشت‌سایه‌اش​ و به صداهای نبردِ نفس‌گیر نزدیک و نزدیک‌تر می‌شد.

با این‌حرص​ حال، اگر‌بیناییِ​ اشتباه می‌کرد...

احتمالِ اینکه خودِ سانی‌پرواز​ میزبانِ یک انگلِ هیولاوارِ‌جوان​ فاسد‌شده شود، منتفی نبود.

ناولها | novelha.net