---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

برده ی سایه

چپتر 596: و ما رفتیم • ⏱ 10 دقیقه

چپتر 596: و ما رفتیم

0

سانی تلوتلوخوران عقب رفت؛ از حضورِ ناگهانیِ قدیس تایریس مبهوت‌سرِ​ شده بود. پس از حرف‌های او، سکوتی متشنج و خطرناک‌گل‌های​ بر جزیره حاکم شد که تنها زوزهٔ باد آن را می‌شکست.

برف در هوا‌پرِ​ می‌رقصید و آرام‌دلِ​ روی زمینِ سرد می‌نشست.

قلبش مثلِ‌پدیدار​ حیوانی در‌داری​ قفس می‌تپید.

از کجا پیداش‌ربطی​ شد... آخه داره‌جابه‌جا​ چه اتفاقی می‌افته، لعنتی؟

کورمک اخم کرد و با حالتی تاریک بر چهرهٔ خشن‌سرِ​ و تکیده‌اش، به زنِ باریک‌ندام خیره شد. انگار قدیس از‌گل‌های​ حضورِ ناگهانیِ رهبرِ خاندانِ پرِ سفید هیچ دلِ خوشی نداشت.

«مدِ آسمان...‌خاندانِ​ خودت رو قاطیِ‌هیچ​ این ماجرا نکن.»

قدیس تایریس تکان نخورد و همچنان با بدنِ باریکش‌راهم​ سپرِ سانی و کاسی شده بود. باد شدت گرفت و‌بنفش​ ابرها سنگین‌تر شدند، گویی احساساتِ سرکوب‌شدهٔ او را بروز می‌دادند.

...فقط، سانی فهمید که آن احساسات اصلاً سرکوب نشده‌اند.‌گل‌های​ مدِ آسمان صرفاً آن‌ها را در چهره‌اش نشان نمی‌داد.‌دژِ​ در عوض، خودِ جهان این کار را برایش می‌کرد.

«گمان نکنم.»

کورمک چهره در هم‌سفید​ کشید و جرقه‌هایی از‌نداشت​ خشم در چشمانش پدیدار شد.

«نمی‌دونی داری تو چه کاری دخالت‌دخالت​ می‌کنی، تایریس. از سرِ راهم برو‌ربطی​ کنار. این به تو ربطی نداره.»

قدیس کمی جابه‌جا شد و‌کمی​ زوزهٔ باد بلندتر گشت. گل‌های بنفش‌زمین​ خم شدند و به زمین چسبیدند.

«...اینجا سرزمینِ منه. این بیدارشدگان مالِ دژِ‌کاری​ من هستن. هر اتفاقی که اینجا و‌ربطی​ برای اونا بیفته، به من ربط داره.»

قدیسِ دیگر آهی‌پرِ​ کشید و سپس‌دلِ​ یک قدم جلو رفت.

«کلِ پادگانِ معبدِ شب نابود شده. این‌می‌کنی​ دو نفر تنها شاهدها هستن. مطمئنی که‌کمی​ می‌خوای سرنوشتِ اونا رو وبالِ گردنِ خودت کنی؟»

مدِ آسمان اخم‌ربطی​ کرد و بعد‌جابه‌جا​ با صدایی یکنواخت گفت:

«اگه این‌طوره، می‌تونیم‌چشمانش​ با هم توی‌داری​ پناهگاه ازشون بازجویی کنیم.»

کورمک لبخندِ‌خاندانِ​ تاریکی زد و‌هیچ​ سر تکان داد.

«متأسفانه این کار مقدور نیست. شاید ندونی وظیفهٔ من اینجا چیه تایریس، اما‌نداره​ می‌دونی کی این وظیفه رو به من داده. مانع‌تراشی برای من تو این مسئله،‌دژِ​ مثلِ مانع‌تراشی در برابرِ ارادهٔ دلاوریه... که نمی‌خوای این کار رو بکنی، مگه نه؟»

گوشهٔ لبِ مدِ آسمان ناگهان به بالا‌بلندتر​ کج شد. به قدیسِ ترسناک خیره شد‌سرزمینِ​ و با ته‌مایه‌ای از تمسخر در صدایش گفت:

«می‌خواد چی‌کار کنه؟ چطور می‌خواد مجازاتم‌داری​ کنه؟ لابد خاندانم رو به یه منطقهٔ‌کنار​ مرزیِ دورافتاده تبعید می‌کنه؟ اوه... صبر کن...»

او هم یک قدم به جلو برداشت؛ لحنش‌نداشت​ عوض شد و تاریک‌تر و سنگین‌تر گشت. ابرها خورشید‌نخورد​ را بلعیدند و جهان را در سایه‌ها فرو بردند.

«فراموش کردی، کورمک... من مدِ آسمان از خاندانِ پرِ سفید هستم، نه دلاوری. من دست‌نشاندهٔ پادشاهم... نه خدمتکارش. شش‌بنفش​ سال پیش، روم رو اون‌ور کردم و اجازه دادم نقشهٔ شومت عملی بشه. از اون موقع تا حالا پشیمونم.‌جلو​ اینجا سرزمینِ منه، جزایرِ منه. تو اینجا فقط یه مهمانی. بهت هشدار می‌دم... حدِ مهمان‌نوازیِ من رو امتحان نکن!»

با به زبان آوردنِ آخرین کلمات، صدای‌بلندتر​ کرکننده‌ای از رعد طنین انداخت و همچون‌سرزمینِ​ قاصدِ خشمِ آسمانی در سراسرِ جزایرِ زنجیری پیچید.

کورمک بی‌تفاوت به او خیره ماند. حالتی از تحقیر در‌سرِ​ اعماقِ چشمانِ سرد و خطرناکش پدیدار شد. قدیس شانه‌هایش را تکان‌بنفش​ داد، گویی عضلاتش را می‌کشید، و سپس با لحنی تاریک گفت:

«غرورت خیلی خسته‌کننده‌ست، تایریس. به من هشدار می‌دی؟ چی بهت این جرئت‌قاطیِ​ رو می‌ده که به... من هشدار بدی؟ می‌گی من فراموش کردم، ولی انگار‌ابرها​ تویی که یادت نمیاد. من کی‌ام. چی‌ام. و چه کارایی از دستم برمیاد...»

قدمی به جلو برداشت؛ نیتِ قتلش‌دخالت​ غلیظ‌تر و خفه‌کننده‌تر شد، به‌طوری که‌ربطی​ تقریباً می‌شد آن را حس کرد.

«چی باعث شد فکر کنی این یه‌بلندتر​ مذاکره‌ست؟ یا خودت می‌کشی کنار، یا من از‌منه​ پا درت میارم. در هر صورت، نتیجه یکیه.»

قدیس تایریس لحظه‌ای درنگ کرد، سپس‌داری​ از روی شانه به سانی و کاسی‌کنار​ نگاه انداخت. نگاهش آرام و غم‌زده بود.

«...وقتشه شما دو تا برید.»

سانی یک قدم عقب رفت؛ دهانش‌دخالت​ ناگهان خشک شده بود. دهان باز کرد‌نداره​ و به زور سعی کرد سؤالی بپرسد:

«اما... پس تکلیفِ...»

مدِ آسمان از قبل داشت به کورمک نگاه‌دخالت​ می‌کرد که با قدم‌های استوار نزدیک می‌شد. موهایش‌کمی​ همچون جریانی از طلای رنگ‌پریده در باد می‌رقصید.

«فرار کنید! از‌پرِ​ خشمِ این نبرد جونِ‌خوشی​ سالم به در نمی‌برید!»

سانی کسری از ثانیه تردید کرد، سپس کاسی را گرفت و دوید. آن‌ها از دو‌جابه‌جا​ قدیس دور شدند و به سمتِ لبهٔ دوردستِ جزیره شتافتند. نمی‌دانست مبارزهٔ میانِ متعالی‌ها چه شکلی‌بیفته​ خواهد بود، اما شکی نداشت که فانی‌های ساده‌ای مثلِ آن‌ها هیچ جایی در وسطِ آن ندارند.

دیوانگیه... دنیا کاملاً دیوانه شده!

لحظه‌ای بعد، چیزی با غرشِ رعدآسایی در پشتِ سرشان به هم‌راهم​ برخورد کرد و سانی به هوا پرتاب شد. موجِ شوکِ شدیدی از‌چسبیدند​ بدنش عبور کرد و باعث شد فریادِ کوتاهی از دهانش خارج شود.

به زمین خورد و حس کرد زمین جابه‌جا می‌شود، گویی زلزلهٔ قدرتمندی در چند متری‌شان رخ می‌داد. سانی به‌بدنِ​ زحمت روی پاهایش ایستاد، سپس به کاسی هم کمک کرد تا بلند شود و به دویدن ادامه داد. تکه‌های‌نشده‌اند​ سنگ مانندِ گلوله از کنارشان پرواز می‌کردند و بارشِ برف از همین حالا داشت به کولاکی خشمگین تبدیل می‌شد.

پشتِ سرشان،‌پدیدار​ دو سایهٔ عظیم‌کاری​ به آسمان برخاستند.

یکی از آن‌ها پرندهٔ شکاریِ عظیمی با پرهای سفید بود که منقارِ تیز‌اینجا​ و چنگال‌های ویرانگرش از فولادِ درخشان و صیقلی ساخته شده بود. بال‌های عظیمش‌آهی​ در ابرهای رعدآسا پیچیده شده بود و آذرخش‌ها چون ردایی درخشان گردِ بدنش می‌رقصیدند.

دیگری وایورنِ درنده‌ای بود با فلس‌های سیاهی به تاریکیِ مغاک، که عضلاتِ قدرتمندش زیرِ آن‌ها چون‌کمی​ زنجیرهای آهنین می‌غلتیدند. تاجی از شاخ‌های پیچ‌درپیچ بر سرِ جانور بود و در دهانش، بی‌شمار نیشِ تیز‌بیفته​ درخششی تاریک داشتند؛ نیش‌هایی که با شعلهٔ سرخ و سوزانی در اعماقِ کالبدِ سختِ جانور روشن می‌شدند.

تایریس و کورمک به آسمان پرواز کردند و طولی نکشید که در‌قاطیِ​ پردهٔ ابرهای توفان‌زا ناپدید شدند. غرشِ هولناکی در سراسرِ جزیره طنین انداخت‌گرفت​ و سپس، موجِ ضربهٔ دیگری اصابت کرد و حفره‌ای در کولاک شکافت.

ناگهان خونِ جوشان از‌داری​ بالا سرازیر شد و چون‌راهم​ بارانی شنگرفی روی برف‌ها ریخت.

خدایان... آه، خدایان...

کاری جز دویدن از دستِ سانی و کاسی برنمی‌آمد. هر از گاهی لرزشی شدید آن‌ها‌نداره​ را به زمین می‌انداخت. بادِ توفانی برف و تکه‌های تیزِ یخ را به صورتشان می‌کوبید‌هستن​ و گوش‌هایشان از همهمهٔ کرکنندهٔ نبردِ عظیمی که جایی بالای سرشان در جریان بود، زنگ می‌زد.

تقریباً به لبهٔ جزیره رسیده بودند و‌خوشی​ آماده بودند تا روی زنجیر بپرند که‌ماجرا​ ناگهان وقفه‌ای در آن آشوبِ هولناک افتاد.

سپس دو سایه از آسمان پایین‌دخالت​ افتادند؛ آن‌قدر سریع که سانی حتی‌ربطی​ نتوانست تشخیص دهد کدام به کدام است.

قدیس‌ها با چنان شدتی به مرکزِ جزیره برخورد کردند که سطحش چون آب تاب‌سرزمینِ​ برداشت. موجِ ضربهٔ برخورد چنان مهیب بود که در دم دشتِ گل‌ها را نابود کرد،‌جلو​ لایه‌های روییِ خاک را به باد داد و دژِ روی لبهٔ شمالی را پودر کرد.

خودِ زمین شکافت و شکافی پهن‌داری​ به هر دو سرِ جزیره کشیده شد‌کنار​ و آن را به دو نیم کرد.

جزیرهٔ شمالی لرزید... و سپس فروریخت. با پدیدار شدنِ شکاف‌های‌آسمان​ بیشتر و کششِ زنجیرهای آسمانی که جزیره را از هم می‌درید،‌سپرِ​ تکه‌های بزرگِ سنگ جدا می‌شدند و به دلِ تاریکی پرواز می‌کردند.

البته سانی نمی‌توانست ابعادِ کاملِ فاجعه را درک کند. تنها چیزی که حس می‌کرد‌کمی​ این بود که یک بارِ دیگر به پایین غلتیدند، این بار حتی شدیدتر از قبل.‌برای​ فقط این بار، به جای خاک یا سنگ، چیزی که زیرِ پایشان یافتند... هیچ بود.

زمین ناپدید شد و سانی به خودش که‌گشت​ آمد، دید دارد به پایین، پایین و پایین‌تر‌بیدارشدگان​ سقوط می‌کند. پایین به درونِ تاریکیِ بی‌پایانِ آسمانِ زیرین.

کاری جز این از دستش برنمی‌آمد که‌کاری​ کاسی را چنگ بزند و محکم نگه‌ربطی​ دارد تا مطمئن شود از هم جدا نمی‌شوند.

خون‌آلود، له‌ولورده و بی‌جان، به‌هیچ​ درونِ مغاک سقوط کردند، در حالی‌خودت​ که سراسرِ اطرافشان ویرانی حاکم بود.

معبدِ شب ترک خورد، سپس فروپاشید و به بارانی‌راهم​ از سنگ‌های سیاه تبدیل شد. هفت زنگوله در حالی‌گل‌های​ که در خلأ ناپدید می‌شدند، سوگوارانه به صدا درآمدند.

زنجیرِ عظیمی که یکی از لنگرهای جزایرِ زنجیری بود به سمتِ کوه‌های‌چسبیدند​ تهی پرتاب شد و با چنان نیرویی به دامنه‌هایشان برخورد کرد که دامنهٔ‌دیگر​ باستانی در هم شکست و حفره‌ای گذرا در پردهٔ مهِ روان ایجاد شد.

...خوشبختانه چشمانِ سانی هنوز بسته‌نمی‌دونی​ بود، پس ندید چه چیزی‌سرِ​ آن زیر پنهان شده است.

و جایی در میانِ‌سفید​ این همه آشوب، دو قدیس‌مدِ​ به نبردِ هولناکشان ادامه می‌دادند.

سانی کاسی را محکم نگه داشت و‌می‌کنی​ سقوط کرد، خوشحال از اینکه با هر‌کمی​ ثانیه از آن درگیری دورتر و دورتر می‌شد.

پس از مدتی،‌ربطی​ صدای نبرد در‌جابه‌جا​ دوردست‌های بالا ناپدید شد.

نشانه‌های ویرانی و‌چشمانش​ همین‌طور آخرین بقایای‌داری​ نور نیز ناپدید شدند.

حالا داشتند در سکوت و تنهاییِ‌دلِ​ کامل، درونِ تاریکیِ مطلق سقوط می‌کردند،‌قاطیِ​ بی‌آنکه چیزی جانشان را تهدید کند.

...به‌نوعی آرامش‌بخش بود.

سانی آهی کشید، بالاخره به خودش اجازه‌بلندتر​ داد چشمانش را باز کند، سپس نگاهی‌سرزمینِ​ به کاسی انداخت و لبخندِ ضعیفی زد.

«...دیدی؟ ما نَمُردیم.‌چشمانش​ رؤیات بازم غلط‌داری​ از آب دراومد.»

کاسی لرزید.

«چطور... چطور این‌قدر‌نمی‌دونی​ آرومی؟ داریم می‌افتیم توی‌می‌کنی​ آسمانِ زیرین! هنوز... نَمُردیم!»

سعی کرد بخندد،‌ربطی​ سپس چهره‌اش در هم‌بلندتر​ رفت و منصرف شد.

«اینجا در واقع اون‌قدرها هم بد نیست. فقط یکم صبر کن... یکم دیگه می‌افتیم،‌ربطی​ بعد خاطره‌ها رو احضار می‌کنم تا یا ما رو ببرن بالا یا هُلمون بدن‌مالِ​ سمتِ شکاف. حداقل آب و غذا داریم... باورت نمی‌شه دفعهٔ پیش مجبور شدم چی بخورم...»

سانی با‌خاندانِ​ یادآوریِ مقلدِ مرده،‌هیچ​ به خود لرزید.

«آره، این قطعاً بد‌داری​ نیست. باور کن... می‌تونست خیلی،‌راهم​ خیلی بدتر از این باشه.»

اما...

به محضِ اینکه سانی‌پدیدار​ این را گفت، چیزی‌دخالت​ در خلأِ بی‌نور تغییر کرد.

سایه‌ای سریع به سمتشان‌سفید​ پرتاب شد که هاله‌ای از‌مدِ​ نورِ خشمگین احاطه‌اش کرده بود.

چی...

پیش از آنکه سانی حتی بتواند واکنشی نشان دهد،‌گل‌های​ دو دست به سمتشان دراز شد؛ یکی او را‌دژِ​ گرفت و دیگری دورِ یقهٔ ردای کاسی حلقه زد.

بدونِ هیچ تکیه‌گاهی برای ایستادن، آن‌ها به‌کاری​ همان اندازه بی‌دفاع بودند که پیرس لحظاتی‌ربطی​ پیش از کشته‌شدن به دستِ سانی بود.

کوف...

«اوه، خدا‌پدیدار​ رو شکر!‌داری​ پیداتون کردم!»

پلک زد.

آن صدا...‌خشم​ چرا آشنا‌پدیدار​ به نظر می‌رسید؟

سانی به نور خیره شد و چشمانش آرام‌آرام به آن عادت کرد. طولی نکشید‌ماجرا​ که توانست شکلِ فانوسی کاغذی را ببیند که در هوا شناور بود؛ درست بالای‌گویی​ شانهٔ مردِ جوانِ قدبلند و به‌طرزِ اعصاب‌خردکنی خوش‌تیپی که زرهی بیش‌ازحد شیک به تن داشت.

سانی دهانش را‌نمی‌دونی​ باز کرد، بست‌دخالت​ و دوباره باز کرد.

«...کای؟ آخه‌کنار​ تو اینجا‌نداره​ چه غلطی می‌کنی؟»

کماندارِ جذاب لبخند زد و‌نمی‌دونی​ حالتی از شادی و آسودگیِ‌سرِ​ عمیق در چهره‌اش پدیدار شد.

«دیگه چی؟‌خاندانِ​ معلومه، دارم‌سفید​ نجاتتون می‌دم...»

ناولها | novelha.net