---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

برده ی سایه

چپتر 44: رؤیای کاسی • ⏱ 9 دقیقه

چپتر 44: رؤیای کاسی

0

سانی در حالی که تقریباً تمام عضلاتِ بدنش‌الان​ درد می‌کرد، به سمت دخترها رفت و روی زمین‌بگی​ افتاد. نفسش که جا آمد، به کاسیا نگاه کرد.

«کاسی؟ بهتری؟»

چند ثانیه بعد،‌رؤیا​ دخترِ نابینا آرام‌بهمون​ سر تکان داد.

جای شکرش باقیه.

جابه‌جا شد و کمی مکث کرد. حالِ کاسیا چندان خوب به نظر نمی‌رسید. صورتش هنوز‌می‌تونی​ رنگ‌پریده و بی‌جان بود و نگاهی خیره و مات داشت. دست‌کم بدنش دیگر نمی‌لرزید. سانی‌دیده​ در حرف زدن با آدم‌ها استعدادی نداشت، چه رسد به آرام کردنشان. نمی‌دانست چه بگوید.

نگاهی به نفیس انداخت و در دل آه کشید. کی‌رؤیا​ فکرش را می‌کرد که یک روز او تا جایی که‌شاید​ چشم کار می‌کند، اجتماعی‌ترین آدمِ جمع باشد؟ چه شوخیِ مسخره‌ای...

«می‌تونم یکم آب بخورم؟»

کاسی به سمتش چرخید و اخم کرد،‌رسد​ انگار از سؤالش گیج شده بود. بعد ناگهان‌روز​ نفسش را حبس کرد و چشمانش گرد شد.

«اوه! اوه، ببخشید. آره، البته...»

بطریِ آبِ بی‌پایان را احضار کرد و به سانی داد. سانی با‌می‌تونی​ لبخندی حاکی از تشکر بطری را گرفت، چند جرعه با حرص نوشید‌کردند​ و بعد آن را به نفیس داد. در نهایت، بطری به کاسی برگشت.

«تو هم یکم بخور.»

پس از اینکه کاسی آب‌استعدادی​ خورد، سانی با دستپاچگی ضربهٔ‌بگوید​ آرامی به شانهٔ دخترِ نابینا زد.

«به نظر میاد الان همه‌چی روبه‌راهه.‌شانهٔ​ اِهم... بازم یه رؤیا دیدی؟ می‌تونی‌بازم​ بهمون بگی. البته اگه خودت بخوای.»

کاسی کمی‌آرامی​ مکث کرد‌میاد​ و گفت:

«من... نمی‌دونم.‌بازم​ شاید فقط‌دیدی​ یه کابوس بود.»

سانی و نفیس نگاهی ردوبدل کردند. هر دو شک داشتند چیزی که‌انداخت​ کاسی دیده فقط یک کابوسِ ساده باشد. هر چه بود، آدم‌ها معمولاً‌شوخیِ​ در عالمِ رؤیا خواب نمی‌دیدند. در همین حین، دخترِ نابینا ادامه داد:

«راستش درست‌خورد​ یادم نمیاد.‌ضربهٔ​ همه‌چیز تیکه‌تیکه‌ست.»

سانی کلماتش را با‌میاد​ دقت سنجید، نمی‌خواست فشارِ‌اِهم​ زیادی به کاسی بیاورد.

«می‌تونی فقط همون چیزایی که‌می‌تونی​ یادت میاد رو بهمون بگی. شاید‌گفت​ با هم بتونیم ازش سر دربیاریم.»

کاسیا آهی کشید و با تردید‌نداشت​ سر تکان داد. پس از مکثی طولانی،‌کشید​ بالاخره شجاعتِ حرف زدن را پیدا کرد:

«اولش... یه تاریکیِ بی‌کران دیدم که پشتِ هفت مُهر قفل شده بود. یه چیزِ عظیمی توی اون تاریکی‌اگه​ داشت می‌جوشید. حس می‌کردم اگه مستقیم بهش نگاه کنم، عقلم رو از دست می‌دم. همون‌طور که با وحشت‌نمی‌دیدند​ نگاه می‌کردم، مُهرها یکی بعد از دیگری شکستن، تا اینکه فقط یکی موند. و بعد، اون مُهر هم شکست.»

کمی لرزید.

«بعد از اون... نمی‌دونم. انگار ذهنم به هزار تیکه خرد‌بخوای​ شد و هر تیکه تصویرِ خودش رو بازتاب می‌داد. بیشترشون‌دیده​ تاریک و ترسناک بودن. بعضی‌هاشون رو از الان فراموش کردم. بقیه...»

کاسی ساکت‌حرف​ شد و‌آدم‌ها​ به یاد آورد.

«دوباره اون قلعهٔ انسانی رو دیدم. فقط این بار، شب بود. یه ستارهٔ تنها توی آسمونِ سیاه می‌سوخت و زیرِ نورش، قلعه ناگهان توی‌فقط​ آتیش غرق شد و رودهای خون توی سالن‌هاش به راه افتاد. یه جسد با زرهِ طلایی دیدم که روی یه تختِ پادشاهی نشسته بود؛‌سنجید​ زنی با نیزهٔ برنزی که داشت توی موجی از هیولاها غرق می‌شد؛ کمانداری که سعی می‌کرد با تیرهاش آسمونِ در حالِ سقوط رو سوراخ کنه.»

در نهایت سرش را‌میاد​ بالا آورد، در حالی که‌بازم​ صورتش پر از وحشت بود.

«در آخر، یه منارهٔ سرخِ عظیم و ترسناک دیدم. پایه‌اش، هفت سرِ بریده داشتن از هفت قفل محافظت‌داشتند​ می‌کردن. و اون بالا، یه... یه فرشتهٔ در حالِ مرگ داشت طعمهٔ سایه‌های گرسنه می‌شد. وقتی خونریزیِ فرشته‌کلماتش​ رو دیدم، ناگهان حس کردم انگار... انگار چیزِ چنان ارزشمندی که با کلمات قابل‌توصیف نیست، ازم گرفته شده.»

صدایش آرام‌تر شد.

«بعدش، اون‌قدر اندوه، درد و خشم حس کردم که‌همه‌چی​ به نظر می‌رسید همون ذره عقلِ باقی‌مونده‌ام هم داره از‌خودت​ بین می‌ره. فکر کنم... همون موقع بود که بیدار شدم.»

نفیس و سانی مدتی ساکت ماندند و سعی کردند از حرف‌های کاسی سر در بیاورند. نفیس حتی‌بخوای​ اگر چیزی هم به ذهنش رسیده بود، بروز نمی‌داد. اما سانی کاملاً گیج شده بود. حتی نمی‌دانست‌همین​ چطور باید معنای پنهانِ پشتِ این رؤیا را رمزگشایی کند... البته اگر اصلاً رؤیایی در کار بود.

پیش از این، رؤیای کاسیا دربارهٔ قلعه کاملاً سرراست بود. قلعه‌ای انسانی و حتی جهتی را که در آن‌چیزی​ قرار داشت نشانش داده بود. اما این بار، خوابش گسسته بود، پر از نمادهای عجیب و تصاویرِ مبهم و نامشخص؛‌نمی‌خواست​ خیلی بیشتر شبیه به پیش‌گوییِ یک شیاد بود تا رؤیایی که از طریقِ یک توانِ سرشت به دست آمده باشد.

در نهایت آهی کشید.

«شاید واقعاً فقط یه‌ضربهٔ​ کابوس بوده. رؤیاهای قبلیت‌الان​ این‌شکلی نبودن، مگه نه؟»

کاسی در‌آرامی​ سکوت سر‌میاد​ تکان داد.

سانی پشتِ سرش را خاراند.

«خب... آدم‌ها معمولاً توی عالمِ رؤیا خواب نمی‌بینن،‌کردنشان​ ولی تو می‌بینی. شاید دیدنِ یه کابوسِ تصادفی‌جایی​ هر از گاهی، از عوارضِ جانبیِ توانت باشه.»

دخترِ نابینا به‌دستپاچگی​ سمتش چرخید؛ آسودگیِ کمرنگی‌میاد​ در چهره‌اش نمایان بود.

«واقعاً این‌طور فکر می‌کنی؟»

سانی مکث کرد‌رؤیا​ و سعی کرد کلماتِ‌بگی​ مناسب را پیدا کند.

«چرا که نه؟ احتمالش هست.»

اما در‌خورد​ درون، احساسِ‌ضربهٔ​ ناآرامی می‌کرد.

فرشته‌ای در حالِ مرگ که سایه‌ها دارن می‌بلعنش... چرا این‌قدر شوم به نظر‌بهمون​ می‌رسه؟ باید سعی کنم از این به بعد از فرشته‌ها دور بمونم. عجب، زندگیم‌دیده​ به چه روزی افتاده. یه همچین جمله‌ای دیگه حتی دیوانه‌وار هم به نظر نمی‌رسه...

با این افکار، بالاخره‌دیدی​ آماده بودند تا به‌اگه​ استقبالِ روزِ جدیدی بروند.

مدتی بعد، روی لبهٔ غربیِ سکوی سنگی نشسته‌الان​ بودند و به لاشخورهای پایین نگاه می‌کردند. سایهٔ سانی‌بگی​ مشغولِ شناساییِ مسیری به سمتِ نشانهٔ مرتفعِ بعدی بود.

«همیشه این‌قدر زیاد بودن؟»

سانی نگاهی به‌رؤیا​ نفیس انداخت و‌بهمون​ سر تکان داد.

«نه، خیلی بیشتر بودن. انگار‌استعدادی​ کارشون با لاشه تقریباً تموم شده.‌نفیس​ بعید می‌دونم تا شب دووم بیاره.»

این یعنی تا فردا، تمامِ این جانوران در هزارتو پرسه می‌زدند و پیشروی را برای‌می‌تونی​ آن سه خفته سخت می‌کردند. بهترین کار این بود که همین امروز راه بیفتند و‌دیده​ پیش از آنکه لاشخورها ضیافتشان را تمام کنند، بینِ خودشان و آن گله فاصله‌ای بیندازند.

با این حال، بدونِ شناساییِ مسیر از‌روبه‌راهه​ قبل، این احتمال وجود داشت که به‌موقع به‌اگه​ جای امنی نرسند. هر دو گزینه خطرناک بود.

نفیس اخم کرد؛‌رؤیا​ انگار او هم به‌بگی​ همین موضوع فکر می‌کرد.

پس از مدتی گفت:

«نمی‌خوام کاسی یه شبِ‌ضربهٔ​ دیگه نزدیکِ این مجسمه‌الان​ بمونه. همین الان راه می‌افتیم.»

سانی کمی فکر کرد و بعد دهان‌روبه‌راهه​ باز کرد تا نظرش را بگوید. اما‌بگی​ هیاهوی ناگهانیِ پایین مانع از حرف زدنش شد.

پایین در بسترِ دریای ناپدیدشده، در میانِ تپه‌هایی از مرجان‌های شکسته، لاشهٔ‌نمی‌دونم​ هیولای عظیمِ کوسه‌مانند — یا دقیق‌تر، نیمهٔ باقی‌مانده‌اش — تقریباً از گوشت‌عالمِ​ خالی شده بود. و در میانِ استخوان‌های سفیدش، چیزی در گل‌ولای سوسو می‌زد.

دو بلورِ‌حرف​ بسیار بزرگ‌آدم‌ها​ و درخشان.

چشمانِ سانی گشاد شد.

«اونا...»

«آره. خرده‌های‌بازم​ دو هستهٔ‌دیدی​ روحِ متعالی.»

متعالی... دو تا از اونا...

ناگهان طمع و ترس هم‌زمان وجودش را فراگرفت. طمع به خاطرِ اینکه‌بازم​ خرده‌های روحِ متعالی چقدر کمیاب و ارزشمند بودند؛ و ترس به این‌فقط​ دلیل که معلوم شد کوسهٔ عظیم دست‌کم یک اهریمنِ فاسد‌شده بوده است.

یک اهریمنِ فاسد‌شده، اگر قدیسی یا شمارِ زیادی از بیدارشدگان جلویش را نمی‌گرفتند،‌بهمون​ می‌توانست یک شهرِ کامل را نابود کند. سانی تازه فهمید که در آن‌چیزی​ شبِ اول، بسیار بیشتر از آنچه فکر می‌کرد به مرگ نزدیک بوده است.

«باید...»

«صبر کن و گوش بده.»

به نفیس خیره ماند و‌آرامی​ بعد مطیعانه به هیاهوی دوردست‌روبه‌راهه​ و به‌سختی قابل‌شنیدنِ لاشخورها گوش سپرد.

پس از مدتی،‌شانهٔ​ متوجهِ نوعی ناهماهنگی‌همه‌چی​ در آن شد.

بدنِ نفیس ناگهان سفت شد.

«اونجا.»

به سمتِ هزارتو اشاره کرد. سانی پس از‌الان​ تمرکز روی آن نقطه، بالاخره توانست دو سایهٔ عظیم‌بگی​ را ببیند که از گذرگاهی بسیار عریض بیرون می‌آمدند.

یک ثانیه بعد، موجوداتی که آن‌همه‌چی​ سایه‌ها را می‌انداختند در میدانِ دید پدیدار‌بهمون​ شدند. سانی آبِ دهانش را قورت داد.

لعنت.

هیولاها شبیهِ لاشخورها بودند، اما نه کاملاً. اول از همه، بسیار بزرگ‌تر بودند و با بیش از ۳ متر قد،‌اجتماعی‌ترین​ بر محیطِ اطراف سایه می‌انداختند. لاکشان ضخیم‌تر به نظر می‌رسید. رنگش سیاه و سرخِ تیره بود، مانندِ زرهی باستانی که‌اوه​ غرق در خون باشد. این‌جا و آن‌جا، خارهای ترسناکی از لاکشان بیرون زده بود که هر حرکتشان را بسیار خطرناک‌تر می‌کرد.

به‌علاوه، بازوهای بالایی‌شان به جای‌آرامی​ چنگال‌های سنگین، به داس‌های استخوانیِ‌روبه‌راهه​ بلند، خمیده و وحشتناکی ختم می‌شد.

سانی حس کرد‌شانهٔ​ عرقِ سردی از‌همه‌چی​ تیره‌پشتش پایین می‌چکد.

«آخه اون چیزا دیگه چی‌ان؟»

نفیس سرش را کج کرد.

«فکر کنم هیولا باشن.»

موجوداتِ کابوس با یک هستهٔ روح، «جانور» نامیده می‌شدند. خطرناک و قوی بودند، اما عقل نداشتند. اگر‌بخوای​ می‌توانستند هستهٔ دومی پرورش دهند یا با آن به وجود آمده باشند، تبدیل به «هیولا» می‌شدند. هیولاها‌همین​ بسیار ویرانگرتر بودند و هوشِ ابتدایی و تحریف‌شده‌ای داشتند. آن‌ها گامِ بعدی در تکاملِ یک جانورِ کابوس بودند.

و به نظر می‌رسید‌دیدی​ این دو، نسخه‌های بزرگ‌تر‌اگه​ و مرگبارترِ لاشخورهای زره‌پوش باشند.

سانی و نفیس نزدیک شدنِ آن دو هیولا به لاشه را تماشا کردند. لاشخورها آشکارا از آن‌ها‌چشم​ می‌ترسیدند و با عجله از سرِ راهشان کنار می‌رفتند. آن‌هایی که بیش از حد کند بودند، بی‌رحمانه‌گیج​ به کناری پرتاب می‌شدند یا با داس‌های استخوانی تکه‌تکه می‌شدند. رودهایی از خونِ لاجوردی در گل‌ولای جاری شد.

دارن چی‌کار می‌کنن؟‌دستپاچگی​ اومدن خرده‌های روح‌شانهٔ​ رو جذب کنن؟

بالاخره هیولاها به لاشه رسیدند. هر کدام یکی از خرده‌ها را برداشت. اما‌بهمون​ به جای جذب کردنشان، فقط چرخیدند و بلورهای گران‌بها را با خود بردند. لاشخورها‌دیده​ راه را باز کردند و با چشمانِ کوچک و گرسنه‌شان خرده‌ها را دنبال کردند.

سانی پلک‌بازم​ زد و به‌می‌تونی​ نفیس نگاه کرد.

«بازم الان راه می‌افتیم؟»

ستارهٔ دگرگون اخم کرد‌ضربهٔ​ و مردد ماند. چند‌الان​ لحظه بعد، سر تکان داد.

«نه. فردا می‌ریم.»

سپس به سمتِ غرب چرخید‌می‌تونی​ و هیولاهای در حالِ دور‌بخوای​ شدن را زیرِ نظر گرفت.

«...بگو سایه‌ت‌حرف​ دنبالِ این‌آدم‌ها​ دو تا بره.»

ناولها | novelha.net