چپتر 44: رؤیای کاسی
0سانی در حالی که تقریباً تمام عضلاتِ بدنشبخوای درد میکرد، به سمت دخترها رفت و روی زمینچیزی افتاد. نفسش که جا آمد، به کاسیا نگاه کرد.
«کاسی؟ بهتری؟»
چند ثانیه بعد،نهایت دخترِ نابینا آراماینکه سر تکان داد.
جای شکرش باقیه.
جابهجا شد و کمی مکث کرد. حالِ کاسیا چندان خوب به نظر نمیرسید. صورتش هنوزکردند رنگپریده و بیجان بود و نگاهی خیره و مات داشت. دستکم بدنش دیگر نمیلرزید. سانییادم در حرف زدن با آدمها استعدادی نداشت، چه رسد به آرام کردنشان. نمیدانست چه بگوید.
نگاهی به نفیس انداخت و در دل آه کشید. کیاینکه فکرش را میکرد که یک روز او تا جایی کهاِهم چشم کار میکند، اجتماعیترین آدمِ جمع باشد؟ چه شوخیِ مسخرهای...
«میتونم یکم آب بخورم؟»
کاسی به سمتش چرخید و اخم کرد،دستپاچگی انگار از سؤالش گیج شده بود. بعد ناگهاناِهم نفسش را حبس کرد و چشمانش گرد شد.
«اوه! اوه، ببخشید. آره، البته...»
بطریِ آبِ بیپایان را احضار کرد و به سانی داد. سانی بادستپاچگی لبخندی حاکی از تشکر بطری را گرفت، چند جرعه با حرص نوشیدمیتونی و بعد آن را به نفیس داد. در نهایت، بطری به کاسی برگشت.
«تو هم یکم بخور.»
پس از اینکه کاسی آباینکه خورد، سانی با دستپاچگی ضربهٔشانهٔ آرامی به شانهٔ دخترِ نابینا زد.
«به نظر میاد الان همهچی روبهراهه.اگه اِهم... بازم یه رؤیا دیدی؟ میتونیفقط بهمون بگی. البته اگه خودت بخوای.»
کاسی کمیبطری مکث کردجرعه و گفت:
«من... نمیدونم.نوشید شاید فقطبرگشت یه کابوس بود.»
سانی و نفیس نگاهی ردوبدل کردند. هر دو شک داشتند چیزی کهالان کاسی دیده فقط یک کابوسِ ساده باشد. هر چه بود، آدمها معمولاًبخوای در عالمِ رؤیا خواب نمیدیدند. در همین حین، دخترِ نابینا ادامه داد:
«راستش درستدیدی یادم نمیاد.بهمون همهچیز تیکهتیکهست.»
سانی کلماتش را باجرعه دقت سنجید، نمیخواست فشارِبرگشت زیادی به کاسی بیاورد.
«میتونی فقط همون چیزایی کهبخور یادت میاد رو بهمون بگی. شایدشانهٔ با هم بتونیم ازش سر دربیاریم.»
کاسیا آهی کشید و با تردیدخورد سر تکان داد. پس از مکثی طولانی،همهچی بالاخره شجاعتِ حرف زدن را پیدا کرد:
«اولش... یه تاریکیِ بیکران دیدم که پشتِ هفت مُهر قفل شده بود. یه چیزِ عظیمی توی اون تاریکیدیده داشت میجوشید. حس میکردم اگه مستقیم بهش نگاه کنم، عقلم رو از دست میدم. همونطور که با وحشتسنجید نگاه میکردم، مُهرها یکی بعد از دیگری شکستن، تا اینکه فقط یکی موند. و بعد، اون مُهر هم شکست.»
کمی لرزید.
«بعد از اون... نمیدونم. انگار ذهنم به هزار تیکه خردآرامی شد و هر تیکه تصویرِ خودش رو بازتاب میداد. بیشترشونمیتونی تاریک و ترسناک بودن. بعضیهاشون رو از الان فراموش کردم. بقیه...»
کاسی ساکتنهایت شد وبخور به یاد آورد.
«دوباره اون قلعهٔ انسانی رو دیدم. فقط این بار، شب بود. یه ستارهٔ تنها توی آسمونِ سیاه میسوخت و زیرِ نورش، قلعه ناگهان توینمیدیدند آتیش غرق شد و رودهای خون توی سالنهاش به راه افتاد. یه جسد با زرهِ طلایی دیدم که روی یه تختِ پادشاهی نشسته بود؛تردید زنی با نیزهٔ برنزی که داشت توی موجی از هیولاها غرق میشد؛ کمانداری که سعی میکرد با تیرهاش آسمونِ در حالِ سقوط رو سوراخ کنه.»
در نهایت سرش راجرعه بالا آورد، در حالی کهبخور صورتش پر از وحشت بود.
«در آخر، یه منارهٔ سرخِ عظیم و ترسناک دیدم. پایهاش، هفت سرِ بریده داشتن از هفت قفل محافظترؤیا میکردن. و اون بالا، یه... یه فرشتهٔ در حالِ مرگ داشت طعمهٔ سایههای گرسنه میشد. وقتی خونریزیِ فرشتهکابوسِ رو دیدم، ناگهان حس کردم انگار... انگار چیزِ چنان ارزشمندی که با کلمات قابلتوصیف نیست، ازم گرفته شده.»
صدایش آرامتر شد.
«بعدش، اونقدر اندوه، درد و خشم حس کردم کهگفت به نظر میرسید همون ذره عقلِ باقیموندهام هم داره ازکابوسِ بین میره. فکر کنم... همون موقع بود که بیدار شدم.»
نفیس و سانی مدتی ساکت ماندند و سعی کردند از حرفهای کاسی سر در بیاورند. نفیس حتیالان اگر چیزی هم به ذهنش رسیده بود، بروز نمیداد. اما سانی کاملاً گیج شده بود. حتی نمیدانستکابوس چطور باید معنای پنهانِ پشتِ این رؤیا را رمزگشایی کند... البته اگر اصلاً رؤیایی در کار بود.
پیش از این، رؤیای کاسیا دربارهٔ قلعه کاملاً سرراست بود. قلعهای انسانی و حتی جهتی را که در آندیدی قرار داشت نشانش داده بود. اما این بار، خوابش گسسته بود، پر از نمادهای عجیب و تصاویرِ مبهم و نامشخص؛عالمِ خیلی بیشتر شبیه به پیشگوییِ یک شیاد بود تا رؤیایی که از طریقِ یک توانِ سرشت به دست آمده باشد.
در نهایت آهی کشید.
«شاید واقعاً فقط یهبهمون کابوس بوده. رؤیاهای قبلیتبخوای اینشکلی نبودن، مگه نه؟»
کاسی دربطری سکوت سرجرعه تکان داد.
سانی پشتِ سرش را خاراند.
«خب... آدمها معمولاً توی عالمِ رؤیا خواب نمیبینن،ضربهٔ ولی تو میبینی. شاید دیدنِ یه کابوسِ تصادفیبازم هر از گاهی، از عوارضِ جانبیِ توانت باشه.»
دخترِ نابینا بهمیتونی سمتش چرخید؛ آسودگیِ کمرنگیخودت در چهرهاش نمایان بود.
«واقعاً اینطور فکر میکنی؟»
سانی مکث کردنهایت و سعی کرد کلماتِخورد مناسب را پیدا کند.
«چرا که نه؟ احتمالش هست.»
اما دردیدی درون، احساسِبهمون ناآرامی میکرد.
فرشتهای در حالِ مرگ که سایهها دارن میبلعنش... چرا اینقدر شوم به نظرضربهٔ میرسه؟ باید سعی کنم از این به بعد از فرشتهها دور بمونم. عجب، زندگیماگه به چه روزی افتاده. یه همچین جملهای دیگه حتی دیوانهوار هم به نظر نمیرسه...
با این افکار، بالاخرهبرگشت آماده بودند تا بهدستپاچگی استقبالِ روزِ جدیدی بروند.
مدتی بعد، روی لبهٔ غربیِ سکوی سنگی نشستهبخوای بودند و به لاشخورهای پایین نگاه میکردند. سایهٔ سانیچیزی مشغولِ شناساییِ مسیری به سمتِ نشانهٔ مرتفعِ بعدی بود.
«همیشه اینقدر زیاد بودن؟»
سانی نگاهی بهنهایت نفیس انداخت واینکه سر تکان داد.
«نه، خیلی بیشتر بودن. انگاراینکه کارشون با لاشه تقریباً تموم شده.میاد بعید میدونم تا شب دووم بیاره.»
این یعنی تا فردا، تمامِ این جانوران در هزارتو پرسه میزدند و پیشروی را برایکردند آن سه خفته سخت میکردند. بهترین کار این بود که همین امروز راه بیفتند ویادم پیش از آنکه لاشخورها ضیافتشان را تمام کنند، بینِ خودشان و آن گله فاصلهای بیندازند.
با این حال، بدونِ شناساییِ مسیر ازنهایت قبل، این احتمال وجود داشت که بهموقع بهشانهٔ جای امنی نرسند. هر دو گزینه خطرناک بود.
نفیس اخم کرد؛نهایت انگار او هم بهخورد همین موضوع فکر میکرد.
پس از مدتی گفت:
«نمیخوام کاسی یه شبِبهمون دیگه نزدیکِ این مجسمهبخوای بمونه. همین الان راه میافتیم.»
سانی کمی فکر کرد و بعد دهاننهایت باز کرد تا نظرش را بگوید. اماآرامی هیاهوی ناگهانیِ پایین مانع از حرف زدنش شد.
پایین در بسترِ دریای ناپدیدشده، در میانِ تپههایی از مرجانهای شکسته، لاشهٔمیاد هیولای عظیمِ کوسهمانند — یا دقیقتر، نیمهٔ باقیماندهاش — تقریباً از گوشتخودت خالی شده بود. و در میانِ استخوانهای سفیدش، چیزی در گلولای سوسو میزد.
دو بلورِنهایت بسیار بزرگبخور و درخشان.
چشمانِ سانی گشاد شد.
«اونا...»
«آره. خردههاینوشید دو هستهٔبرگشت روحِ متعالی.»
متعالی... دو تا از اونا...
ناگهان طمع و ترس همزمان وجودش را فراگرفت. طمع به خاطرِ اینکهفقط خردههای روحِ متعالی چقدر کمیاب و ارزشمند بودند؛ و ترس به ایننمیدیدند دلیل که معلوم شد کوسهٔ عظیم دستکم یک اهریمنِ فاسدشده بوده است.
یک اهریمنِ فاسدشده، اگر قدیسی یا شمارِ زیادی از بیدارشدگان جلویش را نمیگرفتند،ضربهٔ میتوانست یک شهرِ کامل را نابود کند. سانی تازه فهمید که در آنبگی شبِ اول، بسیار بیشتر از آنچه فکر میکرد به مرگ نزدیک بوده است.
«باید...»
«صبر کن و گوش بده.»
به نفیس خیره ماند وبگی بعد مطیعانه به هیاهوی دوردستنمیدونم و بهسختی قابلشنیدنِ لاشخورها گوش سپرد.
پس از مدتی،گرفت متوجهِ نوعی ناهماهنگینوشید در آن شد.
بدنِ نفیس ناگهان سفت شد.
«اونجا.»
به سمتِ هزارتو اشاره کرد. سانی پس ازبخوای تمرکز روی آن نقطه، بالاخره توانست دو سایهٔ عظیمچیزی را ببیند که از گذرگاهی بسیار عریض بیرون میآمدند.
یک ثانیه بعد، موجوداتی که آننوشید سایهها را میانداختند در میدانِ دید پدیدارضربهٔ شدند. سانی آبِ دهانش را قورت داد.
لعنت.
هیولاها شبیهِ لاشخورها بودند، اما نه کاملاً. اول از همه، بسیار بزرگتر بودند و با بیش از ۳ متر قد،بهمون بر محیطِ اطراف سایه میانداختند. لاکشان ضخیمتر به نظر میرسید. رنگش سیاه و سرخِ تیره بود، مانندِ زرهی باستانی کهنمیدیدند غرق در خون باشد. اینجا و آنجا، خارهای ترسناکی از لاکشان بیرون زده بود که هر حرکتشان را بسیار خطرناکتر میکرد.
بهعلاوه، بازوهای بالاییشان به جایبگی چنگالهای سنگین، به داسهای استخوانیِنمیدونم بلند، خمیده و وحشتناکی ختم میشد.
سانی حس کردگرفت عرقِ سردی ازنوشید تیرهپشتش پایین میچکد.
«آخه اون چیزا دیگه چیان؟»
نفیس سرش را کج کرد.
«فکر کنم هیولا باشن.»
موجوداتِ کابوس با یک هستهٔ روح، «جانور» نامیده میشدند. خطرناک و قوی بودند، اما عقل نداشتند. اگرالان میتوانستند هستهٔ دومی پرورش دهند یا با آن به وجود آمده باشند، تبدیل به «هیولا» میشدند. هیولاهاکابوس بسیار ویرانگرتر بودند و هوشِ ابتدایی و تحریفشدهای داشتند. آنها گامِ بعدی در تکاملِ یک جانورِ کابوس بودند.
و به نظر میرسیدبرگشت این دو، نسخههای بزرگتردستپاچگی و مرگبارترِ لاشخورهای زرهپوش باشند.
سانی و نفیس نزدیک شدنِ آن دو هیولا به لاشه را تماشا کردند. لاشخورها آشکارا از آنهارؤیا میترسیدند و با عجله از سرِ راهشان کنار میرفتند. آنهایی که بیش از حد کند بودند، بیرحمانهدیده به کناری پرتاب میشدند یا با داسهای استخوانی تکهتکه میشدند. رودهایی از خونِ لاجوردی در گلولای جاری شد.
دارن چیکار میکنن؟میتونی اومدن خردههای روحاگه رو جذب کنن؟
بالاخره هیولاها به لاشه رسیدند. هر کدام یکی از خردهها را برداشت. اماضربهٔ به جای جذب کردنشان، فقط چرخیدند و بلورهای گرانبها را با خود بردند. لاشخورهااگه راه را باز کردند و با چشمانِ کوچک و گرسنهشان خردهها را دنبال کردند.
سانی پلکنوشید زد و بهبخور نفیس نگاه کرد.
«بازم الان راه میافتیم؟»
ستارهٔ دگرگون اخم کردبهمون و مردد ماند. چندبخوای لحظه بعد، سر تکان داد.
«نه. فردا میریم.»
سپس به سمتِ غرب چرخیدبخور و هیولاهای در حالِ دورآرامی شدن را زیرِ نظر گرفت.
«...بگو سایهتنهایت دنبالِ اینبخور دو تا بره.»