---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

برده ی سایه

چپتر 982: تاریک، تهی و خاموش • ⏱ 7 دقیقه

چپتر 982: تاریک، تهی و خاموش

0

کاسی چشمانش‌اما​ را در‌اصلاً​ تاریکی باز کرد.

برای چند لحظه،‌می‌خواند​ از هجومِ رنگ‌ها‌غریوِ​ و حس‌ها گیج شد.

داشت به آسمانِ آبیِ روشن و دریای ابرهای سفیدی نگاه‌مختلفی​ می‌کرد که زیرِ برجِ عاج موج می‌زد. نورِ خورشید پوستش‌برخاست​ را نوازش می‌کرد و بادهای ملایم در گوشش آواز می‌خواندند.

غرق در گرما بود، جرقه‌های سرخ از بوته‌ای به هوا می‌پریدند که‌توانش​ در آن فولادِ مذاب با درخششی خیره‌کننده می‌تابید. صدایی خسته داشت چیزی‌دوش​ را به زبانی باستانی می‌خواند و واژه‌های بیگانه در غریوِ آهنگری گم می‌شد.

در دفترِ کوچکی حبس شده بود و داشت سندی را می‌خواند. کاغذ‌بعد​ در تماس با دست سرد بود و بوی جوهرِ تازه می‌داد. چشمانش از‌افرادِ​ بی‌خوابی تار می‌دید و غمی بر دلش سنگینی می‌کرد. محتوای سند ناگوار بود...

جاهای دیگر، آدم‌های دیگر.‌واژه‌های​ مدتی طول کشید تا خودش‌دفترِ​ را میانِ غریبه‌ها پیدا کند.

دنیای کاسی تنها دنیایی بود‌اتاقِ​ که نه رنگی داشت و نه‌توانش​ شکلی. تاریک، تهی و خاموش بود.

می‌توانست تماسِ پارچهٔ نرمِ لباس‌خوابش را با پوستش‌گذاشت​ و گرمای تختش را حس کند. اما بوی محیط‌شود​ اصلاً درست نبود. اشتباه بود، اما دلپذیر و آشنا.

«...من کجام؟»

اخم کرد و بعد یادش آمد. اینجا‌آهنگری​ اقامتگاهش در برجِ عاج نبود. به جهانِ بیداری‌تماس​ برگشته بود و حالا در اتاقِ خودش بود.

خانه بود...

کاسی گذاشت دیدگاهِ افرادِ مختلفی که با‌خانه​ توانش نشان شده بودند در پس‌زمینه محو‌بودند​ شود و روی دیدگاهِ خودش تمرکز کرد.

از تخت برخاست و به حمام رفت تا دوش بگیرد. چیدمانِ اتاقش منظم و آشنا‌اینجا​ بود و دقت می‌کرد همه‌چیز را سرِ جای خودش نگه دارد. به همین دلیل می‌توانست‌پس‌زمینه​ بدونِ مشکل اینجا مسیرش را پیدا کند و نیازی به کمک نداشت. این تاریکی امن بود.

با این حال، همیشه این‌طور نبود.‌غریوِ​ در چند هفتهٔ اول پس از دریافتِ‌سندی​ نقصش، کاسی کلکسیونی متحرک از کبودی‌ها بود.

...و بعد،‌بیداری​ انقلابِ زمستانی‌حالا​ فرا رسید.

پس از دوشی کوتاه اما دلپذیر — بسیار بهتر از هر چیزی که در برجِ عاج توانسته بودند فراهم کنند‌تخت​ — به سمتِ کمدِ لباس‌هایش رفت و لباس پوشید. لباس‌هایش طبقِ سیستمی دقیق مرتب شده بود و روی هر چوب‌لباسی‌نیازی​ برچسبی با خطِ برجسته برای مشخص کردنِ رنگ‌ها اضافه شده بود تا کاسی بتواند هرچه می‌خواهد را به‌سرعت پیدا کند.

سرانجام وقتی آماده شد،‌اصلاً​ اتاقش را ترک کرد‌دلپذیر​ و به طبقهٔ پایین رفت.

بیرون از فضای خودش، اعتمادبه‌نفسِ کمتری داشت. پدر و مادرش سعی می‌کردند مراقبِ نقصِ او‌تماس​ باشند، اما این موضوع هنوز برایشان ناآشنا بود. هرچه باشد، در سال‌های پس از نابینا‌ناگوار​ شدن، کاسی بیشترِ وقتش را جای دیگری گذرانده بود. چطور می‌توانستند به آن عادت کنند؟

تقریباً مطمئن بود که هیچ مبلمانی جابه‌جا نشده یا وسیله‌ای تصادفی با بی‌دقتی‌بودند​ سرِ راه رها نشده است. اما صرفِ احتمالِ برخورد با چیزی یا زمین خوردن،‌منظم​ او را مضطرب می‌کرد. کاسی حس می‌کرد... حس می‌کرد در خانهٔ خودش غریبه است.

از این حس متنفر بود.

البته، هیچ‌چیز در اینجا نمی‌توانست واقعاً به او آسیبی برساند.‌کجام​ فیزیکِ عروج‌یافته‌اش فراتر از آن بود که با حادثه‌ای پیش‌پاافتاده‌حالا​ کبود شود، اما امروز روزِ خاصی بود. می‌خواست همه‌چیز بی‌نقص باشد.

کاسی کمی تردید کرد و بعد توانِ بیدارش را فعال کرد. با وجودِ این‌همه واسطهٔ‌تماس​ دیداری در بیرون، جوهرش در حالتِ تعادلی ظریف قرار داشت. باید مراقب می‌بود بیشتر از‌ناگوار​ آنچه می‌تواند به‌طور غیرفعال بازیابی کند، مصرف نکند و زیاده‌روی بدونِ دلیلی واقعی چندان مسئولانه نبود.

«...فقط برای یه مدتِ کوتاه.»

بی‌درنگ، دنیا تغییر کرد.

کاسی نزدیکِ پله‌ها ایستاده بود، اما در‌اشتباه​ عین حال داشت با احتیاط از آن‌ها‌آمد​ پایین می‌رفت. یک پله، دو پله، سه پله...

کاسی پایش را روی‌واژه‌های​ پلهٔ اول گذاشت، اما هم‌زمان‌دفترِ​ روی پلهٔ چهارم هم بود.

کاسی به پلهٔ‌برگشته​ چهارم رسید، اما هم‌زمان‌گذاشت​ روی پاگرد هم بود.

دستش روی نرده کشیده می‌شد، اما هم‌زمان کنارِ بدنش‌دیدگاهِ​ آویزان بود. بوی خاصی به مشامش نمی‌رسید، اما هم‌زمان‌روی​ می‌توانست عطرِ شامپوی مادرش و... گل‌ها را حس کند؟

کاسی هنوز روی پله‌ها بود، اما وقتی ساقِ پایش به‌کجام​ چیزِ سختی خورد، هم‌زمان تیرکشیدنِ دردی را حس کرد و به‌اتاقِ​ دنبالِ آن، صدای خردشدنِ گلدانی شیشه‌ای روی زمین به گوش رسید.

قبلاً چیزی اونجا نبود...

کاسی کنار کشید تا به پایهٔ ناآشنا نخورد‌دیدگاهِ​ و کمی به جلو خم شد تا گل‌ها را‌روی​ بو کند. گلدان سرِ جایش بود و کاملاً سالم.

هم‌زمان، صدای بازشدنِ دری‌برگشته​ به گوش رسید و‌گذاشت​ عطرِ مادرش قوی‌تر شد.

کاسی به‌اما​ سمتِ درِ‌اصلاً​ بسته چرخید.

در باز شد‌می‌خواند​ و مادرش از‌غریوِ​ خیابان به داخل آمد.

«آه! بچه‌م بیدار شده!»

کاسی لبخند زد و توانِ بیدارش را رها کرد. در عوض، جوهرش را به جلو‌پس‌زمینه​ فرستاد و بیناییِ خود را با بیناییِ مادرش جایگزین کرد. بی‌درنگ، کلِ اتاق پدیدار شد،‌همه‌چیز​ از جمله یک پایهٔ چوبیِ ناآشنا که گلدانِ زیبایی از گل‌های طبیعی روی آن قرار داشت.

...خودش را هم دید.

کاسی می‌توانست چهرهٔ‌می‌خواند​ خودش را ببیند، اما‌آهنگری​ چهرهٔ مادرش را نه.

کمی اخم کرد.

دامنم چروک شده...

«تولدت مبارک! باورم‌محیط​ نمی‌شه، دخترِ نازم‌نبود​ داره بیست‌ساله می‌شه!»

کاسی لبخند زد. حس‌واژه‌های​ نمی‌کرد بیست‌ساله است... حس‌می‌شد​ می‌کرد دویست سال دارد.

پیش از آنکه بتواند‌حالا​ چیزی بگوید، مادرش او‌دیدگاهِ​ را در آغوش گرفت.

«خیلی خوشحالم که تونستی بیای! کار جای خود، ولی یه دخترِ جوون مثلِ تو نباید پدر‌محو​ و مادرِ پیر و بیچاره‌ش رو فراموش کنه. مگه چی می‌شه بیشتر بهمون سر بزنی؟ آه،‌جای​ دارم چی می‌گم؟ سر زدن یعنی چی؟ اینجا هنوز خونهٔ توئه، می‌دونی که! تو اینجا زندگی می‌کنی!»

لبخندِ کاسی پهن‌تر شد.

«می‌دونم.»

«دوستات کجان پس؟ یعنی چی که هیچ‌کس به مهمونی نمیاد؟ می‌فهمم‌توانش​ که بانو نفیس ممکنه سرش شلوغ باشه، اما بقیه چی؟ اون‌رفت​ پسرِ جوون، سانی، همونی که همیشه ازش حرف می‌زنی؟ اون کجاست؟»

کاسی مدتی ساکت ماند.

«...اونم سرش شلوغه.»

«آه، این دخترِ من زیادی مهربونه. اگه من‌می‌شد​ بودم، هرچی از دهنم درمیومد به این به‌اصطلاح دوستا‌سرد​ می‌گفتم... نیومدن به مهمونیِ تولد اصلاً کارِ درستی نیست!»

کاسی فقط مادرش را محکم‌تر بغل‌خانه​ کرد. بی‌اختیار کمی بیشتر از آنچه‌نشان​ باید، او را در آغوش نگه داشت.

...دلیلش این بود که کاسی‌حالا​ دقیقاً می‌دانست چند تولدِ دیگر‌افرادِ​ را می‌توانند با هم جشن بگیرند.

می‌دانست مادرش‌اما​ کی می‌میرد‌اصلاً​ و چطور.

می‌دانست پدرش هم کی می‌میرد.

حتی روزِ مرگِ خودش‌حالا​ را هم می‌دانست و‌دیدگاهِ​ اینکه کجا دفن خواهد شد.

کاسی چیزهای بسیار زیادی‌برگشته​ می‌دانست و به همین‌گذاشت​ خاطر، احساسِ اندوه می‌کرد.

شکستنِ تقدیر آسان‌محیط​ نبود و بدونِ‌نبود​ پرداختِ بها شکسته نمی‌شد.

«خیلی خب عزیزم، ولم کن‌بیگانه​ تا بتونم یه صبحونهٔ خیلی‌کوچکی​ ویژه برای روزِ تولدت درست کنم.»

با بی‌میلی از‌برگشته​ آغوشِ او بیرون‌خانه​ آمد و آه کشید.

«می‌دونی که، من‌بیداری​ دیگه بچه نیستم.‌اتاقِ​ من یه عروج‌یافته‌م.»

مادرش خندید.

«کی گفته یه عروج‌یافته نمی‌تونه‌بیگانه​ یه بچهٔ کوچولو باشه؟ حالا‌کوچکی​ بگو برای صبحونه چی می‌خوای!»

کاسی با مهارت اندوهش را‌اتاقِ​ پنهان کرد و لبخندی بزرگ‌مختلفی​ و درخشان بر لب نشاند.

«تخم‌مرغ چطوره؟ با بیکن؟»

مادرش همان‌اما​ موقع داشت به‌درست​ سمتِ آشپزخانه می‌رفت.

«مشکلی نیست! البته‌می‌خواند​ فقط بیکنِ مصنوعی داریم.‌آهنگری​ اشکالی نداره، خانمِ عروج‌یافته؟»

کاسی به دنبالش‌برگشته​ رفت، مراقب بود که‌گذاشت​ به چیزِ دیگری نخورد.

«اون که بهترین نوعشه!»

ساعتی دیجیتال در آشپزخانه بود و‌نبود​ وقتی مادرش در حالِ عبور نگاهی گذرا‌یادش​ به آن انداخت، ساعت دهِ صبح بود.

کاسی آرام نشست و‌واژه‌های​ رو به ساعت کرد،‌می‌شد​ هرچند نمی‌توانست آن را ببیند.

چند دقیقه بعد، وقتی بویی اشتهاآور آشپزخانه را پر‌افرادِ​ کرد، آهی کشید و به دوردست خیره شد، انگار‌تمرکز​ می‌توانست چیزی را در فاصله‌ای بسیار بسیار دور ببیند.

لبخندش کمی لرزید.

پس داره شروع می‌شه...

ناولها | novelha.net