---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

برده ی سایه

چپتر 21: اجرای اول • ⏱ 7 دقیقه

چپتر 21: اجرای اول

0

حرف‌هایش در سکوت معلق ماند. خفتگان با آمیزه‌ای خنده‌دار از‌باندهای​ احساسات، از بهت گرفته تا شوک، به سانی نگاه می‌کردند.‌حساب‌وکتابِ​ مردِ جوان با آن چشمانِ شوخ‌طبعش فقط مؤدبانه لبخند می‌زد.

راستش را بخواهید، به دست آوردنِ سرشتی عروج‌یافته در کابوسِ اول بسیار نادر بود.‌نتیجهٔ​ او قطعاً آدمِ خاصی بود، شاید حتی بی‌نظیر. در واقع، با وجودِ تفاوت‌های ظاهری‌شان،‌واقعی​ آن مردِ جوان به‌نوعی قهرمان را به یادِ سانی می‌آورد... آئورو از آن نُه‌تن.

نوعِ خاصی از سردیِ حسابگرانه در اعماقِ چشمانشان پنهان‌خودش​ بود. پیش‌تر هم با چنین آدم‌هایی برخورد کرده بود،‌رفیق​ بیشتر در میانِ کهنه‌کارانِ باندهای خیابانیِ مختلف در حاشیه.

آن‌ها این نوع سردی را خیلی ساده «حساب‌وکتابِ قتل» می‌نامیدند. در اصل، عادتی بود که مبارزانِ‌پلک​ باتجربه پیدا می‌کردند — مهم نبود کجا باشند یا چه حال‌وهوایی داشته باشند، همیشه بخشِ هوشیاری‌معرکه​ از ذهنشان مدام داشت کارآمدترین راه را برای کشتنِ آدمِ روبه‌رویشان محاسبه می‌کرد، فقط برای مبادا.

عالی شد! بینِ این‌همه‌آدم‌هایی​ آدم، آخه چرا باید‌میانِ​ با یکی مثلِ اون دربیفتم؟

اما سانی واقعاً حقِ شکایتی‌پلک​ نداشت. هرچه نباشد، خودش این‌زیادی​ دردسر را درست کرده بود.

پس از چند ثانیه،‌حقِ​ سرانجام یکی از همراهانِ مردِ‌خودش​ جوان پلک زد و گفت:

«اِ... رفیق، معلومه چیزِ‌حقِ​ زیادی دربارهٔ طلسم نمی‌دونی.‌نباشد​ نتیجهٔ کاستر واقعاً معرکه‌ست.»

سپس با نگاهی‌چنین​ دزدکی به کاسترِ‌کرده​ معرکه، اضافه کرد:

«هرچی نباشه اون یه میراث‌داره.»

یک فرزندِ واقعی، زنده و نفس‌کشِ یکی از خاندان‌های بیدارشده؟ سانی نظرش را دربارهٔ مردِ‌همراهانِ​ جوانِ شوخ‌طبع تغییر داد. معروف بود که میراث‌داران از همان لحظه‌ای که راه می‌افتادند، برای ورودِ‌کاسترِ​ حتمی‌شان به طلسم آموزش می‌دیدند. برای آن‌ها، آلوده شدن نه یک احتمال، که امری قطعی بود.

آدم‌های به‌شدت خطرناکی بودند.

عالی شد! با تلخی‌آدم‌هایی​ این را از ذهن گذراند‌کهنه‌کارانِ​ و اخمش را غلیظ‌تر کرد.

«دارین منو‌ثانیه​ دست میندازین؟ به‌پلک​ این میگین معرکه؟!»

بهتِ درونِ چشمانِ این‌حقِ​ خفتگان آرام‌آرام جای خود‌نباشد​ را به خصومت می‌داد.

«ببین رفیق. اگه فکر می‌کنی سرشتِ عروج‌یافته‌هرچه​ معرکه نیست، پس لطفاً نتیجهٔ شگفت‌انگیزِ خودت رو‌همراهانِ​ بهمون بگو! بگو ببینم، ارزیابیِ تو چی بود؟»

خودِ کاستر همچنان ساکت بود‌برخورد​ و لبخند می‌زد. با این‌باندهای​ حال، مدافعانش داشتند بی‌قرار می‌شدند.

این دقیقاً همان چیزی‌همراهانِ​ بود که سانی می‌خواست.‌معلومه​ با نهایتِ تحقیر لبخند زد.

«جهتِ اطلاعتون... ارزیابیِ من، اِ... «شکوهمند»‌نداشت​ بود! آره، شکوهمند. سرشتی هم که‌چند​ به دست آوردم از رتبهٔ ایزدی بود.»

با این حرف، نگاه‌های عجیبی به سمتش روانه شد. پیش از این هرگز کسی سرشتِ ایزدی به‌گفت​ دست نیاورده بود؛ پس طبیعی بود که با خودشان فکر کنند دیوانه شده است. اما هنوز ذره‌ای‌کرد​ شک وجود داشت... شاید این پسرِ عجیب‌وغریب فرزندِ خاندانی قدرتمند بود؟ نابغه‌ای بی‌همتا؟ شاید ارزیابی‌اش واقعاً شکوهمند بود...

سانی باید همان‌چنین​ ذره شک را‌کرده​ هم از بین می‌برد.

«گفته باشم، من از اون میراث‌دارهای پرفیس‌وافاده نیستم. پَه! من بچه‌حاشیه‌ام. حتی‌طلسم​ یه بار هم آموزشِ رزمی ندیدم. اون با اون‌همه آموزش تازه شده‌هرچی​ «عالی»؟ تو کابوس داشت چیکار می‌کرد، تمامِ مدت دستش تو دماغش بود؟»

حالتِ چهرهٔ تمامِ خفتگانی که داشتند به لاف‌زدن‌هایش گوش‌خودش​ می‌دادند در دم عوض شد. یک موشِ حاشیه‌نشین بدونِ‌رفیق​ هیچ آموزشی... آره، حتماً. داشت چه کسی را فریب می‌داد؟

سرانجام کاستر با‌واقعاً​ همان لبخندِ مؤدبانه‌نداشت​ به حرف آمد:

«شکوهمند؟ جالبه. میشه‌چنین​ بهمون بگی تو‌کرده​ کابوس چه دستاوردهایی داشتی؟»

سانی پوزخند زد.

«حتماً، چرا که نه! اول‌شکایتی​ از همه، من یه... اِ... یه‌درست​ تایرنت از رتبهٔ بیدارشده رو کشتم.»

هر «اِ» گفتنش به قیمتِ چند لحظه دردِ‌نباشد​ شدید برایش تمام می‌شد، اما نگذاشت در چهره‌اش نمایان‌گفت​ شود. حالتِ صورتش چیزی نبود جز ازخودراضی و ستیزه‌جویانه.

صِرفِ اشاره به یک تایرنت، چه‌کرده​ رسد به تایرنتی از رتبهٔ بیدارشده، باعث‌حاشیه​ شد چند خفته با تمسخر پوزخند بزنند.

«اوه، جدی؟ چطور کشتیش؟»

نگاهی مغرورانه‌اما​ در چهرهٔ‌حقِ​ سانی پدیدار شد.

«چطور؟ بذار بهت بگم، حتی‌شکایتی​ یه انگشت هم تکون ندادم.‌دردسر​ فقط تف کردم و تیکه‌پاره شد!»

که حقیقت داشت. سانی دهانی پر از خون‌میانِ​ روی قربانگاه تف کرده بود و در نتیجه، شاهِ‌سردی​ کوه به دستِ ایزدِ سایه بی‌رحمانه تکه‌تکه شده بود.

کسی بلند خندید.

«این یارو یا دیوونه‌ست یا داره عمداً ما‌نباشد​ رو دست می‌ندازه. گوش کن، کوتوله. یه کم حیا‌گفت​ داشته باش، باشه؟ کی همچین دروغی رو باور می‌کنه؟»

سانی واقعاً عصبانی شده بود.‌شکایتی​ می‌خواست جوابش را بدهد و‌دردسر​ بگوید که کوتوله نیست. اما نمی‌توانست.

چون دروغ می‌شد، لعنتی!

پس در عوض، فقط دندان‌هایش‌پلک​ را روی هم سابید و‌زیادی​ با صدایی پر از خشم گفت:

«نمی‌تونم به این‌واقعاً​ سؤالت جواب بدم،‌نداشت​ چون دروغ نیست!»

«واقعاً اصرار داری که یه تایرنتِ‌نداشت​ بیدار رو کشتی — یه تایرنت!‌چند​ — اون هم فقط با یه تف؟»

سانی ابروهایش‌پیش‌تر​ را در‌آدم‌هایی​ هم کشید.

«حقیقت همینه!»

صدای خنده دوباره بلند شد.

«عوضیِ روانی!»

«واقعاً چرت‌وپرتای‌پیش‌تر​ خودش رو‌آدم‌هایی​ باور داره!»

«دیوونه‌ست، دیوونه‌ست...»

برخلافِ انتظار،‌اما​ کاستر جلوی‌حقِ​ همراهانش را گرفت.

«بچه‌ها.»

بعد از اینکه‌چنین​ صدای خنده‌ها خوابید،‌کرده​ با لحنی دوستانه پرسید:

«دیگه چه دستاوردی داشتی؟»

چی؟ همون کافی‌واقعاً​ نبود؟ سانی چانه‌اش‌نداشت​ را بالا داد.

«بذار فکر کنم...‌واقعاً​ اوه! یه شمشیرزنِ‌نداشت​ بیدار رو هم کشتم.»

«جدی؟ چطور‌پیش‌تر​ این کار‌آدم‌هایی​ رو کردی؟»

سانی طوری که انگار‌همراهانِ​ کمی خجالت کشیده باشد،‌معلومه​ نگاهش را پایین انداخت.

«اون... راستش، اون دفعه مجبور شدم یه‌هرچه​ انگشت تکون بدم. حتی مجبور شدم چند بار‌همراهانِ​ تکونش بدم. ولی همون برای کشتنش کافی بود.»

زنگولهٔ نقره‌ای را بین انگشتانش نگه داشته بود، که باعث‌دردسر​ شد تایرنت به قهرمان حمله کند و در نهایت جانش‌چیزِ​ را بگیرد. پس، از نظرِ فنی، تمامِ حرف‌هایش حقیقت داشت.

«عجب خل‌وچلیه!»

«ها! حرفای‌ثانیه​ این احمق‌همراهانِ​ رو باورتون می‌شه؟!»

«بیچاره. نه‌تنها ضعیفه،‌واقعاً​ عقلش رو هم‌نداشت​ از دست داده...»

کاستر نگاهِ طولانی‌ای به‌حقِ​ همراهانش انداخت و سپس‌نباشد​ رو به سانی کرد.

«چیزِ دیگه‌ای هم هست؟»

سانی پلک‌ثانیه​ زد. وقتِ‌همراهانِ​ ضربهٔ آخر بود...

«چیزِ دیگه؟ اِ... خب. اوه، درسته! با چندتا ایزد ارتباط برقرار‌درست​ کردم، با اینکه همه‌شون مرده بودن. باعث شدم یکیشون بیدار بشه.‌دربارهٔ​ بهم یه برکت داد! من برکتِ یه ایزد رو گرفتم، می‌فهمین؟!»

خفته‌ها در سکوت سر تکان‌شکایتی​ می‌دادند یا با ترحم به‌دردسر​ او نگاه می‌کردند. کاستر آهی کشید.

«می‌فهمم. خب، در مقایسه با دستاوردهای تو، دستاوردهای من نسبتاً‌باندهای​ معمولی به نظر می‌رسن. ممنون که با ما در میون‌حساب‌وکتابِ​ گذاشتی. امیدوارم وقتی واردِ عالمِ رؤیا شدیم هم همین‌قدر موفق باشی.»

سانی با‌ثانیه​ نگاهی ازخودراضی و‌پلک​ پرغرور لبخند زد.

«بهتره باورت بشه!»

با این‌اما​ حرف، چرخید‌حقِ​ و دور شد.

آه. عجب کارِ تمیزی.

کاملاً مطمئن بود که بعد از این نمایش، دیگر هیچ‌کس باور نمی‌کرد که او واقعاً‌کاستر​ سرشتِ قدرتمندی دارد یا در طولِ کابوس کارِ قابل‌توجهی کرده است. او فقط حقیقت را‌نفس‌کشِ​ به آن‌ها گفته بود، اما توانسته بود کاری کند که همه برعکسِ حقیقت را باور کنند.

چه حسِ فوق‌العاده‌ای.

حالا درباره‌اش چه فکری می‌کردند؟ فکر می‌کردند ضعیف است، بدونِ هیچ تحصیلاتی‌چند​ در حاشیه بزرگ شده و هیچ آموزشی ندیده است. فراتر از آن،‌نمی‌دونی​ ظاهراً یا دیوانه بود یا به‌طرزِ باورنکردنی‌ای احمق. اخلاقش هم که افتضاح بود.

واقعاً آدمِ‌پیش‌تر​ رقت‌انگیز و‌آدم‌هایی​ ترحم‌برانگیزی بود.

حالا هر وقت دربارهٔ سرشتش از او می‌پرسیدند، می‌توانست صادقانه بگوید که از رتبهٔ ایزدی است‌معرکه‌ست​ و بقیه فقط به او می‌خندیدند. مردم ترجیح می‌دادند نابودیِ طلسم را باور کنند تا اینکه بپذیرند‌نظرش​ او آدمِ مهمی است. حتی می‌توانست دستاوردهایش را از روی پشت‌بام فریاد بزند و هیچ‌کس باورش نمی‌کرد.

در نتیجه، هیچ‌کس‌واقعاً​ هرگز شک نمی‌کرد که‌هرچه​ او نامِ راستین دارد.

فقط صبر کنین،‌واقعاً​ احمق‌ها. یه روز‌نداشت​ منم که بهتون می‌خندم.

سانی همان‌طور که دور‌آدم‌هایی​ می‌شد، شنید یکی از‌میانِ​ خفته‌ها به کاستر می‌گوید:

«چرا اون روانی رو‌همراهانِ​ سر جاش ننشوندی؟ اون‌معلومه​ تو رو تحقیر کرد!»

کاستر پس از مکثی‌حقِ​ کوتاه جواب داد. صدایش آرام‌خودش​ و ملایم به نظر می‌رسید.

«بچهٔ بیچاره حتماً عقلش رو توی کابوس از‌نباشد​ دست داده. زیاد پیش میاد. احتمالاً به‌زودی می‌میره،‌پلک​ پس مهربون‌بودن کمترین کاریه که از دستم برمیاد...»

گوشهٔ لبِ سانی پرید.

چه آدمِ خوبیه.

می‌دانست حرف‌های کاستر بر پایهٔ فرضی‌نداشت​ غلط است، اما به دلیلی، باز هم‌ثانیه​ حس کرد سرمایی در ستونِ فقراتش دوید.

ناولها | novelha.net