چپتر 250: سوگندِ سرکش
0سانی چند لحظه بهزیبا آخرین حکاکی خیره ماند ومیکرد سپس به راهش ادامه داد.
حقایقی که روی دیوارهای معدنِ باستانی کشف کرده بود، ذهنش راپیکری بهشدت درگیر کرد. حقیقتی که مدتها در حالِ کنار هم چیدنِنمیدانست قطعاتش بود، سرانجام داشت از آن حالتِ تکهتکه درمیآمد و کامل میشد.
پس واقعاً چیزی از آسمان سقوط کرده و نقطهٔ شروعی بر نابودیِ نهاییِ اینخیرهکننده سرزمین شده بود. مدتی میشد که سانی به این موضوع شک کرده بود، بهویژهآنها پس از دیدنِ دهانهٔ برخوردِ عظیمی که میانِ شهرِ تاریک و گورتپهٔ خاکستری قرار داشت.
گاهی اوقات، تقریباً باورش میشد که این واقعاً کارِ پرندهٔ دزدِ پستکارِ بوده که چشمِ بافنده را «بر عالمِ فانیِ زیرین» انداخته است؛ همانطورهمانطور که در توصیفِ خاطرهٔ تباریای که مصرف کرده بود، نوشته شده بود.
پرندهٔ دزد پس از نگاه کردن به بازتابِ -ناشناختهای- که ظاهراً برای همیشه درنمیدانست اعماقِ مردمکِ بافنده حبس شده بود، دیوانه شده بود. جنون و تباهیِ حاکم برچنین ساحلِ فراموششده آنقدر شبیه به این ماجرا بود که بتواند بینشان ارتباطی برقرار کند.
با این حال، حالا میدانست موجودی واقعی بوده که غرق در نورزیبا و شعله از آسمانها سقوط کرده است. پیکری زیبا که درخششی خیرهکنندهانسانهای از خود ساطع میکرد و بر چهرهٔ وحشتناک و بینقصش سه چشم داشت.
سانی نمیدانست چه چیزی باعث شده بود انسانهای باستانی به آن حمله کنند، اما آنها موجود رامیکرد کشته بودند — شاید هم تنها به این دلیل از پسِ چنین کارِ بزرگی برآمده بودند که موجودپسِ پیش از آن، بر اثرِ سقوط از آسمانها و اتفاقاتی که باعثِ سرنگونیاش شده بود، ضعیف شده بود.
اما با این کار، سیلِگورتپهٔ تاریکی را رها کرده وتقریباً باعثِ نابودیِ سرزمینشان شده بودند.
سانی تصور میکرد نابودیِ تمدنِ باستانی در یک چشمبرهمزدن رخ داده است، اما آنطورنمیدانست که پیدا بود، انسانها مدتها به مبارزه با نفرین ادامه داده بودند. حتی نسلها —بزرگی به همین دلیل بود که میگفتند بنیانگذارانِ سپاهِ نورِ ستارگان در تاریکیِ همهچیزخوار متولد شدهاند.
نمیدانست آیا هیولاهایی که برای ضیافتِ گوشتِ انسان آمده بودند به همراهِ اقیانوسِ تاریکی درونِخود بدنِ موجودِ سقوطکرده محبوس بودهاند، یا اینکه همگی انسانهایی بودهاند که با نفرین تباه شدهاندکشته — و آنهایی که در لحظهٔ مرگِ موجود حضور داشتند، به وحشتناکترینِ آنها تبدیل شده بودند.
با این حال، چیزی که خوب میدانست این بود که سپاهِپیکری نورِ ستارگان توانسته بود هیولاها را عقب براند و دژی نفوذناپذیر برایباعث انسانهای تحتِ حمایتشان بسازد. آن دژ بعدها به شهرِ تاریک تبدیل میشد.
سپس، بنیانگذارانِ سپاه به چیزی حتی غیرقابلتصورتر دستگاهی یافته بودند. آنها منارهٔ غولپیکر را ساخته بودندبوده و بهنحوی از آن استفاده کرده بودند تا...
تا یک ستارهٔ مصنوعی بسازند.
بله، خورشیدی که بر فرازِموجودی ساحلِ فراموششده میدرخشید، واقعی نبود.آسمانها در واقع، دستسازِ انسان بود.
«...جاهطلبی رو باش.»
دشوار بود که پس از فهمیدنِ این موضوع که آن هفت دیوانه واقعاً توانستهانددزدِ خورشیدی بسازند، غرقِ شگفتی نشد. آنها سوگندِ سرکشی خورده بودند تا نور را بهمصرف سرزمینِ نفرینشده بازگردانند و با عزم و باوری وحشتناک برای تحققِ آن تلاش کرده بودند.
داستانی که در حکاکیهای باستانی به تصویر کشیده شده بود، با یکبینقصش جشن پایان مییافت. نیروهای خیر بر نفرینِ تاریکی غلبه کرده و عصرِشاید تازهای از نور و شکوفایی برای ساکنانِ شهرِ باستانی به ارمغان آورده بودند.
...اما تاریخحال در همینجامیدانست به پایان نمیرسید.
بینِ آن زمان و اکنون اتفاقی افتادهغرق بود که باعثِ نابودیِ تمدنِ باستانی، تباهیِخیرهکننده مناره و پیدایشِ هزارتوی سرخ شده بود.
اما چه اتفاقی؟
این رازی بود برای روزیدرخششی دیگر. شاید میتوانست با بازگشت بهوحشتناک شهرِ تاریک، پاسخی برایش پیدا کند.
با این حال، چیزی که توجهِ سانیغرق را جلب کرد، تفاوتِ میانِ واقعیتِ تاریکِ نشاندادهشدهخود در حکاکیها و وضعیتِ کنونیِ ساحلِ فراموششده بود.
بله، دیوارنگارههای باستانی دنیایی کاملاً تهی از نور را نشان میدادند،پیکری اما با جهنمی که سانی و دیگر اعضای دسته میشناختند تفاوتنمیدانست داشت. حکاکیها نفرینِ تاریکی را بهشکلِ یک دریای واقعی نشان نمیدادند.
وقتی نه خورشیدی در کار بود و نه دریایی،اوقات چرخهٔ جزرومدی هم وجود نداشت که هر شب ساحلِبافنده فراموششده را به اقیانوسی از آبِ سیاه تبدیل کند.
پس دریای تاریک همزمان با هزارتو پدیدار شدهساطع بود؟ یا دستکم نتیجهٔ همان اتفاق بود. سانیانسانهای مطمئن بود این دو به هم ربط دارند.
اما نمیدانستحال این اطلاعاتمیدانست چه اهمیتی دارد.
...نکتهٔ دیگری که متوجهش شده بود این بود کهشعله هرچند دیگر اعضای گروه در ابتدا به حکاکیهای باستانیچهرهٔ بیتفاوت بودند، اما در نقطهای این وضع تغییر کرد.
وقتی داشتند از کنارِ دیوارنگارهای رد میشدند که موجودیاوقات درخشان با سه چشمِ تابان را به تصویر میکشید، نفیسعالمِ ایستاده بود و لحظاتی طولانی به آن خیره مانده بود.
سپس رویش را برگرداند،زیبا ثانیهای مکث کرد وساطع به راهش ادامه داد.
این جزئیات از چشمِ سانی دورواقعی نمانده بود. با این حال، حتیزیبا نمیتوانست حدس بزند که چه معنایی دارد.
مدتی بعد، واردِ تالارِ مدورِ پهناوری شدند. در مرکزِاوقات آن، شکافی تاریک به اعماقِ کوهها باز میشد وبافنده آنقدر پایین میرفت که سانی حتی نمیتوانست تهاش را ببیند.
شبیهِ دروازههای جهانِ زیرین بود.
هزاران سال پیش، نردبانها و سکوهای چوبیای وجود داشت که به چاهِ اصلیِ معدنخیرهکننده میرفت و همچنین سیستمی از طنابها و قرقرهها برای پایینفرستادنِ معدنچیان و بالاکشیدنِ محفظههایآنها پر از سنگِ معدنِ گرانبها. البته همهٔ اینها مدتها پیش پوسیده و فروریخته بود.
سانی با آهیحالا به نفیس نگاهواقعی کرد و پرسید:
«داریم میریم پایین، مگه نه؟»
نفیس بهجای جواب دادن،زیبا فقط طنابِ طلایی را احضارمیکرد کرد و شانهای بالا انداخت.
سانی سر تکان داد.
«صبر کن. حداقل یه کم وقتواقعی بده جلوتر رو بگردم ببینم چیزیزیبا تهِ این چاه منتظرمونه یا نه.»
با این حرف، سایهاش را از روی دیوارِ چاهِ بیپایان به پایین فرستاد. هرچنددزدِ سایه از فکرِ سُر خوردن به اعماقِ آن چاهِ ترسناک چندان ذوقزده نبود. بامصرف نگاهی غضبناک به سانی، آهی کشید و با بیمیلیِ آشکاری به پایین شیرجه رفت.
چند دقیقه بعد، سایه تا جایی که بُردِ مهارِمیکرد سایه اجازه میداد پایین رفت. هنوز به تهِ معدنکنند نرسیده بود، اما دستکم هیچ وحشتِ باستانیای در دیدرسش نبود.
سانی بالِ تاریک رامیدانست احضار کرد و بهنور اعضای دسته سر تکان داد.
«میتونیم بریم. ولیحالا آماده باشین. کی میدونهغرق ممکنه چه اتفاقی بیفته؟»