---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

برده ی سایه

چپتر 1241: جزیرهٔ تاریک • ⏱ 6 دقیقه

چپتر 1241: جزیرهٔ تاریک

0

سانی در آسمانِ تاریک، بر فرازِ پهنهٔ نورانیِ آبی که ملایم می‌درخشید، به جلو سُر‌برای​ می‌خورد. باد پوستش را نوازش می‌کرد و سکوتی آرام بر جهان حاکم بود. اگر مجبور‌نداشت​ نبود مدام خودش را با آن سوزنِ تیز سوراخ کند، این وضعیت برایش آرام‌بخش می‌شد.

البته مارِ دریاییِ غول‌پیکری هم بود که‌نگاهی​ صبورانه تعقیبش می‌کرد و با چشمانی کدر به‌اون​ بومِ یکدست سیاه آسمان شب خیره شده بود.

همچنین باید مدام کاملاً هوشیار می‌ماند‌آره​ — معلوم نبود چه چیزِ دیگری ممکن‌کردم​ است از بالا به او حمله کند.

پس از‌خیلی​ مدتی، سانی‌اون​ آهی کشید.

چقدر خسته‌کننده‌ست.

کم‌کم داشت دلش برای روزهای سقوط در آسمان زیرین تنگ می‌شد. حداقل آن موقع‌خوش‌تیپ‌تر​ مقلدِ مرده‌ای داشت که رویش بنشیند. حالا هیچ جایی برای استراحت نداشت — سانی‌روان​ همچنان به پرواز ادامه داد، در حالی که چیزی جز هوای خالی احاطه‌اش نکرده بود.

به‌علاوه، به‌جای موردرت، گناهِ تسلا‌دوباره​ را همراه داشت. واقعاً سخت‌یارویی​ بود بگوید کدامشان همسفرِ بدتری است.

«چی؟ عقلت رو از‌اون​ دست... من به این‌کردم​ مقایسه شدیداً اعتراض دارم!»

شبح با تحقیر نگاهی‌است​ به او انداخت و‌آهی​ بعد رویش را برگرداند.

سانی دوباره آه کشید.

«آره، آره... تو‌بعد​ خیلی خوش‌تیپ‌تر از اون‌خیلی​ یارویی. ببخشید. زیاده‌روی کردم.»

گناهِ تسلا پوزخندی‌خوش‌تیپ‌تر​ زد و در سکوت‌زیاده‌روی​ به راهشان ادامه دادند.

پس از مدتی طولانی، درخششِ محوِ آبِ روان کمی‌کشید​ تاریک‌تر شد. افقِ شرقی روشن شد و سپس، اولین‌زیرین​ خورشید در تاجی از رنگ‌های یاسی از پایین پدیدار شد.

روزِ تازه‌ای داشت آغاز می‌شد.

نورِ ملایمی که رودِ بزرگ را فرا گرفته بود آرام‌آرام محو شد‌زیاده‌روی​ و هفت خورشید یکی پس از دیگری از زیرِ آب بیرون آمدند.‌تاریک‌تر​ طولی نکشید که افقِ غربی بارِ دیگر در شعله‌های سرخِ غروب غرق شد.

همه‌جای دیگر، روزِ روشن بود.

سانی با حرص به جانورِ اعظم در زیرِ پایش خیره شد. وسوسه شد کمانِ جنگیِ‌برای​ مورگان را احضار کند و مارِ باستانی را به جاسوزنی تبدیل کند. حتی اگر قدرتِ‌نداشت​ تیرهایش برای سوراخ کردنِ فلس‌های لاجوردیِ موجود کافی نبود، مطمئن بود که دست‌کم کلافه‌اش می‌کند.

چرا سانی باید تنها‌دارم​ کسی باشد که این‌انداخت​ استیصالِ بی‌پایان را حس می‌کند؟

اما این کار فقط جوهرش را هدر می‌داد.‌خوش‌تیپ‌تر​ حاضر نبود در وضعیتی که معلوم نبود بعدش‌راهشان​ چه پیش می‌آید، جوهرش را بی‌دلیل هدر دهد.

سانی دندان به هم سابید،‌یارویی​ اراده‌اش را قوی کرد و به‌راهشان​ پرواز بر فرازِ آب ادامه داد.

یک ساعت‌دیگری​ گذشت. بعد،‌است​ یکی دیگر.

راستش، سانی اصلاً نمی‌دانست که واقعاً ساعت‌ها می‌گذرند یا نه — هفت خورشیدی که بر‌اون​ فرازِ رودِ بزرگ می‌درخشیدند، برای سنجشِ زمان بیش از حد عجیب و غیرقابل‌اعتماد بودند. فقط‌تاریک‌تر​ بر اساسِ حِسش حدس می‌زد چقدر زمان گذشته است، اما خیلی راحت ممکن بود اشتباه کند.

در هر حال... زمانِ بیشتری سپری شد. یا‌خوش‌تیپ‌تر​ شاید این سانی بود که در زمان جریان‌راهشان​ داشت؟ سؤالاتی از این دست داشت دیوانه‌اش می‌کرد.

دیگه واقعاً دارم...

سانی ناگهان خشکش زد‌است​ و به نقطهٔ خاصی‌آهی​ روی رودِ بزرگ نگاه کرد.

آنجا، در فاصله‌ای دور... سرانجام نقطهٔ‌تحقیر​ سیاهی روی آبِ درخشان پدیدار شده‌آره​ بود. قلبش یک لحظه از تپش ایستاد.

خشکیه؟

لحظه‌ای درنگ کرد، سپس به سایهٔ بلندی که زیرِ سطحِ آب درست پایینِ‌طولانی​ پایش پنهان بود، نگاهی انداخت. بعد جهتِ پروازش را کمی تغییر داد و‌تاجی​ سرعت گرفت، به این امید که هرچه زودتر به آن نقطهٔ سیاه برسد.

هیچ تضمینی نبود که یافتنِ جایی برای فرود،‌آهی​ او را از چنگِ آن پلیدِ عظیم نجات‌روزهای​ دهد. اما دست‌کم شاید می‌توانست کمی استراحت کند.

سانی در امتدادِ جریانِ رودِ بزرگ پرواز‌نگاهی​ می‌کرد و — شاید — بیشتر در دلِ‌اون​ گذشته پیش می‌رفت؛ باد در گوش‌هایش زوزه می‌کشید.

نقطه رفته‌رفته بزرگ‌تر‌بعد​ شد و توانست جزئیاتی‌خیلی​ از آن را ببیند.

روبه‌رویش، هنوز در فاصله‌ای نه‌چندان نزدیک، جزیره‌ای تاریک قرار داشت. جزیره چندان بزرگ نبود —‌محوِ​ عرضش از یک کیلومتر فراتر نمی‌رفت — و یکپارچه از سنگ‌های سیاه و فرسوده تشکیل‌پدیدار​ شده بود. شیب‌های تندی داشت که شیارهای عمیق و شکاف‌های پیچ‌درپیچی در آن‌ها امتداد یافته بود.

لکه‌های وسیعی از خزهٔ سبز در سراسرِ سطحِ جزیره پراکنده‌چقدر​ بود و همچنین برآمدگی‌های بلندی از چیزی شبیه به نقرهٔ‌حداقل​ کدر به چشم می‌خورد. لبه‌های براقشان تیز و دندانه‌دار بود.

سانی کمی امیدوار شد.

جزیره بزرگ نبود، اما آن‌قدر بزرگی داشت که مانعی بر سرِ راهِ هیولای دریایی‌پوزخندی​ باشد. اگر آن پلید می‌خواست سانی را تا سطح دنبال کند، باید به‌کلی از‌سپس​ آب بیرون می‌آمد — و نبرد در خشکی بسیار به نفعِ سانی تمام می‌شد.

شاید مارِ‌خیلی​ باستانی اصلاً از‌یارویی​ رود بیرون نمی‌آمد.

اما حتی اگر این کار را می‌کرد، در محیطِ خودش‌چقدر​ نبود. با حضورِ سانی، قدیس، کابوس، دیوچه و پنج سایه...‌حداقل​ شاید شانسی برای فراری دادنِ جانور، یا حتی کشتنش داشتند.

گناهِ تسلا هم حتماً بسیار قوی‌تر شده بود. هر چه باشد، افسونِ [حقیقتِ شنیع] در آن‌یارویی​ تیغهٔ یشمی به کسانی که تسلیمِ دیوانگی‌اش می‌شدند قدرتِ عظیمی وعده می‌داد... و با توجه به‌شرقی​ اینکه شبحِ شمشیر چقدر واقعی به نظر می‌رسید، سانی بسیاری از شرایط را برآورده کرده بود.

علاوه بر این... سانی می‌توانست سرنخ‌هایی از ماهیتِ کابوس در جزیره پیدا‌زیاده‌روی​ کند. در حالِ حاضر، بیشتر از همه از کمبودِ اطلاعات رنج می‌برد.‌تاریک‌تر​ دانش سرچشمهٔ قدرت بود، بنابراین نمی‌توانست فرصتِ به‌دست‌آوردنش را از دست بدهد.

«امیدوارم این‌خیلی​ مارِ پیر تا‌یارویی​ خشکی دنبالم نیاد...»

سانی بارِ آسمانی را از بازویش درآورد و آهسته به سمتِ جزیرهٔ تاریک پایین رفت. هر چه نزدیک‌تر‌زیرین​ می‌شد، جزئیاتِ بیشتری را تشخیص می‌داد. شیب‌های تندِ جزیره ناهموار بود و بخش‌های پایینی‌شان در نقره پوشیده شده‌چیزی​ بود. صدف‌های چسبندهٔ متعددی روی فلزِ کدر روییده بود و امواجِ آب هرازگاهی با برخورد به آن‌ها کف می‌کردند.

همچنین زنجیرهای عظیمی از‌دارم​ آب بیرون آمده و در‌بعد​ شکاف‌های بالاترِ شیب‌ها ناپدید می‌شدند.

سانی اخم کرد.

جزیره بسیار عجیب بود... این که‌ببخشید​ جای خود داشت. اما چیزی در این‌طولانی​ غرابت بود که او را ناآرام می‌کرد.

مارِ غول‌پیکر هم انگار با‌بالا​ نزدیک شدنشان به آن تپهٔ فرسوده‌خسته‌کننده‌ست​ از سنگِ تاریک، محتاط شده بود.

چشمانِ سانی ناگهان تنگ شد.

«نکنه...»

چند لحظه تردید کرد‌اون​ و بعد سعی کرد به‌پوزخندی​ درونِ سطحِ جزیره نگاه کند.

کسری از ثانیه بعد، سانی ناسزایی‌حمله​ گفت و با عجله سوزنِ آسمانی‌کم‌کم​ را دوباره در پوستش فرو کرد.

در لحظهٔ بعد، جزیره به لرزه درآمد و تکان خورد؛‌برگرداند​ سری غول‌آسا آهسته از زیرِ امواج بیرون آمد تا با‌پوزخندی​ چشمی عظیم و بی‌حرکت به مارِ دریاییِ باستانی خیره شود.

...آنچه سانی زیرِ سنگِ سیاه و فرسوده دید، اقیانوسی‌اون​ از تاریکیِ پست بود، و دو گره که تباهی از‌درخششِ​ آنجا در سراسرِ وجودِ آن جانورِ عظیم پخش شده بود.

کلِ جزیره...‌خیلی​ صرفاً لاکِ هیولای‌یارویی​ اعظمِ غول‌پیکری بود.

ناولها | novelha.net