چپتر 431: سقوط از عرش
0سانی و صندوقچهٔ گنج که از میانِ آسمانها به درونِ ورطهٔ سیاه والان بیکران سقوط میکردند، تکههای جزیرهٔ متلاشیشده در پیشان میآمدند. فشارِ خردکننده رفتهرفته ضعیفترترجیح میشد، اما هنوز آنقدر قوی بود که بیشترِ بیدارشدگان را از پای درآورد.
اگر قدرتِ سایههایش نبود، سانی مدتها پیش مرده بود. و حتیمنظرهٔ با وجودِ آن، بسیار بیشتر از آنچه دلش میخواست به تبدیل شدنجذب به یک جسد نزدیک بود. تمامِ بدنش کبود، خونآلود و دردمند بود.
...چیزی که میتوانست خیلی واضح ببیند، چونحالی سانی علاوه بر اینکه بهشدت لتوپاره شدهنگه بود، در حالِ حاضر کاملاً برهنه هم بود.
چه... منظرهٔ باشکوهی. لعنت بهش!
کفنِ عروسکگردان را مرخص کرده بود تا جوهرِ سایهای را که صرفِ احضارشالان شده بود جذب کند، و دیگر چیزی از آن برایش نمانده بود تاترجیح دوباره زره را ظاهر کند. آخرین قطرهها صرفِ احضارِ بالِ تاریک شده بود.
در نتیجه سانی به خودش که آمد دید دارد سوار بر یک صندوقچهٔ گنجِ کجوکوله به درونِ آسمان زیرین سقوط میکند،صرفِ در حالی که هیچچیز جز کولهاش و نوارِ چرمیای که بازوی شکستهاش را نگه میداشت به تن نداشت. تنها امیدش الان اینکجوکوله بود که نه استاد روان و نه قدیس تایریس ناگهان برای نجاتش از راه نرسند و او را در این وضعیت نبینند.
ترجیح میداد در آنآسمان شکاف سقوط کند تاهیچچیز اینکه چنین خجالتی بکشد.
خب... راستش نه.
حرفم رو پس میگیرم. جفتشون میتونن ازشکستهاش ابرا بیان پایین و منو تو بغلشوناین ببرن. اصلاً هم بدم نمیاد! نه، واقعاً!
اما کسی به دادش نرسید. سانی در حالی که از تختهسنگهای سنگینِ متلاشیشده جاخالیبهش میداد و ناامیدانه سعی میکرد از میانِ میدانِ آوار سُر بخورد، بهآرامی صندوقچه را بهزره سمتِ پهنهٔ خالیِ شکاف هل داد و دعا کرد هیچچیز به ردای شکنندهاش آسیب نزند.
همین الانش هم برایآسمان اطاعت از فرمانهایش حسابیهیچچیز به دردسر افتاده بود.
بالِ تاریک واقعاً برای تحملِ وزنهای سنگین طراحی نشده بود. بهسختی میتوانست فقط خودِ سانی را نگه دارد... آن هم در شرایطِ عادی. حالا کهعروسکگردان سانی حاضر نبود میمیکِ مرده را رها کند و هر دو تحتِ تأثیرِ فشارِ خردکننده بودند، ردای افسونشده در آستانهٔ پاره شدن بود. سانی وسوار صندوقچهٔ گنج، بهجای اینکه نرم و روان از صخرههای در حالِ سقوط دور شوند، کموبیش فقط داشتند با زاویهای ملایم از میانِ آنها سقوط میکردند.
نیازی به گفتن نیست که جاخالی دادن از آوارِ جزیرهٔ نابودشده درامیدش این شرایط آسان نبود. اما سانی هرطور که بود توانست آنقدر ازوضعیت خود و بالِ تاریک محافظت کند که صحیحوسالم از منطقهٔ خطر فرار کنند.
تا آن موقعاینکه فشارِ خردکننده تقریباًشده قابلتحمل شده بود.
سانی که روی درِ صندوقچهٔ گنج نشسته بود و حس میکرد فشارِ وحشتناک ثانیهبهثانیه ضعیفترمیداشت میشود، از درد چهره در هم کشید و سپس آهِ آسودگی سر داد. نسیمِ خنکوضعیت بهنرمی صورتِ سوزانش را نوازش میکرد، و همینطور... خب، همهجایش را. رویهمرفته، سقوطِ ناخوشایندی نبود.
اما بعد،کبود فکری ناگهانی بهچیزی ذهنش خطور کرد.
...آخه ازهیچچیز چی خیالتنوارِ راحت شده، احمق؟
آها... درسته.
سانی به پایین نگاه کرد ومیکند چیزی ندید جز گسترهٔ تاریک وبازوی بیکرانِ آسمان زیرین که بهسرعت نزدیک میشد.
ورطهٔ بیپایانی که تا ابد رو بهخیلی پایین امتداد داشت و راهِ فراری ازلتوپاره آن نبود. مگر اینکه کسی پرواز کردن میدانست.
مقصدش همانجا بود.
بهجز رشتهٔ طلاییِ تقدیر که سانی دیده بود در اعماقِ شکاف ناپدید میشود، هیچ دلیلِ دیگری نداشت که باور کنداین از سقوط در آسمان زیرین جانِ سالم به در میبرد، چه رسد به اینکه بتواند روزی به پناهگاه و دنیای واقعیجفتشون برگردد. بهاحتمال زیاد، قرار بود عقلش را از دست بدهد و یا طعمهٔ تایتانِ مغاکِ وحشتناکی شود یا از گرسنگی بمیرد.
جانش، تقریباً بهمعنایخونآلود واقعیِ کلمه، بهمیتوانست مویی بند بود.
...اما در این لحظه، اهمیتی نمیداد. تنها چیزی که برایش اهمیت داشت، اینالان آسودگیِ جسمانی بود که دیگر فشارِ خردکننده او را له نمیکرد. هنوز سرتاسرِ بدنشمیداد زخمی بود و درد میکشید، اما تجربهٔ مقدارِ عادیِ درد هم تقریباً سرخوشکننده بود.
چیزای کوچیکن که اهمیت دارن...
مثلِ اینکه دیگر یک نیروی جادوییِ نامرئی و مرگبارکولهاش مدام لهات نکند. یا اینکه بهجای خرد شدنِ دستوپایت میانِالان آروارههای یک صندوقچهٔ گنج، راحت روی درِ پهناورش استراحت کنی.
...چیزهای سادهای مثلِ این.
حالا که فشارِ خردکننده تقریباً از بین رفته بود، سانی با استفاده از بالِ تاریک مقلدِ مردهقدیس را عمیقتر به درونِ شکاف هل داد و آن را در هوا تراز نگه داشت. صندوقچهٔ گنجمیگیرم پهن و دراز بود و درِ تختی داشت. بهنوعی، تقریباً شبیه یک تختخوابِ سفت و باریک بود.
برای سقوط در یکبهشدت ورطهٔ بیپایان، واقعاً راههایحاضر بدتری هم وجود داشت.
سانی به گسترهٔ پهناورِ شکاف خیرهمیکند شد و سعی کرد یادِ آن رشتهٔشکستهاش نورِ طلایی را در ذهنش حک کند.
شکاف در مرکزِ جزایرِ زنجیری قرار داشت و هم وسیع و هم کاملاً خالی بود. برخی معتقد بودند کهبرهنه برجِ عاج زمانی در وسطِ آن قرار داشته و اولین جزیرهای بوده که از زنجیرهایش رها شده است. در طولِظاهر هزاران سال، جزایری که هممرزِ آن بودند یکی پس از دیگری بهکندی نابود شدند و باعث شدند شکاف بزرگتر شود.
حالا دیگر چند صد کیلومتر پهنا داشت ونگه تا جایی که سانی میتوانست تشخیص دهد، رشتهٔروان تقدیر به جایی درست در مرکزِ آن ختم میشد.
سؤال این بود که... چیزی که آن سرِ رشته قرار داشت، چقدر در عمق بود؟کفنِ طولانیترین زمانی که کسی در آسمان زیرین به پایین پرواز کرده و توانسته بود برگردد،ظاهر یک هفته بود. آیا آن شیءِ مرموز در بخشِ عمیقتری از ورطه پنهان شده بود؟
و آن شیء چه بود؟
سانی حتی نمیتوانست حدس بزند. تنها چیزیخیلی که میدانست این بود که شهودش او راشده بهخاطرِ آن به سمتِ صخرهٔ پیچخورده کشانده بود.
اگر اینطور بود... لابدنوارِ چیزی بود که بهنگه او اجازه میداد زنده بماند.
مگه نه؟
البته، شاید هم تقدیرش این بود که همانجا بمیرد.کولهاش تقدیر واقعاً بینِ هیچ نوع اتفاقی تبعیض قائل نمیشد، ازالان جمله اتفاقاتِ مرگبار. در هر صورت، سانی قرار بود بفهمد.
...حالا نه اینکهخونآلود الان حقِ انتخابیمیتوانست هم داشته باشه.
با حسِ سردتر شدنِ هوا،چرمیای لرزید و تماشا کرد کهنداشت آسمانِ اطرافش هر لحظه تاریکتر میشود.
کمی بعد، دیگراینکه هیچ نوری درشده آن باقی نماند.
سانی بهگنجِ درونِ آسمان زیرینزیرین سقوط کرده بود.