چپتر 620: مرگ
0فلزِ قلادهها و قفسها را نمیشد شکست... اما این به آن معنا نبود کهاوضاع نمیشود خمشان کرد. پیچاندنِ نوارِ فولادیِ محکمی که دورِ گردن پیچیده شده ایدهٔ چندانسپس خوبی نبود، اما میلههای آهنی که الیاس را به دام انداخته بود، کاملاً فرق داشت.
سانی فقط اهرمِ مناسبی میخواست،زودتر و برای همین قفس راواقعاً بریده و پایین انداخته بود.
نگاهی عصبی به پشتِ سر انداخت، به سمتی که کاهنِ سرخ معمولاً از آنجا پیدایش میشد.زندانبانِ دندانهایش را به هم سایید، دستی از میانِ میلهها رد کرد و الیاس را به عقبشوند هل داد. اول باید فلز را نرم میکرد، و این کار قرار بود فرایندی طاقتفرسا باشد.
تیغهٔ نگاهِ بیرحم ناگهان با نوری سفید و درخشان روشن شد و گرمایی تقریباً ملموسقرار در هوای سردِ سیاهچالِ مخوف پخش کرد. سانی درنگ نکرد و شمشیرِ تیره را بههوای میلههای فولادی فشرد تا شعلهٔ ایزدیِ درونش، تابشِ سوزان خود را به جانِ قفسِ افسونشده بیندازد.
«یالا... یالا...»
کارش دو نتیجهٔ ممکن داشت. یکی اینکهبرسد بتواند فلز را نرم و خمش کند... دیگریانگار اینکه الیاس را زنده زنده داخلِ قفس بپزد.
این احتمال هم وجود داشت که زندانبانِبتواند عروجیافتهشان زودتر از همیشه سر برسد، که دروجود این صورت اوضاع واقعاً، واقعاً، واقعاً بد میشد...
سانی ثانیهها را میشمرد و به میلههای آهنی خیره مانده بود، انگار با ارادهاش میخواستقرار سریعتر داغ شوند. فلزِ سرد آرامآرام کمی سرخ، و سپس نارنجیِ روشن شد. سرانجام، درهوای نقطهای که تیغهٔ تابانِ نگاهِ بیرحم با آنها تماس داشت، هالهای از سفیدیِ خالص پدیدار شد.
سانی ترجیح میدادزنده بیشتر صبر کند، اماوجود دیگر وقتی نمانده بود.
شمشیرِ کوتاه را روی زمین انداخت و تکهٔ نیمهشب را با نیشهایش به دندان گرفت. فلزِ سوزان را باشوند هر چهار دستش چسبید و دردِ گرمای خشمگینی را که رفتهرفته از دستکشهای زرهی به پوستِ برهنهاش میرسید تابدیگر آورد. سپس، پایش را روی میلهٔ دیگری گذاشت، به هر سه سایه فرمان داد دورِ بدنش بپیچند... و کشید.
حالا که قفس روی زمین افتاده و ثابت بود، میتوانست برای فشار آوردن به آنوجود از تمامِ عضلاتِ بدنِ دیویاش استفاده کند، نه فقط عضلاتِ بازوهایش. میانتنه، شانهها، کمر، رانهای قدرتمندداغ و عضلاتِ ساقِ پایش؛ تمامِ بدنش یکپارچه به کار افتاد تا میلههای فولادی را خم کند.
غرشی خفه از دهانش بیرونمیانِ پرید، از روی تیغهٔ تاچیِ سادهفلز گذشت و در تاریکیِ سرد پیچید.
سانی با تمامِ قدرتِ هیولاییاش میلهها را در جهتِ مخالف کشید و هل داد.اوضاع او که خودش دیو بود و حالا سه سایه هم تقویتش میکردند، قدرتی رعبآورسپس داشت. با این حال، میلههای تابان از جایشان تکان نمیخوردند... دستکم برای چند ثانیه.
سپس، درست وقتی که به نظر میرسید عضلاتش از آن فشارِ غیرانسانیمیشمرد در آستانهٔ انفجارند، فلز سرانجام تسلیم شد. با نالهای فلزی، یکی ازنارنجیِ میلهها شروع به خم شدن کرد؛ ابتدا کمی، و بعد بیشتر، و بیشتر...
«آره!»
اما انگار الیاس در شادیِ سانی شریک نبود. در عوض رنگشفلز پرید و وحشت در چهرهاش دوید. پسرِ جوان بیآنکه حرفی بزند،ناگهان دستش را بالا آورد و به جایی پشتِ سرِ همبندش اشاره کرد.
«کـ... کاهن!»
و درست در همان لحظه، سانی از لبههای حسِاوضاع سایهاش متوجه شد سایهای قدرتمند دارد به سمتش پروازداغ میکند و با سرعتی هولناک نزدیک و نزدیکتر میشود.
«لعنت بهش...»
عروجیافته چند ثانیهسایید زودتر از موعدمیلهها سر رسیده بود!
سانی بیآنکه برگردد، میلهٔ تابان را برای آخرین بار کشیدزودتر و چنان فاصلهای بینِ آن و میلهٔ بعدی ایجاد کردانگار که پسرِ جوان بتواند خودش را از میانش بیرون بکشد.
سپس دستش را داخلِ قفس برد، بیدارشدهٔبرسد جوان را چسبید و با خشونت اومانده را از آن شکافِ باریک بیرون کشید.
همین حالا همنتیجهٔ میتوانست صدای قدمهای سنگینبتواند را پشتِ سرش بشنود.
«گندش بزنن،دندانهایش گندش بزنن،دستی گندش بزنن...»
الیاس با چشمانیزنده پر از ترساحتمال به تاریکی خیره ماند.
«دیو! پشت...»
سانی بیآنکه بگذارد حرفش تمام شود، با قدرت پسرِ جوان رازنده به عقب هل داد، سپس به سرعت چرخید، نگاهِ بیرحم رااوضاع از زمین چنگ زد و قبضهٔ تکهٔ نیمهشب را در دست گرفت.
جنگجوی ملبس به ردای سرخِ پاره و زرهِ چرمیِ فرسوده دیگر بهنرم او رسیده بود و تیغهٔ سنگین و وحشتناکش با سرعتی غیرقابلتصور هوا رادرخشان میشکافت. سانی سلاحهایش را جلو آورد تا جلوی آن ضربهٔ نابودکننده را بگیرد...
اما انگار بدنِ خسته و زخمیاش سرانجام بهزندانبانِ او خیانت کرده بود. تلوتلو خورد و زمانبندیثانیهها را در کسری از ثانیه از دست داد.
انگار کوچکترین اشتباهِ ممکن بود...
اما همانکارش یک اشتباهممکن کافی بود.
شانسش ته کشیده بود.
تیغهٔ بزرگِ عروجیافتهٔ قدرتمندداخلِ از دفاعِ سانی گذشت...زندانبانِ و درست به گردنش خورد.
فلزِ تیز پوستِ سخت، عضلات و ستونِ فقراتش را برید وثانیهها با فوارهای از خون از طرفِ دیگر بیرون زد. سانی حس کردسپس دردِ وحشتناکی در تمامِ وجودش پخش شد و بعد دنیا ناگهان چرخید.
...سرِ دیوِ سایه در هوا به پرواز درآمد، در حالی که ناباوری هنوز در چشمانِوجود بینورش ماسیده بود. انگار داشت فریاد میزد... انگار میخواست چیزی بگوید. میخواست مکاشفهای مرگبار راسریعتر که چند لحظه دیرتر از موعد به دست آمده بود، با دیگری در میان بگذارد.
اینکه هیچدندانهایش راهِ فراریدستی وجود نداشت.
...هیچ راهِ فراری جز مرگ.
الیاس تلوتلو خورد وعروجیافتهشان بهت چهرهٔ نرم وصورت جوانش را در هم کشید.
«د... دیو... تو...»
مقابلِ چشمانش، پاهای دیوِ بیسر خم شدعقب و بدنِ تنومندش، که هنوز در زرهِ فولادیِقرار تیره پوشیده بود، به سنگینی روی زانو افتاد.
به همیندیگری سادگی، همبندش ازبپزد دست رفته بود.
کابوسِ همبندش تمام شده بود.
پسرِ جوان لحظهای خشکش زد، سپس رو بهخمش قاتلِ بیتفاوت چرخید؛ در حالی که اندوه و خشمعروجیافتهشان در چشمانِ گودافتاده، خسته و آبیروشنش در هم میآمیخت.
الیاس گفت: «تو... میکشمت...»
کاهنِ جنگ بیاعتنا به یاوهگوییهای بردهٔ جوان ساکتزندانبانِ ماند. رو به الیاس چرخید و یک قدم جلومیشمرد رفت، و بارِ دیگر تیغهٔ هیولایی را بالا برد.
همهچیز تمام شده بود.
...یا شاید هم نه. چون در همان لحظه، جسدِ بیسر ناگهان تکان خورد و به قاتلِ خونسرد حمله برد. تیغهٔبرسد درخشانِ نگاهِ بیرحم در شکمِ مرد فرو رفت و همزمان، نوکِ تکهٔ نیمهشب سینهاش را سوراخ کرد. در همان حال،تابانِ دمِ دیوِ مرده از روی شانهاش به جلو پرید و سیخِ بلندِ فولادیاش یکی از چشمانِ کاهنِ سرخپوش را شکافت.
سرِ سانی که چند متر آنطرفتر رویعقب سنگهای کثیف افتاده بود، با چهرهای درهمرفتهکار از دردی وحشتناک همهچیز را تماشا میکرد.
«درد داره...دیگری لعنتی، مردن واقعاً،بپزد واقعاً درد داره!»
بله، جدا شدنِ سر اززودتر بدن خوشایندترین تجربهٔ ممکن نبود. درثانیهها واقع، احتمالاً یکی از بدترینها بود.
با این حال، سانی واقعاً به این اتفاق نیاز داشت. این تنها راهی بود که برای خلاصعروجیافتهشان شدن از شرِ طوقِ نشکنِ بردگی به ذهنش رسیده بود. حتی به این فکر کرده بود کهآرامآرام خودش سرش را قطع کند، اما به این نتیجه رسید که زورش به استقامتِ بافتِ استخوان نمیرسد.
پس تصمیم گرفت از قدرتِ یکمیلهها حواریِ عروجیافتهٔ جنگ استفاده کند. مرگ،نرم در واقع، تنها راهِ فرار بود.
...روبهرویش، رودی از خون از بدنِ استادِ کمحرف جاری شد. کاهنِهمیشه سرخپوش به خیالِ اینکه دیوِ سایه مُرده، گاردش را پایین آورده بودداغ و در نتیجه نه یکی، بلکه سه زخمِ کاملاً کشنده برداشته بود.
راستش را بخواهید، باید بیشترزودتر احتیاط میکرد. هر چه باشد،واقعاً مُردگان اغلب دردسرسازترین دشمنان بودند.
در حالی که جسدِ پوشیده در ردای پارهٔ سرخ بهآرامی کج شدداخلِ و به زمین افتاد، بدنِ بیسرِ دیو دستش را بالا برد، پنجهاشثانیهها را زیرِ طوقِ بردگی انداخت و آن را از گردنِ قطعشدهاش کَند.
حلقهٔ فلزی بهسایید زمین خورد ومیلهها صدای زنگداری داد.
...البته سانی نمرده بود؛ به لطفِ افسونِ [نامیرا] در زرهِ متعالیاش.همیشه تا زمانی که این افسون فعال بود، زنده میماند و حتیسریعتر کنترلِ بدنش را در دست داشت. این بخشِ خوبِ ماجرا بود...
بخشِ بدش این بود که افسون داشت جوهرِصورت او را با سرعتی باورنکردنی میبلعید و در چندسریعتر ثانیهٔ آینده، وقتی ذخایرش کاملاً تهمیکشید، سانی واقعاً میمرد.
پیش ازکارش آنکه اینممکن اتفاق بیفتد...
دیوِ بیسر چند قدمِ لرزان جلو رفت، خونسرد سرش راباید برداشت و با ناشیگری آن را روی گردنش گذاشت. سپسنگاهِ به الیاس نزدیک شد و مقابلِ جوانِ خشکشده به زانو درآمد.
«یـ... یالا،دیگری احمق! وقتِداخلِ زیادی ندارم!»
از آنجا که دهانش در آن لحظه بهصورت ریههایش وصل نبود، سانی حتی نمیتوانست غرشی کندارادهاش تا بیدارشدهٔ جوان را از بهت بیرون بیاورد.
خوشبختانه الیاس خودش به خود آمد،اینکه تکانی خورد و دستانش را جلو بُردبپزد تا دو طرفِ گردنِ لتوپارهٔ سانی بگذارد.
«اوه خدای من...سایید خدایانِ بزرگ... خدایمیلهها من! طاقت بیار، دیو!»
توانِ شفابخشیاش را فعال کرد واحتمال کوشید سرِ تمیزبُریدهشدهٔ موجودِ سایه رابرسد دوباره به سطحِ صافِ گردنش بچسباند.
سانی به خودزندانبانِ لرزید؛ دردی وحشتناکهمیشه امانش را بریده بود.
«آخه... آخه چطور ممکنه؟! چرا اینقدراینکه درد میکشم؟! مغزم که اصلاً بهداخلِ اون عصبها وصل نیست... آخ! لعنتی! صاحابمرده!»
برای تقریباً هر کسِ دیگری، جانبهدر بردن از قطع شدنِباید سر تقریباً غیرممکن بود. با این حال، سانی کمی خاص بود...بیرحم چون قسر دررفتن از مرگ یکی از تخصصهایش به حساب میآمد.
چند عاملدیگری به نفعِداخلِ او کار میکردند.
اول اینکه، تکهٔ نیمهشب وضعیتِ فعلیِ او راصورت آنقدر وخیم تشخیص داده بود که چشمهٔ پنهانِ قدرتیسریعتر را که افسونِ [نشکسته] به او میبخشید، آزاد کند.
دوم اینکه، استخوانها و خونش با تبارِ بافنده دگرگون شده بودند و سرسختیِ غیرانسانی به او بخشیده بودند. به همین دلیلصورت بود که تا الان از خونریزی نمرده بود و بدنش میتوانست بهسرعت ترمیم شود. همهٔ این ویژگیها با قطره خونِ ایزدیِتماس ایزدِ سایه که بافتِ خون بیمقدمه بلعیده بود، تشدید شده و بعد با تکهٔ نیمهشب حتی بیشتر از قبل تقویت شده بودند.
و در نهایت، در حالی که [نامیرا] بهسرعت ذخایرِ جوهرِ سایهاش را میبلعید، قدیس آن بیرون در تاریکی مشغولِ از پایبیرحم درآوردنِ موجوداتِ کابوسِ قدرتمند، یکی پس از دیگری بود. او اوداچیِ سیاه را در دست داشت؛ سلاحی که توانِ [غارتگرِ روح]ایزدیِ آن، بخشی از جوهرِ تمامِ موجوداتی را که مار در شکلِ سلاحِ روح یا جانورِ روح میکشت، به او منتقل میکرد.
پس با هر پلیدِ قدرتمندی که قدیس میکشت،زندانبانِ سانی مقدارِ قابلتوجهی جوهر دریافت میکرد و بدین ترتیبمیشمرد میتوانست افسونِ [نامیرا] را مدتِ بیشتری فعال نگه دارد.
اما آیا اینزندانبانِ زمان برای زندههمیشه ماندنش کافی بود؟
این همانکارش چیزی بودممکن که بهزودی میفهمید...
ثانیههای شکنجهآور سپری شدند؛ الیاس ناامیدانه در تلاش بود زخمِ دلخراش را ترمیم کند و سانی باطاقتفرسا استیصال میدید که ذخایرِ جوهرِ سایهاش هر لحظه بیشتر و بیشتر اُفت میکند. سرعتی که زنجیرِ نامیراپخش جوهرش را میبلعید بسیار، بسیار بیشتر از سرعتی بود که قدیس و مار آن را پُر میکردند.
او فقط میتوانست اینداخلِ روندِ گریزناپذیر را کُند کند،عروجیافتهشان نه اینکه جلویش را بگیرد.
تمامِ وجودش غرق در عذاب و درد بود... اما مگر این چیزِمیشمرد جدیدی بود؟ هرچند سانی پیش از این هرگز سرش قطع نشده بود،نارنجیِ اما شکنجههایی مشابه و چهبسا بدتر از این را تجربه کرده بود.
تقریباً هیچ جوهرِنتیجهٔ سایهای در هستههایشاینکه باقی نمانده بود...
و بعد، کاملاً تهکشید.
افسونِ [نامیرا] غیرفعال شد.
...اما سانی هنوز زنده بود.
لبهایش را تکان داد و با تردیدبتواند دست به گردنش کشید؛ گردنی که حالااحتمال جای زخمی هولناک دورتادورش را گرفته بود.
سپس خم شدسایید و سیلابی از خونعقب به بیرون تف کرد.
سانی حسِ وحشتناکیزنده داشت. حس میکرداحتمال یک زامبی است...
اما نمرده بود.
مهمتر ازکارش آن، حالا واقعاً،یکی حقیقتاً آزاد بود...