---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

برده ی سایه

چپتر 620: مرگ • ⏱ 10 دقیقه

چپتر 620: مرگ

0

فلزِ قلاده‌ها و قفس‌ها را نمی‌شد شکست... اما این به آن معنا نبود که‌اوضاع​ نمی‌شود خمشان کرد. پیچاندنِ نوارِ فولادیِ محکمی که دورِ گردن پیچیده شده ایدهٔ چندان‌سپس​ خوبی نبود، اما میله‌های آهنی که الیاس را به دام انداخته بود، کاملاً فرق داشت.

سانی فقط اهرمِ مناسبی می‌خواست،‌زودتر​ و برای همین قفس را‌واقعاً​ بریده و پایین انداخته بود.

نگاهی عصبی به پشتِ سر انداخت، به سمتی که کاهنِ سرخ معمولاً از آنجا پیدایش می‌شد.‌زندانبانِ​ دندان‌هایش را به هم سایید، دستی از میانِ میله‌ها رد کرد و الیاس را به عقب‌شوند​ هل داد. اول باید فلز را نرم می‌کرد، و این کار قرار بود فرایندی طاقت‌فرسا باشد.

تیغهٔ نگاهِ بی‌رحم ناگهان با نوری سفید و درخشان روشن شد و گرمایی تقریباً ملموس‌قرار​ در هوای سردِ سیاه‌چالِ مخوف پخش کرد. سانی درنگ نکرد و شمشیرِ تیره را به‌هوای​ میله‌های فولادی فشرد تا شعلهٔ ایزدیِ درونش، تابشِ سوزان خود را به جانِ قفسِ افسون‌شده بیندازد.

«یالا... یالا...»

کارش دو نتیجهٔ ممکن داشت. یکی اینکه‌برسد​ بتواند فلز را نرم و خمش کند... دیگری‌انگار​ اینکه الیاس را زنده زنده داخلِ قفس بپزد.

این احتمال هم وجود داشت که زندانبانِ‌بتواند​ عروج‌یافته‌شان زودتر از همیشه سر برسد، که در‌وجود​ این صورت اوضاع واقعاً، واقعاً، واقعاً بد می‌شد...

سانی ثانیه‌ها را می‌شمرد و به میله‌های آهنی خیره مانده بود، انگار با اراده‌اش می‌خواست‌قرار​ سریع‌تر داغ شوند. فلزِ سرد آرام‌آرام کمی سرخ، و سپس نارنجیِ روشن شد. سرانجام، در‌هوای​ نقطه‌ای که تیغهٔ تابانِ نگاهِ بی‌رحم با آن‌ها تماس داشت، هاله‌ای از سفیدیِ خالص پدیدار شد.

سانی ترجیح می‌داد‌زنده​ بیشتر صبر کند، اما‌وجود​ دیگر وقتی نمانده بود.

شمشیرِ کوتاه را روی زمین انداخت و تکهٔ نیمه‌شب را با نیش‌هایش به دندان گرفت. فلزِ سوزان را با‌شوند​ هر چهار دستش چسبید و دردِ گرمای خشمگینی را که رفته‌رفته از دستکش‌های زرهی به پوستِ برهنه‌اش می‌رسید تاب‌دیگر​ آورد. سپس، پایش را روی میلهٔ دیگری گذاشت، به هر سه سایه فرمان داد دورِ بدنش بپیچند... و کشید.

حالا که قفس روی زمین افتاده و ثابت بود، می‌توانست برای فشار آوردن به آن‌وجود​ از تمامِ عضلاتِ بدنِ دیوی‌اش استفاده کند، نه فقط عضلاتِ بازوهایش. میان‌تنه، شانه‌ها، کمر، ران‌های قدرتمند‌داغ​ و عضلاتِ ساقِ پایش؛ تمامِ بدنش یکپارچه به کار افتاد تا میله‌های فولادی را خم کند.

غرشی خفه از دهانش بیرون‌میانِ​ پرید، از روی تیغهٔ تاچیِ ساده‌فلز​ گذشت و در تاریکیِ سرد پیچید.

سانی با تمامِ قدرتِ هیولایی‌اش میله‌ها را در جهتِ مخالف کشید و هل داد.‌اوضاع​ او که خودش دیو بود و حالا سه سایه هم تقویتش می‌کردند، قدرتی رعب‌آور‌سپس​ داشت. با این حال، میله‌های تابان از جایشان تکان نمی‌خوردند... دست‌کم برای چند ثانیه.

سپس، درست وقتی که به نظر می‌رسید عضلاتش از آن فشارِ غیرانسانی‌می‌شمرد​ در آستانهٔ انفجارند، فلز سرانجام تسلیم شد. با ناله‌ای فلزی، یکی از‌نارنجیِ​ میله‌ها شروع به خم شدن کرد؛ ابتدا کمی، و بعد بیشتر، و بیشتر...

«آره!»

اما انگار الیاس در شادیِ سانی شریک نبود. در عوض رنگش‌فلز​ پرید و وحشت در چهره‌اش دوید. پسرِ جوان بی‌آنکه حرفی بزند،‌ناگهان​ دستش را بالا آورد و به جایی پشتِ سرِ هم‌بندش اشاره کرد.

«کـ... کاهن!»

و درست در همان لحظه، سانی از لبه‌های حسِ‌اوضاع​ سایه‌اش متوجه شد سایه‌ای قدرتمند دارد به سمتش پرواز‌داغ​ می‌کند و با سرعتی هولناک نزدیک و نزدیک‌تر می‌شود.

«لعنت بهش...»

عروج‌یافته چند ثانیه‌سایید​ زودتر از موعد‌میله‌ها​ سر رسیده بود!

سانی بی‌آنکه برگردد، میلهٔ تابان را برای آخرین بار کشید‌زودتر​ و چنان فاصله‌ای بینِ آن و میلهٔ بعدی ایجاد کرد‌انگار​ که پسرِ جوان بتواند خودش را از میانش بیرون بکشد.

سپس دستش را داخلِ قفس برد، بیدارشدهٔ‌برسد​ جوان را چسبید و با خشونت او‌مانده​ را از آن شکافِ باریک بیرون کشید.

همین حالا هم‌نتیجهٔ​ می‌توانست صدای قدم‌های سنگین‌بتواند​ را پشتِ سرش بشنود.

«گندش بزنن،‌دندان‌هایش​ گندش بزنن،‌دستی​ گندش بزنن...»

الیاس با چشمانی‌زنده​ پر از ترس‌احتمال​ به تاریکی خیره ماند.

«دیو! پشت...»

سانی بی‌آنکه بگذارد حرفش تمام شود، با قدرت پسرِ جوان را‌زنده​ به عقب هل داد، سپس به سرعت چرخید، نگاهِ بی‌رحم را‌اوضاع​ از زمین چنگ زد و قبضهٔ تکهٔ نیمه‌شب را در دست گرفت.

جنگجوی ملبس به ردای سرخِ پاره و زرهِ چرمیِ فرسوده دیگر به‌نرم​ او رسیده بود و تیغهٔ سنگین و وحشتناکش با سرعتی غیرقابل‌تصور هوا را‌درخشان​ می‌شکافت. سانی سلاح‌هایش را جلو آورد تا جلوی آن ضربهٔ نابودکننده را بگیرد...

اما انگار بدنِ خسته و زخمی‌اش سرانجام به‌زندانبانِ​ او خیانت کرده بود. تلوتلو خورد و زمان‌بندی‌ثانیه‌ها​ را در کسری از ثانیه از دست داد.

انگار کوچک‌ترین اشتباهِ ممکن بود...

اما همان‌کارش​ یک اشتباه‌ممکن​ کافی بود.

شانسش ته کشیده بود.

تیغهٔ بزرگِ عروج‌یافتهٔ قدرتمند‌داخلِ​ از دفاعِ سانی گذشت...‌زندانبانِ​ و درست به گردنش خورد.

فلزِ تیز پوستِ سخت، عضلات و ستونِ فقراتش را برید و‌ثانیه‌ها​ با فواره‌ای از خون از طرفِ دیگر بیرون زد. سانی حس کرد‌سپس​ دردِ وحشتناکی در تمامِ وجودش پخش شد و بعد دنیا ناگهان چرخید.

...سرِ دیوِ سایه در هوا به پرواز درآمد، در حالی که ناباوری هنوز در چشمانِ‌وجود​ بی‌نورش ماسیده بود. انگار داشت فریاد می‌زد... انگار می‌خواست چیزی بگوید. می‌خواست مکاشفه‌ای مرگبار را‌سریع‌تر​ که چند لحظه دیرتر از موعد به دست آمده بود، با دیگری در میان بگذارد.

اینکه هیچ‌دندان‌هایش​ راهِ فراری‌دستی​ وجود نداشت.

...هیچ راهِ فراری جز مرگ.

الیاس تلوتلو خورد و‌عروج‌یافته‌شان​ بهت چهرهٔ نرم و‌صورت​ جوانش را در هم کشید.

«د... دیو... تو...»

مقابلِ چشمانش، پاهای دیوِ بی‌سر خم شد‌عقب​ و بدنِ تنومندش، که هنوز در زرهِ فولادیِ‌قرار​ تیره پوشیده بود، به سنگینی روی زانو افتاد.

به همین‌دیگری​ سادگی، هم‌بندش از‌بپزد​ دست رفته بود.

کابوسِ هم‌بندش تمام شده بود.

پسرِ جوان لحظه‌ای خشکش زد، سپس رو به‌خمش​ قاتلِ بی‌تفاوت چرخید؛ در حالی که اندوه و خشم‌عروج‌یافته‌شان​ در چشمانِ گودافتاده، خسته و آبی‌روشنش در هم می‌آمیخت.

الیاس گفت: «تو... می‌کشمت...»

کاهنِ جنگ بی‌اعتنا به یاوه‌گویی‌های بردهٔ جوان ساکت‌زندانبانِ​ ماند. رو به الیاس چرخید و یک قدم جلو‌می‌شمرد​ رفت، و بارِ دیگر تیغهٔ هیولایی را بالا برد.

همه‌چیز تمام شده بود.

...یا شاید هم نه. چون در همان لحظه، جسدِ بی‌سر ناگهان تکان خورد و به قاتلِ خونسرد حمله برد. تیغهٔ‌برسد​ درخشانِ نگاهِ بی‌رحم در شکمِ مرد فرو رفت و هم‌زمان، نوکِ تکهٔ نیمه‌شب سینه‌اش را سوراخ کرد. در همان حال،‌تابانِ​ دمِ دیوِ مرده از روی شانه‌اش به جلو پرید و سیخِ بلندِ فولادی‌اش یکی از چشمانِ کاهنِ سرخ‌پوش را شکافت.

سرِ سانی که چند متر آن‌طرف‌تر روی‌عقب​ سنگ‌های کثیف افتاده بود، با چهره‌ای درهم‌رفته‌کار​ از دردی وحشتناک همه‌چیز را تماشا می‌کرد.

«درد داره...‌دیگری​ لعنتی، مردن واقعاً،‌بپزد​ واقعاً درد داره!»

بله، جدا شدنِ سر از‌زودتر​ بدن خوشایندترین تجربهٔ ممکن نبود. در‌ثانیه‌ها​ واقع، احتمالاً یکی از بدترین‌ها بود.

با این حال، سانی واقعاً به این اتفاق نیاز داشت. این تنها راهی بود که برای خلاص‌عروج‌یافته‌شان​ شدن از شرِ طوقِ نشکنِ بردگی به ذهنش رسیده بود. حتی به این فکر کرده بود که‌آرام‌آرام​ خودش سرش را قطع کند، اما به این نتیجه رسید که زورش به استقامتِ بافتِ استخوان نمی‌رسد.

پس تصمیم گرفت از قدرتِ یک‌میله‌ها​ حواریِ عروج‌یافتهٔ جنگ استفاده کند. مرگ،‌نرم​ در واقع، تنها راهِ فرار بود.

...روبه‌رویش، رودی از خون از بدنِ استادِ کم‌حرف جاری شد. کاهنِ‌همیشه​ سرخ‌پوش به خیالِ اینکه دیوِ سایه مُرده، گاردش را پایین آورده بود‌داغ​ و در نتیجه نه یکی، بلکه سه زخمِ کاملاً کشنده برداشته بود.

راستش را بخواهید، باید بیشتر‌زودتر​ احتیاط می‌کرد. هر چه باشد،‌واقعاً​ مُردگان اغلب دردسرسازترین دشمنان بودند.

در حالی که جسدِ پوشیده در ردای پارهٔ سرخ به‌آرامی کج شد‌داخلِ​ و به زمین افتاد، بدنِ بی‌سرِ دیو دستش را بالا برد، پنجه‌اش‌ثانیه‌ها​ را زیرِ طوقِ بردگی انداخت و آن را از گردنِ قطع‌شده‌اش کَند.

حلقهٔ فلزی به‌سایید​ زمین خورد و‌میله‌ها​ صدای زنگ‌داری داد.

...البته سانی نمرده بود؛ به لطفِ افسونِ [نامیرا] در زرهِ متعالی‌اش.‌همیشه​ تا زمانی که این افسون فعال بود، زنده می‌ماند و حتی‌سریع‌تر​ کنترلِ بدنش را در دست داشت. این بخشِ خوبِ ماجرا بود...

بخشِ بدش این بود که افسون داشت جوهرِ‌صورت​ او را با سرعتی باورنکردنی می‌بلعید و در چند‌سریع‌تر​ ثانیهٔ آینده، وقتی ذخایرش کاملاً ته‌می‌کشید، سانی واقعاً می‌مرد.

پیش از‌کارش​ آنکه این‌ممکن​ اتفاق بیفتد...

دیوِ بی‌سر چند قدمِ لرزان جلو رفت، خونسرد سرش را‌باید​ برداشت و با ناشی‌گری آن را روی گردنش گذاشت. سپس‌نگاهِ​ به الیاس نزدیک شد و مقابلِ جوانِ خشک‌شده به زانو درآمد.

«یـ... یالا،‌دیگری​ احمق! وقتِ‌داخلِ​ زیادی ندارم!»

از آنجا که دهانش در آن لحظه به‌صورت​ ریه‌هایش وصل نبود، سانی حتی نمی‌توانست غرشی کند‌اراده‌اش​ تا بیدارشدهٔ جوان را از بهت بیرون بیاورد.

خوشبختانه الیاس خودش به خود آمد،‌اینکه​ تکانی خورد و دستانش را جلو بُرد‌بپزد​ تا دو طرفِ گردنِ لت‌وپارهٔ سانی بگذارد.

«اوه خدای من...‌سایید​ خدایانِ بزرگ... خدای‌میله‌ها​ من! طاقت بیار، دیو!»

توانِ شفابخشی‌اش را فعال کرد و‌احتمال​ کوشید سرِ تمیزبُریده‌شدهٔ موجودِ سایه را‌برسد​ دوباره به سطحِ صافِ گردنش بچسباند.

سانی به خود‌زندانبانِ​ لرزید؛ دردی وحشتناک‌همیشه​ امانش را بریده بود.

«آخه... آخه چطور ممکنه؟! چرا این‌قدر‌اینکه​ درد می‌کشم؟! مغزم که اصلاً به‌داخلِ​ اون عصب‌ها وصل نیست... آخ! لعنتی! صاحاب‌مرده!»

برای تقریباً هر کسِ دیگری، جان‌به‌در بردن از قطع شدنِ‌باید​ سر تقریباً غیرممکن بود. با این حال، سانی کمی خاص بود...‌بی‌رحم​ چون قسر دررفتن از مرگ یکی از تخصص‌هایش به حساب می‌آمد.

چند عامل‌دیگری​ به نفعِ‌داخلِ​ او کار می‌کردند.

اول اینکه، تکهٔ نیمه‌شب وضعیتِ فعلیِ او را‌صورت​ آن‌قدر وخیم تشخیص داده بود که چشمهٔ پنهانِ قدرتی‌سریع‌تر​ را که افسونِ [نشکسته] به او می‌بخشید، آزاد کند.

دوم اینکه، استخوان‌ها و خونش با تبارِ بافنده دگرگون شده بودند و سرسختیِ غیرانسانی به او بخشیده بودند. به همین دلیل‌صورت​ بود که تا الان از خون‌ریزی نمرده بود و بدنش می‌توانست به‌سرعت ترمیم شود. همهٔ این ویژگی‌ها با قطره خونِ ایزدیِ‌تماس​ ایزدِ سایه که بافتِ خون بی‌مقدمه بلعیده بود، تشدید شده و بعد با تکهٔ نیمه‌شب حتی بیشتر از قبل تقویت شده بودند.

و در نهایت، در حالی که [نامیرا] به‌سرعت ذخایرِ جوهرِ سایه‌اش را می‌بلعید، قدیس آن بیرون در تاریکی مشغولِ از پای‌بی‌رحم​ درآوردنِ موجوداتِ کابوسِ قدرتمند، یکی پس از دیگری بود. او اوداچیِ سیاه را در دست داشت؛ سلاحی که توانِ [غارتگرِ روح]‌ایزدیِ​ آن، بخشی از جوهرِ تمامِ موجوداتی را که مار در شکلِ سلاحِ روح یا جانورِ روح می‌کشت، به او منتقل می‌کرد.

پس با هر پلیدِ قدرتمندی که قدیس می‌کشت،‌زندانبانِ​ سانی مقدارِ قابل‌توجهی جوهر دریافت می‌کرد و بدین ترتیب‌می‌شمرد​ می‌توانست افسونِ [نامیرا] را مدتِ بیشتری فعال نگه دارد.

اما آیا این‌زندانبانِ​ زمان برای زنده‌همیشه​ ماندنش کافی بود؟

این همان‌کارش​ چیزی بود‌ممکن​ که به‌زودی می‌فهمید...

ثانیه‌های شکنجه‌آور سپری شدند؛ الیاس ناامیدانه در تلاش بود زخمِ دلخراش را ترمیم کند و سانی با‌طاقت‌فرسا​ استیصال می‌دید که ذخایرِ جوهرِ سایه‌اش هر لحظه بیشتر و بیشتر اُفت می‌کند. سرعتی که زنجیرِ نامیرا‌پخش​ جوهرش را می‌بلعید بسیار، بسیار بیشتر از سرعتی بود که قدیس و مار آن را پُر می‌کردند.

او فقط می‌توانست این‌داخلِ​ روندِ گریزناپذیر را کُند کند،‌عروج‌یافته‌شان​ نه اینکه جلویش را بگیرد.

تمامِ وجودش غرق در عذاب و درد بود... اما مگر این چیزِ‌می‌شمرد​ جدیدی بود؟ هرچند سانی پیش از این هرگز سرش قطع نشده بود،‌نارنجیِ​ اما شکنجه‌هایی مشابه و چه‌بسا بدتر از این را تجربه کرده بود.

تقریباً هیچ جوهرِ‌نتیجهٔ​ سایه‌ای در هسته‌هایش‌اینکه​ باقی نمانده بود...

و بعد، کاملاً ته‌کشید.

افسونِ [نامیرا] غیرفعال شد.

...اما سانی هنوز زنده بود.

لب‌هایش را تکان داد و با تردید‌بتواند​ دست به گردنش کشید؛ گردنی که حالا‌احتمال​ جای زخمی هولناک دورتادورش را گرفته بود.

سپس خم شد‌سایید​ و سیلابی از خون‌عقب​ به بیرون تف کرد.

سانی حسِ وحشتناکی‌زنده​ داشت. حس می‌کرد‌احتمال​ یک زامبی است...

اما نمرده بود.

مهم‌تر از‌کارش​ آن، حالا واقعاً،‌یکی​ حقیقتاً آزاد بود...

ناولها | novelha.net