---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

برده ی سایه

چپتر 164: جدایی • ⏱ 8 دقیقه

چپتر 164: جدایی

0

کاستر برایش آب،‌استفاده​ چند نوارِ پارچه‌ای‌دردسر​ و تونیکی زمخت آورد.

تا سانی خون را از تنش می‌شست، میراث‌دارِ مغرور با احتیاط‌پایینِ​ جسدِ هارپر را به گوشه‌ای کشید، زیرِ کپه‌ای از پوشالِ جلبکی پنهانش‌زیاد​ کرد و تا جای ممکن خون را از کفِ زمین پاک کرد.

این‌گونه، نگاهی گذرا به داخلِ کلبه چیزی‌نفیس​ را لو نمی‌داد. البته با کمی دقت،‌کاملاً​ نشانه‌های آنچه رخ داده بود آشکار می‌شد.

کاستر در‌ناپدید​ حینِ این‌کارِ​ کارها حرف می‌زد:

«راحت‌ترین راه برای خلاص‌شدن از شرِ جسد اینه که بندازیمش پایینِ سکو. اگه شانس‌بشه​ بیاریم، روی جاده نمی‌افته. ولی حتی اگه بیفته هم کسی زیاد بهش توجه نمی‌کنه.‌شبه​ اینجا توی شهرِ تاریک آدما مدام می‌میرن، مخصوصاً اونایی که توی سکونتگاهِ بیرونی زندگی می‌کنن.»

مکثی کرد و ادامه داد:

«با این حال نمی‌تونیم این کار رو بکنیم؛ چون هارپر فقط یه ولگردِ زاغه‌نشین نیست، برای‌بشه​ سرورِ روشن کار می‌کرد. نگهبانان به مرگِ ناگهانی‌اش حساس می‌شن و ازش استفاده می‌کنن تا برای تو‌نگهبانانِ​ و بانو نفیس دردسر درست کنن. پس باید کاری کنیم که کاملاً ناپدید بشه. کارِ آسونی نیست.»

سانی نگاهی‌ناپدید​ به او انداخت‌آسونی​ و اخم کرد.

«مگه چیه؟ می‌تونم ببرمش پایینِ تپه‌دردسر​ و جسد رو یه جایی تو‌کاملاً​ ویرانه‌ها بندازم. بیرون شبه. کسی چیزی نمی‌بینه.»

کاستر سر تکان داد.

«نگهبانانِ قلعه دیده‌بان‌های مختلفی دارن که شبانه‌روز‌نفیس​ جاده رو زیرِ نظر دارن. متوجهت می‌شن. مگه‌ناپدید​ اینکه کسی راضی‌شون کنه که روشون رو برگردونن.»

آهی کشید.

«ارزون تموم نمی‌شه، اما می‌تونم ردیفش کنم. فردا بعد از غروب، حدودِ یک ساعت‌بشه​ وقت داری جسد رو ببری به ویرانه‌ها و برگردی. شرمنده، اما نمی‌تونم وقتِ بیشتری‌شبه​ برات بخرم... همین کار همون چند خرده‌ای رو که برام مونده به باد می‌ده.»

لحنش طوری بود که انگار آن مردِ جوان و‌اینه​ خوش‌قیافه واقعاً نگرانِ رفیقش است، اما در حقیقت فقط داشت‌ولی​ تأکید می‌کرد که سانی حالا چقدر به او بدهکار است.

و اگر این پیام کافی‌استفاده​ نبود، همیشه می‌توانست در آینده با‌باید​ فاش‌کردنِ رازِ مرگِ هارپر تهدیدش کند.

کاستر او‌ناپدید​ را توی‌کارِ​ مشتش داشت.

سانی لبخندِ شومی زد.

«تا اون‌می‌زد​ موقع من‌راه​ چی‌کار کنم؟»

میراث‌دار شانه بالا انداخت:

«فقط عادی رفتار کن و سعی کن‌اخم​ با کسی حرف نزنی. همین‌طوری‌اش هم آدمِ‌ویرانه‌ها​ گوشه‌گیری هستی. کسی به چیزی شک نمی‌کنه.»

بعد از آن،‌استفاده​ چند لحظه فکر‌دردسر​ کرد و افزود:

«آهان. این... تا مدتی هیچ‌کس نباید واردِ این کلبه بشه. هارپر این‌سکو​ چند ماهِ اخیر تو قلعه زندگی می‌کرد، برای همین مردمِ زاغه هنوز متوجهِ‌توجه​ غیبتش نمی‌شن. نگهبانان هم همین‌طور، چون به‌تازگی گزارش داده. نباید مشکلی پیش بیاد.»

سانی با‌حساس​ حالتی عجیب به‌استفاده​ او خیره شد.

«چیه؟»

سر تکان داد.

«نه، هیچی. فقط برام سؤال‌برای​ شد که تا حالا چندتا‌بندازیمش​ جسد رو سر به نیست کردی.»

کاستر اخم کرد.

«راستش این اولیشه. توی شهرِ تاریک‌انداخت​ معمولاً بیشتر به نفعته که جسد رو‌جایی​ جایی رها کنی که همه بتونن ببینن.»

منطقی بود. اگر قرار نبود دیگران در‌درست​ آینده پیش از حمله به تو حسابِ کار‌کارِ​ دستشان بیاید، اصلاً چرا باید کسی را می‌کشتی؟

سانی در زمینهٔ قتل‌راه​ یک آماتورِ واقعی بود. واقعاً‌اینه​ نمی‌توانست با میراث‌دارها رقابت کند.

همین‌طور ساده، کلبهٔ محقر را پشتِ سر گذاشتند و‌درست​ به اقامتگاه برگشتند. بی‌آنکه کسی به سانی توجهی کند،‌آسونی​ به اتاقش برگشت و ساکت روی تختِ باریکش نشست.

فکر می‌کرد امشب خوابش نمی‌برد؛ هم‌انداخت​ آگاهی از نقشه‌های نفیس عذابش می‌داد و‌جایی​ هم یادِ جان‌دادنِ هارپر به دستِ او.

اما در نهایت، به‌محضِ اینکه‌نفیس​ سرش به بالین رسید، هوشیاریِ‌کاری​ خسته‌اش در بی‌خبری فرو رفت.

صبح ناگهان از خواب پرید، به‌بانو​ این انتظار که جمعیتی از زاغه‌نشینانِ‌کاری​ خشمگین به داخل هجوم بیاورند، همگی مشتاقِ...

خب، واقعاً چه کاری از دستشان برمی‌آمد؟‌اخم​ اگر کار به جاهای باریک می‌کشید، افرادِ‌ویرانه‌ها​ بسیار کمی واقعاً می‌توانستند به او آسیبی برسانند.

اما هیچ‌کس آنجا نبود.

پس از کمی تردید، تصمیم گرفت‌خلاص‌شدن​ مثل هر روزِ دیگر رفتار کند. از‌اگه​ اتاقش بیرون رفت تا صورتش را بشوید.

دستیارانِ کوچکِ نفیس مثلِ همیشه یا‌بانو​ با او احوالپرسی می‌کردند یا نادیده‌اش‌کاری​ می‌گرفتند. لبخندهایشان دوستانه و گذرا بود.

کسی دوباره نگاهش نکرد.

سانی که به‌طرز عجیبی آشفته‌نفیس​ شده بود، از اقامتگاه بیرون‌کاری​ زد و به آسمان نگاه کرد.

هیچ‌چیز تغییر نکرده بود. همه‌چیز‌برای​ مثلِ دیروز بود، و مثلِ‌بندازیمش​ هر روزِ پیش از آن.

چطور... چطور‌حساس​ چنین چیزی‌ازش​ ممکن بود؟

او کسی را با خشونت به قتل رسانده بود، اما انگار برای هیچ‌کس اهمیتی نداشت.‌بندازم​ دنیا بدونِ هارپر به راهِ خود ادامه داده بود، بی‌تفاوت به درد و وحشتی که‌کنه​ حالا برای همیشه در چشمانِ بی‌جانِ آن مردِ جوانِ ترسو و ترحم‌انگیز یخ زده بود.

انگار حتی نگهبان‌ها‌استفاده​ هم متوجهِ ناپدید‌دردسر​ شدنِ جاسوسشان نشده بودند.

سانی صورتش را مالید و‌برای​ چهرهٔ درهم‌کشیده‌اش را پنهان کرد.‌بندازیمش​ سرش از میگرنی وحشتناک تیر می‌کشید.

اگه برای اونا مهم‌ازش​ نیست، چرا برای من‌دردسر​ باشه؟ اون احمق رو بی‌خیال.

اما برایش مهم بود. هرچند غیرمنطقی بود، احساس می‌کرد باید برای مرگِ قربانی‌اش سوگواری کند، حتی‌بیرون​ اگر تنها کسی بود که این کار را می‌کرد. شاید به این دلیل که این وضعیت به‌طرزِ‌آهی​ وهم‌آوری شبیهِ همان چیزی بود که همیشه برای مرگِ خودش تصور می‌کرد؛ مرگی کاملاً نادیده گرفته شده.

دور انداخته و فراموش‌شده، بی‌آنکه‌نفیس​ حتی یک نفر اهمیت بدهد‌کاری​ او اصلاً وجود داشته است.

ترحم‌انگیزه.

سانی به داخل برگشت، وارد‌استفاده​ اتاقش شد و روی تخت‌کنن​ نشست و به دیوار خیره ماند.

بیشترِ روز را همان‌جا گذراند و فقط یک بار بیرون رفت تا وانمود کند دارد با تکهٔ نیمه‌شب تمرین می‌کند. در‌قلعه​ حالی که داشت کاتاهای شمشیرزنی را تکرار می‌کرد، فکر کرد نفیس را دیده که با اخم حرکاتِ شمشیرش را زیر نظر‌غروب​ دارد. اما یک ثانیه بعد، حواسش پرت شد و سیلِ بی‌پایانِ کارهایی که باید انجام می‌داد، او را با خود برد.

چه بهتر! برو‌استفاده​ با کاستر گپ بزن،‌درست​ ببین اصلاً برام مهمه!

خشمِ ناگهانی‌اش‌می‌زد​ سانی را‌راه​ غافلگیر کرد.

خب، دست‌کم از بی‌تفاوتیِ‌ازش​ تلخی که کلِ روز بر‌درست​ او حاکم بود بهتر بود.

اخیراً عقلم چش‌بشه​ شده؟ انگار برگشتم‌انداخت​ به گورتپهٔ خاکستری.

با اخم، تکهٔ‌استفاده​ نیمه‌شب را مرخص کرد‌درست​ و به اتاقش برگشت.

اما کسی‌می‌زد​ آنجا منتظرش‌راه​ بود. کاسی بود.

دخترِ نابینا در سکوت پشت به در ایستاده‌دردسر​ بود و عصای چوبی را در دست داشت. چهره‌اش‌کارِ​ به‌طور غیرعادی بی‌حرکت بود. تقریباً... دلگیر به نظر می‌رسید.

قلبِ سانی‌ناپدید​ یک لحظه‌کارِ​ از تپش ایستاد.

یعنی... یعنی فهمیده؟

سانی لبخندِ ساختگیِ‌راحت‌ترین​ گشادی زد، صدایش را‌شرِ​ شاداب کرد و گفت:

«اوه، سلام کاس. چیزی می‌خوای؟»

کاسی به سمتش چرخید و پس‌انداخت​ از لحظه‌ای تردید، لبخند زد. با‌تپه​ این حال، یک جای لبخندش درست نبود.

انگار به‌ازش​ اندازهٔ لبخندِ‌بانو​ خودش زورکی بود.

دخترِ نابینا‌می‌زد​ کمی مکث کرد‌برای​ و بعد گفت:

«نه، چیزِ خاصی نیست.»

سانی چند بار پلک زد.

امروز چش شده؟

در این میان، کاسی‌راه​ دستش را بالا آورد و‌اینه​ شانهٔ او را پیدا کرد.

«نه... راستش،‌حساس​ یه هدیه‌ازش​ برات دارم.»

سانی ابرو بالا انداخت.

«یه... هدیه؟»

کاسی سر تکان داد. در لحظهٔ‌خلاص‌شدن​ بعد، ناگهان جرقه‌ای از انرژی از‌سکو​ بدنِ او به بدنِ سانی منتقل شد.

سانی یکه خورد.

[خاطره‌ای به دست آمد: چشمهٔ بی‌پایان.]

این... همان بطریِ شیشه‌ایِ زیبایش‌برای​ نبود، همانی که مقدارِ تقریباً‌بندازیمش​ بی‌پایانی آب در خود داشت؟

چرا داشت‌حساس​ آن را‌ازش​ به او می‌داد؟

«چرا یهو‌ناپدید​ اینو بهم‌کارِ​ هدیه می‌دی؟»

کاسی چند لحظه ساکت‌بانو​ ماند و بعد آرام‌کنن​ سرش را تکان داد.

«همین‌طوری دلم خواست. چرا؟ مگه‌برای​ نمی‌تونم بعد از اون‌همه کاری‌بندازیمش​ که برامون کردی، چیزی بهت بدم؟»

سانی تردید کرد.

«فکر کنم‌ناپدید​ بتونی. فقط‌کارِ​ انتظارشو نداشتم.»

کاسی شانه‌اش را چسبید و برای مدتِ‌درست​ عجیبی بی‌حرکت ماند. سپس رویش را برگرداند‌بشه​ و با صدایی ملایم و یکنواخت گفت:

«به‌زودی دوباره‌می‌زد​ همدیگه رو‌راه​ می‌بینیم، سانی.»

عجیب‌غریب.

سانی آرام روی‌بشه​ دستش زد و‌انداخت​ با کمی خجالت گفت:

«معلومه که می‌بینیم. من کجا می‌خوام‌دردسر​ برم؟ این اقامتگاه اون‌قدر کوچیکه که‌کاملاً​ به هر حال همش به هم برمی‌خوریم.»

کاسی به‌آرامی‌می‌زد​ دستش را‌راه​ برداشت و خندید.

«آره. البته که‌می‌شن​ حق با توئه.‌بانو​ من... من دیگه می‌رم.»

با این حرف،‌بشه​ چرخید و به‌انداخت​ سمتِ در رفت.

سانی به پشتِ‌استفاده​ سرش خیره شد‌دردسر​ و شانه بالا انداخت.

«باشه. خداحافظ.»

این چش شده؟

کاسی با رسیدن به درگاه، لحظه‌ای خشکش زد.‌مگه​ بدونِ اینکه سرش را برگرداند و بگذارد سانی چهره‌اش‌شبه​ را ببیند، کمی مکث کرد و بعد به‌آرامی گفت:

«...خداحافظ، سانی.»

ناولها | novelha.net